برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

351 Definition= به طوری که بزرگ باشد و فضای زیادی داشته باشد:

spaciously(adv) = به صورت جادار،به طور فراخ،به طور وسیع

examples:
1-The r ...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

352 discriminating(adj) = selective(adj)
به معناهای: انتخابی،گزینشی
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

353 selectivity(noun) = گزینش پذیری،انتخاب پذیری،گزینشگری،برگزیدگی،حسن انتخاب

ideal selectivity = انتخاب پذیری ایده آل
selectivity factor = ض ...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

354 selection(noun) = انتخاب،گزینش،مجموعه،برگزیده،گلچین،بهگزینی،پسوند گزینی(مثل:site selection=مکان گزینی،mate selection=همسرگزینی)،پسوند یابی(مثل:term s ... ١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

355 select(adj) = خاص،منتخب،برگزیده،گلچین،برجسته،نخبه،زبده،ممتاز،انحصاری،مرغوب،پسند،انتخابی

select grade = الوار مرغوب
command select system = ...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

356 پایین کشیدن،تخریب کردن،سبب خرابی شدن ١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

357 arbitrary(adj) = indiscriminate(adj)
به معناهای: خودسرانه،بدون برنامه،در هم برهم،بی هدف
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

358 Definition: به طوری که انتخاب دقیق یا برنامه ریزی را نشان ندهد ، معمولاً با نتایج زیانبار

indiscriminately(adv) =به طور خودسرانه، به طور بی رو ...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

359 به طور تبعیض آمیز،از روی تبعیض،از روی تشخیص،از روی تمایز
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

360 defy(verb) =به مبارزه طلبیدن،به چالش کشیدن،سرپیچی کردن،نافرمانی کردن

مترادف: resist

١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

361 essential(adj) = fundamental(adj)
به معناهای: اساسی،پایه ای،بنیادی،اصولی
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

362 fundamentally (adv) = اساساً،اصولاً

مثال:
two fundamentally different concepts of democracy
دو مفهوم اساساً متفاوت از دموکراسی

...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

363 role(noun)= function(noun)
به معناهای:نقش،عمل،عملکرد،کنش
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

364 function(verb) = کار کردن،عملکرد مناسبی داشتن،عمل کردن،کار مفید داشتن،به درستی کار کردن


examples:
1-I'm so tired today, I can barely f ...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

365 functional(adj) = کاربردی،عملی،کارکردی،تابعی،تابعک(در ریاضیات)،عملیاتی،وظیفه ای،وظیفه مند،عاملی، عملکردی(در پزشکی آنچه که کارکرد اندام را تحت تاثیر ق ... ١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

366 ایمنی عملکردی: بخشی از ایمنی کلی یک سیستم یا قطعه ای از تجهیزات است که به سیستم یا تجهیزات عمل می‌کند که به درستی در پاسخ به ورودی‌های آن، از جمله مد ... ١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

367 غذای فراسودمند: غذای فراسودمند یا غذای عملکردی غذایی است که با اضافه‌کردن ترکیبات خاص یا جدید، یک کارکرد بیشتر یافته‌است. در دهه‌های اخیر، بازار غذاه ... ١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

368 ترسیم یک دایره ١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

369 همه‌جور کتاب ١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

370 وصف‌ناپذیر ١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

371 functionally (adv) = از نظر عملکرد،به لحاظ عملکرد،از لحاظ وظیفه(درخصوص اندام ها)،به صورت تابعی(در ریاضیات)،به لحاظ هدفمندی،به لحاظ کاربردی ،به لحاظ ک ... ١٤٠٠/٠٢/١٩
|

372 خوشه بندی سلسله مراتبی که نوعی دسته بندی یا سلسله بندی است ، همچنین به عنوان تجزیه و تحلیل خوشه سلسله مراتبی شناخته می شود ، الگوریتمی است که موضوعات ... ١٤٠٠/٠٢/١٩
|

373 تک چشمی(یعنی کسی که یک چشم دیگش مشکل داره و دیدش فقط با یک چشم خوب هست)

مثال : The functionally monocular athlete should be evaluated by an op ...
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

374 توالت کمپوست یا توالت زیستی نوعی توالت سیستم تصفیه فاضلاب بدون آب خشک است که پسماندهای انسانی را با یک فرآیند بیولوژیکی به نام کمپوستینگ تصفیه می کند ... ١٤٠٠/٠٢/١٩
|

375 recently(adv) = freshly(adv)
به معناهای: به تازگی،اخیراً
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

