برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

401 به کسی بگویید کاری انجام دهد که فکر می کنید غیرممکن است(به معنای به چالش کشیدن کسی)

1- I defy you to prove your accusations.
من تو را به چا ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

402 resist(verb) = defy(verb)
به معناهای: مخالفت کردن،مقاومت کردن،مقابله کردن،سرپیچی کردن
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

403 defy(verb) =مقاومت کردن،مخالفت کردن،مقابله کردن، به مبارزه طلبیدن،به چالش کشیدن،سرپیچی کردن،نافرمانی کردن،زیر پا گذاشتن،سر باز زدن،عرض اندام کردن،رو ... ١٤٠٠/٠٢/١٨
|

404 به معنی انکار کردن یا رد کردن
He defied them to disprove his testimony.
او برای انکار شهادت خود از آنها سرپیچی کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

405 She defied her parents by dropping out of college.
او با (ترک تحصیل) از والدینش سرپیچی کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

406 defying(adj) = چالش برانگیز

مثال :
the circus performer demonstrated her death - defying routine.
مجری سیرک اجرای مرگبار چالش برانگیز م ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

407 defyingly(adv) = با مقاومت،به طور چالش برانگیز(خصوصا با چالش کشیدن اقتدار یا قدرت)،با نافرمانی،باسرکشی،مقاومت جسورانه(برای سرپیچی) ١٤٠٠/٠٢/١٨
|

408 prevent(verb) = avert(verb)
به معناهای: اجتناب کردن،دوری کردن،پرهیز کردن،جلوگیری کردن،پیشگیری کردن
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

409 avertable(adj) =قابل پیشگیری، قابل جلوگیری،قابل اجتناب،قابل دوری،قابل پرهیز

examples:
1-Annual number of lung cancer deaths potentially ave ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

410 تعداد سالهای از دست رفته در اثر بیماری ، معلولیت یا مرگ زودرس بیان می شود. ١٤٠٠/٠٢/١٨
|

411 Definition = (شخص یا چیزی که باعث می شود) احساس عدم علاقه شدید یا عدم تمایل به انجام کاری داشته باشید.

aversion (noun) = بیزاری،تنفر،کراهت،نفر ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

412 definition = دور کردن نگاهتان از چیزی که شما نمی خواهید آن را ببینید

معانی:درویش کردن چشم ها

مثال :henry averted his eyes as she undre ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

413 به معنای شکست یا عدم موفقیت هم هست(unsuccessful)

مثال: after several arid years, the company has started to become successful.
پس از چندین ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

414 dry(adj) = arid(adj)
به معناهای: خشک،بیابانی،بی آب و علف،بایر
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

415 ample(adj) = sufficient(adj)
به معناهای: کافی،بسنده،مکفی
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

416 amply (adv) = به وفور ،به اندازه کافی،به خوبی،مفصلاً،کاملاً،به طور کامل،به کرات
example :
1-she was amply paid for the work she completed.
ا ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

417 appropriate(adj) = suitable(adj)
به معناهای: مناسب،مقتضی،درخور،شایسته
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

418 suit(noun)=کت و شلوار،خال(بازی ورق)،دادخواست،درخواست،دادخواهی،شکایت قضایی،ست لباس یا یک دست لباس(لباس برای فعالیتی خاص مثلا غواصی)،مدیران کت و شلواری ... ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

419 suitably(adv) = به طور مناسب،به طور شایسته،به طور مطلوب،به طور مساعد،به طور سزاوار

he was suitably dressed for the ceremony.
او به طور شای ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

420 مکان مناسب،مکان شایسته ،به انجام دادن کار مناسب در زمان مناسب نیز اشاره دارد.

a sutable place to rear young children = مکانی مناسب برای تربیت ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

421 مناسب برای استفاده،درخور استفاده،متناسب بودن جهت استفاده

this crayons are not suitable to use in very hot weather.
این مداد رنگی ها برای ا ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

422 expectedly(adv) = predictably(adv)
به معناهای: طبق انتظار،طبق پیشبینی،طبق پیشگویی

مثال ها :
1- This is exactly the idea I presented bef ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

423 prediction(noun) = پیش بینی،پیش گویی


examples:
1- No one believed her prediction that the world would end on November 12.
هیچ کس ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

424 predict = پیش بینی کردن،پیشگویی کردن

examples:
1- Laura thought she could predict what I would do, but she was wrong.
لورا فکر می کرد ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

425 predictable(adj) =قابل پیش بینی،قابل حدس،قابل انتظار ،قابل پیشگویی

متضاد: unpredictable = غیر قابل پیش بینی

مثال:
Comets appear at ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

426 insulting(adj) = offensive(adj)
به معناهای : نامطبوع،زننده،ناخوشایند،تنفرآمیز،توهین آمیز ،انزجاز برانگیز
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

427 Definiton = به روشی که موجب کینه ، ناراحتی یا انزجار شود./به حالتی کاملا تهاجمی

offensively(adv) =با تعرض،معترضانه، به طور زننده،به طور پرخاشگ ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

428 اگر در یک رویدادی مثلا مثل رویداد ورزشی به کار برود به این معنی است که آن رویداد هیجان انگیز ، سرگرم کننده و لذت بخش می شود.

