پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
درشکستن شب ؛ بیوقت شدن ، و شب از مواقع اعتدال خود گذشتن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . پاسی از آن گذشتن یا از نیمه گذشتن : سپهدار ترکان چو شب درشکست میان ...
با حق درشکستن ؛ درافتادن و عاصی شدن : نام و ناموس ملک را درشکست کوری آنکس که با حق درشکست. مولوی.
بهم درشکستن ؛ داخل هم گردیدن. در هم آمیختن. در هم ریختن : زآتش و آبی که بهم درشکست پیه در او گرده یاقوت بست. نظامی.
جناغ شکستن ؛ جناغ بستن. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ماده بستن شود.
خار درراه ( ره ) کسی شکستن ؛ کارشکنی کردن برای او : مرا تا خار در ره می شکستی کمان در کار ده ده می شکستی. نظامی.
خار درراه ( ره ) کسی شکستن ؛ کارشکنی کردن برای او : مرا تا خار در ره می شکستی کمان در کار ده ده می شکستی. نظامی.
درشکستن ؛ شکستن. رجوع به در هم شکستن شود.
تیغ حجت در حلق کسی شکستن ؛ مغلوب کردن وی به دلیل و حجت : تیغ حجت به روز روشن در حلق امام تو شکستم. ناصرخسرو.
جناب شکستن ؛ جناغ کشیدن. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ترکیب جناغ شکستن شود.
پل بر سر کسی ( بر کسی ) شکستن ؛ او را نومید و آزرده و مغلوب کردن. ( از یادداشت مؤلف ) : آسمان پل بر سر آن خاکیان خواهد شکست کآبروی اندر ره آن دلستان ...
تازیانه بر سر کسی شکستن ؛ سخت تنبیه کردن او را. سخت زدن او را با تازیانه : آنرا که تو تازیانه بر سر شکنی به زآنکه ببینی و عنان برشکنی. سعدی.
تخم لق در دهان کسی شکستن ؛ به نویدگونه ای کسی را به طمع خام انداختن. ( امثال و حکم دهخدا ) .
به هم درشکستن ؛ خرد کردن. در هم کوبیدن. در هم شکستن : بزد بر سر دیو چون پیل مست سر و مغز و پایش به هم درشکست. منوچهری. رگها ببردْشان ستخوانها بکندْ ...
پست شکستن ؛ سخت خرد و درهم شکسته شدن مردی : به چاه اندر افتاد و بشکست پست شد آن نیکدل مرد یزدان پرست. فردوسی.
پل بر سر کسی ( بر کسی ) شکستن ؛ او را نومید و آزرده و مغلوب کردن. ( از یادداشت مؤلف ) : آسمان پل بر سر آن خاکیان خواهد شکست کآبروی اندر ره آن دلستان ...
بر هم شکستن ؛درهم شکستن. بردریدن. خرد کردن. شکستن. گسستن. ( یادداشت مؤلف ) : غل و بند بر هم شکستم همه دوان آمدم پیش شاه رمه. فردوسی.
برشکستن ؛ خرد کردن. شکستن. ( یادداشت مؤلف ) : کنون پیریم کرد کوتاه دست همه مهره نیرویم برشکست. فردوسی. - || شکست دادن. منهزم ساختن. ( یادداشت مؤ ...
دل شکست ؛ دل شکسته. ( ناظم الاطباء ) .
اندرشکستن ؛ در بیت زیر از فردوسی ظاهراً به معنی ترتیب دادن ، اختصاص دادن ، منحصر و محدود کردن است : ز پهلو همه موبدان را بخواند سخنهای بایسته چندی بر ...
شکست قیمت ؛ کنایه از کم شدن بها از نرخ اول. ( آنندراج ) : ز ناپسندی مردم عزیز خویشتنم بود گرانی ما از شکست قیمت ما. ملاقاسم ( از آنندراج ) .
شکست کار ؛ کنایه از بی رونقی. ( آنندراج ) : زهی طغیان حسنت بر شکست کار من باعث ظهورت بر زوال عقل دعوی دار من باید. محتشم کاشی ( از آنندراج ) . شکست ...
شکست کار و بار ؛ بیرونقی و کسادی کار. ( از آنندراج ) .
- به دین شکست آوردن ؛ از رونق انداختن آن. از اعتبار و اهمیت آن کاستن : که هر کس که آرد بدین دین شکست دلش تاب گیرد شود بت پرست. فردوسی.
- شکست در دل و در پشت بودن ؛ رنجیده و آزرده دل بودن. مغلوب و ناتوان شدن : حساد ترا در دل و در پشت شکست است. سوزنی.
