برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1465 100 1

عقل

/'aql/

مترادف عقل: خرد، دها، ذکاوت، فهم، معرفت، هوش، کله، مخ

برابر پارسی: خرد، خِرَد، دانایی، دانش، هوش

معنی عقل در لغت نامه دهخدا

عقل. [ ع َ ] (ع مص ) بندکردن دوا شکم را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و چنین دارویی را عَقول و شکم را معقول گویند. (ازاقرب الموارد). قبض آوردن دارو شکم را. (دهار) (المصادر زوزنی ). بستن شکم به دارو و جز آن. بند آمدن.
- عقل بطن ؛ ببستن شکم. بندآوردن اسهال. بند آمدن شکم. حبس بطن. قبض بطن. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- عقل طبیعت ؛ بست کردن شکم. بندآوردن اسهال. (یادداشت مرحوم دهخدا).
|| دریافتن و دانستن ، نقیض جهل. (از منتهی الارب ). ادراک. (از اقرب الموارد). خردمند شدن و دریافتن. (المصادرزوزنی ) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). مَعقول. و رجوع به معقول شود. || فهمیدن. (از منتهی الارب ). فهمیدن و تدبیر کردن کاری را. (از اقرب الموارد). || غلبه کردن کسی به عقل. (دهار) (از تاج المصادر بیهقی ). || بستن وظیف و ساق شتر را. (از منتهی الارب ). خم کردن وظیف و ذراع شتر را و بستن آنها را به وسیله ٔ«عقال ». (از اقرب الموارد). بستن زانوی شتر، و لنگ شتر با دست بستن. (دهار). زانوی اشتر ببستن. (المصادر زوزنی ). || دیت بدادن کشته را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دیه دادن. (دهار). دیت بدادن. (المصادر زوزنی ). || دیت و تاوان پذیرفتن بر خیانت ، پس ادا کردن. (از منتهی الارب ). دیت رااز جانب کسی پذیرفتن و آن را پرداختن ، در این صورت فعل آن با «عن » متعدی میشود. (از اقرب الموارد). دیه از کسی دادن. (دهار). || ماندن و ترک دادن قصاص را از جهت دیت. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). از قصاص دست بداشتن از بهر دیه. (دهار). || پذیرفتن نخل گشنی را. (از اقرب الموارد). || بر کوه برآمدن آهو، پناه جستن به آن. (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عُقول. و رجوع به عقول شود. || قائم شدن سایه وقت نصف نهار. || پناه جستن به کسی. || خوردن شتر گیاه عاقول را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || به بند «شغزبیه » بر زمین افکندن کسی را در کشتی. || شانه کردن زن موی را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عُقول. و رجوع به عقول شود. موی به شانه کردن. (دهار). || دیت را بر همدیگر قسمت نمودن. (از منتهی الارب ).

عقل. [ ع َ ] (ع اِ)خرد و دانش و دریافت یا دریافت صفات اشیاء از حسن وقبح و کمال و نقصان و خیر و شر، یا علم به مطلق امور به سبب قولی که ممیز قبیح از حس ...

معنی عقل به فارسی

عقل
قدما به ده عقل که بتوالی از مصدر اول نشات یافته اند قایل بودند .
( مصدر ) بند بر پای بستن .
لقب ودیع بن سدید بن بشاره فاضل از روزنامه نگاران و شاعران معاصر لبنان
عقل افزاینده افزاینده خرد و هوش
( اسم ) عقل اول
( اسم )عقل حزوی
( اسم ) عقل عریزی
( اسم ) عقل عملی .
( اسم ) عقل فاعل .
( اسم ) عقل فعال
( اسم ) عقل نظری
( اسم ) عقل هیولانی
( اسم ) عقل کل
رجوع به ترکیب عقل اول در معنی فلسفی و در معنی تصوف عقل شود
عقل پذیرنده آنچه عقل آنرا بپذیرد
زایل شدن عقل از بین رفتن خرد
[multiple advocacy] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] باوری که تصمیم جمعی را برتر و عقلانیتر از تصمیم فردی می داند
عقل یازدهم و آن لقبی است که حکما به خواجه نصیر الد ...

