برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1437 100 1

beat

/ˈbiːt/ /biːt/

معنی: ضربت، ضربان، ضرب، تپش، زمان عبور کلمه، ضربان نبض و قلب، ضربت موسیقی، زنش، کتک زدن، کوبیدن، تپیدن، منکوب کردن، ضرب زدن، سخت زدن، زدن، شلاق زدن، چوب زدن
معانی دیگر: (پی درپی) زدن، (با مشت یا شلاق و غیره) ضربه زدن، کوفتن، خوردن به، (در اثر کثرت آمد و شد) راه ایجاد کردن، گام زدن بر، بال زدن، (بال ها را) بر هم زدن، جستجو کردن، شکست دادن، فائق شدن، (مسابقه ی دو و غیره) زودتر تمام کردن و جلو بودن، غلبه کردن، بردن، بازنده کردن، ضرب گرفتن، طبل (یا دمبک و غیره) زدن، (طبل و دهل و غیره) صدا کردن، (موسیقی) ضرب، (شعر و غیره) تاکید، فشار، وزن، آهنگ، ریتم، (قلب و غیره) ضربان، ضربه، زدش، زنه، تپه، تپاک، کوبش، تصادم، خط سیر، مسیر، (عامیانه) خسته، درمانده، بی رمق، (عامیانه) نفهمیدن، سردرنیاوردن، (امریکا - b بزرگ) گروهی از نویسندگان سال های دهه ی 1950 و 1960 که سبک و جهان بینی آمیخته با بدبینی و دل خستگی و سرکشی داشتند (beatnik هم می گویند)، وابسته به این نویسندگان و سبک آنها، (کشتیرانی) حرکت با بادسینه، خلاف جهت باد راندن، (رادیو) فرکانس تداخل، بسامد همبند، دوموج دارای بسامدهای مختلف را به هم آمیختن (و بسامد تازه ای را ایجاد کردن)، ضربان نب­وقلب، پیشرفت

بررسی کلمه beat

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: beats, beating, beat, beaten
(1) تعریف: to hit (someone or something) repeatedly.
مترادف: club, drub, flail, knock, pommel, pound, pummel
مشابه: baste, batter, bludgeon, buffet, cane, clobber, cudgel, flog, hammer, lambaste, lash, lather, lick, scourge, thrash, thwack, trounce, wallop, whale, whomp

- They beat the drums loudly.
[ترجمه مهرداد عبداله زاده] آنها، با صداي بلند درام مي زنند!
|
[ترجمه ترگمان] طبل‌ها با صدای بلند طبل‌ها را شکست
[ترجمه گوگل] آنها با صدای بلند درام را شکستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The thugs beat him in the face.
[ترجمه مهرداد عبداله زاده] اراذل، توي صورتش مي زنن!|
[ترجمه ترگمان] The به صورت او ضربه زدند
...

واژه beat در جمله های نمونه

1. beat egg whites until stiff
سفیده‌ی تخم مرغ را بزن تا غلیظ بشود.

2. beat the egg well
تخم مرغ را خوب بزن

3. beat (or flog) a dead horse
(عامیانه) بیهوده درباره‌ی مطلبی که قبلا حل و فصل شده بحث کردن

4. beat (or kick) the shit out of (someone)
(خودمانی) (کسی را) کتک جانانه زدن،له و لورده کردن

5. beat (or rack or cudgel) one's brains
برای به یاد آوردن یا اندیشیدن درباره‌ی چیزی سخت کوشیدن

6. beat (someone) hollow
(انگلیس - عامیانه) به آسانی و به طور قاطع شکست دادن

7. beat (someone) to it
پیشدستی کردن،زودتر رسیدن به

8. beat a retreat
1- (ارتش) زدن طبل عقب نشینی 2- با شتاب عقب‌نشینی کردن

9. beat about
جستجو کردن،پی (چیزی گشتن)،پیگیری کردن

10. beat all hollow
بهتر بودن،رجحان داشتن

11. beat around (about) the bush
به مطلب اصلی نپرداختن،اطاله‌ی سخن کردن،منظور از کلام را نگفتن،طفره رفتن

12. beat around the bush
به اصل مطلب نپرداختن،منظور خود را بیان نکردن،صغری کبری چیدن

13. beat back
...