مثال :
Each t ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

429 به معنی متانت طبع و همچنین به معنای تجربه نیز هست.

مثال ها :
1- Sorry if I had to disqualify your entry for lack of taste or offensivenes ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

430 Definition = ویژگی که مسبب اهانت یا توهین می شود.

offensiveness(noun) = بی حرمتی،حتاکی،پرخاشگری،نفرت انگیزی،اهانت آمیزی،نفرت انگیزی،بدی،حرمت ش ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

431 ignorant(adj) = oblivious(adj) = unaware(adj) = blind(adj)
به معناهای:بی خبر،بی اطلاع،غافل،بی اعتنا،بی توجه
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

432 definition = به روشی که نشان دهد شما از چیزی مطلع نیستید ، به ویژه آنچه در اطراف شما اتفاق می افتد.

obliviously(adv)= با بی اعتنایی،از روی بی ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

433 با سرگردانی خارج شدن ،با گیجی و منگی از جایی خارج شدن ،آواره کوچه و خیابان شدن،سر به بیابون گذاشتن

مترادف کلمه stray هست.

مثال:
He ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

434 کاغذهای بدون روکش یا بدون پوشش:کاغذهای روکش دار دارای روکش هستند ، بنابراین "مهر و موم" می شوند. این مقدار جوهر جذب شده در کاغذ را محدود می کند و اجا ... ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

435 obliviousness(noun)= فراموشی،چشم پوشی،نسیان،بی خبری،بی توجهی،بی اعتنایی ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

436 remote(adj) = inaccessible(adj)
به معناهای : دوردست،دست نیافتنی،غیر قابل دسترس
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

437 inaccessibly(adv) = به طور غیر قابل دسترس،نزدیک نشدنی،به طور دست نیافتنی،به صورت حصول ناپذیر ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

438 hero(noun) = idol(noun)
به معناهای : معشوق،محبوب،قهرمان
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

439 idolatrous(adj) = بت پرستانه،بت پرست،کفر آمیز ،پرستش گرانه،شیفته،دلباخته ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

440 لینگا یا لینگام نمادی بسیار پیچیده از آیین هندو است. با شیوا(یک دوره هفت روز عزای رسمی برای مردگان ، بلافاصله پس از تشییع جنازه.) ، خدای برتر در خدای ... ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

441 idolatry(noun) = بت پرستی،شیفتگی،زیاده ستایی،دلباختگی

example:
According to Quran, Muslims' holy book, idolatry is a sin.
از نظر قرآن ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

442 aspect(noun) = facet(noun)
به معناهای : جنبه،وجه،لحاظ،سو
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

443 faceted(adj) = چند جانبه،چند وجهی،پخ دار ،چند بُعدی،تراش خورده(از چند طرف)،جلاخورده یا صیقل داده شده( از چند طرف)،چند ظلعی

Faceted Model = مدل ...
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

444 دیدگاه چند جانبه،دیدگاه چند وجهی ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

445 confront(verb) = face(verb)
به معناهای: رو به رو شدن، مواجه شدن
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

446 comprehensive(adj) = extensive(adj)
به معناهای: گسترده،وسیع،بزرگ،جامع،فراگیر
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

447 extension (noun) =تمدید،توسعه،خط داخلی،افزونه،دوره شبانه(غیر تمام وقت)،راستا،امتداد،دنباله،تعمیم،ترویج،کشیدگی،گسترش ،بسط،انبساط،ضمیمه یا پیوست،بازشو ... ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

448 پایگاه ١٤٠٠/٠٢/١٧
|

449 extend(verb) = گسترش دادن،افزایش دادن،بزرگتر کردن،امتداد دادن،بسط دادن،توسعه دادن،تعمیم یافتن یا دادن،کش دادن،تمدید کردن یا شدن،پهن کردن(گستراندن)،مب ... ١٤٠٠/٠٢/١٦
|

