پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٣٦٥
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- ملل متحد ؛ عنوانی ناشی از سرفصل منشورملل متحد که در سانفرانسیسکو به امضا رسیده ( 25 ژوئن 1945 م. ) برای بوجود آوردن سازمان جهانی ، معروف به سازمان ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

احسن الملل ؛بهترین ملتها. بهترین دینها. کنایه از دین مبین اسلام : قفل اسطوره ارسطو را بر در احسن الملل منهید. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مِلَل و نِحَل ؛ به معنی دینها و مذهبها چه نحل جمعِنحله است که به معنی مذهب سوای اسلام باشد. ( غیاث ) : علم تواریخ مرکب است از علم ادیان و علم ابدان ا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

�در زمان فتحعلی شاه سکه های رایج در دست مردم بیشتر سکه های مسی بود که چون زود سیاه می شد به آن پول سیاه می گفتند . � ( طلوعی ، محمود ( 1377 ) هفت پا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

- شلتوک کوبی ؛ کوبیدن برنج با پوست و برآوردن از پوست. ( یادداشت مؤلف ) . - || کارخانه ای که در آن شالی کوبند. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

شلتاق کردن ؛ اجحاف کردن. زورگویی : اگرز طرف به تنبان دلم نهد شاید ز بس که ترک نگاهش به من کند شلتاق. ملا فوقی یزدی ( از آنندراج ) . ز ناله ٔدل مظلو ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

باباشلتوک ؛ این لفظ که در هجو دماغی واقع شده ، لفظی است موضوع که از راه ریشخند گفته میشود. ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شلتوک کاری ؛ زراعت برنج. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شلتاقات ؛ ج ِ شلتاق : و تمام طوائف انسانی را از تکالیف دیوان معاف دانسته به اخراجات و شلتاقات کسی را نیازارند. ( حبیب السیر ) .

پیشنهاد
٠

شلپ شلپ بوسیدن ؛ پشت سر هم و با صدا بوسیدن. ( فرهنگ فارسی معین ) .

پیشنهاد
٠

شلان شلان رفتن ؛ لنگان لنگان رفتن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شلپ شلپ کردن ؛ فروافکندن چیزها پیاپی در آب و پراکندن به اطراف یا زدن کف دست بر آب و پراکندن آب به هر سو.

پیشنهاد
٠

شلال عقب سر کسی افتادن ؛ ظاهراً به معنی بسرعت کسی را تعقیب کردن است. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .

پیشنهاد
٠

شلال وار کاری را کردن ؛ در کار برش داشتن و بسرعت و چالاکی آنرا انجام دادن و این دو استعمال اخیربا معنی اصلی شلال کاملاً مناسبت دارد. شاید بخیه را نیز ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شلان شلان ؛ تعبیری است نظیر لنگ لنگان و لنگان لنگان ، صفت یا قید است برای راه رفتنی که به زحمت و با لنگیدن صورت گیرد. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شلال دوزی ؛ بخیه دوزی. دوختن جامه را با بخیه های گشاد. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شلاقی رفتن ؛ به سرعت تمام رفتن. تند و تیز حرکت کردن. بسرعت. چاپاری : شلاقی خود را به رفقا رسانید. ( فرهنگ فارسی معین ) . بسرعت و بعجله کاری را به انج ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شلاق زدن ؛ ضربه زدن. ضربت زدن : زمانه بین که به سرپنجه ستم همه دم به بیخ گوش نشاطم همی زند شلاق. ملا فوقی یزدی ( از آنندراج ) . اگر استرش بانگ چلاق ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شلاق خوردن ؛ ضربه دیدن. ضرب خوردن : سرسختی و شلاق خور وکله دراز چون میخ برون خیمه جای تو خوش است. میر یحیی شیرازی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل شلی ؛ قید یا صفت است برای آدمهای بیحال و لخت و تنبل و کسانی که حرکت و فعالیت آنها کم است. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- شلاق درآوردن ؛ گدایی کردن وسؤال نمودن. ( ناظم الاطباء ) . - || سخت رویی کردن در سؤال. || خریطه کوچک. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

شل و سفت کردن بندی یا تنگی را ؛ سست و سفت بستن آن. ( یادداشت مؤلف ) . گاه محکم و زمانی سست کردن آن.

پیشنهاد
٠

شل و سفت کردن بندی یا تنگی را ؛ سست و سفت بستن آن. ( یادداشت مؤلف ) . گاه محکم و زمانی سست کردن آن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل و شلاته ؛ جامه ای که چشمه های آن گشاده تر و از آن رو جامه بی دوام باشد: ثوب صفیق ؛ [ جامه ای ] که تار و پود آن فاصله بسیار و نامطلوب دارد. ( یاددا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل و شیویل ؛ شل مشلی. ( فرهنگ لغات عامیانه ) . رجوع به ماده شل مشلی شود. - || گاه بمعنی صفت برای چیزهایی نظیر لباس زیر و رو یا کمربند و نظایر آن اس ...

