برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

201 راهنمای معنوی: کشیشی که اعترافات شخص را می شنود و طلب عذرخواهی و توصیه های معنوی می کند. ١٤٠٠/٠٢/٣١
|

202 confidant(noun) = معتمد،محرم اسرار،راز نگه دار،راز دار،محرم راز

Definition = شخصی که به او اعتماد دارید و احساسات و اسرار خود را با او در میان ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

203 confidentially(adv) = به طور محرمانه،به طور مخفیانه،به طور خصوصی،به طور مخفی،به طور پنهانی،در خفا،یواشکی

Definition =به روشی مخفی یا خصوصی/
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

204 confide(verb) = مورد اعتماد قرار دادن،درد دل کردن(با کسی در نتیجه اعتماد)،در میان گذاشتن،اعتماد داشتن،اطمینان خاطر حاصل کردن،محرمانه گفتن به

D ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

205 Definition =تحریک(شوراندن) حمایت فعال از چیزی.

معنی : دست به تحریک زدن،شوراندن احساسات عمومی برای حمایت،تشویش ایجاد کردن برای چیزی

مثال ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

206 agitate for/against = مشاجره کردن برای،جنگیدن برای(علیه)،رایزنی کردن برای،غوغا به پا کردن برای(علیه)،دست به تشویش زدن علیه

Definition =به شدت ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

207 disturb(verb) = agitate(verb)
به معناهای: آزردن،برآشفتن،اخلال ایجاد کردن،مزاحم شدن،دل ریش کردن،پریشان کردن،بر هم زدن
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

208 agitate(verb) = پریشان کردن،مضطرب کردن،تحریک کردن،آزردن،آشفته کردن،بر هم زدن،دل ریش کردن،مزاحم شدن،اخلال ایجاد کردن،شر به پا کردن،شورش کردن،غوغا به پ ... ١٤٠٠/٠٢/٣١
|

209 خدمات از راه دور: به معنای هرگونه استفاده از فناوری است که جایگزین ارائه مشاوره یا خدمات درمانی حضوری می شود. چنین فناوری هایی شامل استفاده از سخت اف ... ١٤٠٠/٠٢/٣١
|

210 agitator(noun) = آشوبگر،شورشی،برپاکننده فتنه،اغتشاش‌گر،آتش بیار معرکه،آشوب طلب،اخلالگر،آتش افروز،بلواگر،تشویشگر،فتنه جو،مخالف

معانی دیگر>>>> ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

211 سیلوی همزن(همون قسمتی که بتن رو بهم میزنه)
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

212 ماشین گردان مخصوص حمل بتن ١٤٠٠/٠٢/٣١
|

213 agitation(noun) = اضطراب،آشفتگی،آشفته،سراسیمگی،دلهره،دلواپسی،تشویش،دسپاچگی،هراس،ناآرامی،بی قراری،تحریک عمومی،اعتراض عمومی ،مبارزه عمومی

معانی ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

214 آژیتاسیون: آژیتاسیون، سراسیمگی یا بی‌قراری روانی یک سری حرکت‌های ناخواسته و بی‌هدف است که از تنش روانی و اضطراب فرد ریشه می‌گیرد. این موضوع شامل قدم ... ١٤٠٠/٠٢/٣١
|

215 apex(noun) = zenith(noun)
به معناهای: اوج،قله،نوک،حد اعلاء
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

216 zenith(noun) = اوج،حد اعلاء،قله،نوک،سمت‌الرأس(سرسو یا سمت الرأس در ستاره شناسی و دانش زمین به جهتی گفته می شود که درست در بالای سر ناظر قرار دارد)
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

217 unjustified(adj) = unwarranted(adj)
به معناهای: ناموجه،بی دلیل،بی جهت،بی جا،ناحق،ناروا
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

218 unwarranted(adj) = بی جا،غیر قابل توجیه،ناموجه،بی دلیل،ناروا،بیخود،بی جهت،غیر مجاز،غیر ضروری،ناحق

Definition =نداشتن دلیل خوب و بنابراین آزار ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

219 doubtful(adj) = unlikely(adj)
به معناهای: محال،غیر محتمل،بعید

examples:
1-It was doubtful that the money would be found again.
محا ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

220 unlikely(adj) = بعید،غیر محتمل،محال

(مترادف: doubtful مثال : it is doubtful = بعید است،محال است)

examples:
1-He's unlikely to ar ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

221 methodically(adv) = systematically(adv)
به معناهای: به طور سازمان یافته،با روش معین،به طور نظام مند،با قاعده ای مشخص
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

222 systematically(adv) = با قاعده ای مشخص،به طور سازمان یافته،به طور نظام مند،به طور هدفمند،روشمندانه،به طور سیستماتیک،با روش معین

examples:
...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

223 system(noun) = دستگاه،سیستم،نظام،سامانه،ساختار،سازمان،روش(متد)،منظومه،مجموعه،سلسله مراتب،نظم

Definition = مجموعه ای از چیزها یا دستگاه های متص ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

224 systematic(adj) = سازمان یافته،روشمند،اصولی،سیستماتیک،منتظم،نظام مند،هدفمند،قاعده مند،از روی حساب و کتاب،سامانمند

Definition =طبق یک روش توافق ...
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

225 recover(verb) = retrieve(verb)
به معناهای: بازیافتن،بازیابی کردن،احیا کردن،دوباره بدست آوردن
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

226 examples:
1-?Will Detroit retrieve its status as the car manufacturing center of the world
آیا "دترویت" موقعیت خود را به‌عنوان مرکز جهانی تولی ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

227 retrieval(noun) =بازیابی،بازپس گیری،اعاده،اصلاح،بازیافت،ترمیم،جبران،بازگردانی

Definition = روند پیدا کردن و بازگرداندن چیزی/روند دریافت اطلاعا ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

228 به صورت رسمی وارد محل کار شدن با ورود و خروج زدن ساعت توسط دستگاه زمانی،فشار دادن یا فشار آوردن (چیزی) با یک حرکت کوتاه و سریع،ایجاد (سوراخ ، فرورفتگ ... ١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

229 retrievable(adj) = قابل بازیافت،جبران پذیر،چاره پذیر،قابل بازیابی،قابل برگشت،قابل اصلاح،قابل پیشرفت،بهبودپذیر(قابل بهبود)

Definition = می توان ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

230 imitate(verb) = mimic(verb)
به معناهای: ادا در آوردن،تقلید کردن
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

231 mimic(verb) = ادای کسی را در آوردن(جهت شوخی و تمسخر)،تقلید کردن

Definition =کپی برداری یک عمل ، کپی کردن نحوه گفتار یا رفتار شخصی ، به ویژه ب ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

232 mimicker(noun) = مقلد،تقلید کننده،تقلیدی،علائم نشان دهنده

Definition =شخصی که از شخصی یا اعمال یا سخنان وی تقلید می کند ، به ویژه برای سرگرمی ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

233 beginning(noun) = infancy(noun)
به معناهای: دوران آغازین،مراحل نخست،مراحل اولیه،آغاز
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

234 infancy(noun) = دوران آغازین،مراحل اولیه،آغاز،مراحل ابتدایی،نوزادی،صفولیت،شیرخوارگی

Definition = زمانی که شخصی کودک یا کودک بسیار کوچکی است/حا ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

235 infant(noun) =نوزاد،کودک،طفل،(نوزادی که چهار دست و پا میره و می خواد شروع به راه رفتن کند)

a nursery for infants under two = یک مهد کودک برای ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

236 infantile(adj) = بچگانه،کودکانه،کودکی،شیرخوارگی،نوزادی،طفولیت

Definition =معمول برای کودک و بنابراین برای بزرگسال نامناسب است/نوزادان یا کودکا ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

237 انقدر بچگانه رفتار نکنید. ١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

238 شوخی های بچگانه ١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

239 unavoidable(adj) = inevitable(adj)
به معناهای: حتمی،اجتناب ناپذیر،ناگزیر
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

240 inevitable(adj) = اجتناب ناپذیر،حتمی،قطعی،ناگزیر،غیر قابل اجتناب،ملزوم،مسجل،چاره ناپذیر


examples:
1-a further escalation of the crisis ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

241 inevitability(noun) = اجتناب ناپذیری،ناگزیری،لاعلاجی،ناچاری،ضرورت،چاره ناپذیری،چیز طبیعی،امر عادی،حتمیت،قطعیت

Definition =این واقعیت که مطمئنا ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

242 inevitably(adv) = به ناچار،ناچاراً،به طور اجتناب ناپذیری،به طور ناگزیری،به طور حتم،الزاماً،لاجرم

definition = به طوری که نمی توان از آن جلوگیر ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

243 واسطه گری کردن

Political leaders almost inevitably pander to big business.
رهبران سیاسی تقریباً به طور اجتناب ناپذیری از تجارت بزرگ واسطه گ ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

244 carelessly(adv) = inadvertently(adv)
به معناهای: سهواً،نادانسته،از روی بی دقتی،از روی بی احتیاطی،سهل انگارانه
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

245 inadvertently(adv) = سهواً،به طور ناخواسته،غافلانه،نادانسته،سهل انگارانه،به طور تصادفی،به طور غیرعمدی،از روی بی احتیاطی،از روی بی دقتی


ex ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

246 اگر صفت باشه: اگر چیزی مانند طرح پیشنهادی ، سخنرانی یا بیانیه را کم آب توصیف کنید ، منظور شما این است که ضعیف تر یا از قدرت کمتری نسبت به شکل اصلی آن ... ١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

247 Definition = برای رسیدن یا نائل شدن به مکانی، شرایطی یا وضعیتی که از قبل برنامه ریزی نشده یا پیش بینی نشده باشد.
"?How did you end up there?" or " ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

248 از کنترل خارج شدن

مثال:
through an inadvertent error, the guided missile sped out of control.
از طریق یک اشتباه غیرعمدی(سهوی)، موشک هد ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

249 inadvertent(adj) = غیرعمدی،سهوی،ناخواسته ،ندانسته

Definition =عمدی نباشد/ناخواسته انجام شده یا اتفاق می افتد/

an inadvertent omission = ...
١٤٠٠/٠٢/٣٠
|

250 emphasize(verb) = highlight (verb)
به معناهای: برجسته کردن،تاکید کردن، مهم جلوه دادن،پافشاری کردن
١٤٠٠/٠٢/٢٦
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

201 selectively
• The printer is being selectively marketed in a handful of countries.
• چاپگر در تعداد معدودی از کشورها به صورت گزینشی به بازار عرضه می شود.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

202 indiscriminately
• Scientists warned hunters not to kill other sharks indiscriminately, saying the creatures were crucial to the marine environment.
• دانشمندان به شکارچیان هشدار دادند که کوسه های دیگر را خودسرانه نکشند و گفتند این موجودات برای محیط دریایی بسیار مهم هستند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

203 indiscriminately
• Standard cancer drugs indiscriminately kill dividing cells, causing nausea, hair loss, even death.
• داروهای استاندارد سرطان سلولهای در حال تقسیم را یکسره از بین می برند ، باعث حالت تهوع ، ریزش مو ، حتی مرگ می شوند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

204 indiscriminately
• The police used their batons indiscriminately, bringing down anyone in their path.
• پلیس باتوم های خود را به طور خودسرانه استفاده کرد و هر کسی را که سر راهش قرار داشت پایین کشید.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

205 indiscriminately
• Troops indiscriminately massacred the defenceless population.
• سربازان به طور خودسرانه مردم بی دفاع را به قتل عام رساندند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

206 fundamentally
• His religious beliefs made him fundamentally opposed to fighting, even during wartime.
• اعتقادات مذهبی وی باعث شد وی اساساً مخالف جنگ حتی در طول زمان جنگ باشد.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

207 fundamentally
• Although there are some obvious similarities, the two approaches to teaching are fundamentally different.
• اگرچه چند شباهت مشهود وجود دارد ، اما دو رویکرد آموزش اساساً متفاوت است.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

208 functional
• Is the central heating functional yet?
• آیا سیستم گرمایش مرکزی هنوز کارایی دارد؟
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

209 functional
• I like objects to be both functional and aesthetically pleasing.
• من دوست دارم اشیا هم کاربردی باشند و هم از نظر زیبایی خوشایند باشند.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

210 functional
• The mirror is functional yet decorative.
• این آینه کاربردی و در عین حال تزئینی است.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

211 functional
• The human appendix is not a functional organ.
• آپاندیس انسان یک اندام کنشی نیست.
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

212 functional
• a person who is no longer functional
• شخصی که دیگر وظیفه ای ندارد
١٤٠٠/٠٢/٢٠
|

213 freshness
• His voice had a freshness that would make many tenors under the age of 40 go green with envy.
• صدای او تازگی داشت که باعث می شد بسیاری از خواننده های اپرای زیر 40 سال از حسادت غبطه بخورند(خشمگین شوند).
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

214 freshness
• This wine has a freshness and vitality that appeals to many drinkers.
• این شراب از طراوت و نشاط برخوردار است که مورد توجه بسیاری از مصرف کنندگان نوشیدنی قرار می گیرد.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

215 freshness
• The music has a wonderful freshness and vitality.
• موسیقی از شادابی و نشاط فوق العاده ای برخوردار است.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

216 freshness
• We guarantee the freshness of all our produce.
• ما تازگی تمام محصولات خود را تضمین می کنیم.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

217 freshen
• A thorough brushing helps to freshen up your mouth.
• مسواک زدن کامل به حس شادابی(طراوت بخشی) دهان کمک می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

218 freshen
• I'll just freshen up before dinner.
• من فقط قبل از شام دست و صورتم را می شورم.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

219 fresh
• That really is a fresh idea!
• این واقعاً ایده نویی(جدیدی) است!
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

220 fertility
• She is taking drugs to increase her fertility.
• او برای افزایش قدرت باروری خود دارو مصرف می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

221 fertility
• The fertility of women who smoke is half that of non-smoking women.
• قدرت باروری زنان سیگاری نصفِ زنان غیرسیگاری است.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

222 fertility
• The fertility of the soil has been greatly improved by the use of pesticides.
• حاصلخیزی خاک با استفاده از سموم دفع آفات بسیار بهبود یافته است.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

223 fertilize
• Producers use artificial insemination to fertilize the eggs. The turkeys grow quickly.
• تولید کنندگان از لقاح مصنوعی برای لقاح(بارورسازی) تخمک ها استفاده می کنند. بوقلمونها به سرعت رشد می کنند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

224 fertilize
• To father a daughter, the man must fertilize his mate with an X carrier.
• برای پدر شدن یک دختر ، مرد باید همسر خود را با یک حامل X بارور کند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

225 fertilize
• When I do fertilize the plants you mention, I use a high-phosphorus fertilizer.
• وقتی گیاهانی را که ذکر کردید کود دهی می کنم ، از کودی با فسفر بالا استفاده می کنم.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

226 fertilize
• It only takes one sperm to fertilize an egg.
• فقط یک اسپرم لازم دارد تا تخمک بارور شود.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

227 fertilize
• Fertilizer is a substance put on land to fertilize it.
• کود ماده ای است که برای حاصلخیز کردن روی زمین قرار می گیرد.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

228 fertilize
• He fertilizes his lawn.
• او چمن خود را حاصلخیز می کند.
١٤٠٠/٠٢/١٩
|

229 feigned
• I feigned sleep when the ticket inspector came round.
• وقتی بازرس بلیط به هوش آمد ، من تظاهر به خواب کردم.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

230 feigned
• He accepted the invitation with feigned enthusiasm.
• وی با شور و شوق متظاهرانه دعوت را پذیرفت.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

231 feigned
• She responded to his remarks with feigned amusement.
• او به سخنان وی با شیطنت ساختگی پاسخ داد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

232 feigned
• 'A present for me?' she asked with feigned surprise.
• هدیه ای برای من؟ او با تعجب وانمود شده پرسید.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

233 feigned
• He feigned disappointment. Secretly, he was mightily relieved.
• او تظاهر به ناامیدی کرد. اما در خفا ،با تمام وجود نفس راحتی کشید.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

234 enactment
• On campaign finance reform he called for enactment of bipartisan legislation by July
• وی در مورد اصلاحات مالی کمپین خواستار تصویب قانون در هر دو حزب تا ژوئیه شد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

235 enactment
• For example, the enactment of import quotas, designed to compensate particular industrial supporters, may impose substantial additional costs.
• به عنوان مثال ، تصویب سهمیه واردات ، طراحی شده برای جبران خسارات خاص صنعتگران ، ممکن است هزینه های اضافی قابل توجهی را تحمیل کند.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

236 enactment
• But the enactment fixed a gulf between the people of Athens and their allies.
• اما این لایحه فاصله ای بین مردم آتن و متحدان آنها ایجاد کرد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

237 enactment
• The main building was also used for the enactment of mystery plays.
• از ساختمان اصلی نیز برای اجرای نمایشنامه های مرموز استفاده شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

238 diligently
• He applied himself diligently to learning French.
• او با جدیت خود را در یادگیری زبان فرانسه به کار گرفت(کشید).
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

239 diligently
• They worked diligently on the task they had been given.
• آنها با سعی و كوشش زیاد روی وظیفه ای كه به آنها محول شده بود كار كردند.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

240 diligence
• She shows great diligence in her schoolwork.
• او در تکالیف مدرسه پشتکار(سخت کوشی) زیادی نشان می دهد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

241 diligence
• Diligence is the mother of good luck.
• پشتکار سرچشمه(منبع) اصلی خوش بختی است.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

242 diligence
• Diligence is the mother of success.
• پشتکار سرچشمه اصلی موفقیت است.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

243 diligence
• Honesty and diligence should be your eternal mates.
• صداقت و کوشش باید همدم همیشگی شما باشد.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

244 defy
• Her success has been so remarkable as to defy explanation.
• موفقیت او بسیار چشمگیر بوده است به گونه ای که از توضیح دادن سر باز می زند.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

245 defy
• I defy you to prove your accusations.
• من تو را به چالش می کشم تا اتهامات خود را اثبات کنی.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

246 defy
• I defy you to tell where I've painted over the scratch on my car.
• من شما را به چالش می کشم تا بگویید کجا رنگ روی خراش ماشینم زده ام.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

247 defy
• Campaigners have said that they are prepared to defy the law in order to achieve their aims.
• مبارزان گفتند که آنها آماده اند تا برای رسیدن به اهداف خود از قانون نافرمانی کنند.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

248 defy
• I defy anyone to disprove the defendant's statements.
• من از هر کسی که اظهارات متهم را رد کند سرپیچی می کنم.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

249 defy
• I wouldn't have dared to defy my teachers.
• من جرات نمی کردم از معلمانم سرپیچی کنم.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|

250 defy
• They believe it is essential to defy convention.
• آنها اعتقاد دارند که سرپیچی از قرارداد ضروری است.
١٤٠٠/٠٢/١٨
|