450 extensively(adv) = به طور جامع،به طور گسترده،به طور وسیع،در بسیاری از جاها،از همه جهات،در همه جا،با وسعت زیاد،به صورت پهناور،به طور مکرر ،زیاد،بسیار< ... ١٤٠٠/٠٢/١٦
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

401 entire
• I don't know if we have an entire set of wrenches.
• من نمی دانم که آیا ما یک مجموعه کامل آچار را داریم.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

402 enormity
• I was speechless, still trying to assimilate the enormity of what he'd told me.
• من لال شده بودم و هنوز سعی می کردم بزرگی آنچه را که او به من گفته بود هضم کنم.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

403 enormity
• People are still coming to terms with the enormity of the disaster.
• مردم هنوز هم با عمق فاجعه کنار می آیند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

404 enormity
• It makes no sense to belittle the enormity of the disaster which has occurred.
• کوچک شمردن بزرگی فاجعه ای که رخ داده منطقی نیست.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

405 enormity
• Nobody fully understands the enormity and complexity of the task of reviving the country's economy.
• هیچ کس به طور کامل عظمت و پیچیدگی وظیفه احیای اقتصاد کشور را درک نمی کند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

406 enormity
• I was numbed by the enormity of the responsibility.
• من از شدت این مسئولیت بی حس شده بودم.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

407 enormity
• It's difficult to grasp the sheer enormity of the tragedy.
• درک بزرگی فاجعه این تراژدی دشوار است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

408 enormity
• The enormity of the acts committed by the Nazis during World War II still shocks and sickens us.
• جنایت اعمالی که نازی ها در طول جنگ جهانی دوم مرتکب شده اند ، هنوز ما را شوکه و ناخوش احوال می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

409 enormously
• Having the right equipment at hand will be enormously helpful.
• داشتن تجهیزات مناسب در دسترس بسیار مفید خواهد بود.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

410 enormously
• Her work has contributed enormously to our understanding of this difficult subject.
• کار او کمک زیادی به درک ما از این موضوع دشوار کرده است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

411 enormously
• I liked him enormously and was sorry when he left.
• من او را بسیار دوست داشتم و هنگام رفتن متاسف شدم.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

412 enormously
• Standards in health care have improved enormously compared to 40 years ago.
• استانداردهای مراقبت های بهداشتی در مقایسه با 40 سال پیش بسیار بهبود یافته است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

413 enormously
• His English improved enormously because of his association with British people.
• انگلیسی او به دلیل ارتباط با مردم انگلیس بسیار پیشرفت کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

414 enormously
• He was enormously sympathetic when my father died.
• او وقتی پدرم درگذشت بسیار دلسوز بود.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

415 endorsement
• As he expected, his endorsement got wide press coverage.
• همانطور که انتظار داشت ، تأیید وی بازتاب گسترده ای در مطبوعات داشت.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

416 endorsement
• But despite their endorsement in the municipal elections last October, it is not the moderates who hold the balance of power.
• اما علیرغم حمایت آنها در انتخابات شهرداری در اکتبر گذشته ، این اعتدال گرایان نیستند که توازن قوا را حفظ می کنند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

417 endorsement
• His presidential campaign won endorsement from several celebrities.
• کمپین انتخاباتی وی برای ریاست جمهوری مورد حمایت چندین چهره مشهور قرار گرفت.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

418 conspicuous
• She's always conspicuous because of her bright clothes and queer hair style.
• او همیشه بخاطر لباسهای روشن و مدل موهای عجیب و غریب خودنمایی می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

419 conspicuous
• The advertisements were all posted in a conspicuous place.
• همه این تبلیغات در یک مکان قابل رویت قرار گرفتند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

420 conspicuous
• There was a conspicuous landmark ahead.
• یک اثر تاریخی برجسته در جلو دیده می شد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

421 conspicuous
• I felt very conspicuous in my red coat.
• من در کت قرمز خودم کاملاً انگشت نما شدم.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

422 conspicuous
• It was an age of conspicuous consumption — those who had money liked to display it.
• این یک عصر(دوره) مصرف گرایی تجملی بود - کسانی که پول داشتند دوست داشتند آن را به نمایش بگذارند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

423 conspicuous
• Its colouring makes it highly conspicuous.
• رنگ آمیزی آن بسیار چشمگیر است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

424 conspicuous
• The foreigners were conspicuous in this small Chinese village.
• خارجی ها در این دهکده کوچک چینی انگشت نما بودند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

425 conspicuous
• The difference between this child's talent and that of the other students was conspicuous.
• تفاوت بین استعداد این کودک و سایر دانش آموزان کاملاً مشهود بود.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

426 conspicuous
• Her distrust of him was conspicuous.
• بی اعتمادی او به او عیان بود.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