376 freshness(noun) = تازگی،طراوت،خنکی،شادابی،خامی،نوچگی،جسارت

lacking freshness = بیات،مانده،کهنه

the product's freshness depends on an ef ...
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

377 از حسادت غبطه خوردن،از حسادت خشمگین شدن ١٤٠٠/٠٢/١٩
|

378 بیات،مانده،کهنه ١٤٠٠/٠٢/١٩
|

379 freshen(verb) = تازه کردن،طراوت بخشیدن،خنک شدن،سرد شدن،از نو ریختن(لیوان را دوباره پر کردن)،سر و صورت را صفا دادن،خانه را صفا دادن(تمیز کردن و جمع و ... ١٤٠٠/٠٢/١٩
|

380 freshen up(verb) = دست و صورت خود را شستن،حس تازگی و طراوت و شادابی بخشیدن


examples:
1-I'll just go and freshen up before supper.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

381 fresh(adj) = تازه،خنک،باطراوت،جدید،نو،شیرین(آب آشامیدنی)،سرحال،تازه نفس،شاداب،سرزنده

a fresh breeze = نسیمی خنک
to make a fresh start = ا ...
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

382 rich(adj) = fertile(adj)
به معناهای : بارور،حاصلخیز،پرثمر
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

383 fertilizer(noun) = کود(شیمایی،گیاهی،حیوانی و ...)

animal fertilizer = کود حیوانی
liquid fertilizer = کود مایع
organic fertilizer = کود ...
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

384 کود کامل:کودی که عناصر نیتروژن و فسفر و پتاسیم را با هم دارد. ١٤٠٠/٠٢/١٩
|

385 fertility(noun)= لقاح پذیری،باروری،حاصلخیزی،بارورسازی

examples:
1- Nowadays women can take drugs to increase their fertility.
امروزه زن ...
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

386 fertilize(verb) = بارور ساختن،بارو کردن،حاصلخیز کردن،کود دادن،گشن کردن(آمیزش یا بارو سازی)،پر بار کردن،لقاح کردن

to fertilize an egg = باور سا ...
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

387 فقط یکی لازم داره ١٤٠٠/٠٢/١٩
|

388 simulate(verb) = feign(verb)
به معناهای: تظاهر کردن،تمارض کردن،وانمود کردن
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

389 feigned(adj) = جعلی،دروغی،ساختگی،کذب،واهی،تمارض،وانمود شده،متظاهرانه


feigned sleep = خواب خرگوشی
feigned action = ادعای کذب
feign ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

390 نمایش ساختگی،شیطنت ساختگی

١٤٠٠/٠٢/١٨
|

391 خواب خرگوشی ١٤٠٠/٠٢/١٨
|

392 legislate(verb) = enact(verb)
به معناهای: وضع کردن،تصویب کردن،به صورت قانونی در آوردن
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

393 enactment(noun)= لایحه،تصویب،مصوبه،قانون،اجرا،ایفا

١٤٠٠/٠٢/١٨
|

394 enact(verb) = وضع کردن،تصویب کردن،به صورت قانون در آوردن،ایفا کردن،نقش آفرینی کردن ،اجرا کردن

examples :
1- Congress enacted the legislatio ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

395 enacted(adj) = تصویب شده،وضع شده،مصوب شده،تایید شده ١٤٠٠/٠٢/١٨
|

396 conscientious(adj) = diligent(adj)
به معناهای: کوشا،سخت کوش،موشکاف،ساعی
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

397 diligently(adv) = با سعی و کوشش،با پشتکار،با جدیت،مصرانه،سرسختانه

مثال:
they worked diligently all morning.
آنها تمام صبح سرسختانه کار ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

398 خود را به کار گرفتن، از خود کار کشیدن

توضیحات: اگر بخواهید خود را به کار بگیرید یا از خود کار بکشید تا کاری را سریعتر و با موفقیت به پایان بر ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

399 diligence(noun) = کوشش،سعی،پشتکار،همت،سخت کوشی،در رشته حقوق(احتیاط لازم،مراقبت)

example:
stephanie displayed great diligence in the comple ...
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

400 بی نهایت یا بسیار عجیب و غریب و بنابراین باور، توصیف یا توضیح آن امکان ناپذیر است:(به معناهای توصیف را دشوار یا محال ساختن،باور را دشوار کردن،توضیح ... ١٤٠٠/٠٢/١٨
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

351 elusive
• The answers to these questions remain as elusive as ever.
• پاسخ به این سوالات مثل همیشه گنگ و مبهم باقی مانده است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

352 elusive
• Further movie roles have proved somewhat elusive for the young actor.
• نقش های بیشتر فیلم برای بازیگر جوان تا حدی سخت دست یافتنی است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

353 elusive
• an elusive prey
• شکاری سخت دست یافتنی
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

354 elusive
• He has an elusive appeal for voters.
• او از رأی دهندگان درخواستی مبهم دارد.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

355 crucially
• Crucially, the deal did not bar Mr Gates from selling to other computer makers.
• اساساٌ ، این معامله مانع فروش آقای گیتس به سایر سازندگان رایانه نبود.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

356 crucially
• Crucially, it is argued, international law lacks the necessary sanctions and hence the definitionally necessary characteristic of enforceability.
• اساساً، استدلال می شود که قانون بین المللی فاقد مجازات های لازم و از این رو ویژگی لازم برای اجرای آن است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

357 crucially
• Crucially, though, you can see intuitively that totipotency and differentiation seem to be at odds with each other.
• با این حال،قطعاً ، به طور غریزی می توانید بینید که به نظر می رسد قدرت طلبی و تمایز با یکدیگر در تضاد هستند.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

358 crucially
• Secondly, and crucially, it is not sophisticated exegesis that leads scholars to disbelieve in devils.
• ثانیا ، و مهمتر از همه ، این تفسیر پیچیده ای نیست که دانشمندان را به بی ایمانی به سمت شیاطین سوق می دهد.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

359 crucially
• Crucially, though, failure has stemmed from the harsh way in which some of the more valuable players have been treated.
• با این حال ، اساساٌ ، شکست ناشی از روش سختی است که در آن با برخی از بازیکنان با ارزش تر برخورد شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

360 crucially
• President Nixon created the Environmental Protection Agency, crucially acknowledging environmental stewardship as necessarily a federal task.
• رئیس جمهور نیکسون آژانس حفاظت از محیط زیست را ایجاد کرد و اساساً پذیرفتن نظارت زیست محیطی را لزوماً یک وظیفه فدرال دانست.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

361 crucially
• Crucially, though, it failed to secure the backing of the banks.
• هر چند،به طور قاطع نتوانست حمایت بانک ها را تضمین کند.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

362 crucially
• The future of the company will depend crucially on how consumers respond.
• آینده شرکت قطعاٌ به نحوه واکنش مصرف کنندگان بستگی خواهد داشت.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

363 crucially
• The work of the intelligence services was crucially important to victory in the war.
• کار سرویس های اطلاعاتی برای پیروزی در جنگ بسیار مهم بود.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

364 shifty
• That guy is very suspicious, his shifty eyes move constantly.
• آن مرد بسیار مشکوک است ، چشمان فریب آمیز او دائماً می جنبد.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

365 shifty
• She regarded him suspiciously, but couldn't find anything shifty about him.
• او با بدگمانی به او نگریست ، اما چیزی مشکوک راجع به او پیدا نکرد.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

366 shifty
• There's something shifty about that guy.
• چیزی مرموز در مورد آن مرد وجود دارد
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

367 shifty
• You're looking very shifty. What have you been up to?
• شما خیلی موذی به نظر می رسید چه کاری انجام داده اید؟
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

368 shifty
• I didn't trust his shifty expression.
• من به بیان فریب آمیز او اعتماد نداشتم.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

369 shifting
• They lost their way in the shifting sands of the Sahara.
• آنها راه خود را در شن های های متحرک(جا به جا شونده) صحرا گم کردند.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

370 report
• A witness reported that there had been an accident.
• یک شاهد گزارش داد که حادثه ای رخ داده است.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

371 report
• We heard the report of a rifle in the distance.
• گزارش یک سرقت مسلحانه را از راه دور شنیدیم.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

372 report
• Did you hear the news report last night?
• آیا گزارش اخبار شب گذشته را شنیدید؟
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

373 report
• I did a good deal of research on the subject and then wrote up my report.
• من در مورد این موضوع تحقیق خوبی انجام دادم و سپس مقاله خود را نوشتم.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

374 recovery
• His amazing recovery confounded the medical specialists.
• بهبودی شگفت انگیز وی متخصصان پزشکی را مات و مبهوت کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

375 recovery
• Recovery after the accident will be a continuous process that may take several months.
• بهبودی پس از حادثه یک روند مداوم خواهد بود که ممکن است چندین ماه طول بکشد.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

