برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1404 100 1

خور

/xor/

مترادف خور: آفتاب، خورشید، شمس، مهر، هور | خلیج، شاخاب، شاخابه، زمین پست

متضاد خور: قمر، ماه | شبه جزیره

معنی خور در لغت نامه دهخدا

خور. [ خ َ وَ ](ع ص ) ضعیف. سست. ناتوان. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) : و امراء از صادرات افعال او چون لین و خور و ضعف و سدر مشاهده می کردند. (جهانگشای جوینی ). || (اِمص ) سستی : نطاق او از اعتناق آن منصب تنگ آمد و ضعف منت و خور طبیعت او ظاهر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). || (مص ) ضعیف و ناتوان شدن. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خار الرجل خوراً.

خور. [ خ َ ] (ع مص ) زدن بر خوران. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خاره خوراً؛ ای زد بر خوران وی. || بانگ کردن گاو. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خارالثور؛ ای بانگ کرد گاو. || ضعیف و منکسرشدن حرارت آفتاب و گرما. (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). خؤر، منه : خار الحر خوراً و خؤراً. || ضعیف شدن شخص. (منتهی الارب ) (ازتاج العروس ) (لسان العرب ). منه : خار الرجل خوراً.

خور. (ع ص ، اِ) زنان بسیارشک درگمان افکننده به جهت فساد آنها. واحد ندارد. ج ، خوار، خوارة. (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ).

خور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ) هور. خورشید. آفتاب. مهر. شارق. شمس. ذُکاء. بیضا. بوح. یوح. عجوز. تبیراء. غزاله. لولاهه. ابوقابوس. حورجاریه. اختران شاه. لیو. نیر اعظم. نیر اکبر. ارنة. شرق. جای آن در فلک چهارم است. (یادداشت مؤلف ) :
شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف
مه و خور است همانا بباغ در، صراف.
ابوالمؤید بلخی.
بدین هرچه گفتی مرا راه نیست
خور و ماه از این دانش آگاه نیست.
فردوسی.
چو اندر بره خور نهادی چراغ
پسش دشت بودی و در پیش ْ باغ.
فردوسی.
نگارنده ٔ گونه گون جانور
فروزنده ٔ انجم و ماه و خور.
فردوسی.
خور و ماه گفتی برنگ اندر است
ستاره بکام نهنگ اندر است.
فردوسی.
چو ماه از نمودن چو خور از شنودن
بگاه ربودن چو شاهین و بازی.
؟ (ازتاریخ بیهقی ).
هر آن نزدیک خور بی سوته تر بی. ...

معنی خور به فارسی

خور
ناحیه ای از شهرستان سمنان (استان دوم) و آن از عده ای از قصبات و ده های کوچک کم جمعیت تشکیل گردیده و واسطه عبور کاروانهای تجارتی بین یزد و خراسان میباشد . در طول این راه فقط شتر میتواند مورد استفاده قرار گیرد . رویهمرفته جندق و بیابانک ۱۵٠٠٠ تن جمعیت دارد . محصول عمده آن خرما و انگور است .
۱ - ( اسم ) ریش. خوردن خوراک خواب و خور . ۲ - خوردنی اندک قوت لایموت . ۳ - ( اسم ) در ترکیب بمعنی (( خورنده )) آید باده خور شرابخور میراث خور .
قصبه مرکزی بخش خور و بیابانک شهرستان نائین واقع در ۲۲٠ هزار گزی شمال خاوری نایین .
[ گویش مازنی ] /Khaver/ خبر
دهی است جزئ دهستان قهستان بخش کهک شهرستان قم واقع در ۱۸ هزار گزی شمال خاوری کهک و سه هزار گزی انجرود سر راه قم به کاشان . این ده در کوهستان قرار دارد با آب و هوای سردسیری و ۹۴٠ تن سکنه .
[ گویش مازنی ] /Khavar or/ خبرآور – آورنده ی پیام
مغرب خاور
نام یکی از بخشهای سه گانه شهرستان نائین است که در شمال خاوری این شهرستان واقع می باشد با حدود و مشخصات زیر : حدود : شمال دشت کویر جنوب بخش بافق شهرستان یزد خاور بخش طبس شهرستان فردوس خراسان باختر بخش انارک .
دهی است از دهستان تبادکان بخش حومه شهرستان مشهد واقع در ۴۵ هزار گزی شمال خاوری مشهد . این دهکده در دره قرار دارد با آب و هوای سردسیری .
لقمه پاره قطعه
پرستنده خورشید عابدالشمس
دهی است جزئ دهستان لاویج بخش نور شهرستان آمل واقع در ۲۴ هزار گزی جنوب ب ...

