برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

301 اگر به صورت فعل باشه به معناهای :با علامت ابلاغ کردن، با اشاره رساندن، خبر دادن، علامت دادن

اگر به صورت صفت باشه به معناهای : سیگنال، علامت، ...
١٤٠٠/٠٢/٢٢
|

302 حسرت ١٤٠٠/٠٢/٢٢
|

303 insignificant(adj)=ناچیز ،کم اهمیت،جزئی،ناقابل،بی معنی،بی ارزش،(حقیر،بی مقدار،فرومایه،بدنهاد،پست{به لحاظ شخصیت و شغل و مقام})،(چندرغاز،کم{به لحاظ مقد ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

304 meaningless(adj) = insignificant(adj)
به معناهای: بی معنی،بی مفهوم،کم اهمیت،بی حاصل
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

305 insignificance(noun) = بی‌اهمیتی،ناچیزی،ناقابلی،بی معنایی،چرندی،یاوگی

Definition = واقعیت کوچک یا قابل توجه نبودن ، و بنابراین مهم تلقی نمی ش ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

306 traumas (plural noun)= زخم، آسیب روحی، ضربه روحی، روان آسیب دیده، زخم روان

مثال : The traumas of my own upbringing pale/fade into insignifica ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

307 insignificantly(adv) = به شکل ناچیز،به شکل بی اهمیت،به شکلی بی ارزش،به شکلی خنثی،به طوری بی اثر،به شکلی بی معنی،به شکلی بی نتیجه،به طور جزئی،به میزان ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

308 monstrous (adj) = غول پیکر(در اندازه ومقیاس)،دیو سرشت(از لحاظ خلق وخو)،هیولا مانند ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

309 بازاری که در آن قیمت ها در حال سقوط است و فروش را تشویق می کند.(بازار کساد،بازار بی رونق،بازار برشکسته) ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

310 یک اصطلاح دربرگیرنده، شامل کشاورزان کوچک و متوسط ، افراد بدون زمین ، زنان کشاورز ، بومی ، مهاجران و کارگران کشاورزی از سراسر جهان است.

در زبان ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

311 unhealthy(adj) = harmful(adj)
به معناهای: مضر،زیان بخش،زیان بار،پرگزند،مضرت بخش
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

312 harm(noun) = ضرر،آسیب،زیان،صدمه،لطمه،گزند،مضرت،خدشه دار ،خسارت

definition = صدمات و آسیب های فیزیکی و جسمانی و سایر آسیب ها/خسارت وارده به چیز ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

313 ضرر آن بیشتر از منفعت آن است و در واقع وضعیت را بدتر می کند

Definition:گفته می شود که عملی مفید نیست و می تواند وضعیت را بدتر کند:

مث ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

314 ترکاندن،منفجر کردن،پنچر شدن،خورد و خاک شیر کردن

مثال: The tornado blew out the windows of a nearby school, but none of the children were harm ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

315 harmfully(adv) = به طور مضر،به طور زیان بخش،به طور آسیب رساننده،به طور زیانبار،به طور مخرب،به طور پرگزند،به طور زیان آور ،به طور خطرناک،به طور مخاطره ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

316 shelter(verb) = harbor(verb)
به معناهای: پناه دادن، جا دادن
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

317 harbor(noun) = بندرگاه،لنگرگاه،پناهگاه

Definition = /یک منطقه حفاظت شده از آب در کنار زمین که کشتی ها و قایق ها می توانند با خیال راحت در آن ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

318 manage(verb) = handle(verb)
به معناهای: مدیریت کردن،کنترل کردن،اداره کردن
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

319 handling(noun) =کنترل،مدیریت،رسیدگی،حمل و نقل،جابه جایی،هزینه(حمل و نقل)،هدایت پذیری،بررسی،دستگردانی،لمس،سازماندهی،اداره(کردن)

definition = طو ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

320 متمرکز بر ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

321 Definition = به جای گفتگو با نمایندگان ، مستقیماً با کسی معامله کنید یا از مراحل غیرضروری در یک فرآیند جلوگیری کنید.

به معنای: خاتمه دادن به ر ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

322 توپ گردانی>>>> در بسکتبال: توانایی حفظ مالکیت توپ ومهارت کار با توپ بسکتبال 2. توانایی پاس‌کاری و توپ‌گیری و توپ‌بَری و جایگیری ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

323 راهبری کشتی یا مانور کشتی: هدایت کشتی یا کنترل کشتی با استفاده از سکان و موتور و بادبان و امثال آن در شرایطی که نیاز به حرکت دقیق و ماهرانه باشد. ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

