برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 partisan(adj) = طرفدار سرسخت،متعصب،پارتیزانی،حامی،متعصب،متعصبانه،هوادار متعصب،حزبی،جانب دار

Definition = از شخص ، اصل یا حزب سیاسی قوی حمایت م ...
١٤٠٠/٠٥/٠٧
|

2 3 تا از واژه های جایگزین پرکاربرد برای annoy و hurt به معنای اذیت کردن

Molest(verb) = یعنی آزار و اذیت جنسی که مترادف با فعل abuse می باشد ...
١٤٠٠/٠٥/٠٧
|

3 motion(noun) = حرکت،تکان،جنبش،جٌم/مدفوع،ادرار(به شکل مودبانه)،بیرونروی/پیشنهاد،درخواست،طرح،دادخواست/اشاره(حرکت قسمتی از بدن)/

Definition = عمل ...
١٤٠٠/٠٥/٠٧
|

4 gathering(noun) = دورهمی،گردهمایی،جلسه،اجماع،تجمع،انجمن،ملاقات،مجالس،اجتماع/جمع آوری،گردآوری/

Definition = یک مهمانی یا جلسه ای که بسیاری از ا ...
١٤٠٠/٠٥/٠٧
|

5 collect(verb) = gather(verb)
به معناهای : گردآوری کردن،جمع آوری کردن،گرد آوردن،جمع کردن،گرد هم آمدن،جمع شدن
١٤٠٠/٠٥/٠٧
|

6 gather(noun) = چین،تا،پِلیسه(در مورد لباس)

Definition = یک چین کوچک که به پارچه دوخته شده است:/

مثال:
a skirt with gathers at the b ...
١٤٠٠/٠٥/٠٧
|

7 gather(verb) = جمع آوری کردن،گردآوری کردن،جمع کردن،جمع و جور کردن/گرد هم آمدن،جمع شدن/چیدن(برای جمع آوری میوه ها)/باور کردن،درک کردن،فهمیدن،متوجه شدن ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

8 Decrease(verb) = Decline(verb)
به معناهای : کاهش یافتن،افت کردن،نزول یافتن،افول کردن،کاسته شدن،تقلیل یافتن

Decrease(noun) = Decline(noun) ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

9 Decline(Verb) = کاهش یافتن،تنزل یافتن،افول کردن،رو به زوال رفتن/ تقلیل یافتن،کوچک شدن،کم شدن،کاسته شدن/رد کردن،قبول نکردن،امتناع کردن،نپذیرفتن،خوددار ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

10 decline(noun) = تنزل،نزول،کاهش،افول،انحطاط،زوال،تحلیل،تضعیف،اٌفت

Definition = وقتی چیزی از نظر مقدار ، اهمیت ، کیفیت یا قدرت کمتر می شود/تغییر ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

11 simplify(verb) = streamline(verb)
به معناهای : ساده تر کردن،کارآمد تر کردن،بهینه کردن،تسهیل کردن،آسان کردن


١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

12 streamlined(adj) = آئرودینامیک(در خصوص بدنه هواپیما و خودرو)،بادشکن،آبشکن،دوکی شکل،آب گریز(در مورد بدن حیوانات آبزی مانند کوسه و دلفین یا خوک دریایی) ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

13 به شکلی از بدن گفته می شود که مقاومت را هنگام حرکت کاهش می دهد. ... بدنهای صیقلی اغلب دوکی شکل دارند. برخی از حیوانات مانند کوسه ها و دلفین ها به گون ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

14 کاربرد صفت bored به معنای کسل
صفت bored به معنای کسل، به افرادی اطلاق می‌شود که خسته و کسل هستند چون علاقه خود را به چیزی از دست داده‌اند یا اینکه ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

15 streamline(verb) = بدنه(هواپیما،ماشین و موتور و .....) آیرودینامیک کردن یا به اصلاح هوا/آب لغز کردن( اصطلاحی است که در طراحی بدنه وسایل نقلیه‌ای از ق ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

16 portrayal(noun) = بازی کردن در نقش،عمل به تصویر کشیدن چیزی/بازنمودبازتاب،تجسم،تصویر،تصویرسازی/توصیف،وصف،شرح،نمایش/