427 conspicuous
• There was a conspicuous lack of emotion shown at the man's funeral.
• در مراسم خاکسپاری این مرد فقدان احساسات آشکار دیده شد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

428 breadth
• She cut a breadth of the silk.
• او پهنای پارچه ابریشم را برید.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

429 breadth
• Who can measure the breadth of a mother's love?
• چه کسی می تواند وسعت عشق یک مادر را اندازه گیری کند(بسنجد)؟
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

430 breadth
• We were impressed with the breadth of his knowledge on the subject.
• ما از وسعت دانش او در این زمینه تحت تأثیر قرار گرفتیم.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

431 broad
• The road stretched out across the broad valley.
• جاده در آن دره وسیع امتداد داشت.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

432 broadly
• We define education very broadly and students can study any aspect of its consequences for society.
• ما آموزش را بسیار به طور گسترده تعریف می کنیم و دانش آموزان می توانند هر جنبه ای از پیامدهای آن را برای جامعه مطالعه کنند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

433 broadly
• His proposals met with a broadly favourable response.
• پیشنهادهای وی با استقبال گسترده مطلوبی روبرو شد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

434 broadly
• The term 'business' is here interpreted broadly to include all types of organization in the public and private sectors.
• اصطلاح "تجارت" در اینجا به طور گسترده ای تفسیر می شود که شامل انواع سازمانها در بخشهای دولتی و خصوصی است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

435 broadly
• The government has broadly endorsed a research paper proposing new educational targets for 14 - year - olds .
• دولت به طور فراگیر یک مقاله پژوهشی را پیشنهاد کرده است که اهداف جدید آموزشی را برای نوجوانان 14 ساله پیشنهاد می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

436 broadly
• The President broadly got what he wanted out of his meeting.
• رئیس جمهور به طور کلی آنچه را که می خواست از جلسه خود به دست آورد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

437 blindness
• Early diagnosis and treatment can usually prevent blindness.
• تشخیص و درمان به موقع معمولاً می تواند از نابینایی(کوری) جلوگیری کند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

438 blindness
• His blindness is the result of an accident.
• نابینایی او ناشی از یک تصادف است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

439 blindness
• Her blindness of both eyes resulted from a traffic accident.
• نابینایی هر دو چشم او ناشی از یک حادثه رانندگی است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

440 blindly
• She groped blindly for the door handle.
• کورکورانه(کورمال کورمال) دستگیره در را گرفت.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

441 blindly
• Don't just blindly accept what you are told.
• فقط آنچه را به شما گفته می شود کورکورانه قبول نکنید.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

442 blindly
• Never copy foreign things blindly or mechanically.
• هرگز موارد خارجی را کورکورانه و بدون فکر کپی نکنید.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

443 beneficial
• Sunshine and water are beneficial to living things.
• آفتاب و آب برای موجودات زنده مفید است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

444 beneficially
• This means, the children have to feel, that they acted badly, and they have to feel, that they can also act beneficially, if they make the effort.
• این بدان معنی است که کودکان باید احساس کنند که بد عمل می کنند و احساس کنند که اگر تلاش کنند می توانند به طور سودمند هم عمل کنند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

445 beneficially
• Thus attempts beneficially the exploration of innovation talents training pattern in our country.
• بنابراین سعی می شود به طور سودمند الگوی آموزش استعدادهای نوآوری را در کشور ما کشف کند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

446 beneficially
• Mutually beneficially cooperation has entered into a new period of all-round development.
• همکاری سودمند متقابل وارد دوره جدیدی از توسعه همه جانبه شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

447 beneficially
• These new agents may be most beneficially combined with chemotherapeutic agents to which melanoma has been refractory in the past.
• این عوامل جدید ممکن است بیشترین ثمربخشی را در ترکیب با عوامل شیمی درمانی داشته باشند که ملانوم در گذشته مقاوم به آنها بوده است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

448 beneficiary
• He was a major beneficiary of the video boom and used his profits to diversify and expand abroad.
• او یکی از ذینفع اصلی رونق ویدئو بود و از سود خود برای متنوع سازی و گسترش در خارج از کشور استفاده کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

449 beneficiary
• If the trust is due at once, the beneficiary can claim with priority over other creditors.
• اگر اعتماد به یک باره حاصل شود،مکفول له می تواند با اولویت نسبت به سایر طلبکاران مطالبه کند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

450 beneficiary
• The main beneficiary of it was the agricultural worker and the principal loser the landowner.
• ذینفع اصلی آن کارگر کشاورزی و بازنده اصلی صاحب زمین بود.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|