324 cut out (verb) = جدا کردن،بریدن،برش دادن،خاتمه دادن،تمام کردن،از کاری دست بر داشتن،بس کردن،حذف کردن،از کار افتادن(موتور و..)

exmaples:
1-I ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

325 cutting out the middleman meaning

Definition = به جای گفتگو با نمایندگان ، مستقیماً با کسی معامله کنید یا از مراحل غیرضروری در یک فرآیند جلوگی ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

326 Bus stop = ایستگاه(پایانه) اتوبوس ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

327 stop(verb) = halt(verb) = cease(verb)
به معناهای: متوقف شدن،بازداشتن،جلوی کسی یا چیزی را گرفتن
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

328 halt(verb) =متوقف کردن،ایستادن، توقف کردن، نگه داشتن،متوقف شدن،بازداشتن،جلوی چیزی را گرفتن،مکث کردن،لنگیدن،ایست کردن،توقیف کردن یا شدن،لنگ کسی یا چیز ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

329 Definition = برای جلوگیری از ادامه چیزی

به معناهای ایست دادن،دستور توقف صادر کردن

مثال:
?How many more people will have to die befo ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

330 صدای بلند، جیغ، فریاد شبیه جیغ، صدای گوشخراش، فریادکردن، جیغ کشیدن صدای ناهنجار(مثل صدای ترمز ماشین) ایجاد کردن ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

331 halting(adj) = مردد،نامطمئن،مرددانه،با تعلل،(با مکث،دست و پا شکسته،با تته پته،با لکنت در مورد گفتار یا سخن)در مورد راه رفتن ،(لنگ،لنگان،معیوب،گاماس گ ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

332 توقف ترافیک،مانع حرکت شدن وسایل نقلیه

مثال:
The police were halting traffic on the parade route.
پلیس در حال توقف ترافیک در مسیر رژه ب ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

333 با لنکت چیزی را بیان کردن، به تته پته افتادن چیزی را گفتن،با لکنت سخن به زبان آوردن ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

334 گام برداشتن لنگان لنگان،راه رفتن گاماس گاماس،با توقف و مکث گام برداشتن
halting gait = به معنای راه رفتن با تعلل یا با مکث یا به صورت لنگان لنگان ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

335 بدون در نظر گرفتن توجه،بدون به کار گرفتن توجه ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

336 haltingly(adv) = مرددانه،با تامل،بادرنگ،با وقفه،با تاخیر،از روی دودلی،به طور لنگان لنگان،درنگ کنان

Definition= به طوری دستپاچه، معمولاً هنگام ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

337 attain(verb) = gain(verb)= obtain(verb)
به معناهای: بدست آوردن،کسب کردن
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

338 gain(verb) = به دست آوردن،جمع کردن،کسب کردن،نفع بردن،منفعت بردن،وزن زیاد کردن

مترادف دیگر >>>>gain(verb) = attain

to gain something = چ ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

339 gainful(adj) = سود آور،پرمنفعت،سودمند،پولساز ،درآمدزا،باصرفه،مفید،سودبخش،با منفعت،پر درآمد

gainful activity= فعالیت سودآور
gainful employme ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

340 stimulate(verb) = foster(verb)
به معناهای : ترویج دادن،رواج دادن،پرورش دادن،بار آوردن
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

341 foster(verb) = به فرزند خواندگی قبول کردن،ترویج کردن،پرورش دادن،در سر پروراندن(ایده)


exmaples:
1-They have fostered over 60 children d ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

342 sturdy(adj) = durable(adj)
به معناهای: پایا،پایدار،مقاوم،با دوام
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

343 در دیکشنری انگلیسی Longman با کسی گیر کرده است یعنی کسی مجبور است با کسی وقت بگذراند یا با او رابطه برقرار کند ، حتی اگر شما نمی خواهید آنها با یک ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

344 definition = کیفیت قابل دوام طولانی بدون آسیب دیدن/واقعیت قادر به ادامه حیات بودن یا زیستن یا موجودیت/توانایی یک شخص برای انجام کاری برای مدت طولانی ... ١٤٠٠/٠٢/٢١
|

345 معناهای دیگر >>>>سر لوحه،سرمشق
مثال: A model of durability, he's missed only 22 of 1,335 games in his career.
او که سرلوحه ای از استقامت است ، ...
١٤٠٠/٠٢/٢١
|

346 survive(verb) = withstand(verb)
به معناهای:مقاومت کردن،ایستادگی کردن،تاب آوردن
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

347 stand up to = withstand = survive = resist=defy
به معناهای: مقاومت کردن،ایستادگی کردن،تحمل کردن،تاب آوردن


example:
1- She cannot wi ...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

348 expansive(adj) = spacious(adj)
به معناهای: جادار،وسیع،فراخ
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

