clue

/ˈkluː//kluː/

معنی: راهنما، اثر، نشان، گوی، رشته، گره، کلید، گلوله نخ، مدرک، بشکل کلاف یا گلوله نخ درامدن، گلوله کردن
معانی دیگر: (در حل مسئله یا راز) کلید، مفتاح، سر نخ، سررشته، برگه، قرینه، (امریکا - عامیانه - اغلب با on یا in) اطلاعات لازم را در اختیار گذاشتن، آگاهانیدن، (عامیانه) مدرک، راه حل، (از روی قراین) نشان دادن، clew کلید

بررسی کلمه

اسم ( noun )
• : تعریف: something that gives direction or help in solving a puzzle, problem, or mystery.
مترادف: hint, inkling, lead
مشابه: evidence, idea, indication, indicator, key, mark, notion, pointer, sign, suggestion, tip
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: clews, clues, clewing, cluing, clewed, clued
عبارات: clue in
• : تعریف: to give (someone) a clue or other helpful guidance.
مترادف: lead
مشابه: direct, guide

- This fact clued him to the murderer's identity.
[ترجمه 😊MIRSMH] این حقیقت او را راهنمایی کرد تا به هویت قاتل برسد .
|
[ترجمه nabve] این واقعیت شما را به هویت قاتل نزدیک می کند
|
[ترجمه پریا علیان نژاد] این حقیقت او را راهنمایی کرد تا به هویت قاتل برسد
|
[ترجمه گوگل] این واقعیت او را به هویت قاتل نشان داد
[ترجمه ترگمان] این حقیقت او را به هویت قاتل معرفی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. clue me on how it works
در مورد طرز کار آن مرا راهنمایی کن.

2. the clue to our water problem is conservation
کلید حل مسئله ی آب ما،صرفه جویی است.

