تقی اباد
لغت نامه دهخدا
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی است جزء بهنام وسط در بخش ورامین شهرستان تهران که 112 تن سکنه دارد و محصول آنجا صیفی و چغندر قند است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان فندرسک که در بخش رامیان شهرستان گرگان واقع است و 240 تن سکنه دارد. محصول آنجا غله و توتون و لبنیات است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3 ).
تقی آباد. [ ت َ] ( اِخ ) دهی است از دهستان ملک که در بخش مرکزی شهرستان گرگان واقع است و 220 تن سکنه دارد و محصول آنجا غله و توتون است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان مرحمت آباد که در بخش میاندوآب شهرستان مراغه واقع است و 837 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان اسفندآباد که در بخش قروه شهرستان سنندج واقع است و 225 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان خرمرود شهرستان تویسرکان است که 174 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان سگوند است که در بخش زاغه شهرستان خرم آباد واقع است و 150 تن سکنه دارد و مردم آنجا که از طایفه سگوند میباشند ییلاق و قشلاق میکنند و مزرعه تقی آباد هم جزء این روستاست. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان ژان که در بخش دورود شهرستان بروجرد واقع است و 118 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان جلگاه است که در بخش کوهک شهرستان جهرم واقع است و 175 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان پایین ولایت که در بخش فریمان شهرستان مشهد واقع است و 666 تن سکنه دارد و محصول آنجا غله و لبنیات است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
تقی آباد. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان فریمان که در بخش فریمان شهرستان مشهد واقع است و 327تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ، ج 9 ).بیشتر بخوانید ...
دانشنامه عمومی
تقی آباد (آران و بیدگل). تقی آباد روستایی در دهستان سفیددشت بخش مرکزی شهرستان آران و بیدگل استان اصفهان ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا کمتر از ۳ خانوار بوده است. [ ۱]
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا کمتر از ۳ خانوار بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (آران و بیدگل)
تقی آباد (بافت). تقی آباد، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان بافت در استان کرمان، کشور ایران است. [ ۱] [ ۲] [ ۳] [ ۴]
این روستا در دهستان بزنجان قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۵، سکنه آن کمتر از ۳ خانوار بوده است. [ ۵]
این روستا در دهستان بزنجان قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۵، سکنه آن کمتر از ۳ خانوار بوده است. [ ۵]

wiki: تقی آباد (بافت)
تقی آباد (تیران و کرون). تقی آباد ( تیران و کرون ) ، روستایی از توابع بخش کرون شهرستان تیران و کرون در استان اصفهان ایران است.
از محصولات این روستا می توان به سیب زمینی و گندم اشاره کرد .
این روستا در دهستان کرون علیا قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۲۲۴ نفر ( ۶۶خانوار ) بوده است.
از محصولات این روستا می توان به سیب زمینی و گندم اشاره کرد .
این روستا در دهستان کرون علیا قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۲۲۴ نفر ( ۶۶خانوار ) بوده است.

wiki: تقی آباد (تیران و کرون)
تقی آباد (جلگه ماژان). تقی آباد روستایی در دهستان جلگه ماژان بخش جلگه ماژان شهرستان خوسف استان خراسان جنوبی ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۲۱۲ نفر ( ۷۲خانوار ) بوده است. [ ۱]
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۲۱۲ نفر ( ۷۲خانوار ) بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (جلگه ماژان)
تقی آباد (دهشیر). تقی آباد روستایی در دهستان دهشیر بخش مرکزی شهرستان تفت استان یزد ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۳۴ نفر ( ۱۳خانوار ) بوده است. [ ۱]
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۳۴ نفر ( ۱۳خانوار ) بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (دهشیر)
تقی آباد (دورود). تقی آباد ( دورود ) ، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان دورود در استان لرستان ایران است.
این روستا در دهستان ژان قرار دارد و بر اساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱۲۴نفر ( ۲۵خانوار ) بوده است.
این روستا در دهستان ژان قرار دارد و بر اساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱۲۴نفر ( ۲۵خانوار ) بوده است.

wiki: تقی آباد (دورود)
تقی آباد (زرند). تقی آباد ( زرند ) ، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان زرند در استان کرمان ایران است.
این روستا در دهستان محمدآباد قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۶۱۹ نفر ( ۱۴۷خانوار ) بوده است.
این روستا در دهستان محمدآباد قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۶۱۹ نفر ( ۱۴۷خانوار ) بوده است.

wiki: تقی آباد (زرند)
تقی آباد (شاهرود). تقی آباد روستایی در دهستان خرقان بخش بسطام شهرستان شاهرود استان سمنان ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ این روستا بدون جمعیت بوده است. [ ۱]
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ این روستا بدون جمعیت بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (شاهرود)
تقی آباد (طبس). تقی آباد روستایی در دهستان دستگردان بخش دستگردان شهرستان طبس استان خراسان جنوبی ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا کمتر از ۳ خانوار بوده است. [ ۱]
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا کمتر از ۳ خانوار بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (طبس)
تقی آباد (علی آباد). تقی آباد روستایی در دهستان علی آباد بخش مرکزی شهرستان تفت استان یزد ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۲۷ نفر ( ۱۳خانوار ) بوده است. [ ۱]
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۲۷ نفر ( ۱۳خانوار ) بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (علی آباد)
تقی آباد (فریمان). تقی آباد ( فریمان ) ، روستایی از توابع بخش قلندرآباد شهرستان فریمان در استان خراسان رضوی ایران است. تقی آباد از دیرباز به خاطر پیشینه و درج در سفرنامه ها و بناهای تاریخی مانند سد تاریخی تقی آباد و کاروانسرای تاریخی، بافت قدیم شهر و کارخانه قند و شهرک صنعتی کاویان و آب و هوای خوب معروف است. این روستا همچنین زادگاه مرتضی مطهری می باشد.
تقی آباد از جمله شهرهای محدود دارای معماری پهلوی در ایران است که بر اساس معماری روز اروپا بنا نهاده شده است. وجود چهل برج در ارتفاعات و دشت و وجود بارو و خندق و برج های بلند در طول تاریخ تقی آباد را تسخیر ناپذیر کرده بود. در هجوم قرایی ها و ترکمن ها ( غزها ) ازبکان و افاغنه و … تقی آباد همیشه سربلند بوده است. روستای تقی آباد جزو قدیم ترین نواحی ایران به مرکزیت قلعه نو بوده است. تاریخ این شهر به دوران پیش از اسلام برمیگردد و با القاب روستایی بنام تختی آباد شناخته می شود. بسیاری از منابع تاریخی این روستا را به عنوان مرکز تجارت و فرهنگی سلسله آل اشراف دانسته اند و اهمیت آن را برای نژاد های فردوسی، بینالود، طوسی آکنده میدانند. و نکته دیگر در این رابطه این است مردم تقی آباد با توجه به جمعیت زیادش بیش ۹۷ درصد از مردن این روستا با سواد هستند
این روستا در دهستان قلندرآباد قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱٬۶۸۵ نفر ( ۳۷۷خانوار ) بوده است. اما الان در این روستا با توجه به آمار دهی جدید تختی آباد جمعیت بالا ۴ هزار نفر را هم دارد
تقی آباد از جمله شهرهای محدود دارای معماری پهلوی در ایران است که بر اساس معماری روز اروپا بنا نهاده شده است. وجود چهل برج در ارتفاعات و دشت و وجود بارو و خندق و برج های بلند در طول تاریخ تقی آباد را تسخیر ناپذیر کرده بود. در هجوم قرایی ها و ترکمن ها ( غزها ) ازبکان و افاغنه و … تقی آباد همیشه سربلند بوده است. روستای تقی آباد جزو قدیم ترین نواحی ایران به مرکزیت قلعه نو بوده است. تاریخ این شهر به دوران پیش از اسلام برمیگردد و با القاب روستایی بنام تختی آباد شناخته می شود. بسیاری از منابع تاریخی این روستا را به عنوان مرکز تجارت و فرهنگی سلسله آل اشراف دانسته اند و اهمیت آن را برای نژاد های فردوسی، بینالود، طوسی آکنده میدانند. و نکته دیگر در این رابطه این است مردم تقی آباد با توجه به جمعیت زیادش بیش ۹۷ درصد از مردن این روستا با سواد هستند
این روستا در دهستان قلندرآباد قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱٬۶۸۵ نفر ( ۳۷۷خانوار ) بوده است. اما الان در این روستا با توجه به آمار دهی جدید تختی آباد جمعیت بالا ۴ هزار نفر را هم دارد

wiki: تقی آباد (فریمان)
تقی آباد (قلعه زری). تقی آباد روستایی در دهستان قلعه زری بخش جلگه ماژان شهرستان خوسف استان خراسان جنوبی ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۴۶ نفر ( ۱۷خانوار ) بوده است. [ ۱]
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۴۶ نفر ( ۱۷خانوار ) بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (قلعه زری)
تقی آباد (میان جلگه). تقی آباد یک روستا در ایران است که در بخش میان جلگه شهرستان نیشابور واقع شده است. [ ۱] تقی آباد ۲۹۶ نفر جمعیت دارد.

wiki: تقی آباد (میان جلگه)
تقی آباد (کرمان). تقی آباد روستایی در دهستان درختنگان بخش مرکزی شهرستان کرمان استان کرمان ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا کمتر از ۳ خانوار بوده است. [ ۱]
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا کمتر از ۳ خانوار بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (کرمان)
تقی آباد (کلات). تقی آباد روستایی در دهستان پساکوه بخش زاوین شهرستان کلات استان خراسان رضوی ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۳۵۸ نفر ( در ۱۱۴ خانوار ) بوده است. [ ۱]
این نوشته برگرفته از سایت ویکی پدیا می باشد، اگر نادرست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید: گزارش تخلفبر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۳۵۸ نفر ( در ۱۱۴ خانوار ) بوده است. [ ۱]

wiki: تقی آباد (کلات)
پیشنهاد کاربران
در مورد تقی خان فرزند کیخاعیدی از سران طایفه بزرگ میرزاوند در بخش الوار گرمسیر استان خوزستان
تقی خان فرزندکیخاعیدی از تیره افشار از سران میرزاوند در دورانش اواخر قاجاریه بود او فردی سرسخت، نترس - جنگی و تفنگچی بود، تقی خان زمین ها و گله و رمه بسیار و تعدادی قاطر برای حمل و نقل داشت که از آن قاطرها برای رفت و آمد به نقاط مختلف مثل دزفول استفاده می کرد چون برخی مواقع برای رتق و فتق امور به دزفول می رفت چندین اشگفت بزرگ برای نگهداری چارپایان و گله و رمه داشت نقاط بید سراب - چَم سی در بخش الوار متعلق به تقی بود برخی نقاط از ناحیه ییلاقی کوسک کاوه برخی از نقاطش از آن او بود تقی خان پنج برادر به نام های عینی - باقر - صیدی - مهدی - کوران داشت در بین این پنج برادر او باقر نیز آدم سخت و غارتگری بود اما سخت ترین پسر عیدی که از همه آنها بیشتر توان و حرفش برو داشت طبق روایات زنده یاد پلنگ و شیر تیره افشار تقی خان بود.
... [مشاهده متن کامل]
باقر برادر تقی خان در درگیری تفنگچی های میرزاوند با قشه ای از بختیاری ها در دشت شیمبار بختیاری کشته شد که برای غارت گرفتن از بختیاری ها رفته بودند عده ای قصد گرفتن غارت از بختیاری های شیمبار را داشتند که درگیر می شوند و عده ای کشته می شوند از هر دو طرف طرف طایفه بختیاری و میرزاوند روایت است تقی خان برادر باقر نیز همراه آنها بود و سرکرده قشه بود بعد کشته شدن باقر، تقی خان به یکی از برادرانش که آدم ساده ای بود به اسم کوران میگه قطار و تفنگ باقر رو بردار تا برای مادرش ببریم تا گریه کند کوران از این کار امتناع کرده و گفت جسد را آنجا نذاریم اما با تهدید تقی خان مجبور شد و جسد را آنجا در دشت شیمبار بختیاری به خاک سپرده و برگشتند بعدها کوران بدون بچه بود وقتی از کوران می پرسیدند چرا بچه ای نداری گفت از وقتی که جسد کشته شده برادرم در دشت شیمبار بختیاری دیدم از شدت ناراحتی عقیم شدم اما هنوز بختیاری های چهار و هفت خون بهای باقر را ندادند باقر آن موقع کم آدمی نبود و اسم و رسمی داشت.
اگر قاتلین باقر در نواحی بخش الوار گرمسیر و لرستان بودند تقی خان برادرش حتما انتقام خون او را می گرفت آن موقع بختیاری ها و طایفه میرزاوند با هم اختلاف و جنگ شدید داشتند طبق روایت 5 پسر از پتول برادر ساکی کلورضا در نقاط بختیاری نشین چهارمحال و بختیاری به هنگام غارت آوردن قتال شدند.
تقی خان در چندین بار در بختیاری دشت شیمبار مسجدسلیمان غارت آورده بود و روایت است همیشه آخر قشه حرکت می کرد و سرکرده قشه بود در آن قشون شیره فرزند میرحسین از تیره پادار که آدم جنگی و سختی بود و عده ای دیگر از میرزاوندها نیز بودند چون در آن موقع رسم بود که رهبر و سرکرده قشون آخر قشون حرکت می کرد آن دوران بختیاری سال نام گرفته بود و بسیاری از تفنگچی های میرزاوند وقتی برای غارت می رفتند به سمت نقاط بختیاری نشین در دشت شیمبار می رفتند و گاهی مواقع تا دو سه ماه به خونه نمی آمدند روایت است در یکی از این موارد غارت گرفتن ها قشه در ناحیه ای توقف کرده و استراحت می کند و بعد چند ساعت عازم حرکت شده کوران برادر تقی خان که آدم ساده و اهل جنگ و تفنگ نبود با آن قشون بود و خوابش گرفته بود و همه افراد حاضر در قشه کنار او رد شده و می روند در این هنگام تقی خان که آخرین فرد است که قصد رفتن دارد کوران را می بیند که در خواب عمیقی فرو رفته با پشت تفنگ ده تیرش به روی ران او می زند و به او میگه تنش لش بلند شو حرکت کن تمام قشه از کنارت حرکت کرده و رفتند.
در جنگ بختیاری ها و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر که برای قتال و دستگیری ساکی و پتول آمده بودند شجاعت بسیاری از خودش نشان داده بود که خانواده را در جای امنی در میکوه پناه داده و خودش در ریت کوه یاغی شده بود روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت زنده یاد پلنگ و شیر به نام تیره افشار تقی خان که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را شهید کنند که با ضرب گلوله تفنگ او قتال شدن
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرده و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
روایت است تقی خان به تمام جاهای صعب العبور کوههای بخش الوار مثل ریت کوه و. . . . . آشنایی و در آنها رفت و آمد داشت حتی روایت است قطارش بسته و تفنگش با او بود و حتی شب های بسیاری خودش تنها در کوههای بخش الوار گرمسیر می خوابید.
داستان تقی خان و قتل پسر لرزان از پسرعموهای تقی خان بدست جانمیرزا رهداروند قلاوند و ماجرای انتقام گیری تقی خان
( روایت های زیر صحیح ترین و درست ترین روایات است )
پسر لرزان توسط یکی از طایفه قلاوند به قتل رسید حادثه آن بدین شکل بود جانمیرزا قلاوند بزرگ تیره رهداروند قلاوند تفنگی می خرد و او و یک نفر دیگر به اسم صیدنظر فرزند قیلاویی فرزند شاه نظر قلاوند بالای بلندی می ایستند در بلندی مقابل آنها نیز فرزند لرزان و پدرزنش سیدال شیرمرد ایستاده اند طبق روایت در آن بلندی فاصله جانمیرزا و پسر لرزان از یکدیگر بسیار زیاد بود جانمیرزا فریاد می زنه میگه میخوام تفنگم را آزمایش کنم و تیری بندازم پسرلرزان و سیدال شیرمرد میگن بفرست و جانمیرزا از فاصله دور تیری می اندازد که به علیمراد پسر لرزان اصابت کرده قتال می شود جانمیرزا فریاد میزنه میگه تیرم رسید سیدال شیرمرد برای اینکه بداند آن دو نفر چه کسین میگه آره تیر رسید و به کنار ماها اصابت کرد و سیدال فریاد میزنه میگه شماها کی هستید و جانمیرزا میگه من جانمیرزا رهداروندم و اینم صیدنظر فرزند قیلاویی فرزند شاه نظر است سیدال شیرمرد فریاد میزنه و میگه درست زدی پسر لرزان را قتال کردی جانمیرزا از نزدیکان تیره تتر قلاوند بود و سران تتر اونو در پناه خود گرفته و ازش حمایت می کنند طبق روایت سه نفر تترها به اسم حاضربک - قنبربک و نظربک سه نفر مهم تیره تتر قلاوند بودند که برادر بودند که از این بین میگن قنبربک از تمامشان سخت تر و اهل غارتگری و تفنگچی گری بود و آن موقع سرآمد قلاوندها در جنگ و تفنگ و غارتگری بود.
تقی خان عده ای تفنگچی که از نزدیکان او بودند را ورداشته با تفنگچی های قشونش به سمت آبادی تیره تتر و برخی دیگر از تیره های قلاوندها می روند تا از آنها گرو گازور بگیرن و گله و رمه آنها را غارت کرده در ناحیه خشاب بخش الوار بودند افرادی که در قشه تقی خان بودند عبارتند بودند از شیره فرزند میرحسین از تیره پادار - الله مراد فرزند فرامرز از تیره پادار - ناظر از تیره سردار - رضابک هیکی و ابراهیم هیکی از تیره جیجه وند و دو سه نفر دیگر بودند بر اثر خستگی در کنار اشگفتی خوابشان می گیرد چندین نفر از چوپانان طایفه قلاوند که گله ها و رمه های طایفه قلاوند رو به صحرا آوردند از وجود آنها مطلع شده و به سران قلاوندها تترهاخبر می دهند قلاوندها به سردستگی قنبربک تتر آمده و در خواب آنها را غافل گیر می کنند و قطار و تفنگ های آنها را می گیرند قشه تقی خان با قشه قلاوند درگیر شده که در این بین ابراهیم هیکی از تیره جیجه وند از افراد قشه تقی خان قتال شد.
( روایت است شیره فرزند میرحسین دوربین جنگی به گردن داشت و به تقی خان میگه به قشه دستور دهد که حرکتی انجام ندهند چون خطرناک است شیره و تقی خان در آن دوران همسن و سال و جوان بودن )
ابراهیم هیکی یکدفعه از روی صخره پریده و قصد کمین دارد که تیراندازی کرده تترها به سمت او تیراندازی کرده و ابراهیم کشته شد.
