نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to set a record: 🔹 ثبت رکورد / رکورد زدن She set a ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a sports centre: 🔹 مرکز ورزشی / سالن ورزشی The new ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to go jogging: 🔹 به دویدن آهسته/دویدن نرم رفتن / ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a home game: 🔹 بازی در خانه / مسابقه در زمین خو ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to keep fit: 🔹 سلامت و تناسب اندام داشتن / حفظ ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to be out of condition: 🔹 غیرمتناسب بودن / در وضعیت بد جسم ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a personal best: 🔹 بهترین رکورد شخصی / بهترین عملکر ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a personal trainer: 🔹 مربی خصوصی / مربی شخصی She hire ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to play tennis: 🔹 تنیس بازی کردن I play tennis ev ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
an athletics track: پیست دو و میدانی یا مسیر دو و میدان ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
an away game: بازی خارج از خانه یا مسابقه در زمین ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a brisk walk: پیاده روی تند / پیاده روی سریع I go ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a football fan: مه: 🔹 هوادار فوتبال / طرفدار فوتبا ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a fitness programme: برنامه ی ورزشی / برنامه ی تمرینی م ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a football match: یک مسابقه فوتبال / یک بازی فوتبال W ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a football pitch: 🔹 زمین فوتبال / چمن فوتبال The pl ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a football season: 🔹 فصل فوتبال / دوره ی مسابقات فوتب ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to get into shape: 🔹 به فرم آمدن / رسیدن به تناسب اند ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
inclusive education: Inclusive Education / آموزش فراگیر ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
duitsland: آلمان
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
less de tekst: هلندی lees de tekst به فارسی یعنی م ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to step up to the mark: عبارت انگلیسی to step up to the mar ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
kunt: کلمه هلندی kunt به فارسی یعنی می تو ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
tekst: کلمه هلندی tekst به فارسی یعنی متن ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
ook: کلمه هلندی ook به فارسی یعنی هم / ن ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
luisteren: کلمه هلندی luisteren به فارسی یعنی ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
mijn: مال من / من ( my ) کلمه هلندی: mij ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
naam: اسم / نام ( name ) کلمه هلندی: naa ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
hoi: کلمه هلندی hoi به فارسی یعنی سلام م ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
doie: کلمه هلندی doei به فارسی یعنی خداحا ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
tot ziens: کلمه هلندی Tot ziens به فارسی یعنی ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
that really stung: این واقعاً خیلی درد داشت / نیش زد. ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
if you must: عبارت “if you must” یه اصطلاح محاور ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
you’re taken: عبارت “You’re taken” یه اصطلاح کوتا ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to play with your food: با غذا بازی کردن ( به جای خوردن آن ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a quick snack: یک میان وعدهٔ سریع / خوراکی کوتاه م ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a ready meal: غذای آماده / غذایی که قبلاً پخته شد ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to spoil your appetite: اشتها را از بین بردن / باعث شدن که ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to tuck into: با ولع و اشتها خوردن / مشغول خوردن ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to wine and dine: با غذا و نوشیدنی خوشگذرانی کردن برا ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to work up an appetite: با فعالیت بدنی یا حرکت گرسنگی ات را ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to be full up: سیر بودن / کاملاً سیر شدن ( بعد از ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to be starving hungry: خیلی خیلی گرسنه بودن / از شدت گرسنگ ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to bolt something down: غذا را خیلی سریع و با عجله خوردن ( ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to be dying of hunger: از شدت گرسنگی در حال جان دادن بودن ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to eat a balanced diet: داشتن / رعایت کردن یک رژیم غذایی مت ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to follow a recipe: طبق دستورِ غذا عمل کردن / دستور پخت ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
to foot the bill: صورتحساب را پرداخت کردن / خرج را حس ...
٥ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a fussy eater: بدغذا / کسی که خیلی در غذا سخت گیر ...
٥ ماه پیش