349 spaciousness(noun) = فسیح،فضادار،وسعت،جاداری،دلگشا،دلبازی،فراخی،فضای باز ،گنجایش دار

example:
1-Even downtown, there is a sense of spaciou ...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

350 space(noun) = فضا،مکان،کیهان،جا،فاصله

space floor =فضای کف
space office=فضای دفتر
to take up space = فضا اشغال کردن
to make space ...
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

301 idolatry
• The government-controlled media supported and encouraged idolatry of the supreme leader.
• رسانه های تحت کنترل دولت بت پرستی از این رهبر کبیر را حمایت و تشویق می کردند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

302 faceted
• Faceted navigation supports this style of querying very well, which is another reason why it is widely used in catalog searching on e-commerce sites.
• منوی چند وجهی این سبک پرسش را به خوبی پشتیبانی می کند ، این دلیل دیگری است که از آن به طور گسترده در جستجوی فهرست در سایت های تجارت الکترونیکی استفاده می شود.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

303 faceted
• Of course, in both enumerative and faceted schemes, it is necessary to take cognizance of new simple subjects.
• البته ، هم در طرح های شمارشی و هم درطرح های چند جانبه، شناختن موضوعات ساده جدید ضروری است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

304 extension
• Many Filipinos see the bases as an extension of American colonial rule.
• بسیاری از فیلیپینی ها این پایگاه ها را به عنوان دنباله حکومت استعماری آمریکا می دانند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

305 extension
• The extension of the subway will take several months.
• توسعه مترو چندین ماه به طول خواهد انجامید.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

306 extension
• The pupils disliked the extension of the term.
• دانش آموزان از تمدید این دوره بدشان می آید.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

307 extend
• The hotel was so wonderful that we decided to extend our stay.
• هتل آنقدر فوق العاده بود که تصمیم گرفتیم اقامت خود را تمدید کنیم.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

308 extend
• Some people arrived late, so we had to extend the meeting.
• برخی افراد دیر رسیدند ، بنابراین ما مجبور شدیم جلسه را کش دهیم.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

309 extend
• You should extend this paragraph by adding more details.
• شما باید این پاراگراف را با افزودن جزئیات بیشتر بسط دهید.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

310 report
• The soldiers reported for duty.
• سربازان برای انجام وظیفه خود را معرفی کردند.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

311 extensively
• He has written extensively on the subject.
• او به طور جامع در مورد این موضوع نوشته است.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

312 extensively
• She'd invested extensively in stocks and got her fingers burnt when the market collapsed.
• او سرمایه گذاری زیادی در سهام انجام داده بود و با سقوط بازار سهام انگشتانش را می سوزاند.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

313 extensively
• Corn and cotton are extensively cultivated in this region.
• ذرت و پنبه به وسعت زیاد در این منطقه کشت می شود.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

314 extensively
• He has travelled extensively in Europe.
• او به طور مکرر سفرهای زیادی به اروپا داشته است.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

315 extensively
• Successful applicants will be expected to travel extensively.
• از متقاضیان موفق انتظار می رود که سفرهای زیادی داشته باشند.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

316 extensively
• He has travelled extensively in China, recording every facet of life.
• او به طور مکرر سفرهای زیادی به چین داشته و تمام وجوه زندگی را ثبت کرده است.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

317 extensively
• The interior has recently been extensively restored.
• فضای داخلی اخیراً در بسیاری از جاها بازسازی شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

318 extensively
• The new rocket was extensively tested and debugged by the army.
• موشک جدید از همه جهات توسط ارتش آزمایش و اشکال زدایی شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

319 exhaustion
• We can define burnout as exhaustion.
• ما می توانیم از کار افتادگی را به عنوان نوعی خستگی تعریف کنیم.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

320 exhaustion
• They were in a state of exhaustion after climbing the mountain.
• آنها پس از صعود به کوه در حالت ناتوانی(ضعف،بیحالی) قرار داشتند.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

321 exhaustion
• She was suffering from physical and mental exhaustion.
• او از ضعف جسمی و روحی رنج می برد.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

322 exhaustion
• He fell silent, with his head bowed in exhaustion.
• ساکت شد و سرش از درماندگی خم شد.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

323 exhaustion
• Many runners were suffering from heat exhaustion .
• بسیاری از دوندگان از گرمازدگی رنج می بردند.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

324 exhaustion
• He collapsed with exhaustion.
• از خستگی غش کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

325 exhaustion
• He had complained of exhaustion after his gruelling schedule over the past week.
• او پس از برنامه زمانی طاقت فرسای هفته گذشته خود از خستگی گله مند شده بود.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

326 exhaustion
• She was taken to hospital suffering from exhaustion.
• او از شدت ضعف به بیمارستان منتقل شد.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