طایفه قلاوند تترها و خداوردی های چارباووه بعد به یغما گرفتن تفنگ ها و قطارهای تقی خان و قشه میرزاوند این ابیات را سرائیدند روایت است یک نفر به اسم غَمی از تیره چارباووه خداوردی قلاوند که طبع شاعری خوبی داشت این ابیات را سرائید:
باوگِلیل سنگر بسته دِ کِلشیره. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . هفت تفنگ گِله کِرده وا دوربین شیره
اِباوگِلیل اِدیاری. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . قطاریا کُر فرامرز هان وِ قِد براری
میگه باوگلیل که در گهواره ای سنگری در کلشیره درست کردی و هفت تفنگ را به همراه دوربین شیره به یغما گرفتی اِ باوگلیل ای پسر دیاری طایفه قلاوند!!!!! ببین که قطارهای پسر فرامرز را به بدن براری بستن کلشیره اسم یک مکان در بخش الوار گرمسیری است باوگلیل اسم یک نفر به اسم باوکه فرزند غمی از تیره خداوردی چارباووه قلاوند بود که آن موقع بچه و در گهواره بود و این ابیات را به طنز و تمسخر سرائیدند همون موقع هم صیدجعفر پسر تقی خان در گهواره بود شیره از افراد جنگی طایفه میرزاوند بود روایت است وقتی شیره نعره و فریاد می زد نعره و فریادش تا فرسنگ ها می رفت!!!!!!کُر فرامرز الله مراد فرزند فرامرز بود که بسیاری از قطارها و فشنگ ها را به کمر او بسته بودند و در پی قشه تقی خان می رفت براری یه نفر به اسم براری قلاوند بود براری از تیره خداوردی چارباووه قلاوند بود براری برادر غَمی و عباسی بود.
بعد این ماجرا یکی از سران طایفه قلاوند به اسم زکی خان قلاوند فرزند قندی قلاوند که از سران طایفه قلاوند بود با میانجیگری تفنگ ها و قطارها و دوربین ها آنها را از حاضربک تتر گرفته بر پشت اسبی بسته برای تقی خان و قشه او می فرستد روایت است گفته بود آنها پول دارند و دوباره تفنگ می خرند جنگ بزرگی بین طایفه میرزاوند و طایفه قلاوند بوجود می آید و تمام میرزاوندها با قلاوندها وارد جنگ و نبرد می شوند تفنگ ها و قطارها در خانه حاضربک تتر بودند طبق روایت هفت تفنگ و قطارهای پر از فشنگ و دوربین های آنها را روی اسبی بسته و اسب بدون سوار را رَم کرده و اسب به سمت روستا و آبادی میرزاوند آمده بود.
بعد این موضوع تقی خان به خاطر اینکه ابراهیم هیکی از افراد قشه اش هم قتال شد حس انتقام از تترها در او بیشتر شده و تصمیم گرفته و میگه یا می میرم یا قنبربک تتر رو بکشم طبق روایت کریم خان بزرگ تیره پادار که از عواقب کار می ترسید، تقی خان رو بسیار نصیحت کرده بود و گفته بود این کارت باعث جنگ و نزاع بیشتر می شود و اینکار را نکن اما تقی خان آدم خودخواه و مغرور بود و دست وردار نبود! گفته بود ابراهیم هیکی از نزدیکان و با ماها بود که کشته شد و باید انتقامش را بگیرم و گفته بود من اونها رو ورداشتم و بردم به سمت آبادی تترها و چارباووه های قلاوند روایت است تقی خان تمام مسیرهای عبور و مرور تترها قنبربک تتر رو قرق و تحت دید داشت تا او رو هدف قرار دهد در یک روز یک نفر به تقی خان خبر می دهد که قنبربک تتر با قاطر و بارش به سمت آسیاب های بادی تایاب در نزدیک روستای سرخکان می رود در واقع به او آدرس دروغ داده بود طبق روایت آن شخص بخاطر یک موضوع از تقی خان در دلش کینه بود و به نوعی به او تیر نشان دروغ داده بود و می خواسته بود کاری کند یک نفر دیگر توسط تقی خان قتال شود آن موقع نیز همین قنبربک تتر همس و سال تقی خان و طبق روایت جوان بود.
تقی خان و دو نفر با او بودن یکی از آنها اسف ( یوسف ) پسر برزو برادر بزرگتر صیفور بود که آن موقع در حدود 25 سال سن داشت رهسپار شده بالای کوه ایستاده و با دوربین از دور دید می کند یک نفر را می بیند که قطار بسته همراه قاطری در حال گذر است از دور به او صدا می زند میگه بنشین دو سه مرتبه به او اخطار میده میگه بنشین اما او تفنگ را از پشت قاطر برداشته و در یک چاله شبیه یک دره کوچک بود کمین کرده که به سمت آنها تیراندازی کند تقی خان تفنگش را که از بهترین تفنگ های آن دوران و طبق روایت یک تفنگ ده تیر بود را بطرف او گرفته و طبق روایت فاصله آنها از همدیگر هم مقداری دور بود.
تقی خان فریاد زده به او میگه: از جات تکان نخور، تفنگتو زمین بذار، بگو کی هستی؟؟؟ دو سه مرتبه به او اخطار می دهد.
اما او توجه نمی کند و تقی خان از دور به سمت او شلیک کرد تیر به سر او می خورد و تفنگ از دست او می افتد و نقش به زمین می شود در دم می میرد تقی خان و همراهانش از بلندی پایین آمده و به سمت او رفته و وقتی به بالای سر او می رسند متوجه می شوند که یک نفر دیگر به اسم آزاد هیکی فرزند کریم کشته شد اشتباه آزاد این بود که از آنها نپرسیده شما چه کسی و قصدتون چیه؟؟؟ کریم سه پسر داشت به اسم های آزاد - نامدار و ابدال که میگن سه نفرشان آدم های جنگی بودن و نامدار یکی از افرادی بود که به همراه تترها و خداوردی ها چارباووه قشه تقی خان رو غافل گیر کرده و تفنگ ها و قطارهای آنها رو به یغما گرفتن آنها از نزدیکان تیره تتر بودن و با آنها رابطه نزدیک داشتند طایفه هیکی در قدیم رابطه تنگاتنگی با میرزاوند و قلاوند داشتند عده ای از آنها مثل همین تیره جیجه وندها مثل رضابک هیکی و ابراهیم هیکی و. . . . با طایفه میرزاوند بوده و حشر و نشر داشتند و عده ای دیگر از آنها مثل فرزندان کریم نامدار - ابدال و آزاد با قلاوندها و تیره تتر بودند و با آنها رابطه نزدیک داشتند طبق برخی روایت ها نسبیت جیجه وندها بیرانوند است در دوران قدیم از بین بیرانوندها به بخش الوار گرمسیر و در جوار هیکی ها آمدند اگر به جای آزاد فرزند کریم، قنبربک تتر از آنجا عبور می کرد صد در صد با تیر تفنگ ده تیر تقی خان هلاک می شد در واقع شانس با او بود!
روایت کردن در یک مورد قلاوندها به سرکردگی همین قنبربک تتر قلاوند عده ای زوار که قصد زیارت به مکانی را داشتند از مسیرهای لُرستان عبور می کردن سد مسیر آنها شده و آن زوار را غارت و اموال آنها رو دزدیدند.
بعد این ماجرا بعد مرگ تقی خان، جواهر دختر عینی برادرزاده تقی خان را به عنوان خون صلح به محمدحسین خان پسر آزاد دادند که هاشم هیکی فرزند او است هاشم داماد قاسمعلی شهی بختیاری از افراد سرشناس طایفه شهی است تا تقی خان زنده بود اجازه صلح با فرزندان کریم رو نداد گفت من خون بهای آزاد را نمی دهم و ابدال و نامدار هم توانایی گرفتن انتقام از تقی خان را نداشتند چون آدم جنگی و نترس بود و زورشان به تقی خان نمی رسید بعد مرگ تقی خان حوز عیدی چون دیوار و پشتوانه ای نداشتند مجبور به صلح و دادن خون بهای آزاد شدند بعدها بعد مرگ تقی خان برادرزاده تقی خان به اسم مزبان پسر عینی عده ای از پاپی های خادم شاهزاده احمد را واسطه خون صلح قرار داده و با فرزندان کریم صلح کرده و جواهر را نیز به عنوان خون بها به آنها دادند همسر آزاد و مادر محمدحسین خان از طایفه پاپی خادم شاهزاده احمد بود بعد مرگ آزاد ابدال برادرش همین زن پاپی خادم او را به عقد خودش درآورد ابدال بغیر او زن دیگری هم داشت از تیره تتر قلاوند دختر فردی به اسم انابک تتر بود.
بعدها طایفه قلاوند نیز به خاطر صلح و آشتی و خون بهای علیمراد پسر لرزان نازخاتون دختر الماس پسر جانمیرزا قلاوند را به محمدعلی پسر فرج الله برادر علیمراد پسر لرزان دادند.
طبق روایت بارها ابدال و نامدار برادران آزاد برای گرفتن انتقام خون آزاد قصد تعرض داشتن و در یک مورد همین ابدال موقع که تقی خان در خانه نبوده وارد خانه تقی خان شده بود چاقو و کاردش را روی گردن صیدجعفر که آن موقع بچه و در گهواره بود قرار داده بود و تقی خان در یک آن رسیده و تیر در تفنگ قرار داده و تفنگ را در روبروی او می گیرد و گفته بود اگر صیدجعفر را کشت با تفنگ بزنمش و می خواسته بود که او را نیز بکشد و اما بعد ابدال کاری با صیدجعفر نداشت و منصرف شد روایت است بارها تقی خان گفته بود می خواستم ابدال را نیز بکشم اما چون برادرش را کشتم دیگر دلم نرفت که او را نیز بکشم.
ابدال به خاطر همین موضوع با تفنگ پای اسدالله پسر لرزان را زخمی و سپس کارد و چاقویش را در گردن اسدالله برادر علیمراد لرزان فرو کرد و اما اسدالله نمرد و زخم گردنش خوب شد و اما همیشه صدایش گرفته بود که گرفتگی صدایش ناشی از آن زخم گردنش بود چون خنجر در حنجره او فرو رفته بود و حنجره او آسیب دیده بود روایت است ابدال دو سه نفر از بستگان تقی خان رو بخاطر همین موضوع زخمی کرد و اما زورش به تقی خان نمی رسید.
روایت کردن که در یک مورد صفرخان بزرگی قلاوند فرزند زکی خان برادرزاده عباس خان بزرگی قلاوند با قشه ای آمده بود که گله و رمه ابدال را غارت کند و اما ابدال خودش به تنهایی در جلوی او ایستاد و گله و رمه را از او پس گرفت و بزرگی قلاوند نتوانست با او درگیر شود.
روایت است در انتقام خون ابراهیم هیکی یکی از تترها هم قتال شد برخی روایت است که آن تترقلاوند توسط خود تقی خان قتال شد و تقی بخاطر آن مدت یاغی بود.
روایت است که قنبربک تتر در یک درگیری درون طایفه ای بین تیره های قلاوند قتال شد در درگیری با تیره باش آغا قلاوند فردی به اسم صفر که از کرکی های لرستان بود در پیش تترها زندگی می کرد و در پناه آنها بود فاضل باش آغا قلاوند بزرگ تیره باش آغا گاو او را غارت کرده و قنبربک، ناظر برادر و علیشاه عموی فاضل باش آغا قلاوند را به خاطر این موضوع به قتل می رساند و اونا هم قنبربک را در انتقام خون دو برادر فاضل قلاوند به قتل می رسانند تترها آن موقع آدم های بی رحمی بودند.
این حادثه جنگ تترها و باش آغاها درست حدود سه سال بعد مرگ تقی خان رخ داد و طبق روایت جنگ سختی در ناحیه انارکی بخش الوار گرمسیر بوده روایت است هنگام این درگیری عباس خان قلاوند و برادرانش و خواهرانشان قدم خیر بزرگی قلاوند و. . . . با خانواده شان به سمت صحرای چهک پیش شعبه فرخی میرزاوند آمده تا از نزاع و درگیری آنها بدور باشند آنها به صحرای چهک آمده و دوارهای خودشان را در آنجا در همسایگی شعبه فرخی دایر کردند و روایت است عباس خان قلاوند که طبق روایت میگن آن موقع جوان بود تمام شعبه فرخی رو برای ولیمه دعوت کرده بود و آن موقع هم قدرت و توانی که مثل دوران رضاشاه پهلوی را داشت نداشت و هنوز با دولت رضاشاه پهلوی اخت نگرفته بود چون اواخر دوران قاجاریه بود.
در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی ناحیه صحرای چهک همش متعلق به شعبه فرخی میرزاوند تیره های افشار - پادار و سردار بود و کیخاعیدی آن موقع سرکرده و کدخدای فرخی ها و طایفه میرزاوند بود از اولین افرادی بود که در صحرای چهک بود و تیره های افشار - پادار و سردار در جوار او زندگی می کردن و دوارهای آنها در آنجا به پا بود.
روایت هایی است قدم خیر بزرگی قلاوند زن معروف قلاوندها قلاوندها او را سرآمد زن های خرم آباد و لُرستان می دانند حدود 6 بار ازدواج کرده و طلاق گرفته طبق اثبات 4 مورد ازدواج و طلاق او واسم اثبات شده روایت است همین قدم خیر بزرگی قلاوند در اول عاشق تقی خان فرزند کیخاعیدی بود در اول دوست داشت به ازدواج تقی خان فرزند کیخاعیدی پدر صیدجعفر دربیاد و شیره فرزند میرحسین دوست نزدیک تقی پدر صیدجعفر بود و در تمام غارت ها و جنگ و تفنگ های تقی در قشون تقی بود می خواست از طرف تقی به خواستگاری قدم خیر بزرگی قلاوندبره اما تقی خان اجازه نداد چون آن موقع بین او و قلاوندها پسرعموهای همین قدم خیر قلاوند تترها دشمنی شدید وجود داشت بعد این همین قدم خیر قلاوندبا یک نفر به اسم عباس از تیره شهاوند از تیره های طایفه قلاوند ازدواج کرد بعد دو سه سال چون میگن همین شوهر شهاوندش زیاد تعریفی و خوب و آدم مهم نبود از او طلاق گرفت ( یک نفر به اسم زمون شهاوند شهاوند از تیره های قلاوند است در وبلاگی این را نوشته بود و پرسیدم میگن درست است ) و بعد او با پسرعموی پدرش از تیره باش آغا قلاوند به اسم صفقلی قلاوند برادر فاضل قلاوند بزرگ تیره باش آغا قلاوند ازدواج کرد میگن از او پسری داشت بعد میگن بخاطر اختلافات از او هم طلاق گرفت و روایت است بعد از آن با یک نفر از مردهای رحیم خانی طایفه سگوند ازدواج کرد بعد او هم میگن از او طلاق گرفت با یکی دو نفر دیگر ازدواج کرده و ازدواج های بعد پسرعمویش طبق روایت در دورانی بوده که برادرش عباس خان قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفت.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در مورد درگذشت تقی خان
تقی خان در حدود سال 1290 ه. ش بر اثر بیماری در سن جوانی تقریبا در حدود 37 سال سنش بود فوت کرد و طبق روایت معتبر جسد او در معیت چندین تفنگچی که طبق روایت شیره فرزند میرحسین در راس آنها بود به شاهزاده احمد بخش الوار برده شد و در کنار قبر احمد بن موسی بن جعفر ( ع ) شاهزاده احمد در دشت لاله بخش الوار گرمسیری دفن شد از تقی خان تنها یک پسر به نام صیدجعفر که متولد سال 1285ه. ش بود به جای بود طبق روایت صیدجعفر در هنگام مرگ پدرش تقی خان حدود 5 سال بیشتر سن نداشت طبق روایت صحیح و معتبر تقی خان در هنگام مرگش جوان بوده و سنی نداشت.
روایت است قلا پسر علینجات پسر دایی تقی خان می گفت ما بعد تقی خان دیوار و پشتوانه خودمون رو از دست دادیم و تا تقی خان بود ماها قدرت داشتیم.
اینکه تقی خان نام فرزندش را صیدجعفر گذاشت این بود که روزی یکی از افراد مهم سادات احمدفداله دزفول که نامش سیدجعفر بود به مهمانی به خونه تقی خان آمده بود از تقی خان تحفه و صدقه می خواهد تقی خان به او میگه تو که سیدی چرا آمدی گدایی؟؟؟؟که بین او و تقی خان بحث و جدل شده و تقی خان با چوبی که در کنارش است به پای سید احمدفداله می زند و پای او شکسته می شود علینجات دایی تقی خان آنجا بود به خاطر این کار تقی خان رو سرزنش کرد و تقی خان پشیمان شده و تصمیم می گیرد پای سید احمدفداله را خوب نکرده اجازه ندهد آنجا را ترک کند پس با یک سری وسایل پای سید رو بسته آتل بندی می کند بعد مدتی سیداحمدفداله خوب شده و قصد رفتن دارد و تقی خان از او حلالیت می خواهد و او حلالیت می دهد از آنجا می رود و به خاطر این ماجرا نام فرزنش را صیدجعفر قرار داد.
میدان معروف تقی آباد در شهر مشهد خراسان در بین بلوار کوه سنگی و بلوار محمدتقی ملک الشعرا و بلوار احمد آباد واقع است این میدان از نام تقی خان فرزند کیخاعیدی ایجاد شده میدان سعدی قبل از میدان تقی آباد در مشهد است سعدی نام پسر صیدی برادر تقی خان بود که شیفته تفنگ ده تیر عمویش تقی خان بود در دنباله ماجرای آن شرح داده می شود روستای تقی آباد در مجاورت شهر مشهد است روستای جعفر آباد و روستای عیدی آباد نیز در آن نواحی است.
شهر مشهد خراسان پایتخت حکومت نادرشاه افشار پادشاه مقتدر ایران بود ایل افشار ایل تُرک تبار بودن مرکز جمعیت و تجمع آنها در استان خراسان است افشار پدر کیخاعیدی نیز از همین تُرک های افشاری بوده
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در مورد کیخاعیدی و فرزندانش
کیخاعیدی در دوران قاجاریه کدخدای طایفه میرزاوند بود روایت است در دورانش که اون موقع دوران جوانی او و دوران پیری حسینعلی پسر شیرمهد بود ماموران دولت قاجار برای گرفتن مالیات طایفه به خانه عیدی آمده بودند و مهمان او شدند چون دولت قاجار اون موقع از طوایف مالیات می گرفت عیدی پسرش صیدی که پسر بزرگش بود و اون موقع نوجوانی بیش نبود را به خونه حسینعلی فرزند شیرمهد که مسن بود فرستاده و از او میخواهد که به پیش ماموران دولت قاجار بیاید چون حسینعلی اون موقع بزرگ طایفه بود و کیخاعیدی برای احترام به او این کار رو کرد.
