برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

251 highlight(verb) = هایلایت کردن مو،پر رنگ ساختن،مش کردن مو،برجسته کردن، مورد تأکید قرار دادن، مشخص کردن

Definition =برای جلب توجه یا تأکید بر م ...
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

252 intensify(verb) = heighten(verb)
به معناهای: تشدید کردن،افزایش دادن،بالا بردن
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

253 heighten(verb) = بالا بردن، زیاد کردن،افزایش دادن،تشدید کردن

examples:
1-A very successful interview can heighten a candidate's chances to ...
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

254 height(noun) = قد،ارتفاع،بلندی،بلندا،فراز،جای بلند،بلندی،اوج

to be of medium/average height = ارتفاع متوسط/میانگین داشتن
to adjust the heig ...
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

255 ارتفاع (داشتن)

مثال : The wall is 12 feet in height.
آن دیوار 12 فوت ارتفاع دارد.
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

256 heightened = شدت یافته،تشدید شده،افزایش یافته

heightened awareness = آگاهی افزایش یافته

example:
1-the public teas in a heightene ...
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

257 growth(noun) = expansion(noun)
به معناهای: توسعه،رشد،گسترش،افزایش
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

258 expansion(noun) =انبساط، بسط،توسعه، گسترش،افزایش،رشد

Definition =عمل بزرگتر شدن ، وقتی چیزی در اندازه ، دامنه ، مقدار و غیره افزایش می یابد/و ...
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

259 expand(verb) = گسترش دادن،افزایش دادن،بزرگ کردن،بسط دادن،توسعه دادن،گستراندن،منبسط شدن،انبساط یافتن،افزایش یافتن،گسترده شدن،زیاد شدن

Definiti ...
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

260 expandable(adj) = قابل ارتقاء،قابل توسعه،قابل گسترش،قابل انبساط،منبسط شونده،قابل تاشو(مثل باتوم تاشو = expandable baton)،بسط پذیر،قابل کشش،توسعه پذیر ... ١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

261 include(verb) = encompass(verb)
به معناهای: در بر گرفتن،احاطه کردن، شامل شدن
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

262 encompass(verb) =در بر گرفتن، شامل شدن،احاطه کردن،در بر داشتن،فراگرفتن

examples:
1- Her plan of the study encompasses every aspect of comp ...
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

263 communicate(verb) = convey(verb)
به معناهای: رساندن،ابلاغ کردن،انتقال دادن،منتقل کردن
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

264 convey(verb) =منتقل کردن،رساندن،فهماندن،بیان کردن،انتقال دادن

to convey something = چیزی را بیان کردن
to convey something to somebody = چیز ...
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

265 meticulous(adj) = conscientious(adj)
به معناهای : دقیق،موشکافانه،وظیفه شناس
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

266 conscientiously(adv) = از روی وظیفه شناسی،با وجدان،از روی دقت یا توجه ،از روی وجدان،به طوری وظیفه شناسانه،به طور دقیق،به طور کامل،با حس وظیفه شناسی،ا ... ١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

267 characteristic(noun) = trait(noun)
به معناهای: ویژگی،خصلت،خصیصه،مشخصه،خصوصیت،قلق
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

268 significant(adj) = substantial(adj)
به معناهای: اساسی،مهم،قابل توجه،ارزشمند
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

269 substantive(adj) = اساسی،بنیادی،اصولی،مهم،ثابت،دائم،حقیقی،جوهری،ذاتی،مستقل،رسمی،وافر،کلان،فراوان،مفصل

Definition = مهم، جدی، یا مربوط به حقایق ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

270 substantially(adv) = به شکل قابل توجهی،به طور اساسی،اساساً،به طور چشمگیری،به طور قابل ملاحضه ای،به طور فاحش

example :
The new rules will s ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

271 substantial(adj) =مهم،قابل‌توجه، اساسی،دندان‌گیر، قابل ملاحظه، فاحش، ذاتی،جسمی،کلان،محکم،چشمگیر،کلی

definition =از نظر اندازه ، ارزش یا اهمیت ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

272 refuse(verb) = reject(verb)
به معناهای: رد کردن،نپذیرفتن،قبول نکردن
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

