برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 substantive(adj) = اساسی،بنیادی،اصولی،مهم،ثابت،دائم،حقیقی،جوهری،ذاتی،مستقل،رسمی،وافر،کلان،فراوان،مفصل

Definition = مهم، جدی، یا مربوط به حقایق ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

2 substantially(adv) = به شکل قابل توجهی،به طور اساسی،اساساً،به طور چشمگیری،به طور قابل ملاحضه ای،به طور فاحش

example :
The new rules will s ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

3 substantial(adj) =مهم،قابل‌توجه، اساسی،دندان‌گیر، قابل ملاحظه، فاحش، ذاتی،جسمی،کلان،محکم،چشمگیر،کلی

definition =از نظر اندازه ، ارزش یا اهمیت ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

4 refuse(verb) = reject(verb)
به معناهای: رد کردن،نپذیرفتن،قبول نکردن
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

5 reject(verb) = رد کردن، نپذیرفتن،امتناع کردن، بی‌توجهی کردن، طرد کردن، بی‌وفایی کردن، پس زدن (عضو پیوندی)


examples:
1-The prime minis ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

6 rejection(noun) = عدم پذیرش،رد،طرد

definition= عمل امتناع از پذیرش ، استفاده یا اعتقاد شخصی یا چیزی/نامه ای و چیزهای دیگری که به شما می گوید ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

7 repetitious(adj) = redundant(adj)
به معناهای: زاید،تکراری،مازاد،زیادی،اضافی
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

8 redundant(adj) = زائد،اضافه، تکراری،غیرضروری،زیادی،تعدیل شده،بیکار شده

redundant employees = کارمندان تعدیل شده،کارمندان بیکار شده،کارمندان ا ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

9 redundantly(adv) = به وفور،به طور فراوان،به طور تکراری،بیش از حد، بیش از اندازه،به عنوان یک سیستم پشتیبان تکراری،به طور مکرر ،به صورت مازاد

ex ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

10 idiom (اصطلاح)= به معناهای خاموش شدن(یک شمع) یا این اصطلاح به معنای "خاموش کردن یک شمع با فشار دادن فتیله" اشاره دارد،پایان یافتن یا خاتمه دادن به یک ... ١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

11 redundancy(noun) =فزونی،اضافی،تعدیل،اخراجی،زایدی،زیاده روی،مازادسازی،افزونگی،زیاده گویی یا اضافه گویی(تکرار مکررات)

definition = وضعیتی که در ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

12 اخطار یا هشدار برای آخرین روز کاری یا اخراج از کار که معمولاً با یک برگه صورتی("pink slip") به شما ابلاغ می گردد. ١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

13 cope = از عهده کار سختی بر آمدن، کنار آمدن

مثال : The aircraft has seven computer systems running in parallel, so as to provide enough redund ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

14 بازپرداخت یا بازخرید داوطلبانه سنوات خدمت: زمانی است که کارفرما در ازای دریافت انگیزه مالی از یکی از کارمندان بخواهد با خاتمه قرارداد خود موافقت کند ... ١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

15 boost(verb) = Promote(verb)
به معناهای : ارتقاء دادن،ترفیع دادن،ترویج دادن،تقویت کردن،افزایش دادن
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

16 promote(verb) = بهبود بخشیدن،ترقی دادن، ترویج دادن، افزایش دادن،تبلیغ کردن،ترفیع دادن،صعود کردن(تیم ورزشی)،تقویت کردن

to promote something as ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

17 promotion(noun) = ترفیع،ارتقاء،ترویج،تشویق،پیشرفت،صعود(از لیگ دسته پایین با بالا)،تبلیغ ،افزایش(مثل افزایش فروش)

definition = فعالیت هایی برای ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

18 promoter(noun) = بانی،برگزارکننده،بنیان گذار،موسس،مروج ،در شیمی(تشدید کننده عمل کاتالیزور)،تبلیغات چی،راه انداز،تشویق کننده،پیشبرنده
a boxing/roc ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

19 dangerous(adj) = Perilous(adj)
به معناهای: خطرناک، پر مخاطره،مخاطره آمیز
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

20 peril(noun) =خطر،مخاطره

Definition = خطر بزرگ، یا چیزی که بسیار خطرناک است/دلیل آسیب دیدگی ، دلیل آسیب دیدن چیزی و غیره

do something at ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

21 انجام کاری که ممکن است برای شما بسیار خطرناک باشد(به جون خریدن)(با به خطر انداختن جون)

مثال:
We underestimate the destructiveness of war a ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

22 perilously(adv) = به طور خطرناک،به طور مخاطره آمیز،به طور ریسک پذیر

definition = به طور خطرناکی ، یا به طوری که می تواند مشکلاتی ایجاد کند.
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

