پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٥)
شنیدنی و چینشی ":سماعی و قیاسی. زبانها وادبیاتشان بر پایهء شنیدنی و چینشی و یا سماعی و قیاسی فرا گرفته میشوند به دست می آیند.
" نیروگری ": تجدید قوا.
وطن؛ میهن خوکرده . میهن خوی کرده ": وطن مالوف. خانهء خود. خودخانه. میهن گرا. گرامیهن. میهن وابسته. وابسته میهن.
واکاوی. واکاویک. واکاواک. وکاواکانگی مندانه گی وار های آنها. . واکاوش. واکاوندگی. واکاوندگایی. واکامندش. واکاوند. واکاو. واکاواندش. واکاوانداشناکی. و ...
زناشویی؛ ۱_ گره همیشه. ۲_ گره همیشگی. ۳_ گره ناهمیشه. ۴_ گره ناهمیشگی. ۱_ زناشویی همیشگی. ۲_ زناشویی همیشه. ۳_ زناشویی ناهمیشگی. ۴_ زنا شویی ن ...
دست درازی. و دست اندازی. " دست کُمبیده ": دست سرجا. " دست ناکُمبیده ": دستی که سر جایش نیست و به دیگرها دست می برد. در هر صورت.
زمینه؛ زمانه وزمینه در [مِین ودر، و یا درون و بیرون مانند درون خانه وبیرون خانه و یا تو ودر مانند توی خانه و درِ خانه ]= ( داخل و خارجِ ) کشور جایگاه ...
گویند سرودت شکرین می باشد. گویند سرودت نمکین میباشد. قند وعسل است چام تو ای شهرام. هم نیز و بگویند انگبین می باشد. شهرام. ص.
گاهی که به باز حرف می پردازیم. گاهی دگرش به باز گفت آغازیم. گویند که حرف حرف می آرد هم. در گفت و شنود روند را می سازیم. شهرام. ص.
خیام اگر به جبر گفته است سرود. پس پرسش آزادی چه می دارد سود. ور اینکه به آزادی سرودی بنمود. دیگر چه به خاک و جان او باد درود. شهرام. ص.
بنگر که سحر خیزی آیین من است. زیگار به دانستنی ام دین من است. تا راز و رمز و دانشی می بایست. دانشوری و راز جهان بین من است. شهرام. ص.
برخی بنگر که باستانی کارند. برخی دگرند ورزش رزمی دارند. برخی که به توپا و به دستش گروند. برخی چو به پندار گرایش دارند. شهرام. ص.
ای یار بیا و زندگی از سر گیر. بر هر چه روند خویش را برتر. هم نیز خدای خود فراموش مکن. هنگامهء زندگی خود دیگر گیر. شهرام. ص.
گنجی به شما نامهء آن داده شود. رنجی که نشان آن آماده شود. ناگاه به یکصد و هزاران کاوش. تا نسخه به نسخه راه آن ساده شود. شهرام. ص.
زان روی که ما راهی جاویدانیم. چون است به چند سالگی اش در مانیم. ما تا ز ازل تا به ابد در کاریم. مهمان وشدیم و میزبان ایشانیم. شهرام. ص.
بنگر که الهء هنر کیست بگو ی. واندر دل تک تک بشر چیست بگوی. جایی به فرای او دگر نیست بگوی. دادی به خود اندر این نظر بیست بگوی. شهرام. ص.
تنها و نه ناتنهای را یاد نیم. در گفت و نوشت نیز هم کاد نیم. در گوهره و پیکره و نسل و نیای. هر گز بجز از برای استاد نیم. شهرام. ص.
بسرای تو که سرودنت میباید. می گوی ورا که گفتنت می شاید. از گفت و سرود نمادها را داری. دانسته که خود نمودنت می آید. شهرام . ص.
اندیشه و دانش و نیایش بایست. هم نیز نیایش را فزونی شایست. این است روندی که خدا یار شماست. بنگر که گزینهء شما این رایست. شهرام. ص.
سختی بکشی نگر که آزاده شوی. چندانکه به سان مردم راده شوی. ای نکتهء هستی چو که دریافت شدی. در بود و نمون نیک و آماده شوی. شهرام. ص.
یک چای بنوشم که مرا نوشم باد . و اندر نگر اندیشه ها کوشم باد. زیگار به دانش و به بینش گذرد. این است خروشم و همین جوشم باد. شهرام. ص.
چند نوشته که نویسندگانشان کار یک شرکت را به تنهایی انجام داده اند ( ویا کار یک دانشگاه را انجام داده اند ) . ۱_الموسیقی الکبیر از ابونصر بابا یار فا ...
" فرای کار. فرا کار ": مسلط . فرای کار و رشتهء خودش هست و یا نیست. فراکار خود نیست و یا هست. به جای مسلط هست و یا مسلط نیست. بادیگر واژگان که جلوت ...
" تَرکش ": تیر کش، چیزی که تیر از آن بیرون بکشند. چیزی که تیر را در آن با خود بکشند.
بشد فسانه ریا چونان مبانی دیگر. سخن ز دانستنی ها گوی از برای بشر. زدانش و فرزانش و آیین و رازوری. فرا گرفت چو خورشید، باختر و خاور. کنون زنان که ...
چون کالبدی که چند بعدی باشد. در هر نگری بر نگری می باشد. با بازی کودکانه سر گرم نگرد. تاریخ نه از بی هنری می باشد . شهرام . ص.
ای مهر تو بهترین سرانجام. از گردش مهر و نابش جام. مهراست که دل از اوست رامش. جام است و میش در کشاکش. یار است و از اوست دلبریها. دل برده ز ما ز خ ...
تا کاسه و کوزه بر سرش بشکستم. دانست که می خورده ام ومستستم. در میکده، های و هوی و هم دادکشی. وز یار ِ ریا چو پاسبان بگسستم. شهرام. ص.
تا مادهء چام را دروغ می جویند. قولیست در ست آنچه حکیمان گویند. با این همه صورتِ سرود عشق بود. این است روندی که همه می پویند. شهرام. ص.
تا عهد نخست خویش را بگسستم. با یار وفا پیشه به جان پیوستم. میخانه نشین شدم که غم دور شود. هین کاسه و کوزه بر سرش بشکستم. شهرام. ص.
زی به لکی ولری به دریافت و پنداشت زود است. " زی تِر ": زودتر و پیشتر ( به جای قَبلاً ) . نِها و دِما به پنداشت ودریافت قبلا و بعدا و یا قبل و بَعد ...
زنده میر. زنده زی. میر زنده. زی زنده. زنده زی ای. زییی. زنده میری. زی زندگان. زی مردگان. زی زندگان. میرمردگان. زیزادان. زیمرگان. مردگان ز ...
" روزنگار ": ژورنالیست .
خداوندا مرا دیوانه کردی. چنان از خویشتن بیگانه کردی. بجای خویشتن مارا نمودی. فرای قصه و افسانه کردی. شهرام. ص.
" واگُفت ": تفسیر .
" ابزار واژه ": حرف ":. ناجایگاه واژه. واژهء بی جایگاه ( واژهء بی زمان و بی مکان که همان حرف باشد ) . " زمانواژه ": فعل . نازمانواژه ": اسم. ابزار ...
" عکاس روز نگار ": photojournalist.
خوردند سیلابین سفره را بدریدند. بشکسته نمکدان تا که اش بمزیدند. وانگاه که ناسزای بر بزرگان کردند . زین راه و روش جایگهی بگزیدند. شهرام. ص.
جامی است که عقل آفرین میزندش@ صد بوسه زمهر بر جبین مززندش@ این کوزه گر دهر چنین جام لطیف@ میسازد و باز بر زمین میزندش@؛ شاید نگر خیام در این چارانه ...
بنگر که ره گزاره ها یکسو نیست. هر کس بنگر با دگران همسو نیست. ای مز بنما که رهروت تا باشیم. راه دگری بهتر از این رهپو نیست. شهرام. ص.
ما آدمیان مردم سختی هستیم. گاهی به خرد و گه به بختی هستیم. خوبی بنماییم عیب یابی داریم. فرجام کجا به رخت و پختی هستیم. شهرام. ص.
آشغال نگر پدیده ای پست بود. اهریمن پست هم از این خست بود. از کالبد و فرای کالبد وَ خرد. از سوخته و ساختهء دست بود. شهرام . ص.
تا دور زمانه در روند است همین. آیینه و آیین یکی را بگزین. بنگر به زمینه و زمان را دریاب. هرچند که هر هزار خواند چندین. شهرام. ص.
دانستهء مردمان را نیک نگر. فرزانش ودانش راز و آیین را خر. چونان زازل تابه ابد می پرداز. تا آنکه شناسی زندگی را از سر. شهرام ص.
روزی ز نوشته ای خوش و زنده شدم. دلشاد شدم از خویش آکنده شدم . سی سال و چهل سال از نو خواندم. بردم به خدا پناه چو شرمنده شدم. شهرام. ص.
در آینه ها می نگر و خود رابین. بر آینه بنگری شوی ناخود بین. ابزارهء خود بینی گهی میشکند. خود راکه شکستی رو خدای خود بین. شهرام. ص.
ای آنکه شمایان زندگی افروزید. پندار نمایید زندگی آموزید. تا ویژگی ابله خود را ننهید. چون آتش کین دیگران را سوزید. شهرام. ص.
ای خلق خدا روند را پاس بدار. در نقشهء راه نه آنکه چون تاس بدار. تا آنکه خدا روند را می دارد. از هر چه که آفت و زهر داس به دار. شهرام. ص.
بنگر به گرایش و گرا چون بیشه است. هر کس که در آن روند با اندیشه است. باغی که به ناگهان بسوزد بیخش. تا آنکه روند نمایدش بی ریشه است. شهرام . ص.
بنگر به درخت و نیز آوند نگر. بنگر تو به کردهء خداوند نگر. آزاد نگر نه آنکه در بند نگر. بی چون نگر چنانکه بی چند نگر. شهرام. ص.