327 exhausted
• Totally exhausted, he tore his clothes off and fell into bed.
• کاملا خسته، لباسهایش را پاره کرد و در رختخواب افتاد.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

328 exhausted
• I must get some sleep - I'm exhausted.
• باید کمی بخوابم - خسته شده ام.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

329 exhausted
• The troops were exhausted after months of fierce combat.
• سربازان پس از ماه ها جنگ به شدت خسته شده بودند.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

330 exhausted
• You look exhausted - I hope they're not overworking you.
• به نظر می رسد خسته شده اید - امیدوارم که آنها بیش از حد شما را خسته نکنند.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

331 exhausted
• When your heart is getting exhausted to a certain extent,you are too weak to anger.
• هنگامی که قلب شما تا حدی خسته می شود ، شما نسبت به عصبانیت بیش از حد زودرنج می شوید.
١٤٠٠/٠٢/١٦
|

332 exhaustive
• After a fairly exhaustive investigation, they were able to put things right.
• پس از یک تحقیق نسبتاً جامع ، آنها توانستند همه چیز را درست کنند.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

333 exhaustive
• An exhaustive investigation of the facts proves the contrary.
• بررسی کامل این واقعیت ها خلاف این را ثابت می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

334 exhaustive
• This list is by no means exhaustive.
• این لیست به هیچ وجه جامع نیست.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

335 exhaustively
• The survey was exhaustively documented.
• این نظرسنجی با تمام جزئیات مستند شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

336 exhaustively
• He is being exhaustively briefed on such things as rural medicine and trends in the insurance market.
• وی درمورد مواردی مانند پزشکی روستایی و گرایش ها در بازار بیمه به طور کامل در جریان است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

337 exhaustively
• Every product is exhaustively tested before being sold.
• هر محصولی قبل از فروش به طور کامل تست شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

338 exhaustively
• Hawley said these costs were scrutinised exhaustively by independent accountants.
• هاولی گفت که این هزینه ها توسط حسابداران مستقل به طور دقیق بررسی می شود.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

339 exhaustively
• We'll discuss it exhaustively with them at the meeting.
• ما در این جلسه به طور کامل با آنها بحث خواهیم کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

340 evidently
• The army evidently fears that, under him, its activities would be severely circumscribed.
• ارتش آشکارا می ترسد که تحت نظر او ، فعالیتهایش به شدت محدود شود.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

341 elusiveness
• One of the continuing difficulties about Carlisle is the elusiveness of the town wall, and consequently the size of the town.
• یکی از دشواری های مداوم در مورد کارلایل ، نامحسوس بودن دیوار شهر و در نتیجه وسعت شهر است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

342 elusiveness
• For all their elusiveness, suicide rates can certainly be correlated with other social and economic indicators.
• علی رغم همه نامحسوس بودن آنها ، میزان خودکشی قطعاً می تواند با سایر شاخص های اجتماعی و اقتصادی ارتباط داشته باشد.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

343 elusiveness
• This barrier with strong elusiveness, low transparency and unpredictability has become the very big barrier for developing nations' foreign trade, particularly for China's foreign trade.
• این مانع با ابهام فراوان ، شفافیت کم و غیرقابل پیش بینی بودن به سد بزرگی برای تجارت خارجی در حال توسعه کشورها ، به ویژه تجارت خارجی چین تبدیل شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

344 elusiveness
• In itself this elusiveness is testimony to just how enormously difficult it is to find practical solutions to Britain's economic problems.
• این ابهام به خودی خود گواهی بر این است که یافتن راه حل های عملی برای مشکلات اقتصادی انگلیس بسیار دشوار است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

345 elusiveness
• The goal was to use Williams' elusiveness against outside linebackers and strong safeties.
• هدف استفاده از گریز(فرار) ویلیامز در برابر خط حمله های بیرونی و دفاع های قوی بود.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

346 elusive
• the elusive concept of 'literature'
• مفهوم دشوار ادبیات
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

347 elusive
• That, of all people, the most elusive one should suddenly materialise to help her.
• آن ، از بین همه مردم ، گمراه کننده ترین فرد باید ناگهان برای کمک به او دست یاری دهد.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

348 elusive
• Attempts to catch the elusive Sirven have undoubtedly been bungled.
• تلاش برای گرفتن "سیرون" فراری بدون شک با شکست روبرو شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

349 elusive
• For me, the poem has an elusive quality.
• برای من شعر از جنبه(ویژگی) دشواری برخوردار است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|

350 elusive
• Truth is a notoriously elusive quality.
• حقیقت یک ویژگی آشکار سخت دست یافتنی است.
١٤٠٠/٠٢/١٥
|