معنی خور در فرهنگ معین

خور
(خُ) (اِخ .) خورشید، آفتاب .
( ~.) ۱ - (اِ.) ریشة خوردن ، خوراک . ۲ - خوردنی . ۳ - (ص فا.) در ترکیب به معنی خورنده آید: باده خور، میراث خور.
(ص مر.) ۱ - کنایه از: کسی که تازه به سربازی رفته . ۲ - تازه کار.
(پَ. خُ) ۱ - (ص فا.) کسی که بازماندة غذای دیگران را می خورد. ۲ - (ص مف .) بازماندة غذا.
( ~. خُ) (ص فا.) کسی که پیش دیگران کم می خورد و در نهان بسیار.
(خُ) (اِمص .) گرفتن و مصرف کردن پول کالایی که تحویل داده نشده یا کاری که انجام نشده .
(چُ. خُ) (ص .) بخیل ، خسیس .
( ~. خُ) (ص فا.) ۱ - کسی که مزه چیزی را چشیده باشد و همیشه آرزومند آن باشد. ۲ - رشوه خوار.
( ~ . خُ) [ ع - فا. ] (اِمر.) (عا.) گودی ، عمق .
(خُ) (ص مف .) مورد سوءاستفاده قرار گرفته .
(خُ) (اِفا.) زن و فرزند، کسی که تحت سرپرستی می باشد.
( ~. خُ) [ ع - فا. ] (ص فا.) رباخوار .

معنی خور در فرهنگ فارسی عمید

خور
ضعف، سستی، ناتوانی.
۱. روز یازدهم هر ماه خورشیدی.
۲. = خورشید
۱. = خوردن
۲. (صفت) خورنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): شراب خور، میراث خور، نان خور.
۳. (اسم) [قدیمی] خوراک، خوردنی.
شاخاب هایی از خلیج فارس: خور موسی، خور میناب.
اندک خوار، کم خور، کم خوار.
آن که پس ماندۀ غذای دیگران را بخورد.
۱. پول کالایی که هنوز تحویل داده نشده یا اجرت کاری که هنوز انجام نشده است.
۲. (اسم) چاشنی، سوپ، و آنچه پیش از غذای اصلی بخورند.
۳. (صفت) ویژگی کسی که درآمد خود را پیشاپیش خرج می کند.
۱. خوارو زبون.
۲. کسی که نزد همه خوار، خفیف، و بی مقدار باشد.
= چاشت خوار
کسی که یک بار مزۀ چیزی را چشیده و از آن لذت برده و بازهم در آروزی آن است، چاشتهخور، چشته خور.
۱. ویژگی حیوانی که چشته می خورد.
۲. [مجاز] ویژگی کسی که یک بار از چیزی برخوردار شده و باز هم انتظار تکرار آن را دارد.
فلزی که قابل کوبیدن و چکش زدن باشد، فلزی که بتوان آن را با چکش زدن به صورت ورق یا تخته درآورد.
کسی که از مال حرام پرهیز می کند.
عمق، گودی.
کسی که عرق می خورد، می گسار.
...

خور در دانشنامه اسلامی

خور
تکرار در قرآن: ۲(بار)

خور در دانشنامه ویکی پدیا

خور
خور (با دو تلفظِ /xur/ و /xor/) ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
خور (کرج) روستایی از توابع شهرستان کرج است که در جادهٔ تهران-چالوس قرار دارد.
خور (ساوجبلاغ) از روستاهای قدیمی شهرستان ساوجبلاغ که در دامنهٔ رشته کوه البرز و در شمال شهر هشتگرد واقع شده است.
خور (بردسکن) یکی از روستاهای شهرستان بردسکن در خراسان رضوی است.
خور (اصفهان) یکی از شهرهای استان اصفهان مرکز شهرستان خوروبیابانک.
خور نام آبشاری در شهر نخور (Nokhur) در نزدیک مرز ایران در کشور ترکمنستان است.
خور (فارس) یکی از شهرهای پرجمعیت شهرستان لارستان است.
خور (خوسف) نام روستایی از توابع شهرستان خوسف است که در ۸۵ کیلومتری شهر بیرجند واقع شده است.
خور دبی
خور به خلیج های کوچک به ویژه در منطقهٔ خلیج فارس گفته می شود؛ مانند خور موسی در استان خوزستان.
«خور» یا «هور» به معنای خورشید است.
«خور» /xor/ اسم مصدرِ فعل «خوردن» در زبان فارسی است.
خور مرکز شهرستان خور و بیابانک از توابع استان اصفهان است. تاریخ شکل گیری آن به درستی معلوم نیست ولی آنچه از شواهد و قراین و دست نوشته های قدیمی استنباط می شود حداقل تا قرن پنجم و ششم هجری می توان آثاری هر چند نا محسوس را مشاهده کرد. بر روی یکی از دو طوقه علم وقف بر حسینیه خور تاریخ ۹۷۴ هجری حک شده است که مربوط به زمان شاه طهماسب است. قباله هایی از خرید و فروش آب و املاک و اسنادی نیز مربوط به ازدواج از دوره شاه سلطان حسین در دست می باشد. تصور بر این است که عامل ارتباط در پیدایش خور نقش مهمی داشته است و چشمه دریاشو در قله تین (چشمه ای در نخلستان خور) محل مناسبی برای اُتراق کاروانها بوده است و همین چشمه مردم را به سکونت در این محل کشانده است. خور شرقی ترین نقطه استان اصفهان است و ارتفاع آن از سطح دریا ۷۹۶ متر است و با استان های خراسان و یزد و سمنان همسایه است.
کلاغو یا کلاگو: قنات کلاغو که یکی از طولانی ترین قنات های ایران است در مسیری ۷۲۰۰ متری از مادرچاه تا خور کشیده شده و قدمتی ۹۰۰ ساله دارد به عقیده اهالی حفرکنندهٔ این قنات «میرکلان» نامی بوده است.
دهزیر ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