شکست آوردن ( اندرآوردن ) به کار کسی ؛ کار او را از رونق انداختن. وی را زبون وناتوان کردن : بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست. فر ...
شکست آوردن ( اندرآوردن ) به کار کسی ؛ کار او را از رونق انداختن. وی را زبون وناتوان کردن : بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست. فر ...
شکست آوردن در عهد ؛ شکستن پیمان. نقض عهد و پیمان. ( از یادداشت مؤلف ) : چو من دست بهرام گیرم بدست وزآن پس به عهد اندر آرم شکست. فردوسی. نیارد شکست ...
شکست آوردن ؛ خلل رساندن. مقابل بستن : به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد بسا شکست که با افسر شهی آورد. حافظ.
شکست ناپذیر ؛ غیرقابل شکست. که شکست نخورد. پیروز و غالب. ( یادداشت مؤلف ) .
شکست فاحش ؛ پراکندن و سخت مغلوب ساختن. ( ناظم الاطباء ) . هزیمت با افتضاخ و رسوایی.
شکست کشیدن ؛ شکست دیدن. شکست خوردن. شکسته شدن : بی مغز جز شکست ز دولت نمی کشد از سایه هما چه برد بهره استخوان. بیدل ( از آنندراج ) .
شکست یافتن ؛ شکست خوردن. مغلوب شدن. منهزم شدن. ( از یادداشت مؤلف ) .
شکست پذیر ؛ قابل شکست. که شکست و آسیب پذیرد. شکستنی. مغلوب شدنی. ( یادداشت مؤلف ) .
شکست جستن ؛ مغلوبیت خواستن : ششم گفت بر مردم زیردست مبادا که جوییم هرگز شکست. فردوسی.
شکست و بست ؛ رتق و فتق. حل و عقد. بحث و جدل و مناظره : او کسی است که در حکم بر او غلبه نمیتوان کرد و در شکست و بست با او گفتگو و برابری نمی توان نمود ...
شکست پیدا کردن ؛ترکیدن. ترک و شکاف برداشتن دیوار و بنا. ( یادداشت مؤلف ) .
شکست نامه ؛ چین و شکنج آن. ( آنندراج ) .
شکست دامن ؛ چین و شکنج آن. ( از آنندراج ) .
شکست زلف ؛ چین و شکنج آن. ( آنندراج ) .
شکست شیشه ؛ شکستن آن. خرد شدن آن. - || کنایه از آوازی که از شکسته شدن شیشه بهم رسد و آنرا درنگ خوانند. ( آنندراج ) : به دست دل شکنی عاجزم که هر نفس ...
غم کسی شکردن ؛ تیمار داشتن وی : ما غم کس نخورده ایم مگر که دگر کس نمی خورد غم ما ما غم دیگران بسی خوردیم دیگری نیز بشکرد غم ما. خاقانی.
شکست آستین ؛ چین و شکنج آن. ( از آنندراج ) .
باز شکردن ؛ صید کردن. شکریدن : من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت را که خران را حکما باز به شیران شکرند. ناصرخسرو.
دل کسی را شکردن ؛ دل او را شکار کردن. دل او را بشکستن. کنایه از کشتن وی : همان کن کجا از خرد درخورد دل اژدها را خرد بشکرد. فردوسی.
ملالت یافتن ؛به ستوه آمدن. دلتنگ و آزرده خاطر شدن. سیرآمدن : ازآن عشرت ملالت یافت آن ماه چو گل در خواب رفت آن سرو ناگاه. نظامی.
ملالت بار آوردن ؛ موجب دلتنگی و آزردگی خاطر شدن : یقین شناس که گر شرح اشتیاق دهم دراز گرددوآنگه ملالت آرد بار. جمال الدین اصفهانی ( دیوان چ وحید دست ...
ملال یافتن ؛ به ستوه آمدن. بیزار شدن. دلتنگ شدن. آزردگی خاطر یافتن. || رنج و اندوه و با لفظ چیدن و کشیدن وگرفتن مستعمل. ( آنندراج ) . غم و حزن و پژم ...
ملال گرفتن کسی را ؛ به ستوه آمدن وی. آزردگی یافتن او. مکدر شدن او : روا بود که زبس بار شکر نعمت شاه فغان کنم که ملالم گرفت زین اموال. غضایری. وآن چ ...
ملال دادن ؛ به ستوه آوردن. دلتنگ ساختن : من آن کسم که فغانم به چرخ زهره رسید ز جود آن ملکی کم ز مال داد ملال. غضایری.
ملال داشتن ؛ به ستوه بودن. آزرده بودن. ضجرت داشتن. بیزار بودن. مکدر بودن : من به دیدار تو مشتاقم و از غیر ملول گر ترا از من و از غیر ملالی دارد. سعد ...