پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٧,٦١٦)
سنجاق بیگی: واژه سنجاق به معنی ایالت و سنجاق بیگی به معنی والی ایالت بوده است.
یهودی بزرگ: هامر پورگشتال یوسف ناسی را یهودی بزرگ نامیده و این بدلیل جایگاه منحصر بفرد او در جامعه یهودی عصر عثمانی است. همچنین اروپائیان سلیمان قانو ...
عصر سلطنت زنان: اقتدار کانون یهود در دربار و حرمسرای سلیمان اول با تکوین آن دوران از تاریخ عثمانی پیوند دارد که حدود یک سده، تا صعود محمد کوپرولو ( ١ ...
گراسیا ناسی: برجسته ترین زن یهودی از زمان سقوط دولت یهود تا به امروز خوانده میشود، مهاجرت گراسیا ناسی ( مندس ) به عثمانی ( ١٥٥٣ ) و اندکی بعد، پیوستن ...
نوربانو سلطان: در اوایل صدارت رستم پاشا و حدود هفت سال پیش از استقرار گراسیا و یوسف ناسی در امپراتوری عثمانی، به همسری سلیم درآمد و مادر پسری از او ش ...
روش خدمات تفریحی: entertainment مهمترین روش یهودیان در تاریخ گذشته و برای نفوذ در دربار عثمانی، مانند دربارهای اروپا، ارائه خدمات تفریحی بوده. این کا ...
آقچه asper آسپر aspre سکه نقره سلجوقیان عراق و دولت عثمانی. هر ۱۲۰ آقچه معادل یک سکه طلای عثمانی بوده. آقچه واژه ای ترکی است و به معنی سفید کوچک است ...
ینگی چریک یا ینی چری، مرکب از دو واژه ینگی ( نو ) و چری ( چریک ) ، به معنی چریک جدید یا قشون جدید است، این نیرو مهمترین و زبده ترین بخش قشون عثمانی ر ...
شایسته سالاری Meritocracy رویه ای است که مناصب را در اختیار لایق ترین و کاردان ترین مدیران قرار میدهد. معمولا در برابر خویشاوندسالاری Nepotism بکار م ...
خویشاوندسالاری Nepotism رویه ای است که مناصب را در اختیار خویشان و آشنایان و دوستان مدیران قرار میدهد. معمولا در برابر شایسته سالاری Meritocracy بکا ...
آقچه asper آسپر aspre سکه نقره سلجوقیان عراق و دولت عثمانی. هر ۱۲۰ آقچه معادل یک سکه طلای عثمانی بوده. آقچه واژه ای ترکی است و به معنی سفید کوچک است ...
نَرسینگره Narsinghgarh منطقه ای در مرکز هند، واقع در ایالت مادهیا پرادش کنونی. در حوالی نیمه سده شانزدهم در جنگلهای دورافتاده منطقه فوق خاندانی موسوم ...
واژه آلمانی : دوم , دومی , ثانی , دومین بار, ثانوی , مجدد, ثانیه , پشتیبان , کمک , لحظه , درجه دوم بودن , دوم شدن , پشتیبانی کردن , تایید کردن.
واژه آلمانی : آلو, گوجه , آلوی برقانی , کار یا چیز دلچسب.
واژه فرانسوی : درنوردیدن , سفر کردن مسافرت کردن , رهسپار شدن , مسافرت , سفر , حرکت , جنبش , گردش , جهانگردی.
واژه فرانسوی : مسافر , پی سپار , رهنورد.
واژه فرانسوی : درنوردیدن , سفر کردن مسافرت کردن , رهسپار شدن , مسافرت , سفر , حرکت , جنبش , گردش , جهانگردی.
واژه فرانسوی : واکه , صوتی , صدادار , مصوته , واکه دار کردن.
واژه سوئدی : جانور شناس, ویژه گر جانورشناسی.
واژه سوئدی : جانور شناسی, حیوان شناسی.
واژه سوئدی : وابسته به جانور شناسی, حیوان ( به شوخی ) .
واژه فنلاندی : بلند کردن , بالا بردن , عالی کردن , نشاط دادن , افراشتن, ترفیع دادن , ترقی دادن , ترویج کردن, بهبود امکانات , ترفیع.
واژه اسپانیایی : مورداستهزاء قراردادن, دست انداختن, شوخی کنایه دار, خوشمزگی.
واژه اسپانیایی : زنگ اخبار, وزوز کن.
واژه فنلاندی : در بالا , بالا ی , بالا ی سر , نام برده , بالا تر , برتر , مافوق , واقع دربالا , سابق الذکر , مذکوردرفوق, بالا سری , هوایی, بالا , در ...
واژه فنلاندی : در بالا , بالای , بالای سر , نام برده , بالاتر , برتر , مافوق , واقع دربالا , سابق الذکر , مذکوردرفوق.
واژه فنلاندی : سرتاسر , ازاین سو بان سو , درمیان , ازعرض , ازمیان , ازوسط , ازاین طرف بان طرف, آنسوی , آنطرف ماوراء , دورتر , برتر از, بالای , روی , ...
واژه فنلاندی : پشم گوسفند وجانوران دیگر , پارچه خوابدار , خواب پارچه , پشم چیدن از , چاپیدن , گوش بریدن , سرکیسه کردن, قلاب , چنگک , دام , تله , ضربه ...
واژه فنلاندی : زیادتی , مازاد , زائد , باقی مانده , اضافه , زیادی.
واژه ایتالیایی : باختر باد , باد صبا , باد مغرب , نسیم باد مغرب.
واژه ایتالیایی : فدایی , مجاهد , غیور , باغیرت , هواخواه.
واژه ایتالیایی : ایثار، جانفشانی، شوق , ذوق , حرارت , غیرت , حمیت , گرمی , تعصب , خیر خواهی , غیور , متعصب.
واژه ایتالیایی : تعصب , هوا خواهی , غیرت , شوق و اشتیاق.
واژه ایتالیایی : غیور , آدم متعصب یاهواخواه , مجاهد , جانفشان.
واژه ایتالیایی : سمت الراس , بالا ترین نقطه آسمان , قله , اوج.
عیب زدائی، رفع عیب
ترایلر کامیون، ارابه بی موتوری که توسط کامیون برده شود.
مبادله جنسی، مبادله، معامله، بارکشی با کامیون.
حرکت دهنده یا غلتاننده چرخ، چاپلوس.
سرویس باربری
شخصی که مامور خرید وفروش میان سرخ پوستان است.
معامله گر، راننده کامیون.
وحشیگری، سبعیت، خشونت
شنای کرال
راه پیما، سالک، قدم زننده.
عاری از لطف، بیمزه، بدیهی، مبتذل.
فاحشه، دختر جوان، کلفت ( kolfat ) .
نسبت ناروا دادن، دروغ بافتن، تهمت زدن.
شیپور زن، شیپورچی، کرنازن، جارچی.
غلتاننده، غلتان، غلتک زن.