Definition = روشی که کسی یا ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

17 depict(verb) = portray(verb)
به معناهای : به تصویر کشیدن،مجسم کردن،توصیف کردن،نشان دادن،ترسیم کردن
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

18 portray(verb) = در نقش کسی ظاهر شدن،نقش کسی را بازی کردن/به تصویر کشیدن،مجسم کردن،نشان دادن،توصیف کردن/چهر ه کشیدن،پرتره کشیدن/


Definition ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

19 passage(noun) = راه،راهرو،گذرگاه،معبر،محل گذر/پاساژ/متن/مجرا(بدن)/پروسه تصویب،(در مورد لایحه قانونی)/سفر دریایی،سفر کشتی،مسافرت،بلیت سفر،هزینه بلیط م ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

20 اصطلاح قدیمی یعنی: به جای پرداخت بلیط در طول سفر ، در کشتی کار کنید ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

21 passable (adj) = قابل گذر،قابل عبور،قابل تردد/نسبتاً خوب،قابل قبول،در حدقابل قبول،پاس کردنی،مقبول

Definition = امکان ادامه سفر/رضایت بخش اما ع ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

22 (Pass the buck( (idiom = اصطلاح هست یعنی مسئولیت یا قصور و کوتاهی را گردن دیگران انداختن،کاسه و کوزه ها را سرکسی شکستن،از زیر مسئولیت شانه خالی کردن، ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

23 Totally worth it = اصطلاح هست یعنی کاملاً ارزششو داشت

مثال :
I’ve been waiting for you for ages , but totally worth it. Now, I won’t let ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

24 approve(verb) = pass(verb)
به معناهای :تصویب کردن،تایید کردن،قبول کردن،موافقت کردن
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

25 pass(noun) = کارت،بلیط،جواز ورود،گذرنامه/مسیر،جاده،گذرگاه،باریکه/عبور،گذر/قبولی،موفقیت/پیشنهاد جنسی/تلاش،سعی/بعدی،سوال بعد/


examples:
...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

26 pass(verb) = با موفقیت گذارندن،پاس کردن/گذشتن،عبور کردن،سپری شدن/دادن،انتقال دادن/تصویب کردن،تصویب شدن/پاس دادن/سبقت گرفتن،جلو زدن،رد شدن/عبور دادن،ر ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

27 Part(noun) = بخشی یا قسمتی از چیزی/بخش،قسمت،جزو/عضو/قطعه،تکه،جزء/اندام،عضو/ناحیه،منطقه/حوالی،دور و بر،اطراف/نقش(مثل یک بازیگر و یا نقش فرد در یک فعال ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

28 اسم part در مفهوم "بخش" و "قسمت". این اسم به‌طور کلی به معنای بخش و یا قسمتی از یک چیز یا انسان است که در ترکیب با دیگر بخش‌ها یک کل را می‌سازد.
- ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

29 partial(adj) = جزئی،مختصر،نصفه و نیمه،ناقص،بخشی ،قسمتی،نسبی/طرفداری یا حامی یک جانبه/مایل،علاقه مند،راغب،مشتاق/

Definition = نه کاملاً/تحت تأث ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

30 Partly(adv) = تا حدی،بخشی از،تا اندازه ای،اندکی،نسبتاً


examples :
1-The house is partly owned by her father.
بخشی از خانه متعلق به ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

31 somewhat(adv) = partially(adv)
به معناهای : تا حدی،تقریباً،نسبتاً،تا حدودی،تا اندازه ای
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

32 partially(adv) = به طور نسبی،تا اندازه ای،نسبتاً،تا حدودی،تا حدی،تقریباً ،اندکی
معانی دیگر >>>> قسمتی،بخشی ،به صورت جزئی

Definition = نه کا ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

33 conquer(verb) = overcome(verb)
به معناهای : غلبه کردن،چیره شدن،شکست دادن،مغلوب کردن،فایق آمدن،پیروز شدن
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

34 overcome(verb) = غلبه کردن،چیره شدن،مستولی شدن،غالب آمدن،فایق آمدن،مسلط شدن،مغلوب کردن،شکست دادن،از پس کسی یا چیزی بر آمدن،برنده شدن،تحت تاثیر چیزی ق ... ١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

