پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٥٥٨
پیشنهاد
٠

ران ملخ پیش سلیمان بردن ( یا بخوان جم بردن ) ؛ کنایه از هدیه ناچیزی ببزرگی دادن. خدمت بیمقداری برای مردبلندقدری انجام دادن. کار بی ارزشی برای مردی مه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

زیر ران بودن ؛ مرکوب بودن : شاه را بین کعبه ای بر بوقبیس چون کمیتش زیر ران آمد به رزم. خاقانی. کانکه دزدید اسب ما را کو و کیست ؟ اینکه زیر ران تست ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

|| بمجاز، مطیع و منقاد بودن. فرمانبردار بودن. زیر اطاعت بودن : صدر تو میدان کرامات باد و اسب سعادات ، ترا زیر ران. خاقانی. اگر چه اسب زیر ران خاقان ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ران ملخ ؛ کنایه از بی ارزو بی ارج. چیز بیمقدار و بی بها. هدیه ناچیز.

پیشنهاد
٠

دست در زیر ران گذاردن ؛ کنایه از ضمانت شخص سوگند خورنده است که این کار را انجام میدهد برای اطاعت و وفاداری و امانت در سوگند. ( از قاموس کتاب مقدس ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ران افشردن ؛ فشردن زانو بر دو پهلوی اسب تند رفتن را. . . و رجوع به ماده ران افشردن در همین لغت نامه شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بزیر ران شدن ؛ مطیع گشتن. زیر فرمان درآمدن : بزیر ران شده اسب مرادش همه کام جهان او دست دادش. میرنظمی ( از شعوری ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رامی الصید ؛ شکارچی و شکارکننده ٔنخجیر. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رامش دل ؛ مایه آرام دل. آرامش خاطر : او را نتوان گفت که تو انده من خور کان رامش دل نیست به اندوه سزاوار. فرخی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

برامش ؛ بارامش. قرین رامش. بمجاز، بهره مند. برخوردار. آسوده : همی جستنش داد و دانش بود ز دانش روانش برامش بود. فردوسی. برامش بود هر که دارد خرد سپه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ثور رامح ؛ گاوی که دو شاخ داشته باشد. ( از اقرب الموارد ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بارامش ؛ باشادی. باخرمی. طربناک. خوشحال : همه شاد و بارامش و من به بند نکردند کس یاداین مستمند. فردوسی. و رجوع به شواهد ذیل رامش شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رام رام ؛ مثل اﷲاﷲ بین هنود مستعمل است. ( آنندراج ) . اﷲاﷲ. و در هندوستان بجای سلام و تحیت این کلمه را گویند. ( ناظم الاطباء ) : درو[ در بتکده ] بسکه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رام رام گفتن ؛ سلام کردن. ( ناظم الاطباء ) : خودبخود هستند چون با عاشقان خود کام رام از چه می گویند باخوبان هندو رام رام. اشرف ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آذر رام خراد ؛ یعنی آتش فره ایزد رام. ( مزدیسنا ذیل ص 229 ) : دل شاه از اندیشه آزاد شد سوی آذر رام خراد شد. فردوسی ( از مزدیسنا ص 229 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

رام روز ؛ روز رام : رام روز است و بخت و دولت رام ای دلارام خیزو درده جام. مسعودسعد. و رجوع به رام شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پیروزرام ؛ آنکه رام و مطیع پیروز است. - || آنکه پیروز رام و فرمانبر اوست. - || ( اِخ ) بروایت شاهنامه نام قدیم ری است. رجوع به پیروز رام در همین ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- راکع بخدا ؛ کسی که توکل و اعتماد بخدا کند. ( از متن اللغة ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ماءِ راکد ؛ آب خفته. ناروان. آب ایستاده. آنکه جاری نباشد. ( یاداشت مؤلف ) . و رجوع به آب راکد شود.

پیشنهاد
٠

نامه های راکد ؛ مقابل نامه های در جریان اداری.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

هوای راکد ؛ هوای بی تموج. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

راکد گذاشتن موضوع یا امر یا جریانی ؛ تعقیب نکردن آن موضوع یا امر یا جریان. مسکوت گذاشتن آن. که امروزه این عبارات در اصطلاح اداری ومطبوعاتی و قضایی بس ...