روایت است در یک مورد دیگر اُردی ماموران و تفنگچی های والی ایلام و لُرستان حسینقلی خان ابوقداره میهمان کیخاعیدی شدند و تا دو سه روز شب باران شدید می بارید اُردی والی میهمان عیدی بودند عیدی پسری داشت که تقریبا 5 سالش بود و آن شب که اُردی والی میهمان عیدی بود آن پسر می میرد عیدی به اهل خانه اش میگه تا این افراد میهمان ما هستند حق ندارید گریه سر دهید و همه تا صبح ساکت بودند بعد رفتن اُردیی والی هنوز فرسنگی از خانه عیدی دور نشدن صدای گریه از خانه کیخاعیدی بلند شده آنها هم سراسیمه برگشته و متوجه ماجرا می شوند و به خاطر مخفی نگه داشتن این ماجرا کیخاعیدی رو شماطت کردند و به او گفتند چرا این موضوع رو از ماها مخفی کردی!؟
حسینقلی خان ابوقداره والی مقتدر ایلام و لرستان بود از طرف دولت قاجار منصوب شده بود از طوایف لرستان و ایلام مالیات برای دولت قاجار می گرفت.
روایت است کدخداعیدی آدم بسیار مهمانوازی بود و مهمانوازی او در آن موقع دوران قاجاریه در بخش الوارگرمسیر زبانزد بود و دیگ ها و مطبخ های پخت و پز او برقرار بود روایت گاو و گله و رمه و احشام بسیاری داشت.
طبق روایت صحیح و معتبر یک نفر به اسم جان احمد طافی معروف به دَلی که آن موقع اواخر قاجاریه در روستای سرخکان بخش الوار و در حدود تیره بزرگی قلاوند زندگی می کرد و بیت می سرائید دَلی معروفی در آن نواحی بود این بیت را آن موقع در مورد مهمانوازی کیخاعیدی سرائید:
کیخاعیدی بعد شَمراد. . . . . . . . . . . . . . . نِ چی کریم بعد کامراد
مضمون این بیت اینه میگه در مهمانوازی و پخت و پز واسه میهمان ها در آن دیار کیخاعیدی از همه برتر است بعد او شَمراد و بعد کریم و آشپزش کامراد
در بین این افراد فقط عیدی کیخا بوده روایت است کریم پدر ابدال - آزاد و نامدار بعد این بیت به جان احمد طافی معروف به دَلی اعتراض کرده بود که چرا اسم او را در آخر سرائیده و اسم او بعد از کیخاعیدی نسرائیده طبق روایت کامراد آشپز خونه کریم بود و در خونه کریم آشپزی می کرد شَمراد از تیره شیرمهد بود کامراد میگن از چگنی ها بود که پیش کریم زندگی می کرد.
کیخا در لغت به معنی کدخدا و رئیس طایفه است.
باقر و مهدی قبل از تقی خان در جوانی فوت کردند و دو هفته بعد مرگ تقی خان برادرش عینی که سن بالایی داشت به خاطر از دست دادن برادرش تقی خان که تنها دیوار محکم آنها بود نیز دِق کرد و درگذشت.
روایت است کیخاعیدی پدر تقی خان در اواخر عمرش نابینا شده بود یک روز تقی خان آهو شکار شده را از کوه می آورد زیرا برخی مواقع برای مایحتاج زندگی آهو و اشکال شکار می کرد مهدی برادر تقی خان گوشت کباب شده آهو را روی آتش گذاشته و برای شوخی آن را به پدرش کیخاعیدی که در آن موقع نابینا بود می دهد و می خواهد با او شوخی کند و عیدی دلشکسته شده و به پسرش میگه خیر نبینی.
طبق روایت تقی خان همیشه در جنگ ها قدم بزرگی رو بر می داشت و در دورانش در جنگ های میرزاوند نقش اول را ایفا می کرد.
روایت است میرعباس میرزاوند از تیره سردار، تقی خان را بسیار دوست داشته و چنان احترام برای تقی خان نسبت به دیگران قائل بود هر وقت قسم یاد می کرد می گفت به ارواح تقی خان قسم
بعد مرگ تقی خان، سعدی پسر صیدی، عاشق تفنگ ده تیر عمویش تقی خان شده بود به زور تفنگ تقی خان رو تصاحب کرد و گفت این تفنگ باید به من برسه و من تفنگ تقی خان رو دوست دارم و هر چه اطرافیان او به او گفتند این تفنگ یادگاری تقی خان است و به کسی داده نمی شه بدهکار این حرف نبود او تفنگ تقی خان رو برداشته و با دلخوری به خانه پدربزرگ مادریش بَگلِر که نوه رضا و گلناز بود رفته و اون موقع بَگلر بزرگ شعبه گلناز محسوب می شد همسر صیدی برادر بزرگ تقی خان، دختر بَگلر از شعبه گلناز بود بازماندگان تقی خان، دوسکه از تیره سردار که سنش بالا از نزدیکان و دوستداران تقی خان بود رو برای واسطه و گرفتن تفنگ از سعدی به خانه بگلر می فرستند دوسکه به خانه بگلر رفته و سعدی را نصیحت می کند در یک آن سعدی که عصبانی بود ناخواسته دستش روی ماشه تفنگ رفته و گلوله از تفنگ شلیک می شود و به کلاه دوسکه که روی سرش بود اصابت کرد.
آن دوران تفنگ ده تیر بهترین نوع تفنگ محسوب می شد تفنگ ده تیر شبیه تفنگ برنو بود با این تفاوت که یک خشاب ده تیر می خورد.
از آنجایی که بین کیخاعیدی و فرزندش تقی خان با حاجی تقی میرمحمد ولی از سران طایفه میرعالی روابط دوستانه بود یکی از دختران حاجی تقی به اسم والیه را به عقد برادرش باقر درآوردند که باقر در درگیری با بختیاری های دشت شیمبار بختیاری قتال شد بعد از این موضوع والیه رو به مهدی برادر دیگر تقی خان می دهند و مهدی هم بعد یک مدت به خاطر یک مرگ ناگهانی می میرد بعد مدتی حاجی تقی خان قاصدی را به خانه تقی خان روانه کرده از او می خواهد که تکلیف دخترش رو مشخص کند و به قاصد میگه به تقی خان بگو دختر را به عقد خودت در بیار اونو میخواهی یا خیر؟؟؟؟؟ تقی خان که از مرگ باقر و مهدی ناراحت بود از روی عصبانیت به قاصد میگه که به حاجی تقی بگو که دختر رو نمی خواهند بعد این ماجرا حاجی تقی دخترش رو به یک نفر از طایفه پاپی تیره ظهره می دهد هنگامیکه سواران آنها سوار الاغ ها و چارپایان به منزل حاجی تقی رسیده به تقی خان خبر می دهند تقی خان ناراحت بود غیرتی و عصبانی شده تفنگ ده تیرش رو بدست گرفته و در بالای بلندی ایستاده به سمت اطراف آنها تیراندازی کرده و عده ای از آنها زن و مردهایشان رو از روی الاغ هایشان به زیر می افکند همهمه و سر و صدا در بین آنها بوجود می آید و ترس به بدن آنها می افتد یک نفر به کریم خان بزرگ تیره پادار خبر می دهد و میگن به کریم خان بگید جلوی تقی خان رو بگیرد او هم آمده و جلوی تقی خان رو گرفته و او را قانع می کند که تفنگش رو زمین بگذارد و به او میگه که تو خودت به آنها گفتی دختر را نمی خواهید.
یکی دیگر از دختران حاجی تقی میرمحمدولی همسر حسینقلی پاپی مادر خانجان رضایی پاپی رئیس و خان طوایف پاپی لُرستان بود روایت است حسینقلی پاپی گفته بود من در بین میرزاوند فردی به سختی و مجلسی بودن تقی خان فرزند کیخا عیدی ندیدم.
یکی دیگر از دختران حاجی تقی میر همسر میرحسین و مادر شیره بود.
حاجی تقی میر دو سه زن داشت یکی از زن هایشان از طایفه پاپی دختر فردی به اسم حیدرخان پاپی بود والیه و مادر خانجان پاپی از همین زن پاپی او بودند و یکی دیگر از زن هایش از طایفه میرزاوند بود مادر شیره از او بود.
با اینکه آن موقع عینی برادر تقی خان که سال ها از تقی خان مسن تر و سنش بیشتر بود و تقی خان جوان و کم سن و سال بود حاجی تقی میرمحمدولی قاصد رو به خونه تقی خان فرستاد از او صلاح دید و مشورت گرفت چون تقی خان همه کاره بود.
روایت است خانجان رضایی پاپی خان تمام تیره های پاپی در لُرستان ( درود - گریت و. . . . . تیره هایی مثل مهاجر و. . . . . ) بود و در هر تیره پاپی های لُرستان تحت سیطره و سلطه خودش یک نفر رو داشت از پاپی های تحت سلطه و سیطره خودش مالیات می گرفت حتی مالیات برداشت محصولات کشاورزی رو از پاپی های رعیت تحت سیطره و سلطه خودش دریافت می کرد و در عوض از آنها حمایت می کرد.
پاپی های سمت بخش الوار گرمسیر سمت مازو و شاهزاده احمد مثل جعفری - خادمی - صاد و. . . . سرکرده و خان آنها حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری بود حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری با سران میرزاوند شعبه فرخی و کلورضا روابط فی ما بین و دوستانه ای داشت حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری به خاطر حدود زمین هایشان با طایفه قلاوند اختلاف و دشمنی داشت در این بین سران میرزاوند با قلاوندها اختلاف و دشمنی داشتن طرف حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری بودند روایت است در یک مورد قلاوندها بخاطر همین اختلافات حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری رو از قطار مازو به بیرون پرتاب کرده و او را بشدت زخمی کرده بودند.
روایت است یکی دو شرکت خارجی در دوران محمدرضاشاه پهلوی به حدود کزرمی آمده بودن قلاوندها به میرزاوندها اجازه نمی دادند آنجا سر کار بروند و فقط خودشان رو آنجا بکار گرفتند حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری آن نواحی رو از آن خودش و پاپی ها می دانست با سران میرزاوند مثل شاه مهدی - رحیم خان - جهانشاه - یدالله کلورضا و. . . . در آن موقع هم عهد شد و به آنها گفت بهم کمک کنید تا آن نواحی رو از قلاوندها پس بگیرم به آنها گفت اگر آنجا رو گرفتم میرزاوندها در آنجا در آن شرکت ها همه کاره خواهند بود و میرزاوندها با حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری هم عهد شده آنجا رو بدست گرفتن روایت است پاپی ها در این ماجرا نقش زیادی نداشتن
روایت است در این ماجرا آقابک فرزند بابک پسرعموی صیدجعفر فرزند تقی خان آن دوران آدم مهم بود بخاطر اختلافات با قلاوندها داشت قطار بست و سوار اسب شد به همراه حاج صیدمحمدخان جعفری به نشانه تسلط به تنگوان رفتند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب صیدجعفر فرزند تقی خان
صیدجعفر در دورانش آدم بسیار سخت و نترس و دست به تفنگ بود او دوران خدمت سربازیش را در دوران رضاشاه پهلوی در پادگان دزفول که آن موقع کنار پل قدیم دزفول بود گذراند در اول دولت رضاشاه پهلوی او را به شهر اهواز برای گذراندن خدمت سربازی فرستاد و بعد درخواست داد و به دزفول منتقل شد در آن موقع یک نفر به اسم عبدالحسین طباطبایی فرمانده آن پادگان بود و با صیدجعفر خوب بود که بخاطر همین موضوع صیدجعفر نام فرزندش رو عبدالحسین گذاشت.
صیدجعفر با یک نفر به اسم شعیب که از طایفه حسنوند و رئیس پاسگاه و ژاندارمری دولت رضاشاه و محمدرضاشاه پهلوی در بخش الوار گرمسیر استان خوزستان بود روابط بسیار دوستانه ای داشت روایت است هر کاری که صیدجعفر داشت سریع برای او انجام می داد و بارها میهمون خونه صیدجعفر می شد.
در آن موقع عده ای از شعبه گلناز میرزاوند حوز احمدیل بخاطر قتل فرهاد که بدستور صیفور و توسط شاه کرم طافی نوه علی اکبر طافی به قتل رسید به روستای چُل بخش الوار گرمسیر برای غارت گله و رمه صیدجعفر حمله کردن در این حین صیدجعفر متوجه شده و تفنگش را بدست گرفته و به سمت آنها می رود موقع که آنها را می بیند متوجه می شود آشنایند و به آنها میگه برگردید نمی خواهم به شما شلیک کنم اما آنها دست وردار نبودند و صیدجعفر به طرف آن شلیک کرد و سوخته زاری احمدیل گلناز به قتل رسید و برادرش هم که با او بود را زخمی کرد روایت است شعیب رئیس پاسگاه بخش الوار در دولت پهلوی در این ماجرا بسیار طرف صیدجعفر رو گرفت و به غلامشاه برادر سوخته زاری گفت برادرانت غلط کردن که رفتن صیدجعفر رو غارت کنن بعدها خون صلح شد و صارم دختر صیفور رو به عنوان خون بها به علی بک فرزند فرهاد دادن.
در یک مورد روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان بخاطر یه گرو گازو و اختلافی بین او و تترهای قلاوند بود جلوی مسیر بهرام بک تتر قلاوند فرزند خنجربک از افراد سخت و جنگی قلاوند بود را گرفته با سنگ سر او را شکسته و زخمی کرده و او را کتک زده سپس تفنگش را از او گرفته و با خود می برد.
روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان در موقع که بچه بود حدود 10 سال داشت برای دیدن گله و رمه پدرش رفته یکدفعه عده ای از تیره های قلاوند مثل چارباووه و تترها آمده بودن که گله و رمه تقی خان را غارت کنن آن موقع تقی خان فوت کرده بود اگر تقی خان در قید حیات بود قلاوندها هرگز جرات نداشتن برای غارت نزدیک گله و رمه او شوند آنها صیدجعفر که بچه بود را غافلگیر کرده و روایت است او را گرفته و کتک زده بودند، صیدجعفر شروع به فریاد و سر و صدا کرده براری پسر عینی پسرعموی صیدجعفر که آن موقع جوان و حدود 35 سال سن داشت رسیده و می بیند صیدجعفر را گرفتن و او را کتک می زدند براری شروع به فریاد و تهدید آنها کرده و آنها فکر می کنن قشه میرزاوند به آنها حمله کرده در یک آن صیدجعفر از فرصت استفاده کرده یکی از قلاوندها رو با دست بلند کرده به پایین صخره می اندازد و او را بشدت زخمی کرده بود دیگر قلاوندها پا به فرار گذاشته روایت است نصرالله فرزند مکه برادر جهانشاه از سران طایفه میرزاوند بود متوجه شده و مسیر قلاوندها رو سر کرده و با تیر تفنگ پسر حسن بک قلاوند توسط او هلاک شد.
روایت است صیدجعفر در موقع نوجوانی آن موقع که حدود 20 سال سن داشت آدم تنومند بود و نترس و ورزیده بود و دشمنانش را شکست می داد.
روایت است صیدجعفر قبل از ازدواجش با حوری دختر شیرآلی می خواست با دختری از طایفه قلاوند به اسم شِلیلی قلاوند ازدواج کند روایت است شِلیلی قلاوند عاشق صیدجعفر بود، صیدجعفر را دوست داشت صیدجعفر به خانه آنها رفت و آمد می کرد صیدجعفر، صیفور عموزاده اش که آن موقع بزرگ طایفه میرزاوند بود را به خواستگاری خونه آنها فرستاده اما آنها چیزهایی از صیفور خواستن که صیفور موافق نبود و بعد صیفور ترسید برای اینکه نمی خواست صیدجعفر را از دست بدهد و می گفت آنها صیدجعفر رو میبرن واسه خودشان و صیفور روی صیدجعفر حساب ویژه ای داشت چون در تمام جنگ ها و غارت گرفتن ها صیدجعفر راس و دست راست صیفور بود و بدون صیدجعفر صیفور نمی توانست غارت بگیرد و در جنگ ها پیروز شود و بعد صیفور صیدجعفر را از این ازدواج منصرف کرد بعدها پدر آن دختر قلاوند به اسم سیف الله قاصدی رو به پیش صیفور فرستاد و به او گفت بیایید تا دختر را به صیدجعفر بدهیم اما صیفور اجازه نداد و بعدها صیدجعفر با حوری دختر فتحعلی از حوز شیرآلی ازدواج کرد.
روایت است صیفور، صیدجعفر فرزند تقی خان را بسیار دوست داشت و آن موقع که پدر صیدجعفر، تقی خان در جوانی فوت کرد صیدجعفر بچه بود و میگن صیفور شب ها او را پیش خودش می خواباند و مراقب او بود.
صیدجعفر در حدود سن 50 سالگی در سال 1335ه. ش فوت کرد و مریض شد و فوت کرد و عامل مرگش هم دود قلیان بود که می زد او قلیان زیاد می زد روایت است صیدجعفر آدم تنومند و بدنی توپل و توپر داشت و سرش کچل و تاس و چهره اش سبزه بود طبق روایت شبیه پدر مادرش بوده اما آنچه که روایت است تقی خان پدر صیدجعفر بدنی متناسب و بدنش چاق و لاغر نبوده و چهره ای تقریبا سفید و موهای پرپشت داشت.
تقی خان و فرزندش صیدجعفر در جنگ ها و نزاع هایشان هرگز شکست نخوردند و حتی در جنگ هایشان یک زخم و یا تیری هم نخوردند و در جنگ ها و غارت گرفتن ها همیشه پیروز بودن تازه افرادی در جنگ ها توسط آنها کشته شدند و خودشان بخاطر بیماری فوت کردن خلاف عده ای دیگر که در جنگ ها و نزاع ها و غارت گرفتن ها کشته شدند.
مهرآغا مادر زن تقی خان بود مهرآغا خواهر ساکی و پتول کلورضا سران تیره کلورضا بود روایت است مهرآغا زنی سفید چهره - چارشانه و هیکل دار بود بعد مرگ تقی خان، پتول برادر مهرآغا آمده بود یکی از گاوهای تقی خان رو بدزدد روایت است تقی خان گله و رمه گاو و قاطر چارپایان زیادی داشت در این هنگام مهرآغا فهمیده و افسار یکی از قاطرهای تقی خان در کنارش بود رو ورداشته و به سر و صورت پتول زده و او رو خون آلوده کرده و گاو رو از او پس گرفت آن موقع مهرآغا حدود 50 سال سن داشت و زنی ورزیده بود روایت است در یک مورد بین تقی خان و مادرزنش مهرآغا مشاجره ای رخ داد و تقی خان شروع به ناسزا به مهرآغا کرده و مهرآغا سنگی از روی زمین ورداشته و به سمت تقی خان پرتاب کرده سنگ به دست او اصابت کرد و اما آسیبی ندید روایت است در هنگام حمله ایل بختیاری به بخش الوارگرمسیر مهرآغا خواهر ساکی و پتول توسط بختیاری ها اسیر شده و در دزفول آزاد شد.