معنی عقل در فرهنگ معین

عقل
(عَ) [ ع . ] ۱ - (مص م .) دریافتن ، فهمیدن . ۲ - (اِ.) نیروی ادراک . ،~ کل بسیار دانا و خردمند. ،~ سلیم اندیشه و دریافت انسان سالم و طبیعی . ،~ کسی پاره سنگ برداشتن کنایه از: کم عقل و سبک مغز بودن . ،~ مردم در چشمشان است کنایه از: ظاهربینی مردم .
( ~ .) [ ع . ] (مص م .) بستن ، بند کردن ، بستن بازو و پای شتر.
(عَ) [ ع . ] (ص مر.) خردمند، دارندة عقل ، بخرد، ج . ذوی العقول .
(عَ) (ص مر.) (کن .) کم عقل ، ناقص عقل .

معنی عقل در فرهنگ فارسی عمید

عقل
۱. قوای ذهنی مغز که اندیشیدن، ادراک حسن و قبح، رفتار معنوی انسان، و مانند آن را هدایت می کند، خرد.
۲. (اسم) ذهن، اندیشه.
۳. (فلسفه) = * عقل اول
* عقل اول: (فلسفه) آنچه نخستین بار از ذات حق صادر شده.
* عقل ثاقب: عقل نافذ.
۱. (ادبی) در عروض، انداختن لام متحرک از مفاعلتن که تبدیل به مفاعلن شود.
۲. [قدیمی] بستن و بند کردن.
۳. [قدیمی] بستن بازو و پای شتر.
۱. مخبط، مجنون.
۲. پریشان حواس.
بی خرد.
سبک خرد، کم عقل، بی خرد.
کم خرد، احمق، ابله.

عقل در دانشنامه اسلامی

عقل
عقل در اصطلاح، به معنای جوهر مجرّد است و در فلسفه و منطق در دو مورد مشخص به کار رفته است: ۱. عقل به معنای جوهر مستقل بالذات و بالفعل؛ ۲. عقل به معنای نفس حاکم بر اعمال و رفتار انسان.
عقل در لغت به معنای امساک و نگاهداری، بند کردن، باز ایستادن و منع چیزی است. در بارۀ معنای لغوی عقل گفته شده است که عقل از «عقال» گرفته شده است؛ و «عقال» به معنای طنابی است که به وسیلۀ آن زانوی شتر سرکش را می بندند و به این دلیل به عقل، عقل می گویند که این نیروی باطنی، شهوات و هواها و خواسته های شیطانی درون انسان را به بند می کشد. همچنین واژۀ عقل و مشتقات آن در لغت به معنای فهمیدن، دریافت کردن است در قرآن کریم نیز به معنای فهم و ادراک آمده است. در روایات به معانی گوناگونی استعمال شده است که یکی از معانی آن، قوۀ تشخیص و ادراک و وادار کننده انسان به نیکی و صلاح و بازدارندۀ وی از شر و فساد است.
عقل در اصطلاح
عقل در اصطلاح، به معنای جوهر مجرّد به حسب ذات و فعل است. واژه عقل در فلسفه و منطق در دو مورد مشخص به کار رفته است:۱. عقل به معنای جوهر مستقل بالذات و بالفعل که اساس و پایه جهان ماوراء طبیعت و عالم روحانیت است. توضیح اینکه جوهر در تقسیم اوّلی به جوهر مجرّد (جوهر مفارق) و جوهر مادی تقسیم می شود. جوهر مجرّد هم دو گونه است: گونه ای از جواهر مجرده، متصرف در مادیات (بر سبیل تدبیر) هستند که آن را «نفس» خوانند و گونه دیگر چنین نیستند که آن را «عقل» خوانند؛ به تعبیر دیگر، عقل در ذات و فعل خود مجرد است، اما نفس فقط در ذات خود مجرد است و در افعال خود محتاج ماده است.۲. عقل به همان معنای نفس که حاکم بر اعمال و رفتار انسان است و دارای اطلاقات مختلفی به شرح ذیل است:الف) هر یک از مراتب نفس انسانی «مراتب عقل» هم نامیده می شوند؛ یعنی عقل بالقوّه (عقل هیولانی یا هیولایی)، عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل بالمستفاد. نفس در مرتبه اوّل در ادراک معقولات، خالی از صور کلّی و قوّه محض، و آماده پذیرش آنهاست و به لحاظ شباهت به هیولی آن را «عقل هیولانی» هم می گویند. نفس در مرتبه دوم واجد علم به ضروریات و بدیهیات اوّلی و دارای استعداد اکتساب نظریات از بدیهیات و در مرتبه سوم، قوّه و ملکه فراهم آمده از نظریات است به درجه ای که بدون زحمت اکتساب مجدد، هر وقت بخواهد صو ...


عقل در دانشنامه ویکی پدیا

عقل
عَقْل قوهٔ ادراکی است که با آن می توان به طور خودآگاهانه معنی ها را درک کرد، منطق به کار برد، واقعیت ها را سازماندهی کرد یا صحت آن ها را بررسی نمود و بر اساس اطلاعات موجود یا اطلاعات جدید، باورها، شیوه ها یا نهادهای اجتماعی را تغییر داد یا توجیه کرد. عقل معمولاً یکی از خصوصیات قطعی طبیعت انسان به شمار می آید و ارتباط نزدیکی با فعالیت های مخصوص به انسان ها دارد؛ چیزهایی مانند فلسفه، علم، زبان، ریاضیات و هنر. گاهی اوقات برای اشاره به عقل از عبارت های عقلانیت یا خردورزی استفاده می شود و در مواردی نیز در مقابل شهود از عنوان عقل گفتمانی استفاده می شود.
عقل روباه
عقل کاسب
عقل سیاسی
عقل عالم
عقل سرخ
عقل یک نیروی درونی انسان است که کنترل کننده و مهارکننده امیال او می باشد. عقل، فکر، و حس سه منبع شناخت در فلسفه هستند. افلاطون، دکارت و اسپینوزا از فیلسوفان عقل گرا هستند. در واقع عقل نیروی تشخیص خوب و بد است که در بدن انسان نهاده شده است.
در جهان اسلام، اهل حدیث از مذهب اهل سنت و اخباریون از مذهب شیعه با به کارگیری عقل مخالفند. اما در در مذهب شیعه اثنی عشری در علم اصول فقه عقل به عنوان یکی دیگر از ادلّه استنباط احکام شرعی و قوانین حقوقی علاوه بر قرآن و سنت و اجماع پذیرفته شده است. البته بنا بر نظر برخی از دانشمندان متاخر شیعی استفاده از عقل به عنوان منبع احکام شرعی عملاً در هیچ موردی اتفاق نیافتاده است. اما در علم کلام متکلمین هر دو نحله شیعه و سنی نقش عقل در اثبات اصول عقائد را پذیرفته اند و آن را به کار بسته اند. امامان شیعه عقل را حجت باطنی خدا بر انسان ها می دانند.
در زبان انگلیسی و دیگر زبان های به روز اروپایی " عقل" و کلمات مرتبط با آن بیانگر کلماتی با ریشه لاتین و یا یونانی در کاربرد فلسفی دارند. اصطلاح یونانی "λόγος" ریشه اصلی کلمه "منطق" در انگلیسی امروزی است اما این لغت همچنین می تواند به معنی "گفتار" یا "توضیح" و یا "شرح" باشد.
عقل افسرده
نوشته: مراد فرهاد پور
تاملاتی درباره تفکر مدرن
این کتاب مجموعه ای است از مقالات که در برخی از آنها آرای متفکرانی ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

