قانعی

قانعی

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



خودرابه خریت زدن٠١:٢٥ - ١٣٩٨/١١/١٢Dummy upگزارش
0 | 0
calibrate٠٩:٠٠ - ١٣٩٨/١١/١١بطور دقیق و قاعده مند سنجیدن ( چیزی )گزارش
14 | 1
nepotistic٢٣:٤٨ - ١٣٩٨/١١/١٠لابی گرانه ( خانوادگی ) با دورنمایه پارتی بازی پارتی باز لابی گر ( خانوادگی ) رابطه بازانه رابطه باز ( فامیلی )گزارش
7 | 0
preeminent٠٤:٠١ - ١٣٩٨/١١/٠٧Pioneer Superbگزارش
0 | 0
جفتک انداختن٠٤:٥٢ - ١٣٩٨/١١/٠٦Callet Shrew Oppugn Nix Gainsay Controvene Thwart گزارش
0 | 0
جفتک انداختن٠٤:٥٠ - ١٣٩٨/١١/٠٦عرض اندام کردنگزارش
0 | 0
whacked out٠٢:٢٩ - ١٣٩٨/١١/٠٦Shagged out Washed - up Paralytic Palsied Feeble Infirmگزارش
0 | 0
whacked out٠٢:٢٧ - ١٣٩٨/١١/٠٦( عامیانه ) درب و داغون - کند و فاقد انرژیگزارش
5 | 0
وظیفه شرعی٠٥:٤٦ - ١٣٩٨/١١/٠٣Rligious duty Errandگزارش
0 | 0
errands٠٥:٢٨ - ١٣٩٨/١١/٠٣جمع errand بمعنای وظیفه مذهبی و دستور شرعیگزارش
5 | 1
papal edict٠٥:٢١ - ١٣٩٨/١١/٠٣فتوای شرعیگزارش
0 | 0
pontificalia٠٥:١٩ - ١٣٩٨/١١/٠٣لباس روحانی - لباس شریعتگزارش
0 | 0
امام غریب٠٥:١٨ - ١٣٩٨/١١/٠٣امام غریب ( ع ) - غریب الغرباء ( ع )گزارش
0 | 0
pontificial٠٥:١٤ - ١٣٩٨/١١/٠٣روحانی - مربوط به علوم دینیگزارش
0 | 0
eschaton٠٣:٤٥ - ١٣٩٨/١١/٠٣آخرالزمان - روز آخر دنیاگزارش
2 | 0
قیامت٠٣:٣٦ - ١٣٩٨/١١/٠٣Dooms dayگزارش
2 | 1
one to one٠٣:٥٦ - ١٣٩٨/١١/٠٢۱ - همسان و همپوشان ۲ - شخصی ( بین دو نفر )گزارش
12 | 0
ورزش٢١:٢٧ - ١٣٩٨/١٠/٣٠Body activitiesگزارش
2 | 2
سنگ کار٠٨:٤٦ - ١٣٩٨/١٠/٢٧Stonerگزارش
0 | 0
نسل کشی٠٦:٤١ - ١٣٩٨/١٠/٢٥Exterminateگزارش
2 | 0
floor finisher٠٣:٥٣ - ١٣٩٨/١٠/٢٥نازک کار ساختمانگزارش
0 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



poky١٠:٤٢ - ١٣٩٨/١١/١٣
• I wish you wouldn't be so poky when you're getting ready.
ای کاش انقدر کند نبودی وقتی آماده میشی.
0 | 0
fret٠١:٥٥ - ١٣٩٨/١١/١١
• Why do you fret over these small details?
چرا سر این چیزهای کوچک ناراحتی درست میکنی؟؟
0 | 1
fret٠١:٥٥ - ١٣٩٨/١١/١١
• She couldn't sleep because she was fretting about the exam.
او از ترس امتحان شب ها خواب به چشم نداشت.