23 از کوره در رفتن

مثال:
to get angry I lost my temper (with him) and yelled at him.
برای عصبانی شدن من از کوره در فتم و سر او فریاد کشیدم.
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

24 baffling(adj) = mysterious(adj)
به معناهای: اسرارآمیز،مرموز،سری
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

25 mysterious(adj) = اسرارآمیز،سری،مرموز

definition=عجییب، شناخته نشده یا درک نشده

examples:
1-He had a mysterious effect on everyone ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

26 مرموزیت،اسرارآمیزی،پوشیدگی،نهانی،رازآلودگی ١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

27 mystery(noun) = راز،رمز، معما،سِر،اسرار، رازآلود، معمایی،اسرارآمیز

Definition = چیزی عجیب یا ناشناخته که هنوز توضیح یا درک نشده است/یک کتاب ، ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

28 اصطلاح(idiom) است به معنای: چیزی که من نمی فهمم یا چیزی که من درک نمی کنم یا چیزی که برای من معما است.

مثال:
It's a mystery to me why she ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

29 mysteriously(adv) =مرموزانه،به طرز مرموزی،به طور اسرار آمیز،به طور سحرآمیزی،به طرز عجیب و غریبی
Definition: به طوری عجیب ، شناخته نشده ، یا قابل ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

30 1-در هنگام راه رفتن یا دویدن ، تلو تلو بخورید یا سقوط کنید.

2- به راه ناجور ، ناپایدار ، یا مطمئن نروید.

3-در گفتار یا کردار اشتباه کن ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

31 برای یافتن یا فهمیدن در مورد (چیزی) به طور غیر منتظره(یعنی به طور اتفاقی با چیزی مواجه شدن)

مثال:
I stumbled across/on/upon this book by c ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

32 یعنی به طور اتفاقی برخورد کردن

مثال:
The lights mysteriously failed, and we stumbled around in complete darkness.
چراغ ها به طرز اسرار ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

33 اگر به صورت فعل باشه به معناهای :با علامت ابلاغ کردن، با اشاره رساندن، خبر دادن، علامت دادن

اگر به صورت صفت باشه به معناهای : سیگنال، علامت، ...
١٤٠٠/٠٢/٢٢
|

34 حسرت ١٤٠٠/٠٢/٢٢
|

35 insignificant(adj)=ناچیز ،کم اهمیت،جزئی،ناقابل،بی معنی،بی ارزش،(حقیر،بی مقدار،فرومایه،بدنهاد،پست{به لحاظ شخصیت و شغل و مقام})،(چندرغاز،کم{به لحاظ مقد ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

36 meaningless(adj) = insignificant(adj)
به معناهای: بی معنی،بی مفهوم،کم اهمیت،بی حاصل
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

37 insignificance(noun) = بی‌اهمیتی،ناچیزی،ناقابلی،بی معنایی،چرندی،یاوگی

Definition = واقعیت کوچک یا قابل توجه نبودن ، و بنابراین مهم تلقی نمی ش ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

38 traumas (plural noun)= زخم، آسیب روحی، ضربه روحی، روان آسیب دیده، زخم روان

مثال : The traumas of my own upbringing pale/fade into insignifica ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

39 insignificantly(adv) = به شکل ناچیز،به شکل بی اهمیت،به شکلی بی ارزش،به شکلی خنثی،به طوری بی اثر،به شکلی بی معنی،به شکلی بی نتیجه،به طور جزئی،به میزان ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

40 monstrous (adj) = غول پیکر(در اندازه ومقیاس)،دیو سرشت(از لحاظ خلق وخو)،هیولا مانند ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

41 بازاری که در آن قیمت ها در حال سقوط است و فروش را تشویق می کند.(بازار کساد،بازار بی رونق،بازار برشکسته) ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

42 یک اصطلاح دربرگیرنده، شامل کشاورزان کوچک و متوسط ، افراد بدون زمین ، زنان کشاورز ، بومی ، مهاجران و کارگران کشاورزی از سراسر جهان است.

در زبان ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

43 unhealthy(adj) = harmful(adj)
به معناهای: مضر،زیان بخش،زیان بار،پرگزند،مضرت بخش
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

44 harm(noun) = ضرر،آسیب،زیان،صدمه،لطمه،گزند،مضرت،خدشه دار ،خسارت

definition = صدمات و آسیب های فیزیکی و جسمانی و سایر آسیب ها/خسارت وارده به چیز ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

45 ضرر آن بیشتر از منفعت آن است و در واقع وضعیت را بدتر می کند

Definition:گفته می شود که عملی مفید نیست و می تواند وضعیت را بدتر کند:

مث ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

46 ترکاندن،منفجر کردن،پنچر شدن،خورد و خاک شیر کردن

مثال: The tornado blew out the windows of a nearby school, but none of the children were harm ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

47 harmfully(adv) = به طور مضر،به طور زیان بخش،به طور آسیب رساننده،به طور زیانبار،به طور مخرب،به طور پرگزند،به طور زیان آور ،به طور خطرناک،به طور مخاطره ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

48 shelter(verb) = harbor(verb)
به معناهای: پناه دادن، جا دادن
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

49 harbor(noun) = بندرگاه،لنگرگاه،پناهگاه

Definition = /یک منطقه حفاظت شده از آب در کنار زمین که کشتی ها و قایق ها می توانند با خیال راحت در آن ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

50 manage(verb) = handle(verb)
به معناهای: مدیریت کردن،کنترل کردن،اداره کردن
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 insignificantly
• The 7% growth rate is insignificantly below the 8% rate recorded in the fourth quarter of 20
• نرخ رشد 7 درصدی به میزان ناچیزی کمتر از نرخ 8 درصدی ثبت شده در سه ماهه چهارم سال بیستم است.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

2 insignificantly
• Our budget will only be insignificantly affected by these new cuts.
• بودجه ما فقط به طور جزئی تحت تأثیر این کاهش های درآمد(حقوق) جدید قرار خواهد گرفت.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

3 insignificantly
• Its returns are insignificantly small compared with the investments.
• بازده آن در مقایسه با سرمایه گذاری ها به میزان ناچیزی است.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

4 insignificantly
• The result shows that energy return scores are insignificantly affected by the sole thickness and hardness for both EVA foams with or without rubber components.
• نتیجه نشان می دهد که دامنه بازگشت انرژی به طور جزئی توسط ضخامت و سختی کف برای هر دو فوم EVA با یا بدون اجزای لاستیکی تأثیر می گذارد.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

5 halting
• He spoke quietly, in halting English.
• او آرام و با مکث انگلیسی صحبت می کرد.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

6 halting
• Shyness made the boy speak in a halting manner.
• کمرویی پسر باعث شد که به شکلی با لکنت صحبت کند.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

7 halting
• The police were halting traffic on the parade route.
• پلیس در حال توقف ترافیک در مسیر رژه بود.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

8 halting
• Unsure of her English, she spoke in a halting manner.
• او که از انگلیسی صحبت کردن خود مطمئن نبود ، به شکلی با لکنت صحبت کرد.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

9 halting
• She stammered out a halting apology.
• او یک معذرت خواهی دست و پا شکسته را با تته پته کردن به زبان آورد.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

10 halting
• The old man came toward us with a halting gait.
• پیرمرد با یک گام برداشتن لنگان به سمت ما آمد.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

11 haltingly
• She spoke haltingly of her deep upset and hurt.
• او با تامل از ناراحتی و صدمه عمیق خود صحبت کرد.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

12 gainful
• Some of us actually have gainful employment.
• برخی از ما در واقع دارای شغل پرمنفعت هستیم.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

13 gainful
• How does he survive without gainful employment?
• چگونه او بدون شغل سودآور زنده می ماند؟
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

14 gainful
• Are you in gainful employment?
• آیا در شغل سودمندی کار می کنید؟
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

15 duration
• Many foreigners were interned for the duration of the war.
• بسیاری از بیگانه ها برای مدت زمان جنگ در داخل کشور پناهنده بودند.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

16 duration
• They were incarcerated for the duration of the war.
• آنها در طول زمان جنگ زندانی بودند.
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

17 spaciousness
• White walls can give a feeling of spaciousness.
• دیوارهای سفید می توانند احساس فضای باز را ایجاد کنند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

18 spaciousness
• The room's lighting conveys an impression of spaciousness.
• نور اتاق تصوری از فضای دلباز را القا می کند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

19 spaciousness
• Light colours create a feeling of spaciousness.
• رنگ های روشن احساس وسعت(جا دار بودن) را ایجاد می کنند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

20 spaciously
• The accommodation is spaciously laid out.
• محل اقامت به طور جادار چیدمان شده است.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

21 selection
• There's always a wide selection of delicious meals to choose from.
• همیشه غذاهای خوشمزه و متنوعی برای انتخاب وجود دارد.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

22 selection
• He wasn't really happy with his selection of dessert.
• او واقعاً از انتخاب دسر خود راضی نبود.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

23 selection
• This store has a large selection of vegetables.
• این فروشگاه مجموعه زیادی از سبزیجات دارد.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

24 selection
• She is this year's selection for the award.
• او امسال منتخب برای این جایزه است.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