عقل در دانشنامه آزاد پارسی

از اصطلاحاتِ کلیدی فلسفه و کلام که دو معنی اساسی از آن مراد شده و بین آن دو معمولاً خلط می شود: ۱.به معنی جوهر بسیط مجرد. فلاسفۀ ارسطویی برای توجیه حصول کثرت از واحد بسیط (که همان ذات باری تعالی است) قائل به «عقول ده گانه/عَشَره» بودند. براساس این نظریه که با برخی از منابع روایی اسلامی سازگار است، عقل اول از واجب الوجود، صادر می شود، و به ترتیب از او عقل دوم ایجاد می شود، تا این که سلسله به عقل دهم برسد. در این مقام پاره ای از مَشّائیان، همچون فارابی، با قبول نظریۀ واهِب الصُوَر در معرفت شناسی، عقل دهم را «عقل فعّال» می دانند و متشرعان آن را همان جبرئیل مراد می کنند. از این سلسله عقول که برحسب نظام عِلّی و معلولی صادر می شوند، به «عقول طولیه» نیز تعبیر شده. فلاسفۀ اشراقی با ردّ نظریه عقول دَه گانه، به جوازِ وجود عقول هم رتبه یا همان عقول عَرْضی تمایل یافته اند. ۲. به معنی قوۀ «دریافت کنندۀ کلیات». بنابر مباحث معرفت شناسی، انسان دارای قوه ای ادراکی است که در آغاز به ترتیب، به درک محسوسات، تصور محسوسات، درک جزئیات و درک کلیات (حس، خیال، وهم و عقل) نائل می آید. حال، هرگاه نفسی به مقام درک کلیات رسید دارای قوۀ عاقله است. عقل در تعبیر متکلمان بر آرای محموده و مشهوری اطلاق می شود که مبنای احکام و قضایای کلامی است. در اصول فقه شیعه، عقل در شمار منابع چهارگانه اجتهاد و استنباط احکام شرعی است (قرآن، سنت، عقل، اجماع). در فقه شیعه، عقل در سه مورد کاربرد دارد: ملاک های احکام یا فلسفۀ احکام؛ ملازمات عقلیّه؛ و سیرۀ عُقلا.
عقل در فلسفه جدید. در فلسفۀ جدید، مفهوم عقل، در قالب مکتب عقل باوری (یا عقل گرایی) در آرای فلاسفه ای چون دکارت، لایب نیتس و اسپینوزا به یگانه نقطۀ اتکای هرگونه تأمل فلسفی بدل شد. به باور فلاسفۀ تجربی، چیزی در عقل نیست که از قبل در حس نبوده باشد. لایب نتیس در پاسخ می گوید البته مگر خود عقل. کانت عقل را به عقل نظری و عقل عملی تقسیم می کند و عقل نظری را در جایگاه معرفت شناسی و عقل عملی را در جایگاه اخلاق می نهد. در برابرِ همه نظریات عقلی، فلاسفه ای چون کی یرکگور و برگسون اصل شهود را مطرح می کنند. در روان شناسی جدید، عقل عبارت است از جنبه ای از ذهن که مرتبط است با فرآیندهای شناخت نظیر یادآوری، تصور، مفهوم پردازی، استدلال، درک و داوری. نیز← عقل گ ...

ارتباط محتوایی با عقل

عقل در جدول کلمات

عقل
اب
عقل از دست داده
دیوانه
عقل باخته
دیوانه
عقل باخته | مجنون
دیوانه
عقل و ادراک
خرد
عقل و خرد
هوش
عقل و دانش
هوش
عقل و فهم
خرد
عقل و هوش
مغز
الهه عقل و هنر
اتنا

معنی عقل به انگلیسی

reason (اسم)
سبب ، عنوان ، مایه ، علت ، خرد ، مورد ، موجب ، مناسبت ، ملاک ، عذر ، عقل ، شعور ، دلیل ، عاقلی ، خوشفکری
mind (اسم)
سامان ، خیال ، خرد ، ضمیر ، مشعر ، خاطر ، عقل ، ذهن
wisdom (اسم)
معرفت ، خرد ، حکمت ، فضیلت ، عقل ، دانش ، دانایی ، فرزانگی
intellect (اسم)
هوش ، خرد ، مشعر ، عقل ، قوه درک
nous (اسم)
خرد ، قوه ادراک ، عقل
wits (اسم)
عقل
sapience (اسم)
عقل ، دانایی