2 | 1
accustom٠٢:٠١ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• A worn out slob, he can not accustom himself to the idea of women playing the sport seriously.
یک مرد هپل شلخته و زهوار در رفته هرگز نمیتواندبه ایده آل زنانی که به ورزش تمام وقت می اندیشند ، حتی نزدیک هم باشد!
2 | 0
accustom٠١:٥٦ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• You have got to accustom yourself to the book that is written from several different viewpoints.
شما باید با دیدگاه های متفاوتی که در قالب یک کتاب واحد عرضه می گردند ، بیشتر آشنا شوید.
2 | 0
accustom٠١:٥٢ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• Education should accustom children to thinking for themselves.
تحصیلات باید مایه ی بروز و ظهور تفکرات نو در کودکان شود.
0 | 1
accustom٠١:٥١ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• You must learn to accustom yourself to hard work.
تو بایستی آموخته کار سخت شوی.
2 | 0
accustom٠١:٥٠ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• It took a while for me to accustom myself to all the new rules and regulations.
سازگاری با قوانین و قواعد جدید برای من کمی زمان برد.
0 | 0
accustom٠١:٤٩ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• It took a while for her eyes to accustom themselves to the dark.
کمی زمان برد تا چشمانش به تاریکی خوگیرد.
2 | 0
accustom٠١:٤٨ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• You must accustom yourself to getting up early.
شما بایستی عادت به سحرخیزی را برای خود درونی کنید.
5 | 0
accustom٠١:٤٧ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• We had to accustom ourselves to cold weather.
ما باید باآب و هوای سرد و خشک خو می گرفتیم.
0 | 1
accustom٠١:٤٦ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• It took him a while to accustom himself to the idea.
دیر زمانی پائید تا وی خویش را با ایده نو وفق دهد.
2 | 0
accustom٠١:٤٥ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• You have to accustom yourself gradually to the different hours of work that your new post entails.
شما باید بتدریج خود را با تغییر ساعات کاری که از ضروریات پست جدیدتان است ، سازگار سازید.
2 | 0
accustom٠١:٤١ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• She could not accustom herself to a hot climate.
وی نتوانست با آب و هوای حاره ای خو بگیرد.
0 | 0
accustom٠١:٤٠ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• It'shouldn't take long to accustom your students to working in groups.
وفاق و هم داستانی دانش آموزان در فعالیت های گروهی، نباید چندان هم زمان ببرد.
2 | 0
accustom٠١:٣٧ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• It'll take time for me to accustom myself to the changes.
سازگاری با تغییرات پیش آمده برای من زمان بر است.
2 | 0
accustom٠١:٣٥ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• They had to accustom themselves to the hot weather.
ایشان بایستی خودرا با آب و هوای سوزان سازگار می کردند.
7 | 1
accustom٠١:٣٣ - ١٣٩٨/١١/٠٦
• After a little time in England, she accustomed herself to driving on the left side of the road.
پس از سپری کردن مدتی در انگلیس، وی آموخته ی رانندگی از سمت چپ شد.
0 | 2
derogatory١٤:٣٣ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• I wish you wouldn't make derogatory remarks about members of my family.
ای کاش این همه تحقیر و چرت و پرت در مورد اعضای خانوادم بکار نمی بردی.
0 | 0
derogatory١٤:٣٢ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• I didn't like the way he made derogatory comments about his colleagues.
من اون مزخرفات تحقیر آمیزی که در مورد همکارش بکار برد رو اصلا دوست نداشتم.
2 | 0
derogatory١٤:٢٦ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• Their conversation contained a number of derogatory racial remarks .
گفت و گوی ایشان پربود از تحقیر و توهین های نژاد پرستانه .
0 | 0
derogatory١٤:٢٤ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He made some derogatory comment/remark about her appearance.
وی تعبیرات و نظرات تحقیر آمیز و موهنی درباره ظاهر آن خانم بکار برد.