376 recovery
• Our main objective was the recovery of the child safe and well.
• هدف اصلی ما بهبودی سلامت وتندرستی کودک بود.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

377 recovery
• He made a remarkable recovery from a shin injury.
• وی بهبودی چشمگیر از ناحیه آسیب دیدگی استخوان ران داشت.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

378 recoverable
• Aluminium parts, in the main, were all recoverable, requiring only cleaning and minor repairs.
• قسمتهای اصلی آلومینیوم همه قابل بازیافت بودند و فقط به شستشو و تعمیرات جزئی نیاز داشتند.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

379 recoverable
• There are various ways of assessing the damages recoverable for such extra expenditure.
• روش های مختلفی برای ارزیابی خسارت قابل جبران برای چنین هزینه های گزافی وجود دارد.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

380 recoverable
• A small minority drop showers of recoverable meteorites on the ground, but most are utterly disrupted in their final explosion.
• بخش کوچکی از رگبار شهاب سنگ های قابل ترمیم را روی زمین می اندازد ، اما اکثر آنها در انفجار نهایی کاملاً متلاشی می شوند.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

381 recoverable
• There were 8 6 million tonnes of recoverable coal in the pits, which have already ceased production, according to Boyds.
• به گفته بویدز ، 8 6 میلیون تن زغال سنگ قابل استخراج وجود داشت که در حال حاضر تولید آن متوقف شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

382 recoverable
• Travel expenses will be recoverable from the company.
• هزینه های سفر از شرکت قابل جبران است.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

383 recovered
• She seemed embarrassed for a moment but quickly recovered her poise.
• به نظر می رسید او لحظه ای دستپاچه شده است اما به سرعت جسارت خود را بدست آورد.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

384 recovered
• Six bodies were recovered from the wreck.
• شش بدنه از لاشه هواپیما کشف شد.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

385 evaporation
• More than half of this disappears through evaporation or transpiration through plants.
• بیش از نیمی از این مقدار در اثر تبخیر یا تعرق از طریق گیاهان از بین می روند.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

386 evaporation
• An evaporation system is used to dissipate heat from the sun and protect the shuttle's electronics.
• از سیستم تبخیر برای دفع گرمای خورشید و محافظت از وسایل الکترونیکی شاتل استفاده می شود.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

387 evaporation
• The soothing, cooling effect is caused by the evaporation of the sweat on the skin.
• اثر آرامش بخش(تسکین دهنده) و خنک کننده در اثر تبخیر عرق روی پوست ایجاد می شود.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

388 erosion
• Differential erosion of the rocks has resulted in the hard rocks being left as peaks separated by deeply eroded valleys and ravines.
• فرسایش تفاضلی(دارای ضریب متغیر) سنگها منجر به این شده است که سنگهای سخت به صورت قله هایی که توسط دره ها و دره های عمیقا فرسایش یافته از هم جدا شده اند ، باقی بمانند.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

389 erosion
• Soil erosion was mitigated by the planting of trees.
• با کاشت درختان فرسایش خاک کاهش یافت.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

390 erosion
• Erosion has left the house perched on the very edge of the cliff.
• فرسایش خانه را در لبه صخره قرار داده است.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

391 erosion
• Flooding caused erosion of the soil along the riverbank.
• سیل باعث فرسایش خاک در حاشیه رودخانه شد.
١٤٠٠/٠٢/١٤
|

392 entirety
• Democrats want to look into the entirety of campaign finance law.
• دموکرات ها می خواهند به کلیت قانون مالیاتی کمپین نگاهی بیاندازند.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

393 entirety
• The film has been shown in its entirety for the first time.
• این فیلم برای اولین بار به طور کامل به نمایش درآمده است.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

394 entirety
• He inherited the entirety of the estate.
• او شش دانگ ملک را به ارث برد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

395 entire
• The entire east wing of the building was demolished in the fire.
• در هنگام آتش سوزی کل قسمت شرقی ساختمان تخریب شد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

396 entire
• The entire valley reverberated with the sound of the temple bells.
• تمام دره با صدای زنگ های معبد طنین انداز شد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

397 entire
• Cover the entire device to prevent water penetration.
• برای جلوگیری از نفوذ آب ، کل دستگاه را بپوشانید.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

398 entire
• It was the worst day in my entire life.
• آن روز بدترین روز در تمام زندگی من بود.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

399 entire
• I've wasted an entire day on this.
• من یک روز کامل را برای این کار تلف کردم.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

400 entire
• The entire plan had to be changed.
• کل طرح باید تغییر می کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٣
|