مترادف beat

ضربت (اسم)
smash , chop , skelp , impact , strike , stroke , hit , bat , smack , bop , beat , slap , whack , butt , blow , impulse , bump , knock , fib , biff , thump , bob , cuff , buffet , buff , dint , hack , pound , impulsion , lead-off , thwack , percussion , plunk , swat , whang
ضربان (اسم)
beat , pulse , beating , throb , pulsation , pant , ictus , pitter-patter , tick-tack
ضرب (اسم)
chop , impact , strike , stroke , hit , bop , shock , beat , butt , drum , blow , impulse , multiplication , coining , bruise , fib , box , buffet , buff , punch , slash , smite , cob , coinage , stab , wham , ictus , sock
تپش (اسم)
flurry , oscillation , beat , palpitation , pulse , throb , pulsation , pant , pump , tremor , ictus , tremour , pitter-patter
زمان عبور کلمه (اسم)
beat
ضربان نبض و قلب (اسم)
beat
ضربت موسیقی (اسم)
beat
زنش (اسم)
beat
کتک زدن (فعل)
smack , beat , clobber , thrash , drub , fustigate , bludgeon , mug , scutch
کوبیدن (فعل)
grind , stub , forge , beat , thrash , fustigate , mallet , ram , berry , knock , pummel , flail , drive , bruise , stave , hammer , frap , pash , smite , nail , pound , thresh , whang
تپیدن (فعل)
beat , pulse , throb , palpitate , skip , pulsate
منکوب کردن (فعل)
overwhelm , suppress , beat , subjugate
ضرب زدن (فعل)
strike , beat , drum
سخت زدن (فعل)
lash , beat , belabor , belabour , trounce
زدن (فعل)
cut off , cut , attain , get , strike , stroke , hit , play , touch , bop , lop , sound , haze , amputate , beat , slap , put on , tie , fly , clobber , slat , belt , whack , drub , mallet , chap , throb , imprint , knock , pummel , bruise , pulsate , spray , bunt , pop , frap , smite , nail , clout , poke , ding , shoot , pound , inject , lam , thwack , snip
شلاق زدن (فعل)
flog , beat , belt , thong , baste , whip , thrash , whiplash , wallop , flail , belabor , belabour , leather , horse , cat , flagellate , horsewhip , scutch , welt
چوب زدن (فعل)
switch , beat , bastinado , cudgel , drub , fustigate

معنی عبارات مرتبط با beat به فارسی

(عامیانه) بیهوده درباره ی مطلبی که قبلا حل و فصل شده بحث کردن
1- (ارتش) زدن طبل عقب نشینی 2- با شتاب عقب نشینی کردن
جستجو کردن، پی (چیزی گشتن)، پیگیری کردن
بهتر بودن، رجحان داشتن
به مطلب اصلی نپرداختن، اطاله ی سخن کردن، منظور از کلام را نگفتن، طفره رفتن، به اصل مطلب نپرداختن، منظور خود را بیان نکردن، صغری کبری چیدن
پس زدن، عقب نشاندن
1- (به شدت) درخشیدن، تابیدن، 2- سرکوب کردن، منکوب کردن 3- (عامیانه) مجبور به کم کردن قیمت شدن، قیمت را پایین آوردن
(انگلیس - عامیانه) به آسانی و به طور قاطع شکست دادن
برو!، گمشو!
پس راندن، پس زدن، وادار به عقب نشینی کردن
برای به یاد آوردن یا اندیشیدن درباره ی چیزی سخت کوشیدن
تظاهر به احساس غم یا گناه یا پشیمانی کردن، سنگ چیزی را بر سینه زدن
...