7 | 0
cigar١٤:١٥ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He laughed and took a puff on his cigar.
او درحالیکه خنده ای برلب داشت ، کامی از سیگارش گرفت.
0 | 0
cigar١٤:١٤ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He blew out a stream of cigar smoke.
وی حجم زیادی از دود سیگارش را از دهان برون داد.
0 | 0
cigar١٤:١٢ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He reached into his breast pocket for his cigar case.
وی به قصد یافتن قوطی سیگار برگش ، دستش را به سمت جیب جلوی پیراهنش برد.
0 | 0
cigar١٤:١٠ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He sucked at his cigar and then agreed with what I said.
وی درحالیکه پک عمیقی به سیگارش میزد ، موافقتش را با گفته هایم اعلام کرد.
0 | 0
cigar١٤:٠٨ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• The old man is sucking at a cigar.
اون مرد مسن پک عمیقی به سیگارش می زند.
0 | 0
cigar١٤:٠٧ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He paused and drew on his cigar.
وی پس از مکث کوتاهی مجددا به کشیدن سیگار ادامه داد.
0 | 0
cigar١٤:٠٤ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• Papa flicked the ash from his cigar.
پاپا خاکستر سیگارش رو تکوند.
0 | 0
cigar١٤:٠٢ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He snuffed out his cigar, and began to drink whisky.
اون آقا بعد از اینکه سیگار کشیدنش رو به پایان رسوند، شروع به نوشیدن ویسکی کرد.
0 | 0
cigar١٤:٠٠ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He straddled before me,with a cigar in his hand.
اون درست پشت سرمن با یک سیگار برگ تو دستاش طاق باز لم داده بود.
0 | 0
cigar١٣:٥٧ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• The air was thick with cigar fumes.
هوا از شدت دود و بوی سیگار ( تنباکو ) غیر قابل تنفس شده بود
0 | 0
cigar١٣:٥٢ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• After dinner, the men would smoke cigars and drink brandy.
بعد از شام ، به کشیدن سیگار برگ و نوشیدن برندی علاقه دارند.
0 | 0
squawk١١:٠٠ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• She awoke to the squawk of chickens.
اون دختره با سر و صدای ناهنجار جوجه ها از خواب ناز پرید.
2 | 0
squawk١٠:٥٨ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• The hen gave a squawk when It'saw the cat.
اون مرغ وقتی متوجه گربه شد ، به شدت شروع به قدقد کرد.
0 | 0
squawk١٠:٥٧ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• They all seemed to 5 squawk at me.
به نظر م صدای جیغ و داد ۵ موجود به گوشم رسید.
0 | 0
squawk١٠:٥٦ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• The hen squawk when It'saw the cat.
آن مرغ وقتی متوجه گربه شد به شدت شروع به قدقد کرد.
0 | 0
squawk١٠:٤٥ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• The bird gave a startled squawk.
آن پرنده نوای از روی وحشت سرداد.
0 | 0
squawk١٠:٤٢ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• The hen gave a squawk when it saw the cat.
آن مرغ به محض دیدن گربه جیغ بلندی سرداد
2 | 1
right٠٤:٥٥ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• Most people use their right hand to eat with and write with.
خیلی از افراد برای نوشتن و خوردن از دست راست بهره میبرند.
5 | 1
right٠٤:٥٢ - ١٣٩٨/١١/٠٢
• He is not right in the head.
اون تمرکز فکری و عقلی کافی نداره
0 | 1
big stick٠٩:٠٥ - ١٣٩٨/١٠/٢٧
• The authorities used quiet persuasion instead of the big stick.
مقامات حاکم بجای شدت عمل مطلق ، از بحث و گفتمان برای متقاعد کردن عامه بهره می جویند
0 | 0
big stick٠٩:٠٠ - ١٣٩٨/١٠/٢٧
• He armed himself with a big stick.
او تکه چوبی بزرگ را جهت دفاع ازخود در دست داشت
0 | 0