3. Singularity is almost invariably a clue. The more featureless and commonplace a crime is, the more difficult is it to bring it home.
[ترجمه گوگل]تکینگی تقریباً همیشه یک سرنخ است هر چه جنایت بی خاصیت تر و رایج تر باشد، آوردن آن به خانه دشوارتر است
[ترجمه ترگمان]singularity تقریبا همیشه سر نخ است هر چیزی که در هر صورت و هر چیز پیش پاافتاده و بی شکل باشد، دشوارتر است که آن را به خانه بیاورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Police have found a vital clue .
[ترجمه مانیا] پلیس باید یک نشانه حیاتی پیدا کند
|
[ترجمه Tida] پلیس باید نشانه ای حیاتی پیدا بکند
|
[ترجمه ملیکا] پلیس یک سرنخ حیاتی پیدا کرده است.
|
[ترجمه 𝓜𝓸𝓱𝓪𝓶𝓶𝓪𝓭 0] پلیس یک سرنخ مهم و حیاتی پیدا کرده
|
[ترجمه گوگل]پلیس یک سرنخ حیاتی پیدا کرده است
[ترجمه ترگمان]پلیس یک سرنخ مهم پیدا کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The police found no clue to her whereabouts.
[ترجمه یکتا سادات حسنی] پلیس هیچ سرنخی از مکان تقریبی آن زن پیدا نکرد
|
[ترجمه گوگل]پلیس هیچ سرنخی از محل نگهداری او پیدا نکرد
[ترجمه ترگمان]پلیس هیچ سرنخی از مکانش پیدا نکرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The only clue to the identity of the murderer was a half-smoked cigarette.
[ترجمه گلی افجه ] تنها سر نخ یافته شده از جنایت یک ته سیگار بود
|
[ترجمه ابوالفضل] تنها سرنخ موجود از هویت قاتل، سیگاری نیمه کشیده شده بود.
|
[ترجمه Ratin Ebrahimi] تنها سرنخ برای شناسایی قاتل ، سیگاری نیمه کشیده بود
|
[ترجمه گوگل]تنها سرنخ هویت قاتل سیگار نیمه دودی بود
[ترجمه ترگمان]تنها سرنخ هویت قاتل سیگاری بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The police haven't got a clear clue up to now.
[ترجمه گوگل]پلیس تا این لحظه سرنخ روشنی نداشته است
[ترجمه ترگمان]پلیس تا الان سرنخی پیدا نکرده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. I hadn't a clue to the meaning of "activism"
[ترجمه روژیا] من سر نخی ندارم تا معنی "فعال " رو پیدا کنم
|
[ترجمه گوگل]من سرنخی از معنی "فعالیت" نداشتم
[ترجمه ترگمان]من هیچ اطلاعی در مورد معنای \"عمل گرایی\" نداشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. He happened on a clue to the mystery.
[ترجمه گلی افجه ] او اتفاقی به یک سر نخ معما برخورد
|
[ترجمه گوگل]او در سرنخی از رمز و راز اتفاق افتاد
[ترجمه ترگمان] سر یه سرنخ از این معما اومد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. I don't have a clue where she lives.
[ترجمه روژیا] من سرنخی ندارم که بدونم اون زن کجا زندگی میکنه !
|
[ترجمه لایک کنید ♥️ لایکتون میکنم] من نمیتونم بدانم کجا زندگی می کند
|
[ترجمه گوگل]من نمی دانم کجا زندگی می کند
[ترجمه ترگمان]نمی دانم کجا زندگی می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. He had found the clue to unlock the whole mystery.
[ترجمه mojgan] او سرنخی برای بازگشایی تمام رموز پیدا کرده بود
|
[ترجمه گلی افجه ] او کلیدگشودن قفل تمام معما را پیدا کرد
|
[ترجمه گوگل]او سرنخی برای باز کردن کل رمز و راز پیدا کرده بود
[ترجمه ترگمان]او سرنخ را پیدا کرده بود تا تمام این معما را باز کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. We now have an important clue as to the time of the murder.
[ترجمه گوگل]ما اکنون سرنخ مهمی از زمان قتل داریم
[ترجمه ترگمان]الان یه سرنخ مهم درباره زمان قتل داریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. I haven't a clue what I'll give Carl for his birthday next year.
[ترجمه گوگل]من نمی دانم سال آینده برای تولد کارل چه چیزی به او بدهم
[ترجمه ترگمان]من نمی دانم سال بعد چه چیزی به کارل بدهم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. He searched her face for some clue as to what she meant.
[ترجمه گوگل]صورت او را جستجو کرد تا سرنخی برای اینکه منظورش چیست
[ترجمه ترگمان]چهره اش را جستجو کرد تا بفهمد منظور او چیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. The police found a clue which will help them catch the robber.
[ترجمه اشددش] پلیس گوه خورد
|
[ترجمه ؟؟؟؟] آیا پلیس توانست دزد را بگیرد؟ شما بگویید.
|
[ترجمه فاطمه] پلیس پیدا کرد یک سرنخ که قرار است کمک اونها کند تا بگیرنددزدرا
|
[ترجمه Mahta] پلیس یک سرنخ پیدا کرد تا به آنها کمک کند تا دزد را بگیرند
|
[ترجمه حسین گیان] پلیسا سرنخی پیدا کردن که توی پیدا کردن دزده بهشون کمک خواهد کرد.
|
[ترجمه گوگل]پلیس سرنخی پیدا کرد که به آنها در دستگیری سارق کمک می کند
[ترجمه ترگمان]پلیس سرنخی پیدا کرد که به آن ها کمک کند تا دزد را بگیرند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

راهنما (اسم)
leader, guidance, adviser, advisor, guide, guideline, index, signal, clue, conductor, cicerone, key, usher, fingerpost, flagman, keynote, keyword, landmark, pacemaker, lead-up, loadstar, lodestar