273 reject(verb) = رد کردن، نپذیرفتن،امتناع کردن، بی‌توجهی کردن، طرد کردن، بی‌وفایی کردن، پس زدن (عضو پیوندی)


examples:
1-The prime minis ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

274 rejection(noun) = عدم پذیرش،رد،طرد

definition= عمل امتناع از پذیرش ، استفاده یا اعتقاد شخصی یا چیزی/نامه ای و چیزهای دیگری که به شما می گوید ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

275 repetitious(adj) = redundant(adj)
به معناهای: زاید،تکراری،مازاد،زیادی،اضافی
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

276 redundant(adj) = زائد،اضافه، تکراری،غیرضروری،زیادی،تعدیل شده،بیکار شده

redundant employees = کارمندان تعدیل شده،کارمندان بیکار شده،کارمندان ا ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

277 redundantly(adv) = به وفور،به طور فراوان،به طور تکراری،بیش از حد، بیش از اندازه،به عنوان یک سیستم پشتیبان تکراری،به طور مکرر ،به صورت مازاد

ex ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

278 idiom (اصطلاح)= به معناهای خاموش شدن(یک شمع) یا این اصطلاح به معنای "خاموش کردن یک شمع با فشار دادن فتیله" اشاره دارد،پایان یافتن یا خاتمه دادن به یک ... ١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

279 redundancy(noun) =فزونی،اضافی،تعدیل،اخراجی،زایدی،زیاده روی،مازادسازی،افزونگی،زیاده گویی یا اضافه گویی(تکرار مکررات)

definition = وضعیتی که در ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

280 اخطار یا هشدار برای آخرین روز کاری یا اخراج از کار که معمولاً با یک برگه صورتی("pink slip") به شما ابلاغ می گردد. ١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

281 cope = از عهده کار سختی بر آمدن، کنار آمدن

مثال : The aircraft has seven computer systems running in parallel, so as to provide enough redund ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

282 بازپرداخت یا بازخرید داوطلبانه سنوات خدمت: زمانی است که کارفرما در ازای دریافت انگیزه مالی از یکی از کارمندان بخواهد با خاتمه قرارداد خود موافقت کند ... ١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

283 boost(verb) = Promote(verb)
به معناهای : ارتقاء دادن،ترفیع دادن،ترویج دادن،تقویت کردن،افزایش دادن
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

284 promote(verb) = بهبود بخشیدن،ترقی دادن، ترویج دادن، افزایش دادن،تبلیغ کردن،ترفیع دادن،صعود کردن(تیم ورزشی)،تقویت کردن

to promote something as ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

285 promotion(noun) = ترفیع،ارتقاء،ترویج،تشویق،پیشرفت،صعود(از لیگ دسته پایین با بالا)،تبلیغ ،افزایش(مثل افزایش فروش)

definition = فعالیت هایی برای ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

286 promoter(noun) = بانی،برگزارکننده،بنیان گذار،موسس،مروج ،در شیمی(تشدید کننده عمل کاتالیزور)،تبلیغات چی،راه انداز،تشویق کننده،پیشبرنده
a boxing/roc ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

287 dangerous(adj) = Perilous(adj)
به معناهای: خطرناک، پر مخاطره،مخاطره آمیز
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

288 peril(noun) =خطر،مخاطره

Definition = خطر بزرگ، یا چیزی که بسیار خطرناک است/دلیل آسیب دیدگی ، دلیل آسیب دیدن چیزی و غیره

do something at ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

289 انجام کاری که ممکن است برای شما بسیار خطرناک باشد(به جون خریدن)(با به خطر انداختن جون)

مثال:
We underestimate the destructiveness of war a ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

290 perilously(adv) = به طور خطرناک،به طور مخاطره آمیز،به طور ریسک پذیر

definition = به طور خطرناکی ، یا به طوری که می تواند مشکلاتی ایجاد کند.
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

291 از کوره در رفتن

مثال:
to get angry I lost my temper (with him) and yelled at him.
برای عصبانی شدن من از کوره در فتم و سر او فریاد کشیدم.
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

292 baffling(adj) = mysterious(adj)
به معناهای: اسرارآمیز،مرموز،سری
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

293 mysterious(adj) = اسرارآمیز،سری،مرموز

definition=عجییب، شناخته نشده یا درک نشده

examples:
1-He had a mysterious effect on everyone ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

294 مرموزیت،اسرارآمیزی،پوشیدگی،نهانی،رازآلودگی ١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

295 mystery(noun) = راز،رمز، معما،سِر،اسرار، رازآلود، معمایی،اسرارآمیز

Definition = چیزی عجیب یا ناشناخته که هنوز توضیح یا درک نشده است/یک کتاب ، ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

296 اصطلاح(idiom) است به معنای: چیزی که من نمی فهمم یا چیزی که من درک نمی کنم یا چیزی که برای من معما است.

مثال:
It's a mystery to me why she ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

297 mysteriously(adv) =مرموزانه،به طرز مرموزی،به طور اسرار آمیز،به طور سحرآمیزی،به طرز عجیب و غریبی
Definition: به طوری عجیب ، شناخته نشده ، یا قابل ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

298 1-در هنگام راه رفتن یا دویدن ، تلو تلو بخورید یا سقوط کنید.

2- به راه ناجور ، ناپایدار ، یا مطمئن نروید.

3-در گفتار یا کردار اشتباه کن ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

299 برای یافتن یا فهمیدن در مورد (چیزی) به طور غیر منتظره(یعنی به طور اتفاقی با چیزی مواجه شدن)

مثال:
I stumbled across/on/upon this book by c ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

300 یعنی به طور اتفاقی برخورد کردن

مثال:
The lights mysteriously failed, and we stumbled around in complete darkness.
چراغ ها به طرز اسرار ...
١٤٠٠/٠٢/٢٥
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

251 defy
• He defied them to disprove his testimony.
• او برای انکار شهادت خود از آنها سرپیچی کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

252 defy
• She defied her parents by dropping out of college.
• او با ترک تحصیل از والدینش سرپیچی کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

253 aversion
• She has an aversion to pets.
• او نسبت به حیوانات خانگی کراهت دارد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

254 aversion
• I've always had an aversion to getting up early.
• من همیشه از صبح زود بیدار شدن متنفر بوده ام.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

255 aversion
• He has an aversion to opera, so we never listen to it.
• او از سبک اپرا متنفر است ، بنابراین ما هرگز به آن گوش نمی دهیم.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

256 suit
• Since he started working for the bank, he has to wear a suit every day.
• از زمانی که کار برای این بانک را شروع کرده است ، مجبور است هر روز یک کت و شلوار بپوشد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

257 amply
• The restaurant is amply air-conditioned, since the mercury often creeps north in South Bay.
• این رستوران کاملاً دارای تهویه هوای مطبوع است ، زیرا جیوه اغلب به سمت شمال در خلیج جنوبی می رود.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

258 amply
• Time spent in acquiring the preliminary concepts will amply repay itself later in terms of understanding, enjoyment and proficiency in mathematics.
• زمان صرف شده برای به دست آوردن مفاهیم اولیه، بعداً از نظر درک ، لذت و مهارت در ریاضیات به طور کامل جبران می شود.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

259 amply
• They have been amply rewarded with huge salaries.
• آنها به کرات با حقوق زیاد پاداش داده شده اند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

260 amply
• Recent US history has amply demonstrated the risks of foreign intervention.
• تاریخ اخیر ایالات متحده خطرات مداخله خارجی را به وفور نشان داده است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

261 amply
• He amply fulfilled the weight of expectation that they had placed on him.
• او به اندازه کافی بار سنگین انتظاراتی را كه به عهده او گذاشته بودند برآورده كرد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

262 amply
• His moral conduct is amply certificated.
• رفتار اخلاقی او کاملاً تأیید شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

263 amply
• I felt that I had been amply repaid for my exertions.
• احساس کردم که به دلیل تلاشهایم به اندازه کافی پول دریافت کرده ام.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

264 amply
• She made sure that all the children were amply fed.
• او مطمئن شد که همه بچه ها به اندازه کافی تغذیه می شوند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