مهرآغا صیدجعفر فرزند تقی خان رو بزرگ کرد چون مادر صیدجعفر دو سال بعد مرگ تقی خان فوت کرد و مادر صیدجعفر در هنگام مرگ تقی خان حدود 25 سال بیشتر سن نداشت و مهرآغا تا موقع که زنده بود پیش صیدجعفر فرزند تقی خان زندگی کرد و صیدجعفر رو وارث خودش قرار داد مهرآغا زمین کشاورزی در ناحیه محمود علی بخش الوارگرمسیر داشت و مهرآغا آن زمین رو به صیدجعفر فرزند تقی خان داد که بعدها فرزندان مختارخان کلورضا و یدالله کلورضا آن زمین مهرآغا که ارث صیدجعفر بود رو تصاحب کرده و روی آن دست اندازی کردند.
روایت است شاه مهدی کدخدای کلورضاها و مهرآغا، صیدجعفر فرزند تقی خان رو دوست داشتن از او حمایت می کردند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان ساکی و پتول و حمله بختیاری ها به بخش الوارگرمسیری استان خوزستان در اواخر دوران قاجاریه و رشادت تقی خان در این جنگ
ساکی و پتول فرزندان شاه حسین از تیره کلورضا در بخش الوار گرمسیر آنها بارها در نقاط بختیاری نشین دست به غارت از قافله های بختیاری می زدند توجه شود این ساکی با آن طایفه ساکی متفاوت است این ساکی اسم یک نفر بوده.
( جنگ بخش الوار و بختیاری ها ) ( جنگ طایفه میرزاوند و بختیاری ها )
در مورد وقوع این جنگ دو روایت نقل شده:
عده ای روایت می کنند در یکی از موارد ساکی و پتول با قشونی از طایفه میرزاوند که با خود دارند برای آوردن غارت به سمت دشت شیمبار بختیاری می روند در آنجا با قافله یکی از بختیاری ها برخورد کرده که در این میان با آنها درگیر شده آن مرد که از افراد بزرگ سرشناس خوانین هفت بختیاری در بین بختیاری ها بود قتال می شود و اموال آنها رو به غارت می برند و زن او را اسیر کرده طبق برخی روایت ها آن زن از بختیاری های چهار بود و ساکی و پتول و افرادی که با آنها بودند آن زن بختیاری را مورد تعرض و تجاوز جنسی قرار دادند بعد اینکه آن زن را آزاد کردند او عزم کرده و به نزد نصیرخان بختیاری که به سردار جنگ خان تمام بختیاری ها و ایلخان آنها بود می رود به او گفت تو سردار جنگ بختیاری هایی یا سردار ننگشان ساکی و پتول شوهر مرا قتال و اموال ماها رو به غارت گرفتند و به خودم هم تعرض و تجاوز جنسی کردند! ( این روایت زیاد سندیت ندارد عده ای آن را نقل کردن )
روایت دیگری است که عده ای دیگر آن را نقل می کنندبه شرح زیر:
روایت است ساکی و پتول با قشه ای که دارن به سمت بختیاری نشین رفته غارت را روی قاطرها زده در این حین دختر خان بختیاری که میگن یکی از خواهران سردار اسعد بختیاری بوده با تفنگچی هایش مسیر آنها را سد کرده و به ساکی و پتول و قشه آنها میگه غارت ها را پس بدهید اما آنها اینکار را نمی کنند روایت است یکی از افراد قشه برخی ها میگن دوسکه از تیره سردار بوده و آدم شوخ طبع بود با آن قشه ساکی و پتول بود و جلو رفته و به مزاح و شوخی دستی روی ران های آن دختر خان بختیاری آورده و به مزاح دستی روی ران های او آورده و در این حین دختر خان بختیاری ها عصبانی شده و میگه باید این ماجرا رو به سردار اسعد بختیاری و نصیرخان سردار جنگ خبر دهم و مابقی ماجرا. . . . . . . . . . . . . . . . بخاطر همین موضوع بوده
روایت است 5 پسر از پتول برادر ساکی در نقاط بختیاری در موقع غارت آوردن کشته شدند.
بعد این موضوع و به خاطر غارت مکرر ساکی و پتول و دیگر سران میرزاوند در نقاط بختیاری نشین نصیرخان بختیاری غیرتی شده تا یک هفته جلسه می گیرند و بحث می کنند برای نقشه حمله نصیرخان قاصد و نامه به تمام سران بختیاری ها در چهارمحال بختیاری - بختیاری های مسجدسلیمون و شوشتر فرستاده به سران طوایف هفت و چهار بختیاری و به آنها دستور می دهد که همه در یک روز مشخص در شهر ایذه جمع شده و به سمت بخش الوار گرمسیر حمله کنند در دستور او به ایل بختیاری آمده بود که ساکی و پتول را دستگیر و کت بسته در زنجیر بیاورید و اگه نشد آنها رو قتال کنید و سر بریده آنها را بیاورید و جایزه دریافت کنید از رود سزار رودخانه ای منشعب به رود دز تا رود سیمره ( که تا حدود آب پل بالارود است ) را غارت کنید و خانواده های میرزاوند زن و فرزندانشان رو به اسارت بگیرید و به بختیاری بیاورید.
نصیرخان بختیاری پسرعموی سردار اسعد بختیاری بود او فرزند ارشد شخصی به اسم امام قُلی ایلخانی بود برخی ها میگن سردار اسعد بختیاری دستور این حمله رو داد و اما روایت که نصیرخان بختیاری سردار جنگ دستور داد درست است نصیرخان و سردار اسعد ایلخان های بختیاری از طوایف زراسوند هفت بختیاری بودند ایلخان به خان تمام طوایف بختیاری میگن تمام تیره ها و طوایف بختیاری سران آنها تحت امر آنهایند.
هفت و چهار بختیاری عده ای پیاده و عده ای سواره سوار اسب در فصل زمستان از ایذه حرکت کرده به سمت دزفول آمده از پل قدیم دزفول عبور کرده و به بخش الوار گرمسیر حمله کردند و درگیری شدیدی و زد و خورد بین آنها و طایفه میرزاوند رخ داد آنها طبق روایت فصل زمستان را برای حمله انتخاب کرده بودند که مردم میرزاوند راه فرار و گریز نداشته باشند برخی ها که از حمله بختیاری ها مطلع شدند خانواده های خود و اموالشان را در جاهی امن پناه دادند زیرا یارای مقابله با آن جمعیت بسیار کثیر رو نداشتند.
یکی از آنها تقی خان فرزند کیخاعیدی بود که خانواده و اموال رو در مخفیگاه در بخش الوارگرمسیر پناه داد بختیاری ها به بخش الوارگرمسیر حمله کردند آنها به دهستان میرزاوند، دهستان قیلاب و دهستان منگره حمله کردند آنها به غیر طایفه میرزاوند طوایف میرعالی و میردورقی در منگره را نیز رو مورد هجوم قرار دادند و تا حدود میرزاوند و طایفه میرعالی و میردورقی در منگره حمله کردند زیرا در همسایگی طایفه میرزاوند می زیستند و اما طوایف دیگر مثل پاپی و قلاوند رو مورد حمله قرار ندادندچون بختیاری ها و قلاوندها متحد همدیگر بودند از طایفه میرزاوند چندین نفر به قتل رسیدند که برزو پسرعموی تقی خان یک نفر آنها بود و علی اکبر ( نام فامیلی نوادگانش هوشمند است نسبیتشان طافی است و پیش برزو زندگی می کرد و خواهر برزو به اسم بَسی همسر او بود ) یک نفر دیگر از آنها بود شیرمحمد از تیره سردار میرزاوند هم یک نفر دیگر بود که به گیر آنها افتادند و سرشان را بریدند از طایفه میر نیز چندین نفر به قتل رسید طبق روایات بختیاری ها نزدیک به 30 سر بریده را با خود بردند که از طایفه میرزاوند و میر بودند روایت است بختیاری ها، سر برزو - علی اکبر و شیرمحمد و. . . . . را بریدند و سرشان را در توبره گذاشتند.
طبق روایت های معتبر ساکی و پتول قبل از حمله بختیاری ها از حمله مطلع شده و با خانوارهایشان به ناحیه شاهزاده احمد که محل پاپی های خادمی شاهزاده احمد است رفته و آنجا اسکان شدند و بختیاری ها نتوانستند تا شاهزاده احمد و دشت لاله بروند.
طبق روایات برزو پدر صیفور و علی اکبر میرزاوند ( طافی ) در یک ناحیه بودند بختیاری ها با تفنگ پای برزو را زخمی کرده و سپس او را گرفته و زنده زنده سر برزو را بریده و در توبره گذاشتن علی اکبر هم که قصد فرار دارد را نیز گرفته و سر او را نیز می برند.
روایت است در این حمله بختیاری ها سه دسته شدند دسته ای به سرکردگی مهدی قلی خان بختیاری برادر نصیرخان بختیاری گروهی به سرکردگی خود نصیرخان و گروهی نیز به سرکردگی اسفندیارخان فرزند حسینقلی خان ایلخانی که به سه نقطه مختلف در بخش الوار گرمسیر حمله کردند.
در نزدیکی تخت گلزار بخش الوار مکانی است که به اسم سنگر نصیرخان معروف است از موقع که نصیرخان و بختیاری ها به بخش الوار گرمسیر حمله کردن به این اسم معروف شده.
طبق روایت عده ای از طایفه میرزاوند قبل از حمله بختیاری ها از حمله مطلع شده بودند و تاکتیک جنگی بکار گرفتن برای این کمترین میزان تلفات را داشتند.
روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت زنده یاد پلنگ و شیر به نام تیره افشار تقی خان فرزند کیخاعیدی که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را شهید کنند که با ضرب گلوله تفنگ او قتال شدن در این حین دوسکه از تیره سردار میرزاوند که او نیز به ریتکوه رفته بود به سمت تقی خان آمده گفت با سنگ سر اینها را بزنید اینها مارن نباید زنده برگردند.
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرد و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
برخی ها روایت می کنند در حدود 50 نفر از بختیاری های حمله کننده در این نبرد قتال شدند.
بختیاری هایی که به بخش الوارگرمسیر حمله کردند دستشان به هر بخش الواری میرزاوند اگر می رسید اونو اسیر و اگر مقاومت می کردند اونو قتال و سرش رو می بریدند و خانواده اش رو به اسارت می گرفتند.
روایت است برزو دختری داشت به اسم صدف بختیاری ها تعدادی از سرهای بریده را به صحرای چهک آورده و صدف دختر برزو را که آن موقع بچه بود را به اسارت گرفته و او را آورده و سرهای بریده شده را به او نشان دادند به او گفتند کدام یک از اینها سر ساکی و پتول است که سر برزو در بین سرهای بریده شده بود و سرش از دیگر سرها درشت تر و گنده تر بود صدف گفت هیچ کدومشون ساکی و پتول نیستند و گفت اون سر برزو پدرم است حتی روایت است بختیاری ها سر بریده برزو را در جلوی مادرش از طایفه میردورقی بود گذاشته و میگن مادر برزو بعد دیدن آن صحنه سکته کرد و می میرد.
شماری از مردم بخش الوار گرمسیر را نیز به اسارت گرفتند و آنها را به مرکز بختیاری نصیرخان سردار جنگ بردند سرهای بریده شده نیز همراه آنها بود افرادی که اسیر شده بودند بعد چندین سال که در بختیاری در اسارت بودند با ترفندی از آنجا گریخته به بخش الوار گرمسیر برگشتند از جمله به اسارت گرفته شده ها نساری شیرمهد همسر برزو و فرزندانش صیفور - احمد - والی - بیچار و دخترش صدف بودند که در آن موقع سن پایینی داشتند و والی از همه سنشان بالاتر بود در مسیر حرکت آنها در دزفول در بین مسیر آزاد شدند نزدیک به 20 تا 30 زن و بچه و 20 مرد از طوایف میرزاوند و میر را به اسارت گرفتند اینها اکثرا افرادی بودن مثل خانواده علی اکبر میرزاوند - نساری شیرمهد همسر برزو - همسر و خانواده کرم جان شیرمرد و. . . . حتی روایت است بختیاری ها، مهرآغا خواهر ساکی و پتول را نیز به اسارت گرفتند و او را به اسارت بردند.
افراد اسیر شده را به دزفول در بین مسیر بردند که زن ها و بچه ها در دزفول آزاد شدند روایت است شیخ دزفول که جایگاه ویژه ای در بین مردم دزفول در آن موقع داشت به نصیرخان بختیاری گفته بود زن ها و بچه ها را آزاد کن وگرنه پرچم قیام بلند می کنم طبق برآورد و محاسبات تاریخی که انجام دادم تنها شخص مهم در آن دوران در دزفول که سنش به آن دوران می خورد شیخ محمدرضا معزی بود که در دزفول آدم مهم بود اگر شیخ دزفول تهدید به قیام نمی کرد بختیاری ها هرگز زن و بچه های میرزاوند - میر بخش الوار را آزاد نمی کردند و آنها را به چهار محال و بختیاری می بردند در واقع از شیخ دزفول ترسیدند.
( روایت است خانواده معزی نسبیت آنها اصفهانی بوده از آنجا مدتی به عراق رفته سپس در سال 1253ه. ش به دزفول آمدند )
روایت است نساری شیرمهد بیچار را که آن موقع در حدود 10 سالش بود به یک دزفولی در بازار قدیم دزفول که دکان قدیمی داشت داد که پیش او باشد و او بیچار را بزرگ کند و بیچار برایش کار کند و بعد منصرف شد و او را پس گرفت.
حدود 20 مرد از میرزاوند - میر را اسیر کرده و به بختیاری به اسارت بردند افرادی مثل لرزان - کرم جان شیرمرد و. . . . . تا دو سه سال در آنجا زندانی بودند حتی روایت است بختیاری ها، حاجی تقی میرمحمدولی را نیز به اسارت گرفتن.
در یک روز یکی از زندانیان با قفل که به در زندان آنها بسته شده بود ور رفته و یکدفعه قفل شکسته می شود زنی که آنجا محل نگهداری آنها را تمیز می کرد گفت پس اگر می توانید فکری برای فرار کنید چون هر لحظه امکان دارد شما را قتال کنند شب نگهبانان آنها پیش آنها نشسته زندانی ها از آنها میخواهند که یک بازی محلی انجام دهند زندانیان و نگهبانان آنها تا پاسی از شب به بازی مشغول می شوند و نگهبانان از شدت خستگی به خواب رفته و آنها از آنجا می گریزند و سپس به کمک برخی ها به بخش الوار می رسند.
این واقعه در حدود سال 1280 ه. ش در ایران مصادف با دوران مظفرالدین شاه قاجار رخ داد.
ساکی و پتول دایی های صیدجعفر فرزند تقی خان بودند.
در باب چگونگی مرگ ساکی و پتول
ساکی بعد چندین سال درگذشت و عده ای حادثه مرگ پتول را در این ماجرا می دانند روزی پتول خرها و الاغ های عده ای از سیدهای دزفول در احمد فداله دزفول رو به غارت می گیرد سید احمد فداله به پیش پتول آمده و درخواست می کند که خرها و الاغ های اونا رو پس بدن پتول از این کار خودداری کرده و سید احمدفداله شعری در مذمت پتول خوانده و بدون گرفتن خرها و الاغ های خودش بر می گردد.
پتول به سیداحمدفداله این شعر رو میگه:
احمد فداله فداله مِرو. . . . . . . . . . . . . . زالونه بَسو سی دَسه خِرو
سید احمد فداله هم در پاسخ پتول این شعر رو میگه:
زالونه سازم سی دَسه خِرت. . . . . . . . . . . . . . . . . . . گلوله سازم سی مینه سرت
بعد دو روز پتول در یک نزاع خانوادگی که بین او و عموزاده هایش رخ داد توسط یکی از عموزاده هایش با تیر تفنگ و گلوله ای که به سرش خورد به قتل رسید چون میگن سید احمدفداله نفرینش کرده و نفرین او باعث این حادثه شده و دعای سید احمدفداله مستجاب شد.
سادات حسینی احمدفداله از نسل زید بن علی بن حسین ( ع ) می باشند.
این داستان بطور کامل حقیقت است این داستان بطور متواتر در بین طوایف میرزاوند - میر و. . . . . . و حتی بختیاری هایی که به تاریخ گذشته آشنایی دارن و واسه آنها روایت شده نقل می شود.
بختیاری ها هرگز در مورد این جنگ در کتاب ها و نوشته هایشان چیزی نقل نمی کنند چون ساکی و پتول و دیگر بزرگان میرزاوند در این جنگ قتال نشدند اما این داستان را بین خودشان نقل می کنند شاید بطور گذرا روایت کردن اما اینطور کامل خیر چون یکی دو نفر گفتن در کتاب هایی از بختیاری ها روایت شده اما من اون کتاب ها را ندیدم.
این جنگ و حادثه با توجه به روایات بزرگترین جنگ ایلاتی در دو سه قرن اخیر در نواحی خوزستان تا چهارمحال و بختیاری بوده و جنگی به این شدت در آن نواحی طی دو سه قرن اخیر رخ نداده
در جایی دیدم همین داستان جنگ حمله بختیاری ها به بخش الوارگرمسیر را تغییر داده و آن را به جنگ ایل بهمئی و بختیاری ها روایت کردن شاید در گذشته بهمئی ها و بختیاری ها نیز جنگ و درگیری داشتن اما این داستان مربوط به همین چیزی است که من نوشتم بهمئی ها از طوایف استان بویراحمد می باشند.
برخی ها از این بختیاری ها از روی تعصب بی جا و یا از روی نداشتن اطلاعات تاریخی بدروغ میگن این داستان دروغ است!!! اما چطور شواهد این داستان را انکار می کنند؟؟؟؟
بطور نمونه:
برزو - علی اکبر - شیرمحمد و. . . . چرا سرشان توسط بختیاری ها بریده شد و به بختیاری برده شد؟؟؟؟؟ - آن افرادی را که به اسارت گرفته و به دزفول برده در دزفول آزاد شدند؟؟؟ و دهها شواهد دیگر حقیقت این جنگ و داستان را اثبات می کند.
عده ای از قلاوندها و پاپی ها بدروغ میگن آنها این جنگ رو درست کردند!!!!!!این جنگ ربطی به قلاوندها و پاپی ها نداشت و روایت صحیح نشده قلاوندها و پاپی ها در جنگ با بختیاری ها و درگیری و غارت گرفتن با آنها بوده باشند تمام بختیاری ها که از روی تعصب حرف نمیزنن و طوایف میرزاوند و میر این ماجرا و ساکی و پتول را نقل می کنند.
فقط در یه مورد روایت صحیح است اواخر دوران قاجاریه میرزاعلی پاپی جعفری آن موقع سرکرده پاپی های بخش الوار بود و حدود 50 تا 60 سال سن داشت و عده ای قشه همراه او به قصد غارت طایفه فردی به اسم آیوسف از طایفه عیسوند و سرکرده طایفه عیسوند بختیاری در روستاهای اطراف دزفول رفته بودن که میگن آیوسف عیسوند بختیاری و تفنگچی هایش مسیر آنها را سد کرده و همه آنها را به قتل رسانید و فقط این میرزاعلی پاپی جعفری سرکرده آنها بود زنده موند و برخی از بختیاری ها در سردشت دزفول با میرزاوند و پاپی ها روابط و وصلت داشتن او را از آب رود شهیون ( رود دز ) که آن موقع کم عمق بود عبور داده و به بخش الوار گرمسیر مازو فرستادن
طایفه عیسوند بختیاری در مورد رشادت خودشان و این شکست پاپی ها اشعاری در مزمت و تمسخر میرزاعلی پاپی جعفری سرائیدند مثل این بیت:
میرزاعلی آمده غارت بره دایش خوره دوغ و. . . . . . . .
بندن بند بزنید و. . . . . . . مزارید به در رو میرزاعلینِ
بختیاری های عیسوند در وبلاگ ها و در فضای مجازی روی این موضوع بسیار مانور میدن میگن میرزاعلی و قشه او را قتل عام کردیم اما هرگز از داستان ساکی و پتول و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر چیزی نقل نمی کنند چون ساکی و پتول و دیگر سران مهم میرزاوند در آن جنگ قتال نشدن
حتی در یه وبلاگ یکی از این بختیاری های سمت سردشت نوشته بود آیوسف عیسوند بختیاری در یه مورد عده ای از میرزاوندها آمده بودن برای غارت گرفتن که آیوسف عیسوند بختیاری از آنها قتال کرد.
برخی از قلاوندها و پاپی ها اطلاعات آنها ضعیف است و نوشته هایشان سرشار از دروغ و اشتباه است در فضای مجازی میگن میرزاعلی و پاپی ها و قلاوندها بودن واسم روایت نشده قلاوندها در این جنگ و غارت گرفتن با آنها بوده باشند و بختیاری های عیسوند که داستان را روایت می کنند فقط میگن میرزاعلی پاپی جعفری و پاپی ها و تازه برخی از آنها میگن برخی از میرزاوندها و پاپی های جعفری بودن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در قدیم دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی بین مردم بخش الوار گرمسیر و اکثر جاهای ایران رسم بود که مرد بودن و شایستگی یک فرد را به غارتگری می دانستند می گفتند یارو چطور مردیه غارتگر خوبیه خوب غارت میکنه تا دخترمو بهش بدم!!!! کسی که رعیت و اهل غارتگری و یاغیگری و تفنگچی گری نبود را پخمه و ربوت می دانستند.
در فیلم روزی روزگاری مرادبیک به هم قطارش میگه:داری چه غلطی میکنی شعبون؟
شعبون میگه:دارم وضو میگیرم چون غارت بی وضو برکت نداره!!!!
در روایت ها و زندگی ستارخان و باقرخان سرداران انقلاب مشروطیت دیدم نوشته بود حتی اونها هم قبل انقلاب مشروطیت برخی مواقع دست به غارت از قافله ها می زدند.
در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی قشه میرزاوند قدرتمندترین قشه بود که در ایران از لحاظ غارتگری نظیر نداشت و وقتی برای گرفتن باج و غارت به ناحیه ای حمله می برد همواره پیروز و با غارت می آمد.
تقی خان فرزندکیخاعیدی از تیره افشار از سران میرزاوند در دورانش اواخر قاجاریه بود او فردی سرسخت، نترس - جنگی و تفنگچی بود، تقی خان زمین ها و گله و رمه بسیار و تعدادی قاطر برای حمل و نقل داشت که از آن قاطرها برای رفت و آمد به نقاط مختلف مثل دزفول استفاده می کرد چون برخی مواقع برای رتق و فتق امور به دزفول می رفت چندین اشگفت بزرگ برای نگهداری چارپایان و گله و رمه داشت نقاط بید سراب - چَم سی در بخش الوار متعلق به تقی بود برخی نقاط از ناحیه ییلاقی کوسک کاوه برخی از نقاطش از آن او بود تقی خان پنج برادر به نام های عینی - باقر - صیدی - مهدی - کوران داشت در بین این پنج برادر او باقر نیز آدم سخت و غارتگری بود اما سخت ترین پسر عیدی که از همه آنها بیشتر توان و حرفش برو داشت طبق روایات زنده یاد پلنگ و شیر تیره افشار تقی خان بود.
... [مشاهده متن کامل]
باقر برادر تقی خان در درگیری تفنگچی های میرزاوند با قشه ای از بختیاری ها در دشت شیمبار بختیاری کشته شد که برای غارت گرفتن از بختیاری ها رفته بودند عده ای قصد گرفتن غارت از بختیاری های شیمبار را داشتند که درگیر می شوند و عده ای کشته می شوند از هر دو طرف طرف طایفه بختیاری و میرزاوند روایت است تقی خان برادر باقر نیز همراه آنها بود و سرکرده قشه بود بعد کشته شدن باقر، تقی خان به یکی از برادرانش که آدم ساده ای بود به اسم کوران میگه قطار و تفنگ باقر رو بردار تا برای مادرش ببریم تا گریه کند کوران از این کار امتناع کرده و گفت جسد را آنجا نذاریم اما با تهدید تقی خان مجبور شد و جسد را آنجا در دشت شیمبار بختیاری به خاک سپرده و برگشتند بعدها کوران بدون بچه بود وقتی از کوران می پرسیدند چرا بچه ای نداری گفت از وقتی که جسد کشته شده برادرم در دشت شیمبار بختیاری دیدم از شدت ناراحتی عقیم شدم اما هنوز بختیاری های چهار و هفت خون بهای باقر را ندادند باقر آن موقع کم آدمی نبود و اسم و رسمی داشت.
اگر قاتلین باقر در نواحی بخش الوار گرمسیر و لرستان بودند تقی خان برادرش حتما انتقام خون او را می گرفت آن موقع بختیاری ها و طایفه میرزاوند با هم اختلاف و جنگ شدید داشتند طبق روایت 5 پسر از پتول برادر ساکی کلورضا در نقاط بختیاری نشین چهارمحال و بختیاری به هنگام غارت آوردن قتال شدند.
تقی خان در چندین بار در بختیاری دشت شیمبار مسجدسلیمان غارت آورده بود و روایت است همیشه آخر قشه حرکت می کرد و سرکرده قشه بود در آن قشون شیره فرزند میرحسین از تیره پادار که آدم جنگی و سختی بود و عده ای دیگر از میرزاوندها نیز بودند چون در آن موقع رسم بود که رهبر و سرکرده قشون آخر قشون حرکت می کرد آن دوران بختیاری سال نام گرفته بود و بسیاری از تفنگچی های میرزاوند وقتی برای غارت می رفتند به سمت نقاط بختیاری نشین در دشت شیمبار می رفتند و گاهی مواقع تا دو سه ماه به خونه نمی آمدند روایت است در یکی از این موارد غارت گرفتن ها قشه در ناحیه ای توقف کرده و استراحت می کند و بعد چند ساعت عازم حرکت شده کوران برادر تقی خان که آدم ساده و اهل جنگ و تفنگ نبود با آن قشون بود و خوابش گرفته بود و همه افراد حاضر در قشه کنار او رد شده و می روند در این هنگام تقی خان که آخرین فرد است که قصد رفتن دارد کوران را می بیند که در خواب عمیقی فرو رفته با پشت تفنگ ده تیرش به روی ران او می زند و به او میگه تنش لش بلند شو حرکت کن تمام قشه از کنارت حرکت کرده و رفتند.
در جنگ بختیاری ها و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر که برای قتال و دستگیری ساکی و پتول آمده بودند شجاعت بسیاری از خودش نشان داده بود که خانواده را در جای امنی در میکوه پناه داده و خودش در ریت کوه یاغی شده بود روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت زنده یاد پلنگ و شیر به نام تیره افشار تقی خان که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را شهید کنند که با ضرب گلوله تفنگ او قتال شدن
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرده و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
روایت است تقی خان به تمام جاهای صعب العبور کوههای بخش الوار مثل ریت کوه و. . . . . آشنایی و در آنها رفت و آمد داشت حتی روایت است قطارش بسته و تفنگش با او بود و حتی شب های بسیاری خودش تنها در کوههای بخش الوار گرمسیر می خوابید.
داستان تقی خان و قتل پسر لرزان از پسرعموهای تقی خان بدست جانمیرزا رهداروند قلاوند و ماجرای انتقام گیری تقی خان
( روایت های زیر صحیح ترین و درست ترین روایات است )
پسر لرزان توسط یکی از طایفه قلاوند به قتل رسید حادثه آن بدین شکل بود جانمیرزا قلاوند بزرگ تیره رهداروند قلاوند تفنگی می خرد و او و یک نفر دیگر به اسم صیدنظر فرزند قیلاویی فرزند شاه نظر قلاوند بالای بلندی می ایستند در بلندی مقابل آنها نیز فرزند لرزان و پدرزنش سیدال شیرمرد ایستاده اند طبق روایت در آن بلندی فاصله جانمیرزا و پسر لرزان از یکدیگر بسیار زیاد بود جانمیرزا فریاد می زنه میگه میخوام تفنگم را آزمایش کنم و تیری بندازم پسرلرزان و سیدال شیرمرد میگن بفرست و جانمیرزا از فاصله دور تیری می اندازد که به علیمراد پسر لرزان اصابت کرده قتال می شود جانمیرزا فریاد میزنه میگه تیرم رسید سیدال شیرمرد برای اینکه بداند آن دو نفر چه کسین میگه آره تیر رسید و به کنار ماها اصابت کرد و سیدال فریاد میزنه میگه شماها کی هستید و جانمیرزا میگه من جانمیرزا رهداروندم و اینم صیدنظر فرزند قیلاویی فرزند شاه نظر است سیدال شیرمرد فریاد میزنه و میگه درست زدی پسر لرزان را قتال کردی جانمیرزا از نزدیکان تیره تتر قلاوند بود و سران تتر اونو در پناه خود گرفته و ازش حمایت می کنند طبق روایت سه نفر تترها به اسم حاضربک - قنبربک و نظربک سه نفر مهم تیره تتر قلاوند بودند که برادر بودند که از این بین میگن قنبربک از تمامشان سخت تر و اهل غارتگری و تفنگچی گری بود و آن موقع سرآمد قلاوندها در جنگ و تفنگ و غارتگری بود.
تقی خان عده ای تفنگچی که از نزدیکان او بودند را ورداشته با تفنگچی های قشونش به سمت آبادی تیره تتر و برخی دیگر از تیره های قلاوندها می روند تا از آنها گرو گازور بگیرن و گله و رمه آنها را غارت کرده در ناحیه خشاب بخش الوار بودند افرادی که در قشه تقی خان بودند عبارتند بودند از شیره فرزند میرحسین از تیره پادار - الله مراد فرزند فرامرز از تیره پادار - ناظر از تیره سردار - رضابک هیکی و ابراهیم هیکی از تیره جیجه وند و دو سه نفر دیگر بودند بر اثر خستگی در کنار اشگفتی خوابشان می گیرد چندین نفر از چوپانان طایفه قلاوند که گله ها و رمه های طایفه قلاوند رو به صحرا آوردند از وجود آنها مطلع شده و به سران قلاوندها تترهاخبر می دهند قلاوندها به سردستگی قنبربک تتر آمده و در خواب آنها را غافل گیر می کنند و قطار و تفنگ های آنها را می گیرند قشه تقی خان با قشه قلاوند درگیر شده که در این بین ابراهیم هیکی از تیره جیجه وند از افراد قشه تقی خان قتال شد.
( روایت است شیره فرزند میرحسین دوربین جنگی به گردن داشت و به تقی خان میگه به قشه دستور دهد که حرکتی انجام ندهند چون خطرناک است شیره و تقی خان در آن دوران همسن و سال و جوان بودن )
ابراهیم هیکی یکدفعه از روی صخره پریده و قصد کمین دارد که تیراندازی کرده تترها به سمت او تیراندازی کرده و ابراهیم کشته شد.
طایفه قلاوند تترها و خداوردی های چارباووه بعد به یغما گرفتن تفنگ ها و قطارهای تقی خان و قشه میرزاوند این ابیات را سرائیدند روایت است یک نفر به اسم غَمی از تیره چارباووه خداوردی قلاوند که طبع شاعری خوبی داشت این ابیات را سرائید:
باوگِلیل سنگر بسته دِ کِلشیره. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . هفت تفنگ گِله کِرده وا دوربین شیره
اِباوگِلیل اِدیاری. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . قطاریا کُر فرامرز هان وِ قِد براری
میگه باوگلیل که در گهواره ای سنگری در کلشیره درست کردی و هفت تفنگ را به همراه دوربین شیره به یغما گرفتی اِ باوگلیل ای پسر دیاری طایفه قلاوند!!!!! ببین که قطارهای پسر فرامرز را به بدن براری بستن کلشیره اسم یک مکان در بخش الوار گرمسیری است باوگلیل اسم یک نفر به اسم باوکه فرزند غمی از تیره خداوردی چارباووه قلاوند بود که آن موقع بچه و در گهواره بود و این ابیات را به طنز و تمسخر سرائیدند همون موقع هم صیدجعفر پسر تقی خان در گهواره بود شیره از افراد جنگی طایفه میرزاوند بود روایت است وقتی شیره نعره و فریاد می زد نعره و فریادش تا فرسنگ ها می رفت!!!!!!کُر فرامرز الله مراد فرزند فرامرز بود که بسیاری از قطارها و فشنگ ها را به کمر او بسته بودند و در پی قشه تقی خان می رفت براری یه نفر به اسم براری قلاوند بود براری از تیره خداوردی چارباووه قلاوند بود براری برادر غَمی و عباسی بود.
بعد این ماجرا یکی از سران طایفه قلاوند به اسم زکی خان قلاوند فرزند قندی قلاوند که از سران طایفه قلاوند بود با میانجیگری تفنگ ها و قطارها و دوربین ها آنها را از حاضربک تتر گرفته بر پشت اسبی بسته برای تقی خان و قشه او می فرستد روایت است گفته بود آنها پول دارند و دوباره تفنگ می خرند جنگ بزرگی بین طایفه میرزاوند و طایفه قلاوند بوجود می آید و تمام میرزاوندها با قلاوندها وارد جنگ و نبرد می شوند تفنگ ها و قطارها در خانه حاضربک تتر بودند طبق روایت هفت تفنگ و قطارهای پر از فشنگ و دوربین های آنها را روی اسبی بسته و اسب بدون سوار را رَم کرده و اسب به سمت روستا و آبادی میرزاوند آمده بود.
بعد این موضوع تقی خان به خاطر اینکه ابراهیم هیکی از افراد قشه اش هم قتال شد حس انتقام از تترها در او بیشتر شده و تصمیم گرفته و میگه یا می میرم یا قنبربک تتر رو بکشم طبق روایت کریم خان بزرگ تیره پادار که از عواقب کار می ترسید، تقی خان رو بسیار نصیحت کرده بود و گفته بود این کارت باعث جنگ و نزاع بیشتر می شود و اینکار را نکن اما تقی خان آدم خودخواه و مغرور بود و دست وردار نبود! گفته بود ابراهیم هیکی از نزدیکان و با ماها بود که کشته شد و باید انتقامش را بگیرم و گفته بود من اونها رو ورداشتم و بردم به سمت آبادی تترها و چارباووه های قلاوند روایت است تقی خان تمام مسیرهای عبور و مرور تترها قنبربک تتر رو قرق و تحت دید داشت تا او رو هدف قرار دهد در یک روز یک نفر به تقی خان خبر می دهد که قنبربک تتر با قاطر و بارش به سمت آسیاب های بادی تایاب در نزدیک روستای سرخکان می رود در واقع به او آدرس دروغ داده بود طبق روایت آن شخص بخاطر یک موضوع از تقی خان در دلش کینه بود و به نوعی به او تیر نشان دروغ داده بود و می خواسته بود کاری کند یک نفر دیگر توسط تقی خان قتال شود آن موقع نیز همین قنبربک تتر همس و سال تقی خان و طبق روایت جوان بود.
تقی خان و دو نفر با او بودن یکی از آنها اسف ( یوسف ) پسر برزو برادر بزرگتر صیفور بود که آن موقع در حدود 25 سال سن داشت رهسپار شده بالای کوه ایستاده و با دوربین از دور دید می کند یک نفر را می بیند که قطار بسته همراه قاطری در حال گذر است از دور به او صدا می زند میگه بنشین دو سه مرتبه به او اخطار میده میگه بنشین اما او تفنگ را از پشت قاطر برداشته و در یک چاله شبیه یک دره کوچک بود کمین کرده که به سمت آنها تیراندازی کند تقی خان تفنگش را که از بهترین تفنگ های آن دوران و طبق روایت یک تفنگ ده تیر بود را بطرف او گرفته و طبق روایت فاصله آنها از همدیگر هم مقداری دور بود.
تقی خان فریاد زده به او میگه: از جات تکان نخور، تفنگتو زمین بذار، بگو کی هستی؟؟؟ دو سه مرتبه به او اخطار می دهد.
اما او توجه نمی کند و تقی خان از دور به سمت او شلیک کرد تیر به سر او می خورد و تفنگ از دست او می افتد و نقش به زمین می شود در دم می میرد تقی خان و همراهانش از بلندی پایین آمده و به سمت او رفته و وقتی به بالای سر او می رسند متوجه می شوند که یک نفر دیگر به اسم آزاد هیکی فرزند کریم کشته شد اشتباه آزاد این بود که از آنها نپرسیده شما چه کسی و قصدتون چیه؟؟؟ کریم سه پسر داشت به اسم های آزاد - نامدار و ابدال که میگن سه نفرشان آدم های جنگی بودن و نامدار یکی از افرادی بود که به همراه تترها و خداوردی ها چارباووه قشه تقی خان رو غافل گیر کرده و تفنگ ها و قطارهای آنها رو به یغما گرفتن آنها از نزدیکان تیره تتر بودن و با آنها رابطه نزدیک داشتند طایفه هیکی در قدیم رابطه تنگاتنگی با میرزاوند و قلاوند داشتند عده ای از آنها مثل همین تیره جیجه وندها مثل رضابک هیکی و ابراهیم هیکی و. . . . با طایفه میرزاوند بوده و حشر و نشر داشتند و عده ای دیگر از آنها مثل فرزندان کریم نامدار - ابدال و آزاد با قلاوندها و تیره تتر بودند و با آنها رابطه نزدیک داشتند طبق برخی روایت ها نسبیت جیجه وندها بیرانوند است در دوران قدیم از بین بیرانوندها به بخش الوار گرمسیر و در جوار هیکی ها آمدند اگر به جای آزاد فرزند کریم، قنبربک تتر از آنجا عبور می کرد صد در صد با تیر تفنگ ده تیر تقی خان هلاک می شد در واقع شانس با او بود!
روایت کردن در یک مورد قلاوندها به سرکردگی همین قنبربک تتر قلاوند عده ای زوار که قصد زیارت به مکانی را داشتند از مسیرهای لُرستان عبور می کردن سد مسیر آنها شده و آن زوار را غارت و اموال آنها رو دزدیدند.
بعد این ماجرا بعد مرگ تقی خان، جواهر دختر عینی برادرزاده تقی خان را به عنوان خون صلح به محمدحسین خان پسر آزاد دادند که هاشم هیکی فرزند او است هاشم داماد قاسمعلی شهی بختیاری از افراد سرشناس طایفه شهی است تا تقی خان زنده بود اجازه صلح با فرزندان کریم رو نداد گفت من خون بهای آزاد را نمی دهم و ابدال و نامدار هم توانایی گرفتن انتقام از تقی خان را نداشتند چون آدم جنگی و نترس بود و زورشان به تقی خان نمی رسید بعد مرگ تقی خان حوز عیدی چون دیوار و پشتوانه ای نداشتند مجبور به صلح و دادن خون بهای آزاد شدند بعدها بعد مرگ تقی خان برادرزاده تقی خان به اسم مزبان پسر عینی عده ای از پاپی های خادم شاهزاده احمد را واسطه خون صلح قرار داده و با فرزندان کریم صلح کرده و جواهر را نیز به عنوان خون بها به آنها دادند همسر آزاد و مادر محمدحسین خان از طایفه پاپی خادم شاهزاده احمد بود بعد مرگ آزاد ابدال برادرش همین زن پاپی خادم او را به عقد خودش درآورد ابدال بغیر او زن دیگری هم داشت از تیره تتر قلاوند دختر فردی به اسم انابک تتر بود.
بعدها طایفه قلاوند نیز به خاطر صلح و آشتی و خون بهای علیمراد پسر لرزان نازخاتون دختر الماس پسر جانمیرزا قلاوند را به محمدعلی پسر فرج الله برادر علیمراد پسر لرزان دادند.
طبق روایت بارها ابدال و نامدار برادران آزاد برای گرفتن انتقام خون آزاد قصد تعرض داشتن و در یک مورد همین ابدال موقع که تقی خان در خانه نبوده وارد خانه تقی خان شده بود چاقو و کاردش را روی گردن صیدجعفر که آن موقع بچه و در گهواره بود قرار داده بود و تقی خان در یک آن رسیده و تیر در تفنگ قرار داده و تفنگ را در روبروی او می گیرد و گفته بود اگر صیدجعفر را کشت با تفنگ بزنمش و می خواسته بود که او را نیز بکشد و اما بعد ابدال کاری با صیدجعفر نداشت و منصرف شد روایت است بارها تقی خان گفته بود می خواستم ابدال را نیز بکشم اما چون برادرش را کشتم دیگر دلم نرفت که او را نیز بکشم.
ابدال به خاطر همین موضوع با تفنگ پای اسدالله پسر لرزان را زخمی و سپس کارد و چاقویش را در گردن اسدالله برادر علیمراد لرزان فرو کرد و اما اسدالله نمرد و زخم گردنش خوب شد و اما همیشه صدایش گرفته بود که گرفتگی صدایش ناشی از آن زخم گردنش بود چون خنجر در حنجره او فرو رفته بود و حنجره او آسیب دیده بود روایت است ابدال دو سه نفر از بستگان تقی خان رو بخاطر همین موضوع زخمی کرد و اما زورش به تقی خان نمی رسید.
روایت کردن که در یک مورد صفرخان بزرگی قلاوند فرزند زکی خان برادرزاده عباس خان بزرگی قلاوند با قشه ای آمده بود که گله و رمه ابدال را غارت کند و اما ابدال خودش به تنهایی در جلوی او ایستاد و گله و رمه را از او پس گرفت و بزرگی قلاوند نتوانست با او درگیر شود.
روایت است در انتقام خون ابراهیم هیکی یکی از تترها هم قتال شد برخی روایت است که آن تترقلاوند توسط خود تقی خان قتال شد و تقی بخاطر آن مدت یاغی بود.
روایت است که قنبربک تتر در یک درگیری درون طایفه ای بین تیره های قلاوند قتال شد در درگیری با تیره باش آغا قلاوند فردی به اسم صفر که از کرکی های لرستان بود در پیش تترها زندگی می کرد و در پناه آنها بود فاضل باش آغا قلاوند بزرگ تیره باش آغا گاو او را غارت کرده و قنبربک، ناظر برادر و علیشاه عموی فاضل باش آغا قلاوند را به خاطر این موضوع به قتل می رساند و اونا هم قنبربک را در انتقام خون دو برادر فاضل قلاوند به قتل می رسانند تترها آن موقع آدم های بی رحمی بودند.
این حادثه جنگ تترها و باش آغاها درست حدود سه سال بعد مرگ تقی خان رخ داد و طبق روایت جنگ سختی در ناحیه انارکی بخش الوار گرمسیر بوده روایت است هنگام این درگیری عباس خان قلاوند و برادرانش و خواهرانشان قدم خیر بزرگی قلاوند و. . . . با خانواده شان به سمت صحرای چهک پیش شعبه فرخی میرزاوند آمده تا از نزاع و درگیری آنها بدور باشند آنها به صحرای چهک آمده و دوارهای خودشان را در آنجا در همسایگی شعبه فرخی دایر کردند و روایت است عباس خان قلاوند که طبق روایت میگن آن موقع جوان بود تمام شعبه فرخی رو برای ولیمه دعوت کرده بود و آن موقع هم قدرت و توانی که مثل دوران رضاشاه پهلوی را داشت نداشت و هنوز با دولت رضاشاه پهلوی اخت نگرفته بود چون اواخر دوران قاجاریه بود.
در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی ناحیه صحرای چهک همش متعلق به شعبه فرخی میرزاوند تیره های افشار - پادار و سردار بود و کیخاعیدی آن موقع سرکرده و کدخدای فرخی ها و طایفه میرزاوند بود از اولین افرادی بود که در صحرای چهک بود و تیره های افشار - پادار و سردار در جوار او زندگی می کردن و دوارهای آنها در آنجا به پا بود.
روایت هایی است قدم خیر بزرگی قلاوند زن معروف قلاوندها قلاوندها او را سرآمد زن های خرم آباد و لُرستان می دانند حدود 6 بار ازدواج کرده و طلاق گرفته طبق اثبات 4 مورد ازدواج و طلاق او واسم اثبات شده روایت است همین قدم خیر بزرگی قلاوند در اول عاشق تقی خان فرزند کیخاعیدی بود در اول دوست داشت به ازدواج تقی خان فرزند کیخاعیدی پدر صیدجعفر دربیاد و شیره فرزند میرحسین دوست نزدیک تقی پدر صیدجعفر بود و در تمام غارت ها و جنگ و تفنگ های تقی در قشون تقی بود می خواست از طرف تقی به خواستگاری قدم خیر بزرگی قلاوندبره اما تقی خان اجازه نداد چون آن موقع بین او و قلاوندها پسرعموهای همین قدم خیر قلاوند تترها دشمنی شدید وجود داشت بعد این همین قدم خیر قلاوندبا یک نفر به اسم عباس از تیره شهاوند از تیره های طایفه قلاوند ازدواج کرد بعد دو سه سال چون میگن همین شوهر شهاوندش زیاد تعریفی و خوب و آدم مهم نبود از او طلاق گرفت ( یک نفر به اسم زمون شهاوند شهاوند از تیره های قلاوند است در وبلاگی این را نوشته بود و پرسیدم میگن درست است ) و بعد او با پسرعموی پدرش از تیره باش آغا قلاوند به اسم صفقلی قلاوند برادر فاضل قلاوند بزرگ تیره باش آغا قلاوند ازدواج کرد میگن از او پسری داشت بعد میگن بخاطر اختلافات از او هم طلاق گرفت و روایت است بعد از آن با یک نفر از مردهای رحیم خانی طایفه سگوند ازدواج کرد بعد او هم میگن از او طلاق گرفت با یکی دو نفر دیگر ازدواج کرده و ازدواج های بعد پسرعمویش طبق روایت در دورانی بوده که برادرش عباس خان قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفت.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در مورد درگذشت تقی خان
تقی خان در حدود سال 1290 ه. ش بر اثر بیماری در سن جوانی تقریبا در حدود 37 سال سنش بود فوت کرد و طبق روایت معتبر جسد او در معیت چندین تفنگچی که طبق روایت شیره فرزند میرحسین در راس آنها بود به شاهزاده احمد بخش الوار برده شد و در کنار قبر احمد بن موسی بن جعفر ( ع ) شاهزاده احمد در دشت لاله بخش الوار گرمسیری دفن شد از تقی خان تنها یک پسر به نام صیدجعفر که متولد سال 1285ه. ش بود به جای بود طبق روایت صیدجعفر در هنگام مرگ پدرش تقی خان حدود 5 سال بیشتر سن نداشت طبق روایت صحیح و معتبر تقی خان در هنگام مرگش جوان بوده و سنی نداشت.
روایت است قلا پسر علینجات پسر دایی تقی خان می گفت ما بعد تقی خان دیوار و پشتوانه خودمون رو از دست دادیم و تا تقی خان بود ماها قدرت داشتیم.
اینکه تقی خان نام فرزندش را صیدجعفر گذاشت این بود که روزی یکی از افراد مهم سادات احمدفداله دزفول که نامش سیدجعفر بود به مهمانی به خونه تقی خان آمده بود از تقی خان تحفه و صدقه می خواهد تقی خان به او میگه تو که سیدی چرا آمدی گدایی؟؟؟؟که بین او و تقی خان بحث و جدل شده و تقی خان با چوبی که در کنارش است به پای سید احمدفداله می زند و پای او شکسته می شود علینجات دایی تقی خان آنجا بود به خاطر این کار تقی خان رو سرزنش کرد و تقی خان پشیمان شده و تصمیم می گیرد پای سید احمدفداله را خوب نکرده اجازه ندهد آنجا را ترک کند پس با یک سری وسایل پای سید رو بسته آتل بندی می کند بعد مدتی سیداحمدفداله خوب شده و قصد رفتن دارد و تقی خان از او حلالیت می خواهد و او حلالیت می دهد از آنجا می رود و به خاطر این ماجرا نام فرزنش را صیدجعفر قرار داد.
میدان معروف تقی آباد در شهر مشهد خراسان در بین بلوار کوه سنگی و بلوار محمدتقی ملک الشعرا و بلوار احمد آباد واقع است این میدان از نام تقی خان فرزند کیخاعیدی ایجاد شده میدان سعدی قبل از میدان تقی آباد در مشهد است سعدی نام پسر صیدی برادر تقی خان بود که شیفته تفنگ ده تیر عمویش تقی خان بود در دنباله ماجرای آن شرح داده می شود روستای تقی آباد در مجاورت شهر مشهد است روستای جعفر آباد و روستای عیدی آباد نیز در آن نواحی است.
شهر مشهد خراسان پایتخت حکومت نادرشاه افشار پادشاه مقتدر ایران بود ایل افشار ایل تُرک تبار بودن مرکز جمعیت و تجمع آنها در استان خراسان است افشار پدر کیخاعیدی نیز از همین تُرک های افشاری بوده
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در مورد کیخاعیدی و فرزندانش
کیخاعیدی در دوران قاجاریه کدخدای طایفه میرزاوند بود روایت است در دورانش که اون موقع دوران جوانی او و دوران پیری حسینعلی پسر شیرمهد بود ماموران دولت قاجار برای گرفتن مالیات طایفه به خانه عیدی آمده بودند و مهمان او شدند چون دولت قاجار اون موقع از طوایف مالیات می گرفت عیدی پسرش صیدی که پسر بزرگش بود و اون موقع نوجوانی بیش نبود را به خونه حسینعلی فرزند شیرمهد که مسن بود فرستاده و از او میخواهد که به پیش ماموران دولت قاجار بیاید چون حسینعلی اون موقع بزرگ طایفه بود و کیخاعیدی برای احترام به او این کار رو کرد.
روایت است در یک مورد دیگر اُردی ماموران و تفنگچی های والی ایلام و لُرستان حسینقلی خان ابوقداره میهمان کیخاعیدی شدند و تا دو سه روز شب باران شدید می بارید اُردی والی میهمان عیدی بودند عیدی پسری داشت که تقریبا 5 سالش بود و آن شب که اُردی والی میهمان عیدی بود آن پسر می میرد عیدی به اهل خانه اش میگه تا این افراد میهمان ما هستند حق ندارید گریه سر دهید و همه تا صبح ساکت بودند بعد رفتن اُردیی والی هنوز فرسنگی از خانه عیدی دور نشدن صدای گریه از خانه کیخاعیدی بلند شده آنها هم سراسیمه برگشته و متوجه ماجرا می شوند و به خاطر مخفی نگه داشتن این ماجرا کیخاعیدی رو شماطت کردند و به او گفتند چرا این موضوع رو از ماها مخفی کردی!؟
حسینقلی خان ابوقداره والی مقتدر ایلام و لرستان بود از طرف دولت قاجار منصوب شده بود از طوایف لرستان و ایلام مالیات برای دولت قاجار می گرفت.
روایت است کدخداعیدی آدم بسیار مهمانوازی بود و مهمانوازی او در آن موقع دوران قاجاریه در بخش الوارگرمسیر زبانزد بود و دیگ ها و مطبخ های پخت و پز او برقرار بود روایت گاو و گله و رمه و احشام بسیاری داشت.
طبق روایت صحیح و معتبر یک نفر به اسم جان احمد طافی معروف به دَلی که آن موقع اواخر قاجاریه در روستای سرخکان بخش الوار و در حدود تیره بزرگی قلاوند زندگی می کرد و بیت می سرائید دَلی معروفی در آن نواحی بود این بیت را آن موقع در مورد مهمانوازی کیخاعیدی سرائید:
کیخاعیدی بعد شَمراد. . . . . . . . . . . . . . . نِ چی کریم بعد کامراد
مضمون این بیت اینه میگه در مهمانوازی و پخت و پز واسه میهمان ها در آن دیار کیخاعیدی از همه برتر است بعد او شَمراد و بعد کریم و آشپزش کامراد
در بین این افراد فقط عیدی کیخا بوده روایت است کریم پدر ابدال - آزاد و نامدار بعد این بیت به جان احمد طافی معروف به دَلی اعتراض کرده بود که چرا اسم او را در آخر سرائیده و اسم او بعد از کیخاعیدی نسرائیده طبق روایت کامراد آشپز خونه کریم بود و در خونه کریم آشپزی می کرد شَمراد از تیره شیرمهد بود کامراد میگن از چگنی ها بود که پیش کریم زندگی می کرد.
کیخا در لغت به معنی کدخدا و رئیس طایفه است.
باقر و مهدی قبل از تقی خان در جوانی فوت کردند و دو هفته بعد مرگ تقی خان برادرش عینی که سن بالایی داشت به خاطر از دست دادن برادرش تقی خان که تنها دیوار محکم آنها بود نیز دِق کرد و درگذشت.
روایت است کیخاعیدی پدر تقی خان در اواخر عمرش نابینا شده بود یک روز تقی خان آهو شکار شده را از کوه می آورد زیرا برخی مواقع برای مایحتاج زندگی آهو و اشکال شکار می کرد مهدی برادر تقی خان گوشت کباب شده آهو را روی آتش گذاشته و برای شوخی آن را به پدرش کیخاعیدی که در آن موقع نابینا بود می دهد و می خواهد با او شوخی کند و عیدی دلشکسته شده و به پسرش میگه خیر نبینی.
طبق روایت تقی خان همیشه در جنگ ها قدم بزرگی رو بر می داشت و در دورانش در جنگ های میرزاوند نقش اول را ایفا می کرد.
روایت است میرعباس میرزاوند از تیره سردار، تقی خان را بسیار دوست داشته و چنان احترام برای تقی خان نسبت به دیگران قائل بود هر وقت قسم یاد می کرد می گفت به ارواح تقی خان قسم
بعد مرگ تقی خان، سعدی پسر صیدی، عاشق تفنگ ده تیر عمویش تقی خان شده بود به زور تفنگ تقی خان رو تصاحب کرد و گفت این تفنگ باید به من برسه و من تفنگ تقی خان رو دوست دارم و هر چه اطرافیان او به او گفتند این تفنگ یادگاری تقی خان است و به کسی داده نمی شه بدهکار این حرف نبود او تفنگ تقی خان رو برداشته و با دلخوری به خانه پدربزرگ مادریش بَگلِر که نوه رضا و گلناز بود رفته و اون موقع بَگلر بزرگ شعبه گلناز محسوب می شد همسر صیدی برادر بزرگ تقی خان، دختر بَگلر از شعبه گلناز بود بازماندگان تقی خان، دوسکه از تیره سردار که سنش بالا از نزدیکان و دوستداران تقی خان بود رو برای واسطه و گرفتن تفنگ از سعدی به خانه بگلر می فرستند دوسکه به خانه بگلر رفته و سعدی را نصیحت می کند در یک آن سعدی که عصبانی بود ناخواسته دستش روی ماشه تفنگ رفته و گلوله از تفنگ شلیک می شود و به کلاه دوسکه که روی سرش بود اصابت کرد.
آن دوران تفنگ ده تیر بهترین نوع تفنگ محسوب می شد تفنگ ده تیر شبیه تفنگ برنو بود با این تفاوت که یک خشاب ده تیر می خورد.
از آنجایی که بین کیخاعیدی و فرزندش تقی خان با حاجی تقی میرمحمد ولی از سران طایفه میرعالی روابط دوستانه بود یکی از دختران حاجی تقی به اسم والیه را به عقد برادرش باقر درآوردند که باقر در درگیری با بختیاری های دشت شیمبار بختیاری قتال شد بعد از این موضوع والیه رو به مهدی برادر دیگر تقی خان می دهند و مهدی هم بعد یک مدت به خاطر یک مرگ ناگهانی می میرد بعد مدتی حاجی تقی خان قاصدی را به خانه تقی خان روانه کرده از او می خواهد که تکلیف دخترش رو مشخص کند و به قاصد میگه به تقی خان بگو دختر را به عقد خودت در بیار اونو میخواهی یا خیر؟؟؟؟؟ تقی خان که از مرگ باقر و مهدی ناراحت بود از روی عصبانیت به قاصد میگه که به حاجی تقی بگو که دختر رو نمی خواهند بعد این ماجرا حاجی تقی دخترش رو به یک نفر از طایفه پاپی تیره ظهره می دهد هنگامیکه سواران آنها سوار الاغ ها و چارپایان به منزل حاجی تقی رسیده به تقی خان خبر می دهند تقی خان ناراحت بود غیرتی و عصبانی شده تفنگ ده تیرش رو بدست گرفته و در بالای بلندی ایستاده به سمت اطراف آنها تیراندازی کرده و عده ای از آنها زن و مردهایشان رو از روی الاغ هایشان به زیر می افکند همهمه و سر و صدا در بین آنها بوجود می آید و ترس به بدن آنها می افتد یک نفر به کریم خان بزرگ تیره پادار خبر می دهد و میگن به کریم خان بگید جلوی تقی خان رو بگیرد او هم آمده و جلوی تقی خان رو گرفته و او را قانع می کند که تفنگش رو زمین بگذارد و به او میگه که تو خودت به آنها گفتی دختر را نمی خواهید.
یکی دیگر از دختران حاجی تقی میرمحمدولی همسر حسینقلی پاپی مادر خانجان رضایی پاپی رئیس و خان طوایف پاپی لُرستان بود روایت است حسینقلی پاپی گفته بود من در بین میرزاوند فردی به سختی و مجلسی بودن تقی خان فرزند کیخا عیدی ندیدم.
یکی دیگر از دختران حاجی تقی میر همسر میرحسین و مادر شیره بود.
حاجی تقی میر دو سه زن داشت یکی از زن هایشان از طایفه پاپی دختر فردی به اسم حیدرخان پاپی بود والیه و مادر خانجان پاپی از همین زن پاپی او بودند و یکی دیگر از زن هایش از طایفه میرزاوند بود مادر شیره از او بود.
با اینکه آن موقع عینی برادر تقی خان که سال ها از تقی خان مسن تر و سنش بیشتر بود و تقی خان جوان و کم سن و سال بود حاجی تقی میرمحمدولی قاصد رو به خونه تقی خان فرستاد از او صلاح دید و مشورت گرفت چون تقی خان همه کاره بود.
روایت است خانجان رضایی پاپی خان تمام تیره های پاپی در لُرستان ( درود - گریت و. . . . . تیره هایی مثل مهاجر و. . . . . ) بود و در هر تیره پاپی های لُرستان تحت سیطره و سلطه خودش یک نفر رو داشت از پاپی های تحت سلطه و سیطره خودش مالیات می گرفت حتی مالیات برداشت محصولات کشاورزی رو از پاپی های رعیت تحت سیطره و سلطه خودش دریافت می کرد و در عوض از آنها حمایت می کرد.
پاپی های سمت بخش الوار گرمسیر سمت مازو و شاهزاده احمد مثل جعفری - خادمی - صاد و. . . . سرکرده و خان آنها حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری بود حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری با سران میرزاوند شعبه فرخی و کلورضا روابط فی ما بین و دوستانه ای داشت حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری به خاطر حدود زمین هایشان با طایفه قلاوند اختلاف و دشمنی داشت در این بین سران میرزاوند با قلاوندها اختلاف و دشمنی داشتن طرف حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری بودند روایت است در یک مورد قلاوندها بخاطر همین اختلافات حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری رو از قطار مازو به بیرون پرتاب کرده و او را بشدت زخمی کرده بودند.
روایت است یکی دو شرکت خارجی در دوران محمدرضاشاه پهلوی به حدود کزرمی آمده بودن قلاوندها به میرزاوندها اجازه نمی دادند آنجا سر کار بروند و فقط خودشان رو آنجا بکار گرفتند حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری آن نواحی رو از آن خودش و پاپی ها می دانست با سران میرزاوند مثل شاه مهدی - رحیم خان - جهانشاه - یدالله کلورضا و. . . . در آن موقع هم عهد شد و به آنها گفت بهم کمک کنید تا آن نواحی رو از قلاوندها پس بگیرم به آنها گفت اگر آنجا رو گرفتم میرزاوندها در آنجا در آن شرکت ها همه کاره خواهند بود و میرزاوندها با حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری هم عهد شده آنجا رو بدست گرفتن روایت است پاپی ها در این ماجرا نقش زیادی نداشتن
روایت است در این ماجرا آقابک فرزند بابک پسرعموی صیدجعفر فرزند تقی خان آن دوران آدم مهم بود بخاطر اختلافات با قلاوندها داشت قطار بست و سوار اسب شد به همراه حاج صیدمحمدخان جعفری به نشانه تسلط به تنگوان رفتند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب صیدجعفر فرزند تقی خان
صیدجعفر در دورانش آدم بسیار سخت و نترس و دست به تفنگ بود او دوران خدمت سربازیش را در دوران رضاشاه پهلوی در پادگان دزفول که آن موقع کنار پل قدیم دزفول بود گذراند در اول دولت رضاشاه پهلوی او را به شهر اهواز برای گذراندن خدمت سربازی فرستاد و بعد درخواست داد و به دزفول منتقل شد در آن موقع یک نفر به اسم عبدالحسین طباطبایی فرمانده آن پادگان بود و با صیدجعفر خوب بود که بخاطر همین موضوع صیدجعفر نام فرزندش رو عبدالحسین گذاشت.
صیدجعفر با یک نفر به اسم شعیب که از طایفه حسنوند و رئیس پاسگاه و ژاندارمری دولت رضاشاه و محمدرضاشاه پهلوی در بخش الوار گرمسیر استان خوزستان بود روابط بسیار دوستانه ای داشت روایت است هر کاری که صیدجعفر داشت سریع برای او انجام می داد و بارها میهمون خونه صیدجعفر می شد.
در آن موقع عده ای از شعبه گلناز میرزاوند حوز احمدیل بخاطر قتل فرهاد که بدستور صیفور و توسط شاه کرم طافی نوه علی اکبر طافی به قتل رسید به روستای چُل بخش الوار گرمسیر برای غارت گله و رمه صیدجعفر حمله کردن در این حین صیدجعفر متوجه شده و تفنگش را بدست گرفته و به سمت آنها می رود موقع که آنها را می بیند متوجه می شود آشنایند و به آنها میگه برگردید نمی خواهم به شما شلیک کنم اما آنها دست وردار نبودند و صیدجعفر به طرف آن شلیک کرد و سوخته زاری احمدیل گلناز به قتل رسید و برادرش هم که با او بود را زخمی کرد روایت است شعیب رئیس پاسگاه بخش الوار در دولت پهلوی در این ماجرا بسیار طرف صیدجعفر رو گرفت و به غلامشاه برادر سوخته زاری گفت برادرانت غلط کردن که رفتن صیدجعفر رو غارت کنن بعدها خون صلح شد و صارم دختر صیفور رو به عنوان خون بها به علی بک فرزند فرهاد دادن.
در یک مورد روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان بخاطر یه گرو گازو و اختلافی بین او و تترهای قلاوند بود جلوی مسیر بهرام بک تتر قلاوند فرزند خنجربک از افراد سخت و جنگی قلاوند بود را گرفته با سنگ سر او را شکسته و زخمی کرده و او را کتک زده سپس تفنگش را از او گرفته و با خود می برد.
روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان در موقع که بچه بود حدود 10 سال داشت برای دیدن گله و رمه پدرش رفته یکدفعه عده ای از تیره های قلاوند مثل چارباووه و تترها آمده بودن که گله و رمه تقی خان را غارت کنن آن موقع تقی خان فوت کرده بود اگر تقی خان در قید حیات بود قلاوندها هرگز جرات نداشتن برای غارت نزدیک گله و رمه او شوند آنها صیدجعفر که بچه بود را غافلگیر کرده و روایت است او را گرفته و کتک زده بودند، صیدجعفر شروع به فریاد و سر و صدا کرده براری پسر عینی پسرعموی صیدجعفر که آن موقع جوان و حدود 35 سال سن داشت رسیده و می بیند صیدجعفر را گرفتن و او را کتک می زدند براری شروع به فریاد و تهدید آنها کرده و آنها فکر می کنن قشه میرزاوند به آنها حمله کرده در یک آن صیدجعفر از فرصت استفاده کرده یکی از قلاوندها رو با دست بلند کرده به پایین صخره می اندازد و او را بشدت زخمی کرده بود دیگر قلاوندها پا به فرار گذاشته روایت است نصرالله فرزند مکه برادر جهانشاه از سران طایفه میرزاوند بود متوجه شده و مسیر قلاوندها رو سر کرده و با تیر تفنگ پسر حسن بک قلاوند توسط او هلاک شد.
روایت است صیدجعفر در موقع نوجوانی آن موقع که حدود 20 سال سن داشت آدم تنومند بود و نترس و ورزیده بود و دشمنانش را شکست می داد.
روایت است صیدجعفر قبل از ازدواجش با حوری دختر شیرآلی می خواست با دختری از طایفه قلاوند به اسم شِلیلی قلاوند ازدواج کند روایت است شِلیلی قلاوند عاشق صیدجعفر بود، صیدجعفر را دوست داشت صیدجعفر به خانه آنها رفت و آمد می کرد صیدجعفر، صیفور عموزاده اش که آن موقع بزرگ طایفه میرزاوند بود را به خواستگاری خونه آنها فرستاده اما آنها چیزهایی از صیفور خواستن که صیفور موافق نبود و بعد صیفور ترسید برای اینکه نمی خواست صیدجعفر را از دست بدهد و می گفت آنها صیدجعفر رو میبرن واسه خودشان و صیفور روی صیدجعفر حساب ویژه ای داشت چون در تمام جنگ ها و غارت گرفتن ها صیدجعفر راس و دست راست صیفور بود و بدون صیدجعفر صیفور نمی توانست غارت بگیرد و در جنگ ها پیروز شود و بعد صیفور صیدجعفر را از این ازدواج منصرف کرد بعدها پدر آن دختر قلاوند به اسم سیف الله قاصدی رو به پیش صیفور فرستاد و به او گفت بیایید تا دختر را به صیدجعفر بدهیم اما صیفور اجازه نداد و بعدها صیدجعفر با حوری دختر فتحعلی از حوز شیرآلی ازدواج کرد.
روایت است صیفور، صیدجعفر فرزند تقی خان را بسیار دوست داشت و آن موقع که پدر صیدجعفر، تقی خان در جوانی فوت کرد صیدجعفر بچه بود و میگن صیفور شب ها او را پیش خودش می خواباند و مراقب او بود.
صیدجعفر در حدود سن 50 سالگی در سال 1335ه. ش فوت کرد و مریض شد و فوت کرد و عامل مرگش هم دود قلیان بود که می زد او قلیان زیاد می زد روایت است صیدجعفر آدم تنومند و بدنی توپل و توپر داشت و سرش کچل و تاس و چهره اش سبزه بود طبق روایت شبیه پدر مادرش بوده اما آنچه که روایت است تقی خان پدر صیدجعفر بدنی متناسب و بدنش چاق و لاغر نبوده و چهره ای تقریبا سفید و موهای پرپشت داشت.
تقی خان و فرزندش صیدجعفر در جنگ ها و نزاع هایشان هرگز شکست نخوردند و حتی در جنگ هایشان یک زخم و یا تیری هم نخوردند و در جنگ ها و غارت گرفتن ها همیشه پیروز بودن تازه افرادی در جنگ ها توسط آنها کشته شدند و خودشان بخاطر بیماری فوت کردن خلاف عده ای دیگر که در جنگ ها و نزاع ها و غارت گرفتن ها کشته شدند.
مهرآغا مادر زن تقی خان بود مهرآغا خواهر ساکی و پتول کلورضا سران تیره کلورضا بود روایت است مهرآغا زنی سفید چهره - چارشانه و هیکل دار بود بعد مرگ تقی خان، پتول برادر مهرآغا آمده بود یکی از گاوهای تقی خان رو بدزدد روایت است تقی خان گله و رمه گاو و قاطر چارپایان زیادی داشت در این هنگام مهرآغا فهمیده و افسار یکی از قاطرهای تقی خان در کنارش بود رو ورداشته و به سر و صورت پتول زده و او رو خون آلوده کرده و گاو رو از او پس گرفت آن موقع مهرآغا حدود 50 سال سن داشت و زنی ورزیده بود روایت است در یک مورد بین تقی خان و مادرزنش مهرآغا مشاجره ای رخ داد و تقی خان شروع به ناسزا به مهرآغا کرده و مهرآغا سنگی از روی زمین ورداشته و به سمت تقی خان پرتاب کرده سنگ به دست او اصابت کرد و اما آسیبی ندید روایت است در هنگام حمله ایل بختیاری به بخش الوارگرمسیر مهرآغا خواهر ساکی و پتول توسط بختیاری ها اسیر شده و در دزفول آزاد شد.
مهرآغا صیدجعفر فرزند تقی خان رو بزرگ کرد چون مادر صیدجعفر دو سال بعد مرگ تقی خان فوت کرد و مادر صیدجعفر در هنگام مرگ تقی خان حدود 25 سال بیشتر سن نداشت و مهرآغا تا موقع که زنده بود پیش صیدجعفر فرزند تقی خان زندگی کرد و صیدجعفر رو وارث خودش قرار داد مهرآغا زمین کشاورزی در ناحیه محمود علی بخش الوارگرمسیر داشت و مهرآغا آن زمین رو به صیدجعفر فرزند تقی خان داد که بعدها فرزندان مختارخان کلورضا و یدالله کلورضا آن زمین مهرآغا که ارث صیدجعفر بود رو تصاحب کرده و روی آن دست اندازی کردند.
روایت است شاه مهدی کدخدای کلورضاها و مهرآغا، صیدجعفر فرزند تقی خان رو دوست داشتن از او حمایت می کردند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان ساکی و پتول و حمله بختیاری ها به بخش الوارگرمسیری استان خوزستان در اواخر دوران قاجاریه و رشادت تقی خان در این جنگ
ساکی و پتول فرزندان شاه حسین از تیره کلورضا در بخش الوار گرمسیر آنها بارها در نقاط بختیاری نشین دست به غارت از قافله های بختیاری می زدند توجه شود این ساکی با آن طایفه ساکی متفاوت است این ساکی اسم یک نفر بوده.
( جنگ بخش الوار و بختیاری ها ) ( جنگ طایفه میرزاوند و بختیاری ها )
در مورد وقوع این جنگ دو روایت نقل شده:
عده ای روایت می کنند در یکی از موارد ساکی و پتول با قشونی از طایفه میرزاوند که با خود دارند برای آوردن غارت به سمت دشت شیمبار بختیاری می روند در آنجا با قافله یکی از بختیاری ها برخورد کرده که در این میان با آنها درگیر شده آن مرد که از افراد بزرگ سرشناس خوانین هفت بختیاری در بین بختیاری ها بود قتال می شود و اموال آنها رو به غارت می برند و زن او را اسیر کرده طبق برخی روایت ها آن زن از بختیاری های چهار بود و ساکی و پتول و افرادی که با آنها بودند آن زن بختیاری را مورد تعرض و تجاوز جنسی قرار دادند بعد اینکه آن زن را آزاد کردند او عزم کرده و به نزد نصیرخان بختیاری که به سردار جنگ خان تمام بختیاری ها و ایلخان آنها بود می رود به او گفت تو سردار جنگ بختیاری هایی یا سردار ننگشان ساکی و پتول شوهر مرا قتال و اموال ماها رو به غارت گرفتند و به خودم هم تعرض و تجاوز جنسی کردند! ( این روایت زیاد سندیت ندارد عده ای آن را نقل کردن )
روایت دیگری است که عده ای دیگر آن را نقل می کنندبه شرح زیر:
روایت است ساکی و پتول با قشه ای که دارن به سمت بختیاری نشین رفته غارت را روی قاطرها زده در این حین دختر خان بختیاری که میگن یکی از خواهران سردار اسعد بختیاری بوده با تفنگچی هایش مسیر آنها را سد کرده و به ساکی و پتول و قشه آنها میگه غارت ها را پس بدهید اما آنها اینکار را نمی کنند روایت است یکی از افراد قشه برخی ها میگن دوسکه از تیره سردار بوده و آدم شوخ طبع بود با آن قشه ساکی و پتول بود و جلو رفته و به مزاح و شوخی دستی روی ران های آن دختر خان بختیاری آورده و به مزاح دستی روی ران های او آورده و در این حین دختر خان بختیاری ها عصبانی شده و میگه باید این ماجرا رو به سردار اسعد بختیاری و نصیرخان سردار جنگ خبر دهم و مابقی ماجرا. . . . . . . . . . . . . . . . بخاطر همین موضوع بوده
روایت است 5 پسر از پتول برادر ساکی در نقاط بختیاری در موقع غارت آوردن کشته شدند.
بعد این موضوع و به خاطر غارت مکرر ساکی و پتول و دیگر سران میرزاوند در نقاط بختیاری نشین نصیرخان بختیاری غیرتی شده تا یک هفته جلسه می گیرند و بحث می کنند برای نقشه حمله نصیرخان قاصد و نامه به تمام سران بختیاری ها در چهارمحال بختیاری - بختیاری های مسجدسلیمون و شوشتر فرستاده به سران طوایف هفت و چهار بختیاری و به آنها دستور می دهد که همه در یک روز مشخص در شهر ایذه جمع شده و به سمت بخش الوار گرمسیر حمله کنند در دستور او به ایل بختیاری آمده بود که ساکی و پتول را دستگیر و کت بسته در زنجیر بیاورید و اگه نشد آنها رو قتال کنید و سر بریده آنها را بیاورید و جایزه دریافت کنید از رود سزار رودخانه ای منشعب به رود دز تا رود سیمره ( که تا حدود آب پل بالارود است ) را غارت کنید و خانواده های میرزاوند زن و فرزندانشان رو به اسارت بگیرید و به بختیاری بیاورید.
نصیرخان بختیاری پسرعموی سردار اسعد بختیاری بود او فرزند ارشد شخصی به اسم امام قُلی ایلخانی بود برخی ها میگن سردار اسعد بختیاری دستور این حمله رو داد و اما روایت که نصیرخان بختیاری سردار جنگ دستور داد درست است نصیرخان و سردار اسعد ایلخان های بختیاری از طوایف زراسوند هفت بختیاری بودند ایلخان به خان تمام طوایف بختیاری میگن تمام تیره ها و طوایف بختیاری سران آنها تحت امر آنهایند.
هفت و چهار بختیاری عده ای پیاده و عده ای سواره سوار اسب در فصل زمستان از ایذه حرکت کرده به سمت دزفول آمده از پل قدیم دزفول عبور کرده و به بخش الوار گرمسیر حمله کردند و درگیری شدیدی و زد و خورد بین آنها و طایفه میرزاوند رخ داد آنها طبق روایت فصل زمستان را برای حمله انتخاب کرده بودند که مردم میرزاوند راه فرار و گریز نداشته باشند برخی ها که از حمله بختیاری ها مطلع شدند خانواده های خود و اموالشان را در جاهی امن پناه دادند زیرا یارای مقابله با آن جمعیت بسیار کثیر رو نداشتند.