معنی کلمه عقل به عربی

عقل
حکمة , سبب , فکر , کياسة
حکومة
بليد
مجنون , مسعور

عقل را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

امیرعلی
عَقْل یا خِرَد (به انگلیسی :Reason) به نیروی درونی انسان گفته می شود که کنترل و مهار کننده امیال او می باشد.[۱] عقل، فکر، و حس سه منبع شناخت در فلسفه هستند. افلاطون، دکارت و اسپینوزا از فیلسوفان عقل گرا هستند.
انواع عقل
انواع عقل طبق دیدگاه فیلسوفان مختلف:
انواع عقل از نگاه سهروردی
سهروردی عقل را دارای انواع مختلف می داند: [۲] ،[۳]
عقل روباه
عقل کاسب
عقل سیاسی
عقل عالم
عقل سرخ
انواع عقل از نگاه فارابی
انواع عقل از نگاه فارابی عبارت است از: [۴]
عقل عامه
عقل بالقوه
عقل بالفعل
عقل بالمستفاد
عقل فعال
انواع عقل از نظر غزالی [ویرایش]
انواع عقل از دیدگاه غزالی: [۵]
عقل عامه
عقل متکلمان
عقل فلاسفه
انواع عقل از دیدگاه کانت
کانت عقل را از دو نوع عقل نظری و عقل عملی می داند.[۶]
عقل نظری
عقل عملی
عرفا نظرات دیگری درباره تقسیم بندی عقل دارند.
انواع عقل از نگاه مولوی
مولوی در مثنوی معنوی عقل را به قرص آفتاب، چراغ، سیاره زهره و یا کمتر از آن و نیز ستاره تشبیه کرده است.[۷]
جستارهای وابسته
شناخت
حس
فکر
عقل محض
نقد عقل محض
درگاه اسلام
پانویس
↑ ولی زاده، روزنامه جام جم، ۱۳۸۸
↑ حکمت الاشراق، سهروردی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ هفتم، ۱۳۸۳
↑ عقل سرخ، سهروردی، انتشارات مولی، چاپ ششم، ۱۳۸۳
↑ مسعود خشنودزاده، همشهری آنلاین، ۱۳۸۸
↑ مجله مکتب اسلام، شماره ۷، سال چاپ ۱۳۸۱
↑ نقد عقل عملی، کانت، ناشر: نورالثقلین، ۱۳۸۵
↑ مثنوی معنوی، مولوی، ناشر: ققنوس، ۱۳۸۴
منابع
حکمت الاشراق، سهروردی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ هفتم، ۱۳۸۳.
عقل سرخ، سهروردی، انتشارات مولی، چاپ ششم، ۱۳۸۳.
مسعود خشنودزاده، همشهری آنلاین، ۱۳۸۸.
وحید ولی زاده، روزنامه جام جم، ۱۳۸۸.
مجله مکتب اسلام، شماره ۷، سال چاپ ۱۳۸۱.
عقل در تاریخ، هگل، انتشارات شفیعی، ۱۳۷۹.
نقد عقل عملی، کانت، ناشر: نورالثقلین، ۱۳۸۵.
مثنوی معنوی، مولوی، ناشر: ققنوس، ۱۳۸۶.
از ویکی پدیا
محدثه
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
خِرَد (پارسی دری)
ژیت (سنسکریت: چیتَ)
سِپان (اوستایی: سْپانَ)
ویژنات (سنسکریت: ویجناتَ)
جینان (سنسکریت: جْنیانَ)
مَنیشا (سنسکریت)
ویون vyun (سنسکریت: وَیونَ)
مهران
عقل یعنی اینکه با آگاهی حرکت خود را طوری تنظیم کنیم زمانیکه کل حرکات تنظیم شد میتوانیم حالت خود را به حالت روان تر تغییر دهیم
محیا
درک.هوش . ذهن
نعیم سالارنژاد
معنی اصلی آن بندمیباشد مثلا میگن طرف هیچ جا بند نیست یعنی طرف وله. از لحاظ عقلی
مسعود ایمانی
ریشه ی واژه ی عقل ؛ عقال است .
علي
عقل يعني قوه تميز بايد ها از نبايد
و همچنين قوه يافتن پاسخ به چراها
و همچنين يافتن راه تسلط و مديريت
به خدمت گرفتن امكانات در جهت رفاه و اسايش
و معاش از طريق خير
خمير مايه ان كنجكاوي و پويايي است
و زمانيكه به اوج خود يعني خرد برسد
حد شكوفايي است كه تسلط بر احساس
را ايجاد مي نمايد
عقل نظري
عقل عملي
عقل منطقي
عقل عاطفي
عقل فلسفي
عقل عرفاني و
زيز شاخه ركنهاي سه گانه ان است
علی بهجو
عقل = نیروی هوش = نیروی خرد
علی باقری
عقل منتقد:عقل پرورده و پاک شده ، عقل همراه با تجربه
((او ببینی بو کند ما با خرد
هم ببوییمش به عقل منتقد ))
(مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ،چاپ اول 1363، ص 372 )
اعلی
عقل یعنی مهار کردن
یعنی محدود کردن هدفمند
رفتار عاقلانه با رفتار هوشمندانه متفاوت است.
در رفتار هوشمندانه منفعت و طمع می تواند هدف باشد،اما رفتار عاقلانه هدفمند به اصول منطقی و اخلاقی است
و عقل در مقابل جهل است

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنای عقل   • تعریف عقل   • مفهوم عقل   • عقل از دیدگاه قرآن   • انواع عقل   • مراتب عقل   • عقل روباه   • عقل انسان   • معنی عقل   • معرفی عقل   • عقل چیست   • عقل یعنی چی   • عقل یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی عقل
کلمه : عقل
اشتباه تایپی : urg
آوا : 'aql
نقش : اسم
عکس عقل : در گوگل

آیا معنی عقل مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )
شبکه مترجمین ایران