25 selection
• His selection of a tie for work was always done with impatience.
• انتخاب کراوات او برایِ کار همیشه با بی حوصلگی انجام می شد.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

26 selectively
• The printer is being selectively marketed in a handful of countries.
• چاپگر در تعداد معدودی از کشورها به صورت گزینشی به بازار عرضه می شود.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

27 indiscriminately
• Scientists warned hunters not to kill other sharks indiscriminately, saying the creatures were crucial to the marine environment.
• دانشمندان به شکارچیان هشدار دادند که کوسه های دیگر را خودسرانه نکشند و گفتند این موجودات برای محیط دریایی بسیار مهم هستند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

28 indiscriminately
• Standard cancer drugs indiscriminately kill dividing cells, causing nausea, hair loss, even death.
• داروهای استاندارد سرطان سلولهای در حال تقسیم را یکسره از بین می برند ، باعث حالت تهوع ، ریزش مو ، حتی مرگ می شوند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

29 indiscriminately
• The police used their batons indiscriminately, bringing down anyone in their path.
• پلیس باتوم های خود را به طور خودسرانه استفاده کرد و هر کسی را که سر راهش قرار داشت پایین کشید.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

30 indiscriminately
• Troops indiscriminately massacred the defenceless population.
• سربازان به طور خودسرانه مردم بی دفاع را به قتل عام رساندند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

31 fundamentally
• His religious beliefs made him fundamentally opposed to fighting, even during wartime.
• اعتقادات مذهبی وی باعث شد وی اساساً مخالف جنگ حتی در طول زمان جنگ باشد.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

32 fundamentally
• Although there are some obvious similarities, the two approaches to teaching are fundamentally different.
• اگرچه چند شباهت مشهود وجود دارد ، اما دو رویکرد آموزش اساساً متفاوت است.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

33 functional
• Is the central heating functional yet?
• آیا سیستم گرمایش مرکزی هنوز کارایی دارد؟
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

34 functional
• I like objects to be both functional and aesthetically pleasing.
• من دوست دارم اشیا هم کاربردی باشند و هم از نظر زیبایی خوشایند باشند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

35 functional
• The mirror is functional yet decorative.
• این آینه کاربردی و در عین حال تزئینی است.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

36 functional
• The human appendix is not a functional organ.
• آپاندیس انسان یک اندام کنشی نیست.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

37 functional
• a person who is no longer functional
• شخصی که دیگر وظیفه ای ندارد
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

38 freshness
• His voice had a freshness that would make many tenors under the age of 40 go green with envy.
• صدای او تازگی داشت که باعث می شد بسیاری از خواننده های اپرای زیر 40 سال از حسادت غبطه بخورند(خشمگین شوند).
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

39 freshness
• This wine has a freshness and vitality that appeals to many drinkers.
• این شراب از طراوت و نشاط برخوردار است که مورد توجه بسیاری از مصرف کنندگان نوشیدنی قرار می گیرد.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

40 freshness
• The music has a wonderful freshness and vitality.
• موسیقی از شادابی و نشاط فوق العاده ای برخوردار است.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

41 freshness
• We guarantee the freshness of all our produce.
• ما تازگی تمام محصولات خود را تضمین می کنیم.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

42 freshen
• A thorough brushing helps to freshen up your mouth.
• مسواک زدن کامل به حس شادابی(طراوت بخشی) دهان کمک می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

43 freshen
• I'll just freshen up before dinner.
• من فقط قبل از شام دست و صورتم را می شورم.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

44 fresh
• That really is a fresh idea!
• این واقعاً ایده نویی(جدیدی) است!
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

45 fertility
• She is taking drugs to increase her fertility.
• او برای افزایش قدرت باروری خود دارو مصرف می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

46 fertility
• The fertility of women who smoke is half that of non-smoking women.
• قدرت باروری زنان سیگاری نصفِ زنان غیرسیگاری است.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

47 fertility
• The fertility of the soil has been greatly improved by the use of pesticides.
• حاصلخیزی خاک با استفاده از سموم دفع آفات بسیار بهبود یافته است.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

48 fertilize
• Producers use artificial insemination to fertilize the eggs. The turkeys grow quickly.
• تولید کنندگان از لقاح مصنوعی برای لقاح(بارورسازی) تخمک ها استفاده می کنند. بوقلمونها به سرعت رشد می کنند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

49 fertilize
• To father a daughter, the man must fertilize his mate with an X carrier.
• برای پدر شدن یک دختر ، مرد باید همسر خود را با یک حامل X بارور کند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

50 fertilize
• When I do fertilize the plants you mention, I use a high-phosphorus fertilizer.
• وقتی گیاهانی را که ذکر کردید کود دهی می کنم ، از کودی با فسفر بالا استفاده می کنم.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|