یکی از آنها تقی خان فرزند کیخاعیدی بود که خانواده و اموال رو در مخفیگاه در بخش الوارگرمسیر پناه داد بختیاری ها به بخش الوارگرمسیر حمله کردند آنها به دهستان میرزاوند، دهستان قیلاب و دهستان منگره حمله کردند آنها به غیر طایفه میرزاوند طوایف میرعالی و میردورقی در منگره را نیز رو مورد هجوم قرار دادند و تا حدود میرزاوند و طایفه میرعالی و میردورقی در منگره حمله کردند زیرا در همسایگی طایفه میرزاوند می زیستند و اما طوایف دیگر مثل پاپی و قلاوند رو مورد حمله قرار ندادندچون بختیاری ها و قلاوندها متحد همدیگر بودند از طایفه میرزاوند چندین نفر به قتل رسیدند که برزو پسرعموی تقی خان یک نفر آنها بود و علی اکبر ( نام فامیلی نوادگانش هوشمند است نسبیتشان طافی است و پیش برزو زندگی می کرد و خواهر برزو به اسم بَسی همسر او بود ) یک نفر دیگر از آنها بود شیرمحمد از تیره سردار میرزاوند هم یک نفر دیگر بود که به گیر آنها افتادند و سرشان را بریدند از طایفه میر نیز چندین نفر به قتل رسید طبق روایات بختیاری ها نزدیک به 30 سر بریده را با خود بردند که از طایفه میرزاوند و میر بودند روایت است بختیاری ها، سر برزو - علی اکبر و شیرمحمد و. . . . . را بریدند و سرشان را در توبره گذاشتند.
طبق روایت های معتبر ساکی و پتول قبل از حمله بختیاری ها از حمله مطلع شده و با خانوارهایشان به ناحیه شاهزاده احمد که محل پاپی های خادمی شاهزاده احمد است رفته و آنجا اسکان شدند و بختیاری ها نتوانستند تا شاهزاده احمد و دشت لاله بروند.
طبق روایات برزو پدر صیفور و علی اکبر میرزاوند ( طافی ) در یک ناحیه بودند بختیاری ها با تفنگ پای برزو را زخمی کرده و سپس او را گرفته و زنده زنده سر برزو را بریده و در توبره گذاشتن علی اکبر هم که قصد فرار دارد را نیز گرفته و سر او را نیز می برند.
روایت است در این حمله بختیاری ها سه دسته شدند دسته ای به سرکردگی مهدی قلی خان بختیاری برادر نصیرخان بختیاری گروهی به سرکردگی خود نصیرخان و گروهی نیز به سرکردگی اسفندیارخان فرزند حسینقلی خان ایلخانی که به سه نقطه مختلف در بخش الوار گرمسیر حمله کردند.
در نزدیکی تخت گلزار بخش الوار مکانی است که به اسم سنگر نصیرخان معروف است از موقع که نصیرخان و بختیاری ها به بخش الوار گرمسیر حمله کردن به این اسم معروف شده.
طبق روایت عده ای از طایفه میرزاوند قبل از حمله بختیاری ها از حمله مطلع شده بودند و تاکتیک جنگی بکار گرفتن برای این کمترین میزان تلفات را داشتند.
روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت زنده یاد پلنگ و شیر به نام تیره افشار تقی خان فرزند کیخاعیدی که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را شهید کنند که با ضرب گلوله تفنگ او قتال شدن در این حین دوسکه از تیره سردار میرزاوند که او نیز به ریتکوه رفته بود به سمت تقی خان آمده گفت با سنگ سر اینها را بزنید اینها مارن نباید زنده برگردند.
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرد و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
برخی ها روایت می کنند در حدود 50 نفر از بختیاری های حمله کننده در این نبرد قتال شدند.
بختیاری هایی که به بخش الوارگرمسیر حمله کردند دستشان به هر بخش الواری میرزاوند اگر می رسید اونو اسیر و اگر مقاومت می کردند اونو قتال و سرش رو می بریدند و خانواده اش رو به اسارت می گرفتند.
روایت است برزو دختری داشت به اسم صدف بختیاری ها تعدادی از سرهای بریده را به صحرای چهک آورده و صدف دختر برزو را که آن موقع بچه بود را به اسارت گرفته و او را آورده و سرهای بریده شده را به او نشان دادند به او گفتند کدام یک از اینها سر ساکی و پتول است که سر برزو در بین سرهای بریده شده بود و سرش از دیگر سرها درشت تر و گنده تر بود صدف گفت هیچ کدومشون ساکی و پتول نیستند و گفت اون سر برزو پدرم است حتی روایت است بختیاری ها سر بریده برزو را در جلوی مادرش از طایفه میردورقی بود گذاشته و میگن مادر برزو بعد دیدن آن صحنه سکته کرد و می میرد.
شماری از مردم بخش الوار گرمسیر را نیز به اسارت گرفتند و آنها را به مرکز بختیاری نصیرخان سردار جنگ بردند سرهای بریده شده نیز همراه آنها بود افرادی که اسیر شده بودند بعد چندین سال که در بختیاری در اسارت بودند با ترفندی از آنجا گریخته به بخش الوار گرمسیر برگشتند از جمله به اسارت گرفته شده ها نساری شیرمهد همسر برزو و فرزندانش صیفور - احمد - والی - بیچار و دخترش صدف بودند که در آن موقع سن پایینی داشتند و والی از همه سنشان بالاتر بود در مسیر حرکت آنها در دزفول در بین مسیر آزاد شدند نزدیک به 20 تا 30 زن و بچه و 20 مرد از طوایف میرزاوند و میر را به اسارت گرفتند اینها اکثرا افرادی بودن مثل خانواده علی اکبر میرزاوند - نساری شیرمهد همسر برزو - همسر و خانواده کرم جان شیرمرد و. . . . حتی روایت است بختیاری ها، مهرآغا خواهر ساکی و پتول را نیز به اسارت گرفتند و او را به اسارت بردند.
افراد اسیر شده را به دزفول در بین مسیر بردند که زن ها و بچه ها در دزفول آزاد شدند روایت است شیخ دزفول که جایگاه ویژه ای در بین مردم دزفول در آن موقع داشت به نصیرخان بختیاری گفته بود زن ها و بچه ها را آزاد کن وگرنه پرچم قیام بلند می کنم طبق برآورد و محاسبات تاریخی که انجام دادم تنها شخص مهم در آن دوران در دزفول که سنش به آن دوران می خورد شیخ محمدرضا معزی بود که در دزفول آدم مهم بود اگر شیخ دزفول تهدید به قیام نمی کرد بختیاری ها هرگز زن و بچه های میرزاوند - میر بخش الوار را آزاد نمی کردند و آنها را به چهار محال و بختیاری می بردند در واقع از شیخ دزفول ترسیدند.
( روایت است خانواده معزی نسبیت آنها اصفهانی بوده از آنجا مدتی به عراق رفته سپس در سال 1253ه. ش به دزفول آمدند )
روایت است نساری شیرمهد بیچار را که آن موقع در حدود 10 سالش بود به یک دزفولی در بازار قدیم دزفول که دکان قدیمی داشت داد که پیش او باشد و او بیچار را بزرگ کند و بیچار برایش کار کند و بعد منصرف شد و او را پس گرفت.
حدود 20 مرد از میرزاوند - میر را اسیر کرده و به بختیاری به اسارت بردند افرادی مثل لرزان - کرم جان شیرمرد و. . . . . تا دو سه سال در آنجا زندانی بودند حتی روایت است بختیاری ها، حاجی تقی میرمحمدولی را نیز به اسارت گرفتن.
در یک روز یکی از زندانیان با قفل که به در زندان آنها بسته شده بود ور رفته و یکدفعه قفل شکسته می شود زنی که آنجا محل نگهداری آنها را تمیز می کرد گفت پس اگر می توانید فکری برای فرار کنید چون هر لحظه امکان دارد شما را قتال کنند شب نگهبانان آنها پیش آنها نشسته زندانی ها از آنها میخواهند که یک بازی محلی انجام دهند زندانیان و نگهبانان آنها تا پاسی از شب به بازی مشغول می شوند و نگهبانان از شدت خستگی به خواب رفته و آنها از آنجا می گریزند و سپس به کمک برخی ها به بخش الوار می رسند.
این واقعه در حدود سال 1280 ه. ش در ایران مصادف با دوران مظفرالدین شاه قاجار رخ داد.
ساکی و پتول دایی های صیدجعفر فرزند تقی خان بودند.
در باب چگونگی مرگ ساکی و پتول
ساکی بعد چندین سال درگذشت و عده ای حادثه مرگ پتول را در این ماجرا می دانند روزی پتول خرها و الاغ های عده ای از سیدهای دزفول در احمد فداله دزفول رو به غارت می گیرد سید احمد فداله به پیش پتول آمده و درخواست می کند که خرها و الاغ های اونا رو پس بدن پتول از این کار خودداری کرده و سید احمدفداله شعری در مذمت پتول خوانده و بدون گرفتن خرها و الاغ های خودش بر می گردد.
پتول به سیداحمدفداله این شعر رو میگه:
احمد فداله فداله مِرو. . . . . . . . . . . . . . زالونه بَسو سی دَسه خِرو
سید احمد فداله هم در پاسخ پتول این شعر رو میگه:
زالونه سازم سی دَسه خِرت. . . . . . . . . . . . . . . . . . . گلوله سازم سی مینه سرت
بعد دو روز پتول در یک نزاع خانوادگی که بین او و عموزاده هایش رخ داد توسط یکی از عموزاده هایش با تیر تفنگ و گلوله ای که به سرش خورد به قتل رسید چون میگن سید احمدفداله نفرینش کرده و نفرین او باعث این حادثه شده و دعای سید احمدفداله مستجاب شد.
سادات حسینی احمدفداله از نسل زید بن علی بن حسین ( ع ) می باشند.
این داستان بطور کامل حقیقت است این داستان بطور متواتر در بین طوایف میرزاوند - میر و. . . . . . و حتی بختیاری هایی که به تاریخ گذشته آشنایی دارن و واسه آنها روایت شده نقل می شود.
بختیاری ها هرگز در مورد این جنگ در کتاب ها و نوشته هایشان چیزی نقل نمی کنند چون ساکی و پتول و دیگر بزرگان میرزاوند در این جنگ قتال نشدند اما این داستان را بین خودشان نقل می کنند شاید بطور گذرا روایت کردن اما اینطور کامل خیر چون یکی دو نفر گفتن در کتاب هایی از بختیاری ها روایت شده اما من اون کتاب ها را ندیدم.
این جنگ و حادثه با توجه به روایات بزرگترین جنگ ایلاتی در دو سه قرن اخیر در نواحی خوزستان تا چهارمحال و بختیاری بوده و جنگی به این شدت در آن نواحی طی دو سه قرن اخیر رخ نداده
در جایی دیدم همین داستان جنگ حمله بختیاری ها به بخش الوارگرمسیر را تغییر داده و آن را به جنگ ایل بهمئی و بختیاری ها روایت کردن شاید در گذشته بهمئی ها و بختیاری ها نیز جنگ و درگیری داشتن اما این داستان مربوط به همین چیزی است که من نوشتم بهمئی ها از طوایف استان بویراحمد می باشند.
برخی ها از این بختیاری ها از روی تعصب بی جا و یا از روی نداشتن اطلاعات تاریخی بدروغ میگن این داستان دروغ است!!! اما چطور شواهد این داستان را انکار می کنند؟؟؟؟
بطور نمونه:
برزو - علی اکبر - شیرمحمد و. . . . چرا سرشان توسط بختیاری ها بریده شد و به بختیاری برده شد؟؟؟؟؟ - آن افرادی را که به اسارت گرفته و به دزفول برده در دزفول آزاد شدند؟؟؟ و دهها شواهد دیگر حقیقت این جنگ و داستان را اثبات می کند.
عده ای از قلاوندها و پاپی ها بدروغ میگن آنها این جنگ رو درست کردند!!!!!!این جنگ ربطی به قلاوندها و پاپی ها نداشت و روایت صحیح نشده قلاوندها و پاپی ها در جنگ با بختیاری ها و درگیری و غارت گرفتن با آنها بوده باشند تمام بختیاری ها که از روی تعصب حرف نمیزنن و طوایف میرزاوند و میر این ماجرا و ساکی و پتول را نقل می کنند.
فقط در یه مورد روایت صحیح است اواخر دوران قاجاریه میرزاعلی پاپی جعفری آن موقع سرکرده پاپی های بخش الوار بود و حدود 50 تا 60 سال سن داشت و عده ای قشه همراه او به قصد غارت طایفه فردی به اسم آیوسف از طایفه عیسوند و سرکرده طایفه عیسوند بختیاری در روستاهای اطراف دزفول رفته بودن که میگن آیوسف عیسوند بختیاری و تفنگچی هایش مسیر آنها را سد کرده و همه آنها را به قتل رسانید و فقط این میرزاعلی پاپی جعفری سرکرده آنها بود زنده موند و برخی از بختیاری ها در سردشت دزفول با میرزاوند و پاپی ها روابط و وصلت داشتن او را از آب رود شهیون ( رود دز ) که آن موقع کم عمق بود عبور داده و به بخش الوار گرمسیر مازو فرستادن
طایفه عیسوند بختیاری در مورد رشادت خودشان و این شکست پاپی ها اشعاری در مزمت و تمسخر میرزاعلی پاپی جعفری سرائیدند مثل این بیت:
میرزاعلی آمده غارت بره دایش خوره دوغ و. . . . . . . .
بندن بند بزنید و. . . . . . . مزارید به در رو میرزاعلینِ
بختیاری های عیسوند در وبلاگ ها و در فضای مجازی روی این موضوع بسیار مانور میدن میگن میرزاعلی و قشه او را قتل عام کردیم اما هرگز از داستان ساکی و پتول و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر چیزی نقل نمی کنند چون ساکی و پتول و دیگر سران مهم میرزاوند در آن جنگ قتال نشدن
حتی در یه وبلاگ یکی از این بختیاری های سمت سردشت نوشته بود آیوسف عیسوند بختیاری در یه مورد عده ای از میرزاوندها آمده بودن برای غارت گرفتن که آیوسف عیسوند بختیاری از آنها قتال کرد.
برخی از قلاوندها و پاپی ها اطلاعات آنها ضعیف است و نوشته هایشان سرشار از دروغ و اشتباه است در فضای مجازی میگن میرزاعلی و پاپی ها و قلاوندها بودن واسم روایت نشده قلاوندها در این جنگ و غارت گرفتن با آنها بوده باشند و بختیاری های عیسوند که داستان را روایت می کنند فقط میگن میرزاعلی پاپی جعفری و پاپی ها و تازه برخی از آنها میگن برخی از میرزاوندها و پاپی های جعفری بودن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در قدیم دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی بین مردم بخش الوار گرمسیر و اکثر جاهای ایران رسم بود که مرد بودن و شایستگی یک فرد را به غارتگری می دانستند می گفتند یارو چطور مردیه غارتگر خوبیه خوب غارت میکنه تا دخترمو بهش بدم!!!! کسی که رعیت و اهل غارتگری و یاغیگری و تفنگچی گری نبود را پخمه و ربوت می دانستند.
در فیلم روزی روزگاری مرادبیک به هم قطارش میگه:داری چه غلطی میکنی شعبون؟
شعبون میگه:دارم وضو میگیرم چون غارت بی وضو برکت نداره!!!!
در روایت ها و زندگی ستارخان و باقرخان سرداران انقلاب مشروطیت دیدم نوشته بود حتی اونها هم قبل انقلاب مشروطیت برخی مواقع دست به غارت از قافله ها می زدند.
در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی قشه میرزاوند قدرتمندترین قشه بود که در ایران از لحاظ غارتگری نظیر نداشت و وقتی برای گرفتن باج و غارت به ناحیه ای حمله می برد همواره پیروز و با غارت می آمد.
تقی آباد نام میدانی در شهر مشهد و روستایی در مجاورت شهر مشهد خراسان است این میدان در بین بلوار کوه سنگی - بلوار احمد آباد و بلوار محمدتقی ملک الشعرا واقع است از اسم تقی فرزند کیخاعیدی از تیره افشار تُرک از سران به نام میرزاوند و بخش الوارگرمسیر در شمال استان خوزستان در دوران اواخر قاجاریه نشات گرفته است میدان سعدی قبل از میدان تقی آباد قرار دارد که سعدی فرزند صیدی برادر تقی بود سعدی عاشق تفنگ ده تیر عمویش تقی بود تفنگ ده تیر بهترین تفنگ دوران اواخر قاجاریه بود این تفنگ شبیه تفنگ برنو بود با این تفاوت یک خشاب ده تیر می خورد.
... [مشاهده متن کامل]
طبق روایات معتبر و صحیح قبر تقی فرزند کیخاعیدی در مجاورت بارگاه و قبر احمد بن موسی بن جعفر ( ع ) در بخش الوارگرمسیر معروف به شاهزاده احمد برادر امام رضا می باشد واقع است و موقع که فوت کرد در حدود سال 1290ه. ش او را به شاهزاده احمد بخش الوار بُرده و آنجا دفن کردند.
شهر مشهد خراسان پایتخت دولت نادرشاه افشار بود نادرشاه افشار قدرتمندترین پادشاه ایران در قرن های قبل بود و وسعت قلمرو او تا نصف بیشتر خاورمیانه بوده ایل افشار ایل تُرک تبار می باشند و مرکز جمعیت آنها در استان خراسان واقع است و بسیاری از آنها نیز در سایر نقاط ایران پراکنده می باشند.
روستای کلته قدم در مجاورت روستای تقی آباد در شهر مشهد قرار دارد از نام زنی به اسم قدم در دوران قاجاریه در خراسان ایجاد شده
... [مشاهده متن کامل]
طبق روایات معتبر و صحیح قبر تقی فرزند کیخاعیدی در مجاورت بارگاه و قبر احمد بن موسی بن جعفر ( ع ) در بخش الوارگرمسیر معروف به شاهزاده احمد برادر امام رضا می باشد واقع است و موقع که فوت کرد در حدود سال 1290ه. ش او را به شاهزاده احمد بخش الوار بُرده و آنجا دفن کردند.
شهر مشهد خراسان پایتخت دولت نادرشاه افشار بود نادرشاه افشار قدرتمندترین پادشاه ایران در قرن های قبل بود و وسعت قلمرو او تا نصف بیشتر خاورمیانه بوده ایل افشار ایل تُرک تبار می باشند و مرکز جمعیت آنها در استان خراسان واقع است و بسیاری از آنها نیز در سایر نقاط ایران پراکنده می باشند.
روستای کلته قدم در مجاورت روستای تقی آباد در شهر مشهد قرار دارد از نام زنی به اسم قدم در دوران قاجاریه در خراسان ایجاد شده
روستای هارونی ( تقی آباد ) محل سکونت تیره هارونی طایفه خلیلی بیگیوند پلنگ منجزی بختیاروند در دهستان جهانگیری مسجدسلیمان
روستای تقی آباد محل سکونت اولاد مش تقی بامدی در مسجدسلیمان
روستای تقی آباد محل سکونت اولاد مش تقی بامدی در مسجدسلیمان