35 bizarre(adj) = outlandish (adj)
به معناهای : عجیب و غریب،غیر عادی،غیر معمول،نامتعارف
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

36 outlandishly (adv) = به طرز عجیب و غریب ،به طور غیر عادی،به طور نا متعارف ،به طور غیر معمول

Definition = به طوری عجیب و غیرمعمول و پذیرفتن یا ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

37 It’s your call = اصطلاح هست یعنی تصمیم با خودته

مثال:
I don’t really know what to have for dinner. It’s your call
من واقعا نمی دونم که ...
١٤٠٠/٠٥/٠٦
|

38 i've choosen to move on and accept that it is what it is
تصمیم گرفتم راهم را ادامه بدم و بپذیرم همینی که هست و کاریش نمیشه کرد

it is what ...
١٤٠٠/٠٥/٠٥
|

39 outlandish(adj) = عجیب و غریب،نا متعارف،غیر عادی

Definition = عجیب و غیرمعمول و دشوار است برای قبول یا دوست داشتن/غیر متعارف و غیر معمول/
< ...
١٤٠٠/٠٥/٠٥
|

40 omission(noun) = حذف،جاافتادگی،غفلت،فروگذاری،از قلم افتادگی

Definition = واقعیت نادیده گرفتن چیزی که باید در آن گنجانده شده باشد ، یا چیزی که ...
١٤٠٠/٠٥/٠٥
|

41 omitted(adj) = حذف شده،از قلم افتاده/لغو شده،ناتمام،نادیده گرفته شده/حواس پرت،شیفته،فراموشکار/فقدان،کمبود/

Definition = مستثنی یا کنار گذاشته ...
١٤٠٠/٠٥/٠٥
|

42 neglect(verb) = omit(verb)
به معناهای : حذف کردن، از قلم انداختن،نادیده گرفتن،کوتاهی کردن،غفلت کردن،فراموش کردن،کنار گذاشتن
١٤٠٠/٠٥/٠٥
|

43 omit(verb) = حذف کردن،از قلم انداختن،نادیده گرفتن،ذکر نکردن،جا انداختن،کوتاهی کردن،قصور کردن،غفلت کردن،به فراموشی سپردن،کنار گذاشتن

Definitio ...
١٤٠٠/٠٥/٠٥
|

44 obsolescence(noun) = کهنگی،منسوخی،از رواج افتادگی،از رده خارج،فرسودگی

Definition = ویژگی منسوخ شدن/روند یا واقعیت تبدیل شدن به دمودگی و مدتی ط ...
١٤٠٠/٠٥/٠٤
|

45 outdated(adj) = obsolete(adj)
به معناهای : از کار افتاده،منسوخ،قدیمی،بلااستفاده،از زده خارج
١٤٠٠/٠٥/٠٤
|

46 obsolete(adj) = ازکار افتاده،منسوخ،{مهجور به معنای پرت و دور از ذهن(بخصوص برای واژگان)}،از رده خارج ،قدیمی،بلااستفاده،بی کاربرد

Definition = ...
١٤٠٠/٠٥/٠٤
|

47 nonetheless(adv,conjunction) = nevertheless(adv,conjunction)
به معناهای : با این حال،با این همه،با این وجود
١٤٠٠/٠٥/٠٤
|

48 nevertheless (conjunction) = با این وجود،با این حال،با این همه

Definition = با وجود اینکه ؛ علی رغم واقعیتی که شما به آن اشاره کردید/

...
١٤٠٠/٠٥/٠٤
|

49 narrator(noun) = راوی،گوینده داستان،نقال،داستانسرا،داستانپرداز

Definition = شخصیتی که به شما می گوید در یک کتاب یا فیلم چه اتفاقی می افتد/شخصی ...
١٤٠٠/٠٥/٠٤
|

50 narration(noun) = روایت،گویندگی،توصیف،نقل،حکایت،روایت
معانی دیگر>>> شرح جزئیات