خور در دانشنامه آزاد پارسی

(یا: هور) نام شاخابه هایی از خلیج فارس. خور موسی، خور میناب، و خورالعظیم از آن جمله اند. همچنین به درّه های زیرآبی خلیج فارس نیز خور می گویند.

ارتباط محتوایی با خور

خور در جدول کلمات

خور
خورشید
پلو خور است اگر نو باشد
استین
تو سری خور چکش
میخ
در خور توجه و بسیار چشمگیر
درخشان
در خور زن
زنانه
در خور و شایسته
مناسب
ضربه خور چکش
میخ

معنی خور به انگلیسی

bay (اسم)
خلیج کوچک ، اسب کهر ، کهیر ، خندق ، خور
inlet (اسم)
شاخابه ، خلیج کوچک ، خور ، راه دخول
cove (اسم)
آدم ، خلیج کوچک ، خور ، یارو ، پناهگاه ساحلی دامنه کوه ، شخص
firth (اسم)
مدخل ، خلیج کوچک ، خور ، شعبه رود
estuary (اسم)
مدخل ، خور
gulf (اسم)
جدایی ، خور ، خلیج ، گرداب ، هر چیز بلعنده و فرو برنده

معنی کلمه خور به عربی

خور
فتحة
نهم
عاصف
عملي
طماع
طيع
نوبة
حمامة
مصد
حسود
ساذج , ضعيف
انتهازي
ملتهم
ملتهم
مستلم السنوية

خور را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

متین
خور به معنی گاله و جوال در لغتنامه نیامده, حال آنکه مرحوم دهخدا این واژه را در «امثال و حکم» ذیل مثل: «خر را با خور می خورد مرده را با گور» آورده و معنی کرده است.
اسماعیل ییلاق
نور ،خورشید
جمشید
خور از روستاهای قدیمی با پیشینه بالای ۲۰۰۰ سال است که در ناحیه سردسیری کوهستانهای شمال باختر شهر هشتگرد واقع شده‌است. خور از ناحیه خاور به روستای سیفدارک وفشندو شهرجدیدهشتگرد و از سمت باختر به روستای عرب آبادکوه و شهرک هیو و از سمت شمال به منطقه کوهستانی طالقان و از سمت جنوب به بزرگراه تهران-قزوین و شهر هشتگرد منتهی می‌شود.مردم این منطقه تات نژاد هستند و به زبان های فارسی و ترکی هم مسلط هستند.
اهالی این روستا در طول دوران جنگ 8 ساله ایران و اعراب بعثی حضور بسیار فعالی در جنگ داشته و55تن از اهالی در این جنگ کشته شده اند.
علی هنرزاده
علاوه بر معانی ذکر شده، خَورِ با سکون (و) در لهجه ایل عرب خمسه به معنای حرکت دادن گوسفندان و شتران و ... است.
مثال ؛
خَورِ الغَنَم = یعنی گوسفندان را حرکت دهید. البته حرکتی که با سرعت کم همراه است. حرکت دادن گوسفندان به آرامی.
علی سیریزی
خور، هور، مهر، روز، آفتاب و خورشید، یازدهمین روز هر ماه در گاهشماری پارس است.
علی باقری
خور :
دکتر کزازی در مورد واژه ی " خور " می نویسد : (( خور در پهلوی خُوَر xwar بوده است . سور و میهمانی در این زبان خورن Xwaran خوانده می‌شده است . ))
((خور و خواب و آرام جوید همی،
وز آن زندگی کام جوید همی .))
(نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 195)
ناشناس
زمین پست وناهموار
علی باقری
خور (Bar):[اصطلاح دریانوردی]پیشرفتگی آب دریا در خشكی . تپه ای از شن یا لجن كه بتوان بر روی آن كشتی را به گل نشاند .
محمد مروجزاده
در افغانستان - کابل
ریش خور نام منطقه ای است در نزدیک پایتخت که میدان هوایی نیز در آن وجود دارد
خورن = کسی که بسیار بخورد یا پرخور را نیز گویند.
خور = زمینی که در آن آبی جمع شده باشد و پیش روی کرده باشد.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• خور جاده چالوس   • خور ساوجبلاغ   • معنی خور   • خور فارس   • خور چیست   • خور دریا   • خور لارستان   • تعریف خور   • مفهوم خور   • معرفی خور   • خور یعنی چی   • خور یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی خور
کلمه : خور
اشتباه تایپی : o,v
آوا : xor
نقش : بن حال
عکس خور : در گوگل

آیا معنی خور مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )