پیشنهادهای داریوش آریافر (٤٥)
واژه های گسترش و پراکنش و رواگ[رواج]برابر نهاده های اشاعه هستند
ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺩ ﺑﺮﻭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺪﺭﯾﻦ ﻃﺒﻊ ﻧﮑﻮﻫﯿﺪﻩ ﺑﺴﯿﻠﯽ ﺳﺮﺥ ﮐﺮﺩﺳﺘﯿﻢ ﺭﻭﯼ ﺯﻋﻔﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍ [ پروین اعتصامی] باد بروت یا باد سبلت ( سبیل ) کنایه از نازش و لافزنی و خودستایی ...
خوراکی برابر با یک هنگام خوراکی از ناهار یا شام را نواله می گویند
بیهوده، سرکش، گرانبار، یک دنده، فرومایه، ستمگر، گستاخ
در پاسخ وهسودان مرزبان که شادروانان معین و عمید تاخته که چرا تا این اندازه از واژه شناسی دورند و همگنان را همه و همگان دانسته اند باید گفت این درست ت ...
اُهتوخَوشی در شاهنامه به چم دست ورز ( صنعتگر ) و سازنده آمده است و واژه ای اوستایی است: چهارم که خوانند اهتوخوشی *** همان دست ورزان با سرکشی[ شاهنامه]
زبد ، ناسرگی و خاشاک و غش و آلودگی و کفی که پس از غوطه ور کردن طلا در تیزاب روی آن می آید، چنانکه در قرآن و مثنوی آمده: بهر آن است امتحان نیک و بد تا ...
جُفا به چم نخاله و خاشاک و ناسرگی و غش و آمیختگی می باشد چنانکه در مثنوی آمده: بهر آن است این ریاضت وین جفا تا برآرد کوره از از نقره، جُفا ( مثنوی۱/۲ ...
اندوهبار، گلوگیر،
زخم درای به چم کوبش و نواختن پتک آهنگریست چه زخم و زخمه به چم کوبش و نواختن و درای چنانچه شادروان دهخدا در یادداشتی آورده اند به چم پتک آهنگریست که ت ...
ناهماهنگ، ناهنجار، ناهمگون، ناخوانا، ناهمساز کشیدش سراپای یکسر دوال سپهبد برید آن سر ناهمال فردوسی
شمارگذاری، ساز و برگ، توانمندی
زور آوری، فرسختی، تندی، سرسختی
باره، جستار، درون مایه درون آخته، زمینه
تودگی برابر نهاد پلرسی خوبی برای جسم تازی ست، اجسام: تودگان، تن، جسمانی: تنادگی، در هم پیچیدگی عضلات : تنودگی
سامان، پیایش، آراست و آرایش، چینش،
قوچ شاخدار جنگلی سه شاخ که می توان از آن سواری گرفت و در اساطیر پارسی به اسب منوچهر پادشاه پیشدادی پارسی نامدار است [اساطیر ایران باستان، عصمت عرب گل ...
اوساط: میانه ها، میانگان اوساط مردم، اوساط ناس:شهروندان ، میان مایگان، مردم شهری
روان سازی، کاراسازی کارساز کردن، کارسازی
ویان و ویانا واژه ای از پارسی میانه به چم خیمه هست و به این کارورزی در زمان ساسانیان ویان گر می گفتند به چم خیمه ساز ، واژه ی کهن وین ( پایتخت اتریش ...
ویان واژه ای از پارسی میانه به چم خیمه هست و به این کارورزی در زمان ساسانیان ویان گر می گفتند به چم خیمه ساز
زبان آوا می تواند بهترین برساخته برای واژه ی لهجه باشد چه آنکه لهجه آواهای گوناگونی است که ما در سخن گفتن به یک زبان داریم همچون زبان_ آوای سپاهانی ی ...
سرینگی به مانای سر بودن و برتری داشتن برابر نهاد شایسته ای برای اولویت است
واژه های ویژند_ اسم مصدر ویژیدن_ به مانای ویژه شده و نام نشان_ از آنجایی که هر برندی همراه با لوگو عست و برند نام آن نشان ( لوگو ) هست_ نام_نشان هم م ...
خود والایی، خود ارجی، خویش والایی
شش
سازگاری و سازشگری خردمندانه و دادگرانه
شایسته ترین و درست ترین برابر نهاده ی ریل واژه ی درست راه آهن هست که هنوز هم گفته می شود
همان گونه که به ریل راه آهن گفتیم و بسیار درست و به جا هست و واژه ی ماردیس رو بسیاری به جای قطار برای جنبش و جابجایی مارگونه ی قطار پیشنهاد دادند به ...
"گم مردی" به معنای روزگاری که در اون مردان تو گویی که گم و ناپیدا هستند از این جهت گمان می کنم نیم بند ( عبارت ) " گم مردی" که رساتر و درست تر از واژ ...
دارفر[دار فر] دار به معنای درخت، سرا، خانه، سرزمین فر به معنای شکوه و فرهمندی دارفر به معنای شکوه درخت، خانه ی شکوهمند، فر درخت، شکوه سرزمین، سرزمین ...
جای نهشت، جای گردانی، جای آوری
به پندار من واژه های والایی، والایش، والاگهری، آریامنشی_واژه ی آریا در زبان پارسی باستان و اوستایی به مانای شریف، نجیب و والاگهر و نیک گهر می باشد_به ...
به باور من بهترین واژه ی برابر نهاده برای واژه ی ادامه که خود از ریشه دوام است و بن مایه ای ایرانیی_اوستایی_دارد واژه های ۱ - روند ۲ - روندگی ۳ - از ...
گزاره، گزارش، نوید و در حالت کلی آگهی بهترین برابر نهاد سره پارسی برای خبرت با استناد به این سروده ی مولوی: اقتضای جان چو ای دل آگهی ( خبر ) ست هر که ...
جنونست شجاعت میندیش و درانداز چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها ( غزلیات شمس ) غری به حرامزادگی و پست بدرستی نیز می باشد چونانکه زادغر به معنی حر ...
زمین کشت نشده که به آن آیش نیز می گویند آییش به لهجه ی مازنی است در فارسی زمین آماده کشت را آیش گویند
فاضلاب چنانکه می گوییم" آب حمام مفت فاضلاب" از کتاب دوازده هزار مثل فارسی دکتر ابراهیم شکورزاده بلوری
فاضلاب
هر چیز دراز و کج را عوج گویند مثل عوج رفته بالا ( عوام ) یعنی بسیار بلند و بدقواره و کج است
مطلبی که در فرهنگ عمید در توضیح خوید آمده است کاملا غلط است چراکه اتفاقا به گندم خوشه بسته ی نارس خوید می گویند که قابل خوردن و پختن باشد از همین روس ...
نه بید بار دهد نه خوید خار دهد ( ضرب المثلی در روستاهای اصفهان ) خوید بر وزن خید به معنای بوته ی گندم و جو نارس_بیشتر برای گندم نارس کاربرد دارد_ سب ...
بلندا، فرازنای، ستیغ
پندار پردازی
فنی بلد کردن، آواره کردن، از شهر و دیار بیرون راندن