Definition = عمل قصه گفتن/شرح گفتاری از وقایع ارائه شده در ط ...
١٤٠٠/٠٥/٠٤
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 variably
• Females may be variably affected by virtue of random inactivation of the X chromosome.
• زنان ممکن است به طور متغیر به علت غیرفعال سازی تصادفی کروموزوم X تحت تأثیر قرار گیرند.
١٤٠٠/٠٤/٣٠
|

2 suspected
• He that once deceives is ever suspected.
• کسی که یک بار فریب خورده، همیشه غیر قابل اعتماد است.
١٤٠٠/٠٤/٢٠
|

3 fabrication
• It was an elaborate fabrication to cover up the murder.
• این یک جعل ماهرانه برای لاپوشونی قتل بود.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

4 fabrication
• Of course, it might all be complete fabrication.
• البته ، ممکن است همه اینها دروغ محض باشد.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

5 fabrication
• Her story was a complete fabrication from start to finish.
• داستان او از ابتدا تا انتها یک دروغ محض بود.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

6 fabrication
• His story was a complete fabrication.
• داستان او یک جعل کامل بود.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

7 fabricated
• They fabricated evidence and threatened witnesses.
• آنها شواهدی سر هم کردند و شاهدان را تهدید کردند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

8 fabricated
• All four claim that officers fabricated evidence against them.
• هر چهار نفر ادعا می کنند که این افسران مدارکی را علیه آنها جعل کرده اند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

9 cohesion
• exhibited strong cohesion in the family unit.
• همبستگی قوی در کانون خانواده به نمایش گذاشته شد.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

10 cohesion
• The essay lacked cohesion and needed work to make the ideas tie together.
• این مقاله فاقد انسجام بود و برای ایجاد ایده های هماهنگ نیاز به کار داشت.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

11 cohesion
• By 1990, it was clear that the cohesion of the armed forces was rapidly breaking down.
• تا سال 1990 مشخص شد که انسجام نیروهای مسلح به سرعت در حال از بین رفتن است.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

12 cohesive
• Historically, sport has been a cohesive force in international relations.
• از نظر تاریخی ، ورزش یک نیروی سازمان یافته در روابط بین الملل بوده است.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

13 cohesive
• He skillfully fuses these fragments into a cohesive whole.
• او به طور ماهرانه ای این اجزاء را در یک مجموعه منسجم ادغام(ترکیب) می کند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

14 cohesive
• The author skillfully fuses these fragments into a cohesive whole.
• نویسنده با مهارت این تکه ها را در یک کلیت منسجم ادغام می کند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

15 coherence
• The points you make are fine, but the whole essay lacks coherence.
• نکاتی که به آنها اشاره کرده‌ای درست هستند، اما کل مقاله انسجام ندارد.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

16 coherence
• The points you make are fine, but the whole essay lacks coherence.
• نکاتی که بیان می کنید خوب است ، اما کل مقاله فاقد منطق(معقولیت) است.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

17 coherence
• What kind of stability and coherence do we have?
• ما چه نوع ثبات و انسجامی داریم؟
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

18 coherence
• There was no coherence between the first and the second half of the film.
• همخوانی بین نیمه اول و دوم فیلم وجود نداشت.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

19 coherence
• They have struggled to create coherence within the group.
• آنها برای ایجاد همبستگی در گروه تلاش کرده اند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

20 coherence
• A common religion ensures the coherence of the tribe.
• یک مذهب مشترک همبستگی(وحدت) قبیله را تضمین می کند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

21 coherence
• The coherence of his speeches makes note-taking easy.
• شیوایی سخنرانی های وی یادداشت برداری را آسان می کند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

22 cohere
• The various elements of the novel fail to cohere.
• عناصر مختلف این رمان با هم همخوانی ندارند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

23 cohere
• In a convincing essay, the presented arguments cohere; that is, they flow logically and don't contradict each other.
• در یک مقاله قانع کننده ، استدلال های ارائه شده با هم مطابقت(همخوانی) دارند. یعنی آن ها جریان منطقی دارند و با هم تناقض ندارند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

24 cohere
• The hot metal plates are pressed together until they cohere.
• صفحات داغ فلزی را با هم فشرده کرده تا زمانی که بهم بچسبند.
١٤٠٠/٠٣/٢٢
|