265 amply
• Thank you. You have amply answered my question.
• متشکرم. شما به سوالات من کاملا پاسخ داده اید.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

266 suitably
• She was suitably impressed with the painting.
• او به طور مطلوبی تحت تأثیر نقاشی قرار گرفت.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

267 suitably
• The task needs the skills of a suitably experienced engineer.
• این کار به مهارت های یک مهندس با تجربه شایسته احتیاج دارد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

268 suitably
• She went home and returned more suitably clad.
• او به خانه رفت و با لباس مناسب تری برگشت.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

269 prediction
• The prediction of 4 million unemployed now looks horrifyingly realistic.
• پیش بینی 4 میلیون بیکار اکنون به طرز وحشتناکی واقع بینانه به نظر می رسد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

270 prediction
• The prediction that the world would come to an end on that day obviously did not come true.
• بدیهی است که پیش بینی پایان جهان در آن روز به حقیقت نپیوست.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

271 prediction
• Geologists are becoming increasingly accurate in the prediction of earthquakes.
• زمین شناسان روز به روز(بیش از پیش) در پیش بینی زمین لرزه دقیق می شوند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

272 predict
• The statistical model predicts that one in ten people will contract the disease.
• نمونه آماری پیش بینی می کند از هر ده نفر یک نفر به این بیماری مبتلا خواهند شد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

273 predict
• The weather report predicted snow for this afternoon.
• گزارش هواشناسی برای بعد از ظهر امروز بارش برف را پیش بینی کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

274 predictable
• The film's plot is predictable and the acting is mediocre.
• داستان فیلم قابل پیشگویی است و بازیگری آن نیز متوسط است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

275 predictable
• The snow had a predictable effect on traffic.
• برف تاثیر قابل پیش بینی بر میزان ترافیک داشت.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

276 predictable
• He was so predictable that she began to find him dull.
• او به قدری قابل پیش بینی بود که او شروع به پیدا کردن او به کندی کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

277 predictable
• He was so predictable that she began to find him dull.
• او به قدری قابل پیش بینی بود که او شروع به پیدا کردن او به کندی کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

278 predictable
• Until recently, winter temperatures were quite predictable in this region.
• تا همین اواخر ، دمای زمستان در این منطقه کاملاً قابل انتظار بود.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

279 predictable
• That the kids would be upset about losing the game was predictable.
• اینکه بچه ها از باخت در بازی ناراحت شوند قابل پیش بینی بود.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

280 offensively
• Each team started slowly offensively before catching fire in the final seven minutes of the opening period.
• هر تیم قبل از به هیجان در آوردن بازی در هفت دقیقه پایانی دوره آغازین بازی را به آرامی تهاجمی شروع کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

281 offensively
• He smelled offensively unwashed.
• او به طور زننده ای بوی حمام نرفتگی(شسته نشدگی) می داد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

282 offensively
• He later apologized for speaking offensively about the Queen.
• او بعداً به دلیل سخنان توهین آمیز در مورد ملکه عذرخواهی کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

283 offensively
• The group who had been shouting offensively opened to let her through.
• گروهی که فریاد معترضانه سر می دادند در را باز کردند تا به او اجازه عبور دهند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

284 offensiveness
• It strengthens serving offensiveness, and renews the technique for both catchers and servers, which balances catching and serving techniques and promotes the technique development of vollyball games.
• این سرویس تهاجمی را تقویت می کند ، و تکنیک را برای دریافت کننده ها و توپ زننده ها تجدید می کند ، که باعث تعادل روش های دریافت و سرویس دهی می شود و باعث پیشرفت تکنیک بازی های والیبال می شود.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

285 offensiveness
• It is a very strong defense with offensiveness, initiative and destructiveness in modern basketball movement.
• این یک دفاع بسیار مستحکم با حالت تهاجمی، ابتکار عمل و ویرانگر در حرکت بسکتبال مدرن است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

286 offensiveness
• Part of the offensiveness of the Incarnation has always been its particularity, its actual historical visibility.
• بخشی از تهاجمی بودن تصور همیشه خاص بودن ، نمای واقعی تاریخی آن بوده است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