اثر (اسم)
trace, tract, growth, impression, efficacy, effect, sign, affect, result, relic, symptom, scintilla, track, clue, impress, consequence, rut, opus, umbrage, remnant, signature, vestige

نشان (اسم)
trace, attribute, tally, score, slur, benchmark, indication, token, aim, show, sign, seal, stamp, target, mark, marking, insignia, signal, emblem, symptom, brand, presage, track, banner, badge, clue, standard, ensign, vexillum, impress, hallmark, plaque, caret, chalk, cicatrix, symbol, vestige, medal, memento

گوی (اسم)
globe, sphere, ball, orb, clue, clew, rundle

رشته (اسم)
tract, connection, field, sequence, string, sphere, chain, branch, suite, system, series, line, rank, clue, strand, thread, fiber, filament, catena, tissue, ligature

گره (اسم)
knot, loop, lump, tie, clue, clew, knob, burr, snag, ganglion, parcel, node, snarl, knurl, nodus, tanglement

کلید (اسم)
clue, passport, clef, key, electronic key

گلوله نخ (اسم)
clue, clew

مدرک (اسم)
proof, document, evidence, lead, testimony, witness, record, clue, voucher, muniment

بشکل کلاف یا گلوله نخ درامدن (فعل)
clue, clew

گلوله کردن (فعل)
ball, clue, clew

تخصصی

[ریاضیات] راهنما، نشان، کلید، مدرک، اثر

انگلیسی به انگلیسی

• something which helps to solve a problem (piece of information, object, etc.)
hint, provide a clue
a clue to a problem, mystery, or puzzle is something that helps you find the answer.
if you haven't a clue about something, you know nothing about it.

پیشنهاد کاربران

I have no clue what you are talking about
هیچ نمیدونم راجع به چی حرف میزنی
clue = lead به معنی سرنخ
سرنخ
مثال: She found a clue that led her to the missing keys.
او یک سرنخ پیدا کرد که او را به کلیدهای گم شده راهنمایی کرد.
سرنخ، کلید، راهنما، اثر، نشان، مدرک، گلوله کردن، به شکل کلاف یا گلوله نخ درآمدن، گلوله نخ، گره، گوی،
در زبان باستانی لری واژه کهن وآریایی�کوریkury� به معنی، گوی، گره، گلوله نخ، گلوله گردن یا گولو گولو کردن در لری، به شکل کلاف یا گلوله نخ درآوردن است. این واژه کهن نیزمانندبسیاری از واژگان دیگر وارد زبانهای
...
[مشاهده متن کامل]
اروپایی ( انگلیسی، . . . ) شده وبه صورت �کلوclue� در زبان انگلیسی به کار میرود. ( البته معانی دیگری چون، راهنما، اثر، رشته، نشان، مدرک و. . نیز دارد. ) . در اینجا تبدیل رایج ر به لام را داریم یعنی کوری kury> کلوclue. در زبان پارسی باستان، �گورgur� همریشه با این واژه کهن است که به معنی، درهم تنیده وبافته شده، گیر کردن و. . است. گور، گیر، کوری، گره، گرک باهم همریشه وهمچنین، گولو، گولو گولو، کله کله و. . . باهم همریشه اند. در زبان انگلیسی باclew همریشه است.

راهنما ، سرانجام، اثر
راهنما ، سر نخ
علاوه بر سرنخ معنی اطلاع و خبر هم میده
I have no clue of what you are talking about
من هیچ اطلاعی از آنچه شما می گویید ندارم
توی کانون reach 4=
1. b
2. e
3. a
4. c
5. d
سر رشته
سند
دلیل
سرنخ، رد، اثر
clue=سرنخ
Spilled acids on the ground indicate that someone has destroyed the clues=
اسیدهای ریخته شده روی زمین نشان می دهد که شخصی سرنخ ها را از بین برده است.
Rel payam bede. . . .
سرنخ. کلید. جوابی برا پیدا کردن سوالات و مشکلات
مدرک
( در ضمن توی جمله های نمونه تو جمله 15 ام چرا اونجوری ترجمه کرده یکی از دوستان؟😐😂 )
مدارکی که برای کارآگاهان مفید ، اطلاعات
I lost my virginity to my sister's best friend tiffany. She has no clue she took it
در اینجا clue همون idea و understanding معنا میده
یعنی هیچ ایده ای نداره خواهرم - نمیدونه
noun
1 [count] : something that helps a person find something, understand something, or solve a mystery or puzzle
...
[مشاهده متن کامل]

◀️The book gives the reader plenty of clues to solve the mystery.
◀️Science gives us clues about the origin of the universe.
◀️“Guess who I met today. ” “Can you give me a clue?”
◀️It gives a clue as to how to proceed.
◀️a crossword puzzle clue
2 [singular] informal : an understanding of something : knowledge about something : idea
◀️Get a clue! [=don't be so stupid or clueless]
— usually used in negative statements
◀️I had no clue what he meant. [=I didn't understand what he meant at all]
◀️He doesn't have a clue when it comes to fixing cars. [=he knows nothing about fixing cars]
◀️Do you have any clue about what's going on here?
◀️When it comes to computers, I don't have a clue. [=I'm clueless]
Other forms: plural clues
verb
Other forms: clues; clued; clue�ing or clu�ing
[clue in [phrasal verb
clue ( someone ) in also clue in ( someone ) informal : to give information to ( someone )
◀️The public should be clued in to what's happening. [=should be told about what's happening]
— often on
◀️She'll clue you in on the latest news.
— often used as clued in
◀️He's totally clued in on [=he knows a lot about] the latest computer developments.

. here's a clue
یک تکه کیک

A piece of information that helps you solve a problem or answer a question
اطلاعاتی که به شما در حل مسئله یا پاسخ دادن به یک سوال کمک می کند.
سرنخ

A piece of information that helps you solve a problem or find an answer
این کلمه در reach 2 کانون زبان ایران میشه:
معنی:اطلاع داشتن
A piece of information that helps you solve a problem or answer a question
اطلاعاتی که به شما در حل مسئله یا پاسخ دادن به یک سوال کمک می کند.
سر نخ ، خبر ، اطلاع
A fact or an object that helps to solve a problem or mystery: I'm never going to guess the answer if you don't give me a clue.
A piece of information that helps you solve a problem or find an answer
سرنخ ، مدرک
کانون زبان ایران
Reach 4
Story chapter 5
ایده . فکر
چیزیز که به فکر آدم برسد.
معنای تلویحی دادن، تلویحا گفتن، نشان دادن
سرنخ
گوی
کلید
راهنما
مدرک
نشانه
a piece of information that helps you dissolve a difficulty or answer a question
i haven't got a clue
من سررشته ندارم
مثال :
Fingerprints are a good clue to find criminals.
اثر انگشت ها سرنخ خوبی برای پیدا کردم مجرمان هستند.
نشانه. سرنخ
نشانه، سرنخ
اطلاع داشتن
کلاف , نخ , راهنما
سرنخ، کلید
a fact or an object that helps to slove a problem or mystery
A piece of information that helps you solve a problem or answer a question
a piece of information that helps you solve a problem or find an answer

آشکار کردن
ابزار
در لفافه
سرنخ برای پلیس
کلید، مدرک
سرنخ و مدرک
Do you have any clue when the first wheel was invented?
هیچ اطلاع دارید از این که اولین بار چرخ کی اختراع شده؟
show piece ofinformation that helpsyou solve a problem or answer a question
an object or piece of information that helps someone solve a crime or mystery
مدرک. سر نخ
نماد
باشگاه شبانه رفتن
not have a clue
نداشتن نظر پیرامون یک موضوع
A piece of information that helps you solve a problem or find an answer
سر نخ
شانس
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٥٣)

بپرس