25 coherently
• This system effectively combines several individual laser beams coherently into a single beam in phase.
• این سیستم به طور موثر چندین پرتوی لیزر منفرد را به طور منسجم در یک پرتو واحد در یک فاز متصل می کند.
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

26 coherently
• She spoke concisely, coherently and appropriately.
• او مختصر ، به صورت شیوا و به طور شایسته صحبت کرد.
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

27 coherently
• She could not think coherently.
• او نمی توانست به طور منطقی فکر کند.
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

28 coherently
• Link sentences within a paragraph coherently.
• جملات درون یک پاراگراف را به طور هماهنگ(یکپارچه) پیوند دهید.
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

29 preconceive
• Tourists forget their preconceived ideas as soon as they visit our country.
• گردشگران به محض بازدید از کشورمان ایده های پیش فرض خود را فراموش می کنند.
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

30 preconceive
• We started from scratch with no preconceived ideas.
• ما از ابتدا و بدون هیچ ایده پیش فرضی شروع کردیم.
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

31 preconception
• He proceeds to take apart every preconception anyone might have ever had about him.
• او دست به کار می شود(ادامه میدهد) تا هر تصور قبلی را که هر کس در مورد او داشته است ، از بین ببرد.
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

32 narrowness
• The narrowness of the government's victory reflected deep division within the Party.
• اختلاف اندک پیروزی دولت منعکس کننده اختلاف عمیق در درون حزب بود.
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

33 narrowness
• We were surprised by the narrowness of our victory.
• ما از اختلاف اندک پیروزی خود شگفت زده شدیم.
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

34 narrowness
• The narrowness of the streets caused many traffic problems.
• باریکی خیابان ها سبب مشکلات ترافیکی بسیاری شده است.
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

35 narrowness
• His attitudes show a certain narrowness of mind.
• نگرش های او یک محدودیت ذهنی خاص را نشان می دهد.
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

36 narrowly
• One car narrowly missed hitting the other one.
• یک ماشین به سختی از برخورد با ماشین دیگر بازماند.
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

37 narrowly
• A tragedy was narrowly averted when a lorry crashed into a crowded restaurant.
• با سقوط یک کامیون به یک رستوران شلوغ ، به سختی(به زحمت) از یک فاجعه جلوگیری شد.
١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

38 limber
• So she walked to limber her muscles.
• بنابراین او راه رفت تا عضلاتش را شل کند.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

39 limber
• I always do a few easy exercises to limber up before a match.
• من همیشه چند تمرین ساده انجام می دهم تا قبل از مسابقه آماده بشوم.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

40 limber
• The colonel ordered the soldiers to limber up.
• سرهنگ به سربازان دستور داد که نرمش و گرم کنند.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

41 limber
• The substitutes are beginning to limber up on the sidelines.
• بازیکنان تعویضی در کناره ها شروع به گرم کردن می کنند.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

42 limber
• You should limber up your wits before the test.
• قبل از آزمون باید ذهن خود را تمرین دهید.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

43 limber
• a young, limber body
• یک بدن برنا(جوان) و انعطاف پذیر
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

44 limber
• a limber rod
• یک میله دراز
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

45 feasibility
• Derek persuaded me of the feasibility of the idea.
• درک من را نسبت به تحقق پذیری ایده متقاعد کرد.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

46 feasibility
• The company undertook an extensive feasibility study before adopting the new system.
• این شرکت قبل از اتخاذ این متد جدید ، یک مطالعه امکان سنجی گسترده را انجام داد.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

47 feasibility
• The local authority is to carry out a feasibility study into expanding the old stadium.
• مقامات محلی قرار است یک مطالعه امکان سنجی برای توسعه ورزشگاه قدیمی انجام دهند.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

48 fallacious
• In these circumstances facile and fallacious deductions about the consequences of having abolished the death penalty were bound to be rife.
• در این شرایط استنباط های ساده و نادرست در مورد عواقب لغو مجازات اعدام بسیار شایع بود.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

49 fallacious
• Such an argument is misleading, if not wholly fallacious.
• چنین استدلالی ، اگر کاملا نادرست نباشد ، گمراه کننده است.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

50 fallacious
• His argument is based on fallacious reasoning.
• استدلال وی مبتنی بر دلایل نادرست است.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|