287 obliviousness
• Tokyo's obsession with Washington's opinion is generally only equalled by its obliviousness towards Japan's reputation in the rest of Asia.
• وسواس توکیو با نگرش واشنگتن به طور کلی تنها با بی اعتنایی نسبت به شهرت ژاپن در سایر آسیا برابر است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

288 obliviousness
• The obliviousness property requires that the core banking system should be unaware that a transaction management aspect advises those operations.
• ویژگی چشم پوشی دارائی مستلزم این است که سیستم اصلی بانکداری نباید از اینکه یک جنبه مدیریت معامله آن عملیات را توصیه می کند ، بی اطلاع باشد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

289 obliviousness
• There's a reason for Russian obliviousness. Every family had not only victims but perpetrators.
• یک دلیل برای بی اعتنایی روسیه وجود دارد. هر خانواده ای نه تنها قربانی بلکه مجرم(مرتکبان جرم) داشته است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

290 obliviousness
• Essentially, retaining obliviousness is a matter of using the right type of annotation in the right situations, as discussed in the earlier guidelines.
• اساساً ، حفظ فراموشی موضوع استفاده از نوع درست تفسیر در موقعیت های مناسب است ، همانطور که در دستورالعمل های قبلی بحث شد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

291 obliviousness
• Her obliviousness of what was happening in Germany seems extraordinary.
• بی خبری او از آنچه در آلمان اتفاق می افتاد غیرعادی به نظر می رسد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

292 inaccessibly
• Much Government information continues to be filed inaccessibly away at central and local level, often classified as commercially confidential.
• بسیاری از اطلاعات دولت همچنان به صورت غیرقابل دسترسی در سطح مرکزی و محلی ثبت می شوند ، که اغلب به عنوان محرمانه تجاری طبقه بندی می شوند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

293 idolatrous
• It can replace the idolatrous and immoral Hindu rites with its own imposing liturgy, and substitute the Cross for the abominable linga.
• این می تواند آیین های بت پرستانه و غیراخلاقی هندو را با مراسم مقدس خود جایگزین کند ، و صلیب را جایگزین یک لینگام نفرت انگیز کند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

294 idolatrous
• The Persians were also idolatrous, so they replaced Babylon's gods with their own.
• ایرانیان نیز بت پرست بودند ، بنابراین خدایان بابل را جایگزین خدایان خود کردند.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

295 idolatrous
• The tensions within Parliament over the English Church were increased by radical Protestants destroying perceived "idolatrous" religious images in churches during the summer of 164
• تنش های درون پارلمان بر سر کلیسای انگلیس توسط پروتستان های تندرو و تخریب تصاویر مذهبی "بت پرستانه" مشاهده شده در کلیساها در تابستان سال 164 افزایش یافت
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

296 idolatrous
• We can at least remove anything idolatrous from our own personal life.
• ما حداقل می توانیم هر چیز کفر آمیز را از زندگی شخصی خود حذف کنیم.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

297 idolatrous
• Among an unholy, impure, idolatrous generation, we are to be pure and holy, showing that the grace of Christ has power to restore in man the divine likeness.
• در میان نسلی سنگدل ، نجس ، بت پرست ، ما باید پاک و مقدس باشیم ، نشان می دهیم که الطاف مسیح قدرت احیای شباهت الهی را در انسان دارد.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

298 idolatrous
• This idolatrous crowd postulates an ideal worthy of itself and appropriate to its nature, that is perfectly understandable.
• این جمعیت بت پرست یک ایده آل مناسب برای خود و متناسب با ماهیت خود را فرض می کنند که کاملاً قابل درک است.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

299 idolatry
• It strips us of all the illusions and idolatry of the world, to face our basic personal need.
• ما را از شر همه توهمات و بت پرستی های جهان عاری می سازد ، تا با نیاز اساسی شخصی مان روبرو شویم.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|

300 idolatry
• Their affection for her soon increased almost to idolatry.
• علاقه آنها به او به زودی تقریباً به شیفتگی افزایش یافت.
١٤٠٠/٠٢/١٧
|