علی حقی بستان آباد

علی حقی بستان آباد نویسنده و پژوهشگر زبانهای باستان؛ زبان سومری، زبان ایلامی، زبان اوستایی، پارسی باستان، زبان ترکی اورخون ، آذری، زبان روسی، انگلیسی

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



قاووت١٦:٣٣ - ١٤٠٠/٠٣/٠٤فاووت خوردنی ایرانی هست و در همه جای ایران کاربرد داردگزارش
7 | 0
زردی١٢:٤٠ - ١٤٠٠/٠٣/٠٤زردی در زبان فارسی چند معنی دارد 1 - روشنی، 2 - سبز بودن، 3 - بیماری زردی 4 - رنگ زرد بودن 5 - پست بودن حقیریگزارش
5 | 0
fınıte٠١:١٠ - ١٤٠٠/٠٣/٠٤هموکگزارش
5 | 0
aorist٠١:٠٤ - ١٤٠٠/٠٣/٠٤در زبان شناسی : گذشته گنگ: گذشته ساده و گذشته ناشناخته می توان ترجمه کردگزارش
5 | 0
فروشاندن١٩:١٧ - ١٤٠٠/٠٣/٠٢معنی دیگر آن بفروش رساندن در مزایده ؛ کالایی را در جایی برای فروش گذاشتن . سبب فروش مال دیگران شدنگزارش
2 | 0
فروختاندن١٩:١٦ - ١٤٠٠/٠٣/٠٢کنشای سببی می باشد و به معنی : با دست کسی چیزی را به فروش رساندن سبب فروخته شدن چیزی با دست کسی دیگر شدن.گزارش
5 | 0
اهختن١٩:١٣ - ١٤٠٠/٠٣/٠٢برابر با تخلیه کردن است ، در آوردن، بیرون کشیدن، از انچه که داشت محروم کردن، خالی کردن،گزارش
2 | 0
پراگنده١٩:١٠ - ١٤٠٠/٠٣/٠٢پر از گناه، آبوده به گناه، 2 - نامدار، کسی که آوازه بد او همه رسیده است. با پراکنده فرق درد.گزارش
2 | 0
کوکله٠٠:١٢ - ١٤٠٠/٠٣/٠٢در زبان ایرانی باستان به معنی خورشیدو آـفتاب استگزارش
2 | 0
داریوش٠٢:٥١ - ١٤٠٠/٠٣/٠١جنابی که داریوش را به یورش کننده معنی می فرمایید کمی اگر فرصت کردید کتاب بخوانید آفرین کتاب بخوانیم هر دو مان را عرض می کنیم. یورش واژه ی صد در صد تر ... گزارش
7 | 1
افتاب٠٢:٤٣ - ١٤٠٠/٠٣/٠١واژه ی آمیخته است و از دو جزء : آود تاو شکل گرفته است . در گذر زمان با دگر گونی آوایی روبرو شده و نمود آفتاب را به خود گرفته است. آفتاب به معنی خورشی ... گزارش
7 | 0
زینج٠١:٥٩ - ١٤٠٠/٠٣/٠١جای تابش نورگزارش
5 | 0
زینک٠١:٥٦ - ١٤٠٠/٠٣/٠١استخوان پاگزارش
5 | 0
ارره١٢:٠١ - ١٤٠٠/٠٢/٣١1 - ارره= شوخی کننده مسخره باز وسیله برش دندانه دارگزارش
5 | 0
اره١٢:٠٠ - ١٤٠٠/٠٢/٣١1 - ارره= شوخی کننده مسخره باز وسیله برش دندانه دارگزارش
5 | 0
چیرکینک٠٧:٣٢ - ١٤٠٠/٠٢/٢٩در ایران باستان چیرکینگ درخت انگور و خود انگور را می گفته اند : اما اکنون با گذشت زمان به گونه ای از انگور در بخش های جنوبی ایران گفته می شود انگور ... گزارش
5 | 0
پوزه٠٦:٢٦ - ١٤٠٠/٠٢/٢٩واژه باستانی ایرانی است به معنی: دهان گرداد گرد دهانگزارش
5 | 0
spadix٠٥:٤٦ - ١٤٠٠/٠٢/٢٩سنبله میانبرگ گلگزارش
5 | 0
heap up٠١:٤٤ - ١٤٠٠/٠٢/٢٩انباشتن، تپه کردن ، توده کردن، جمع کردن ، جمع و جور کردنگزارش
9 | 0
نگار١٨:١٠ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦نگار یعنی : کس ِ نیک و زیبا و سودمند. بقیه فرموده شباهت ها آوایی هستندگزارش
57 | 1
سومر٠٢:٥٥ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦سومری به ترکی هیچ ربطی ندارد تنها زبانی که سومری به آن ربط ندارد ترکی هست گزارش
74 | 1
سومری٠١:٤٢ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦زبان سومری زبانی است که به ترکی هیچ ربطی نداردگزارش
74 | 1
دبیر٠١:٣٥ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦از واژه های باستان ایرانی است که 5000 سال دیرینگی داردگزارش
28 | 1
دبستان٠١:٣٣ - ١٤٠٠/٠٢/٢٦دبستان واژه ای دیرینه ایرانی هست ربطی به ادب و فحاشی ندارد.گزارش
9 | 0
hapax١٢:٠٥ - ١٤٠٠/٠٢/٢٥در زبانشناسی یه معنی " پیکره" دگرگونی در عبارت و یا واژه ای که تنها یکبار رخ می دهدگزارش
9 | 0
ماسلا١١:٤٤ - ١٤٠٠/٠٢/٢٥روغن کره در ایرانی میانه ماسکه هم گفته می شدگزارش
5 | 0
دیبایش٠٦:٣٤ - ١٤٠٠/٠٢/٢٤ویراستاریگزارش
7 | 0
دارانا٠٦:٣٨ - ١٤٠٠/٠٢/٢٤پولی که جهت پشتیبانی جمع می گرددگزارش
5 | 1
editor٠٦:٣٤ - ١٤٠٠/٠٢/٢٤ویراستار، دیبایشگر، دیباگرگزارش
5 | 0
knocked٠٦:٣١ - ١٤٠٠/٠٢/٢٤ضربه ، کوبیدن ، جدا افتاده ، چسبیده،گزارش
5 | 0
داری٠٦:٢٨ - ١٤٠٠/٠٢/٢٤پشتیبانی ، حمایتگزارش
7 | 1
داریوش٠٦:٢٧ - ١٤٠٠/٠٢/٢٤در زبان های ایرانی باستان "داریوش" به معنی پشتیبانی کننده هستگزارش
5 | 1
برات٠٩:١٨ - ١٤٠٠/٠٢/٢٣ظرف ، کهنه، از کار افتاده، کالبدگزارش
12 | 0
شر٠١:٢٠ - ١٤٠٠/٠٢/٢٣سر به معنی:: بهتان و تهمت " واژه ی ایرانی هست گزارش
5 | 0
کوک١٥:١٠ - ١٤٠٠/٠٢/٢٢"پختن"گزارش
5 | 1
اوگ١٥:٠٥ - ١٤٠٠/٠٢/٢٢از واژه های باستانی ایرانی است به معنی : "اوج" "بلندا" و "فراز"گزارش
7 | 0
شدن٠٢:٥٠ - ١٤٠٠/٠٢/٢٢یکی دیگر از معنی های "شدن " پذیرفتن و قبول کردن می باشد.گزارش
9 | 0
از٢١:٢٥ - ١٤٠٠/٠٢/٢١نام ایزد باستانی ایرانی در اوستاگزارش
7 | 0
گوز بیت١٨:٥٤ - ١٤٠٠/٠٢/٢١گوؤ پشت قوز کسی که پشتگزارش
5 | 0
الاد٠٣:٤٢ - ١٤٠٠/٠٢/٢١در ایرانی باستان آلاد یعنی روح روان= اراد هم گفته شده استگزارش
5 | 0
اراد٠٣:٤١ - ١٤٠٠/٠٢/٢١اراد= در ایرانی باستان به روح می گفتند و نام فرشته ای استگزارش
7 | 1
اکوبه٠١:٤٣ - ١٤٠٠/٠٢/٢١ظرف آب ،گزارش
5 | 0
چوکیده٠٠:٥٥ - ١٤٠٠/٠٢/٢١چکیده شده ؛خالی شده پوک، پوچ شدهگزارش
5 | 0
hollow٠٠:٥٤ - ١٤٠٠/٠٢/٢١پوچ، پوک ، پوکیده، چوکیدهگزارش
9 | 1
top strap٢٣:٤٣ - ١٤٠٠/٠٢/٢٠جلیقه ، تاب ؛، زیر پوش بند دارگزارش
5 | 0
they know the ​mountain crannies٠١:١١ - ١٤٠٠/٠٢/١٨آنها شکاف های کوهستانها را می شناسندگزارش
5 | 0
دیگ٢٢:٢٧ - ١٤٠٠/٠٢/١٧از کجا در آوردی اکدی این را؟ اکدی ها هم چنین واژه ای ندارند گزارش
14 | 0
دریای خزر٠٥:٤٩ - ١٤٠٠/٠٢/١٧دریای مازندرانگزارش
9 | 1
exaltedness٠٥:٣٣ - ١٤٠٠/٠٢/١٧مهستی: "بلند مرتبگی" شگوه ، عظمت، شوکتگزارش
5 | 0
neighborliness٠٥:٣٣ - ١٤٠٠/٠٢/١٧همسایگی گزارش
5 | 0