پیشنهاد
٠

شل کن سفت کن درآوردن ؛ در اصطلاح عوام ، دست به کاری زدن و سپس دست کشیدن از آن. ( فرهنگ فارسی معین ) . - || قبول امری و سپس رد آن. ( فرهنگ فارسی معی ...

پیشنهاد
٠

شل کن سفت کن درآوردن ؛ در اصطلاح عوام ، دست به کاری زدن و سپس دست کشیدن از آن. ( فرهنگ فارسی معین ) .

پیشنهاد
٠

شل آمدن در کاری ؛ کوتاه آمدن در آن کار. عدم پافشاری در آن. ( یادداشت مؤلف ) . در کاری کوتاه آمدن و دنبال آنرا قرص و محکم نگرفتن یا از تعقیب آن دست ب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل دادن ؛ سختگیری نکردن. شل گرفتن. جدی تعقیب نکردن کاری را موقتاً: اگر من شل داده بودم فلان کار را میکردند. ( یادداشت مؤلف ) . - || سست کردن ، چنا ...

پیشنهاد
٠

سر کیسه را شل کردن ؛ بازکردن سر کیسه پول و آن کنایه از ولخرجی کردن است. خرج زیاد کردن. زیاده روی کردن در خرج. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل و پل کردن ؛ کسی را به ضرب کتک ناقص کردن. بسختی کسی را کتک زدن و او را ناقص و ناکار کردن و مصدوم کردن. ظاهراً لفظ پل ( به فتح اول ) از توابع شل و ب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل هندی ؛ نیزه کوچک که گاه دو پره و سه پره ساخته باشند. ( یادداشت مؤلف ) : نکند کار تیر آیازی شل هندی و نیزه تازی. ابوالفرج رونی. نیلوفر و سوسن دم ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل و پت ؛ شل و پل. ( فرهنگ لغات عامیانه ) . رجوع به ترکیب شل و پل کردن شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل دست ؛ فالج در دستها. ( ناظم الاطباء ) . اَشَل . ( تاج المصادر بیهقی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شل شلی ؛ صفت پایی که لنگد. شلان شلان. لنگان لنگان. ( از فرهنگ لغات عامیانه ) . رجوع به ترکیب شلان شلان در ذیل شلان شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شگون نهادن ؛ فال گرفتن. تفأل : فال زدم که از هوس کشته شوم به یک نفس هم ز لب تو این سخن به که شگون نهد کسی. بابافغانی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بدشگونی کردن ؛ فال بد زدن. تطیر. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شگون کردن ؛ به فال نیک داشتن : یک نوبرم ز نخل مراد تو آرزوست تلخی بگو که تا به قیامت شگون کنم. باقر کاشی ( از آنندراج ) . آسیبی از خمار نیابد تمام ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شگون گرفتن ؛ فال گرفتن. تفأل کردن : بگرفته ام شگون طپشی تازه در دل است شاید که آب رفته بیاید به جوی ما. واله هروی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شگون گیر ؛ آنکه به شگون کار کند. ( آنندراج ) : درگذشتن نتواند نگه از کشته او تا تسلی ندهد چشم شگون گیر مرا. ظهوری ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

شگون بد یا خوب زدن ؛ فال بد یا خوب زدن. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

شگون زدن ؛ فال زدن. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

شگون بد یا خوب زدن ؛ فال بد یا خوب زدن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شگون بد ؛ تطیر. طیره. تشأم. ( از یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

نشگفت ؛ جای عجب نیست. جای شگفت نیست. شگفتی ندارد : نا نوردیم و خوار وین نشگفت که بن خار نیست ورد نورد. کسائی. به رخ بر همی جوشد آن زلف نشگفت ازیرا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ای شگفت ؛ یا للعجب. عجبا. شگفتا. ای عجب. چه بسیار عجیب. ( یادداشت مؤلف ) : آب گلفهشنگ گشته از فسردن ای شگفت ! همچنان چون شیشه سیمین نگون آویخته. فر ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شگفت کاری ؛ کارهای طرفه و عجیب انجام دادن : چون دید شه آن شگفت کاری کز مردمی است رستگاری. نظامی.

پیشنهاد
٠

شگفت نمودن ؛ تعجب کردن. دچار شگفتی و حیرت شدن : کسری و حاضران شگفتی نمودند عظیم. ( کلیله و دمنه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شگفت نمودن ؛ تعجب کردن. دچار شگفتی و حیرت شدن : کسری و حاضران شگفتی نمودند عظیم. ( کلیله و دمنه ) .

پیشنهاد
٠

به شگفت آورنده ؛ رائع. ( یادداشت دهخدا ) . ایجادکننده تعجب.