معنی beat در دیکشنری تخصصی

beat
[برق و الکترونیک] تپش ، ضربان
[فوتبال] ضرب-ضربان
[نساجی] زدن - حلاجی کردن - ضربه ( در ماشین زننده)
[ریاضیات] تپش
[برق و الکترونیک] بسامد ضربان مجموع یا اختلاف دو بسامد ترکیب شده در یک مدار غیر خطی .
[برق و الکترونیک] نوسانساز بسامد ضربان نوسانسازی که با ترکیب دو سیگنال متفاوت آر-اف ، اختلاف بسامد شنیداری مطلوب را تولید می کند. در مولدهای سیگنال شنیداری برای مقاصد آزمایشی و در گیرنده های مخابراتی برای تولید سیگنال شنیداری در موقع تنظیم گیرنده به کار می رود.
[برق و الکترونیک] نت ضربان اختلاف بسامد ایجاد شده در موقع اعمال دو موج سینوسی که بسامد های متفاوت به یک مدار غیر خطی می دهد.
[برق و الکترونیک] آشکار ساز نت ضربان نوعی آشکار ساز که دارای نوسانساز است و یا از خارج توسط نوسانسازی تغذیه می شود که بسامد آن به اندازه کافی به بسامد حامل ورودی مدوله مشده نزدیک است طوری که در نهایت بسامد سیگنال شنیداری تولید می شود.
[نساجی] دفتین زدن
[مهندسی گاز] زدن ضربه بدون برگشت وعکس العمل
[بهداشت] ضربان قلب
[برق و الکترونیک] زنش بین حاملی الگوی تداخلی ظاهر شده روی تصاویر تلویزیونی در هنگامی که بسامد زنش 4/5 مگاهرتز مربوط به سیستم صدای بین حاملی از طریق تقویت کننده ی ویدئو وارد مدار ورودی وی ...

معنی کلمه beat به انگلیسی

beat
• strike; rhythm; tapping; pulse; usual territory, regular jurisdiction; "scoop", news story that is published earlier than in the rival newspapers (journalism)
• hit, strike; hammer metal; defeat, finish before, do better than (in a contest, or race); stir rapidly (eggs, etc.)
• tired, exhausted (slang); of a beatnik; sloppily dressed
• if you beat someone or something, you hit them very hard.
• to beat on, at, or against something means to hit it repeatedly and forcefully.
• when a bird or insect beats its wings or when its wings beat, its wings move up and down. verb here but can also be used as a count noun. e.g. flies can move their wings at 1000 beats per second.
• when your heart or pulse beats, it is continually making movements with a regular rhythm.
• the beat of your heart or pulse is a single movement of it.
• the beat of a piece of music is the main rhythm that it has.
• if you beat eggs, cream, or butter, you mix them thoroughly using a fork or whisk.
• if you beat someone in a competition or election, you defeat them or do better than them.
• see also beating.
• if you say `it beats me', you are indicating that you cannot understand or explain something; an informal expression.
• a police officer on the beat is on duty, walking around the area for which they are responsible.
• if you beat time to a piece of music, you tap your hand or foot up and down in time with the rhythm.
• when the sun beats down, it is very hot and bright.
• when the rain beats down, it rains very hard.
• when you beat down a person who is selling you something, you force them to accept a lower price for it.
• if someone beats a person up, they hit or kick the person many times so that they are badly hurt.
beat a carpet
• repeatedly strike a carpet in order to clean it
beat a dead horse
...

beat را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد خ1
غلبه کردن
Ahmadi
محل گشت افسر پلیس
An area that police officer has respondibility fir and must walk around regularly
Aref .j
شکست دادن
Z.H
محل گشت زنی افسر پلیس
ghodrat
پالس قلب
Ati
Beats me
به معنای i don't know هست
A.A
رو دست زدن
b to che :)
پیروز شدن
حدیث ایران
غلبه کردن - شکست دادن
عماد
[مترادف]
pulsation: ارتعاشات، لرزش، نوسان، تموج، امواج

امواج: در علوم گوناگون بکار میرود و بحرکات موجی و ارتعاشات و تموجات و اضطربات اشیاء گوناگون اطلاق میشود مانند امواج الکتریکی ، امواج رادیویی ، امواج مغناطیسی و غیره.
مهدی
زدن(چندباره چیزی)
محمدرضی ظریف
Do better than they do
مریم
محل گشت زنی پلیس
کاربر ابادیس
ضربه زدن
Marjan
ضربان (قلب)
مهناز
هم زدن ( غذا)
مرتضی
Heart beat:تپش قلب.زدن قلب
طاها
حوزه استحفاظی افسر پلیس
حمید
شکست خوردن
متین خدایی
تپیدن (قلب )
شیوا امیری
شکست دادن
خسته
حمیدرضا
بهتر بودن از
محمد رسول آذری
محل گشت یک افسر پلیس
Nafas
به معنی ارجعیت داشتن هم میشه
گلی افجه
زدن
شکست دادن
غلبه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی beat
کلمه : beat
املای فارسی : بئات‌
اشتباه تایپی : ذثشف
عکس beat : در گوگل

آیا معنی beat مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )