پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,١٢٩)

بازدید
٣٤,٦٠٤
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

یکدل بودن ؛ همرای و همداستان بودن : و همان آلتونتاش یگانه راست یکدل می باشد. ( تاریخ بیهقی ) . مرا نصرت ایزدی حاصلست که رایم قوی لشکرم یکدلست. نظام ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

یکدل شدن ؛ صمیمی شدن. متحدو همراه شدن : تو با دوست یکدل شو و یک سخن که خود بیخ دشمن برآید ز بن. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

نرم دل شدن ؛ رام شدن. به رحم آمدن. رجوع به نرم دل در ردیف خود شود. نرم دل شدن ؛ رام شدن. به رحم آمدن : جهاندار دارای جوشیده مغز نشدنرم دل زآن سخنها ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

نرم دلی کردن ؛ ترحم نمودن. رجوع به نرم دل در ردیف خود شود.

پیشنهاد
٠

نزدیک بودن دل به کسی ؛ مهر و محبت به وی داشتن : دل نزدیک باشد؛ بعد مکانی در دوستی زیان و خلل نیارد. ( امثال و حکم دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

نازک بودن دل ؛ مهربان بودن آن. حساس بودن آن : هرکه نازک بود دل یارش گو دل نازنین نگه دارش. سعدی. چندین هزار شیشه دل را به سنگ زد افسانه ای است اینک ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

موم شدن دل ؛ نرم شدن آن : ز رحمت دل پارسا موم شد که آن دزد بیچاره محروم شد. سعدی. رجوع به موم شدن شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

میان دل ؛ اسود. سوداء. ( دهار ) . سویداء. صمیم. حبةالقلب.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

میانه دل ؛ سوداء. سویدا. ( دهار ) .

پیشنهاد
٠

مشغول گشتن دل ؛ نگران شدن : شاه دیر از آب بیرون آمد اراقیت را دل مشغول گشت. ( اسکندرنامه ، نسخه سعید نفیسی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

موبددل ؛ که دلی چون دل موبد دارد.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

گوش دل گشودن ؛ از ته دل گوش دادن. رجوع به این ترکیب ذیل گشودن شود. گوش دل گشودن ؛ از ته دل گوش دادن. کاملا" توجه و دقت کردن : نشنود گفتارهاشان جز کس ...

پیشنهاد
٠

- مشغول بودن دل ؛ نگران بودن : گفت ابوبکر دبیر بسلامت رفت. . . و دلم از جهت وی مشغول بود فارغ شد. ( تاریخ بیهقی ) .

پیشنهاد
٠

مشغول کردن دل ؛ سرگرم کردن خویش : دل به بیهوده ای مکن مشغول که فلان ژاژخای می خاید. ناصرخسرو.

پیشنهاد
٠

گواهی ( گوائی ) دادن دل ؛ شهادت دادن دل. احساس کردن و دریافتن کاری پیش از وقوع آن : همی داد گفتی دل من گوائی که باشد مرا روزی از تو جدائی بلی هرچه خو ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

گم کرده دل ؛ کسی که دل خود را گم کرده است. کسی که دل خود را در راه معشوق از دست داده است. رجوع به این ترکیب ذیل گم کرده شود. من باری از تو برنتوانم ...

پیشنهاد
٠

گرم کردن دل کسی را ؛ با اومهر ورزیدن. دوستی کردن. رجوع به این ترکیب ذیل گرم کردن شود. - گسسته دل ؛ آزرده دل. رجوع به گسسته دل در ردیف خود شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- گشاد بودن دل ؛ فراخ بودن آن. با بذل و بخشش بودن. رجوع به فراخ بودن دل در همین ترکیبات شود. - || مقید نبودن : دل حاشیه نشین گشاد است. رجوع به این ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

گشادن دل ؛ شاد شدن دل. غم دل رفتن : چون خوابی نیکو که دیده آید. . . دل بگشاید. . . ( کلیله و دمنه ) . همچو آن قفل که از حرف کلیدش باشد دایم از حرف گ ...

پیشنهاد
٠

گرم داشتن دل کسی را ؛ دلجوئی کردن از او. مهر ورزیدن به وی. تسلّی دادن به او. رجوع به این ترکیب ذیل گرم داشتن و گرم کردن شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

گرفتگی دل ؛ اندوه و غم داشتن. رجوع به این ترکیب ذیل گرفتگی شود.

پیشنهاد
٠

کین دردل داشتن ؛ در اندیشه دشمنی و انتقام بودن : بر آن برنهادند یکسر سخن که در دل ندارند کین کهن. فردوسی.

پیشنهاد
٠

کینه از دل بشستن ؛ زدودن کینه از دل : سر نامه کرد آفرین از نخست بر آنکس که او کینه از دل بشست. فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

گرد آوردن دل ؛ دل به کاری گماشتن. جمعیت خاطر داشتن. رجوع به گرد آوردن شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کعبه کردن دل ؛ کنایه از توجه کردن به دل. ( از برهان ) ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کفیده دل ؛ شکافته دل : کفیده دل و بر لب آورده کف دهن باز کرده چو پشت کشف. نظامی.

پیشنهاد
٠

کندن دل از کسی ( چیزی ) ؛ دست کشیدن از آن : یک روز صرف بستن دل شد به آن و این روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت. کلیم.

پیشنهاد
٠

کباب از دل درویش خوردن ؛ کنایه از ربودن مال بی نوا به ستم ْ نفعِ خویش را. رجوع به این ترکیب ذیل کباب شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کباب شدن ( بودن ) دل ؛ سوختن دل. متأثر بودن ( شدن ) : خجسته بادت و فرخنده مهرگان و به تو دل برادر شاد و دل عدوت کباب. فرخی. رجوع به کباب در ردیف خ ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کشیدن دل ؛ ربودن آن. جذب کردن دل : بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد با زلف دلکش تو کرا روی گفت و گوست. حافظ.

پیشنهاد
٠

کام دل اندر کام شکستن ، کام دل برآوردن از کسی ، کام دل برگرفتن ، کام دل جستن ، کام دل خواستن ، کام دل روا بودن ، کام دل یافتن ، کام و هوای دل ، بکام ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کام دل ؛ مطلوب نفس. هوای نفس : نایافتن کام دلت کام دل تست پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید. خاقانی. رجوع به کام دل ذیل کام شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

قوت دل ؛ ذمآء. ( منتهی الارب ) . به مجاز، شجاعت. دلاوری.

پیشنهاد
٠

کار کردن غم در دل ؛ تأثیر کردن آن در دل : که این غم در دل من کار کرده ست تنم چون نرگس بیمار کرده ست. نظامی. رجوع به کار کردن در ردیف خود شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

فرزانه دل ؛ با دلی خردمند. عاقل و هوشمند : ز گفتار فرزانه دل مرد پیر سخن بشنو و یک بیک یادگیر. فردوسی.

پیشنهاد
٠

قرار گرفتن دل ؛ آرام گرفتن آن. آسوده گشتن دل : از هر وثاق ده غلامی یک غلام سوار باشد و با سرهنگان رود تا دل ما قرار گیرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 359 ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

قرص بودن دل ؛ در اصطلاح عامیانه ، مطمئن بودن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

فراغ دل ؛ فراغ خاطر. آسودگی خاطر : دوستان ما. . . دانند که روزگار با من و فراغ دل کرانه خواهد کرد. ( تاریخ بیهقی ) . گفت [ مسعود ]. . . آنچه. . . به ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

فراخ گشتن دل ؛ شاد شدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

فراغت دل ؛ آسودگی خاطر : رسول فرستادیم نزدیک برادر. . . که اندر دل آن صلاح ذات البین بود. . . و فراغت دل هزارهزار مردم. ( تاریخ بیهقی ) . ملوک روزگار ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

فراخ بودن دل ؛ وسعت داشتن آن. کنایه از بذل و بخشش داشتن : مرا غم آید اگرچه مرا دل است فراخ زمان دادن و بخشیدن بدان کردار. فرخی. - امثال : دل میانج ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

فراخ شدن دل ؛ گشاده شدن آن. شاد شدن آن.

پیشنهاد
٠

ضعف رفتن دل برای کسی ( چیزی ) ؛ سخت خواهان او شدن. رجوع به این ترکیب ذیل رفتن شود. - || احساس گرسنگی شدید کردن. ضعف رفتن دل برای کسی ؛ سخت خواهان ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

صید شدن دل ؛ عاشق و گرفتار شدن. ( از ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

شیشه دل به سنگ زدن ؛ شکستن آن : چندین هزار شیشه دل را به سنگ زد افسانه ای است اینکه دل یار نازک است. صائب ( از آنندراج ) . رجوع به شیشه شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شیفته دل ؛ شوریده دل. عاشق. دلداده. رجوع به شیفته دل در ردیف خود شود.

پیشنهاد
٠

شوریده داشتن دل ؛ تیره داشتن آن. مضطرب داشتن. به حال طغیان داشتن آن : پدر گفتش ای نازنین چهر من که شوریده دل داری از مهر من. سعدی.

پیشنهاد
٠

شیرین کردن دل ؛ کنایه از خوش کردن. ( از آنندراج ) : بدان شیرین کنم باری دل ریش که ریزم بر شکر شور دل خویش. امیرخسرو ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

شیرین کردن ( گردانیدن ) چیزی ( کسی ) را در دل کسی ( چیزی ) ؛ مطلوب و مرغوب کردن آن. دلپسند و خوش آیند کردن آن. رجوع به این ترکیب ذیل شیرین و شیرین کر ...

پیشنهاد
٠

شوریدن کار کسی ؛ شوراندن و آشفته کردن کار وی : دردی به خوشاب کس نشستم شوریدن کار کس نجستم. نظامی. - || آشفته شدن کار او : نصر سیارشعری بگفت و به م ...