پیشنهاد
٠

راکد ماندن موضوع یا پرونده یا نامه ؛ بی تعقیب و پیگرد ماندن آن. از جریان خارج شدن آن.

پیشنهاد
٠

راکد ماندن موضوع یا پرونده یا نامه ؛ بی تعقیب و پیگرد ماندن آن. از جریان خارج شدن آن.

پیشنهاد
٠

راکد ماندن موضوع یا پرونده یا نامه ؛ بی تعقیب و پیگرد ماندن آن. از جریان خارج شدن آن.

پیشنهاد
٠

راکد گذاشتن موضوع یا امر یا جریانی ؛ تعقیب نکردن آن موضوع یا امر یا جریان. مسکوت گذاشتن آن. که امروزه این عبارات در اصطلاح اداری ومطبوعاتی و قضایی بس ...

پیشنهاد
٠

راکد گذاشتن موضوع یا امر یا جریانی ؛ تعقیب نکردن آن موضوع یا امر یا جریان. مسکوت گذاشتن آن. که امروزه این عبارات در اصطلاح اداری ومطبوعاتی و قضایی بس ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پرونده راکد ؛ ( اصطلاح اداری ) پرونده هایی را گویند که از جریان خارج شده است.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دفتر راکد ؛ ( اصطلاح اداری ) مراد دفتری است که در آن نامه ها و پرونده های راکد که از جریان خارج شده ضبط میشود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

حساب راکد ؛ مقابل حساب جاری. ( یاداشت مولف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آب راکد ؛ مقابل آب جاری. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بازار راکد ؛ بازاری که دادوستدش جریان نداشته باشد.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

راقم حروف یا راقم الحروف ؛ من نویسنده. ( یادداشت مؤلف ) . نویسنده حروف و آنکه کاغذ را نوشته است. ( ناظم الاطباء ) : راقم حروف در جواب این سخن طعنه آ ...

پیشنهاد
٠

راکب التعاسیف ؛ آنکه بدون قید راه می پیماید. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

راغب جهاد ؛ مایل بجنگ و جهاد. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

راعی الشاء ؛ دیگر صورت فلکی عواء است که آن را بؤرطیس حارس نیز خوانند. ( مفاتیح العلوم خوارزمی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

راعی النعائم ؛ ستاره ای است. ( از اقرب الموارد ) . رجوع به راعی الجوزاء شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

راعی البستان ؛ نوعی ازملخ است. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

راعی الجوزا ؛ راعی جوزا و راعی نعائم دو ستاره اند. ( ازاقرب الموارد ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

راضی برضا ؛ خشنود به آنچه خدا میخواهد. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به راض شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رمح راش ؛ نیزه سست و ضعیف. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

جمل راش ؛ شتر سست پشت. ( منتهی الارب ) . شتر پست پشت. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

کوه راسخ ؛ کوه بیخ آور و پای برجای.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

عقیده راسخ ؛ اعتقاد محکم و استوار.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

علمای راسخ ؛ راسخون فی العلم : یکی از علمای راسخ راپرسیدند چه گویی درنان وقف. ( گلستان ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

قدم راسخ ؛ گام و اقدام و تصمیم محکم و استوار. عزم استوار : بوالحسن سیمجور و پسرش ابوعلی پای بیفشردند و بقدمی راسخ و عزمی ثابت در رد آن حمله بکوشیدند. ...

پیشنهاد
٠

راسخ فی العلم ؛ متبحر و توانا در علم. ( المنجد ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

راسخ قدم ؛ ثابت قدم.

پیشنهاد
٠

عزم و اراده راسخ ؛ تصمیم محکم و ثابت و استوار.

پیشنهاد
٠

الراسخون فی الحکمة ؛ استواران در حکمت : ولو تفوه بالتجوز کان بنظر عرفانی او برهانی ادق لایعرفه الا الراسخون فی الحکمة. . . ( شرح منظومه سبزواری چ مصط ...