برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

101 رژیم متعادل که ترکیبی از انواع و مقدار صحیح مصرف غذا است.(رژیم غذایی متعادل) ١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

102 بودجه متعادل:بودجه متعادل یک برنامه مالی است که در آن مقدار پول خرج شده از مبلغ دریافتی بیشتر نباشد. ١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

103 balance(noun) = موجودی،مانده،باقی مانده حساب،تتمه حساب،تراز،تعادل،توازن،بالانس

to check your bank balance = موجودی حساب (بانکی) خود را چک کردن ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

104 distribution(noun) = allocation (noun)
به معناهای : تخصیص،سهمیه،سهم،توزیع،تسهیم(سهم دهی)
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

105 allocation = سهمیه،توزیع،اختصاص،تخصیص،سهم بندی،سهم دهی،بودجه

مترادف : distribution

مثال:
The allocation of space in this office i ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

106 اگر به صورت اصلاح عامیانه در جمله به کار برود به دو معنا هست :1- به معنای باور کردن و پذیرفتن بدون مطرح کردن سوال و بدون هیچ گونه تردیدی 2- به معنای ... ١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

107 allocate(verb) =اختصاص دادن،معین کردن،جای دادن،سهم دادن،سهم بندی کردن،تقسیم بندی کردن،کنار گذاشتن ،نسبت دادن

Definition =اختصاص دادن یا کنار ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

108 اگر به صورت فعل(verb) در جمله بیادبه معنای : تخصیص دادن،اختصاص دادن،کنار گذاشتن،توزیع کردن، سهم دادن

مثال:
1-The funds will be allocated ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

109 مالکیت اختصاصی ١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

110 نیروی انسانی واگذار شده،سهمیه نیروی انسانی
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

111 absurd(adj) = احمقانه،بی معنی،مضحک،پوچ،چرند،چرت،یاوه،مزخرف،عبث،ناموجه،ناپسند،باطل،مسخره

an absurd notion = خیال باطل

Definition = هیچ ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

112 absurdity(noun) = نفهمی،حماقت،یاوگی،بیهودگی،مزخرفی،مضحکی،غیرمنطقی،ابلهانه،عبث،خزعبل،توخالی(حرف یا سخن)،مهمل،چاخان،

معانی دیگر: در ادبیات(اشتبا ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

113 ridiculousness(noun) = absurdity(noun)
به معناهای : یاوگی،چرندی،مسخرگی،مهملی
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

114 ridiculous(adj) = absurd(adj)
به معناهای: مضحک،بی معنی،پوچ،مسخره،نامعقول
١٤٠٠/٠٣/٠٣
|

115 absurdly(adv) = به طور مضحک،به شکلی احمقانه،به طور نامعقول،به شکلی مسخره،به طور بی معنی،به شکلی پوچ،به طور عجیب و غریب،به طور باور نکردنی،به طور مهمل ... ١٤٠٠/٠٣/٠٣
|

116 presumption(noun) =گستاخی،پررویی،جسارت،بی شرمی،فرض،گمان،انگار،پیشفرض،مبنا،حدس،فرضیه،تصور،استنباط،پنداشت،استنتاج(نتیجه گیری)،استدلال،توجیه،بهانه،احتما ... ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

117 اصل برائت یا فرض برائت :بر اساس ماده ۱۱ اعلامیه جهانی حقوق بشر بیان می‌دارد: �"هر شخصی که متهم به ارتکاب یک جرم کیفری می‌شود حق دارد که بی‌گناه فرض ش ... ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

118 استنباط مبتنی بر آمار ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

119 ظن قوی،ظن شدید ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

120 استنباط قانونی
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

121 presume(verb) = فرض کردن،گمان کردن،انگاشتن،بیش از حد روی چیزی حساب کردن،تصور کردن،حدس زدن،احتمال دادن،بر خلاف میل کاری را انجام دادن،جسارت کردن،جرات ... ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

122 presume on /upon = محرز فرض کردن،بر خلاف حق طبیعی محرز کاری را انجام دادن ،محرز جسارت کردن

He presumes on her good nature (= takes unfair ad ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

123 اصطلاح(idiom) هست: یعنی روی اعصاب یکی رفتن با وقت تلف کردن،یا کسی رو مچل کردن،یا ناراحت کردن کسی با توجه نکردن به کار در زمان های بحرانی

معنا ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

124 presumable(adj) = قابل فرض،قابل حدس،انگاشتی،محتمل،قابل تصور ،قابل انتظار،ظاهراً،احتمالی،قابل استنباط،پیشفرض

examples:
1-Bioadjustment is ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

125 by-blow(noun) = ضربه که از پهلو وارد می شود مثل شمشیر بازی یا برخورد یا ضربه ثانویه


اگر به صورت اصطلاح(idiom) به کار برود به معنای فرزند ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

126 موفقیت لانه سازی یا آشیانه سازی به عنوان درصد آشیانه هایی تعریف می شود که حداقل یک تخم را با موفقیت بیرون می آورند.که شامل میزان آشیانه یا لانه سازی ... ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

127 غیر کاربردی،غیر کارکردی،غیر عملکردی،غیر فعالی

مثال
Because of the presumable nonfunctionality, pseudogenes have been regarded as a paradigm ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

128 بخشی از یک کروموزوم که یک کپی ناقص از یک ژن عملکردی دارد. ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

129 supposedly(adv) = presumably(adv)
به معناهای : فرضاً،احتمالاً،لابد،یحتمل
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

130 presumably(adv) = احتمالاً،فرضاً(به طور فرضی)،یحتمل،لابد

مترادف با کلمه: supposedly(adv)

Definition = عادت به آنچه که فکر می کنید در نظ ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

131 nominally(adj) =در ظاهر،ظاهراً،اسماً،بنام،لفظاً(به طور لفظی)،عنواناً،به صورت اسمی،به طور نمادین،به صورت سمبلیک،به صورت تشریفاتی

Definition = د ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

132 اگر به صورت صفت برای مقدار به کار بره میتونه با nominal(adj) مترادف باشد.

Moderate(adj) = nominal(adj)
به معناهای: محدود،ناچیز،جزئی،اندک
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

133 nominal(adj) =خفیف،جزئی،ناچیز،اندک،اسمی،صوری،سمبولیک،سطحی،ظاهری،غیر واقعی،نمادین،لقبی،عنوانی،تشریفاتی

مترادف ها : slight،Moderate،minute
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

134 inundation(noun) = سیل عظیم،آب گرفتگی،هجوم سیل آسا،طغیان

Definition =سیل ، یا عمل غرق شدن در آب/تعداد زیادی از مردم یا چیزهایی که مانند یک سیل ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

135 مهاجر،پناهنده،گردشگر،متجاوز،تازه وارد،شخص جانشین ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

136 be inundated (with/by/something) = مورد آماج قرار گرفتن،مورد هجوم قرار گرفتن،با سیل عظیمی مواجه شدن،مملو بودن،اشباع بودن

Definition = آنقدر چی ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

137 overwhelm(verb) = inundate(verb)
به معناهای :فرا گرفتن،غرقه کردن،غوطه ور کردن،مورد آماج یا هجوم قرار گرفتن
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

138 inundate(verb) = با سیل عظیمی مواجه شدن،مورد هجوم قرار گرفتن،مورد آماج قرار گرفتن،هجوم بردن،زیر آب بردن،سیل زده کردن،غوطه ور کردن ،غرقه کردن،مورد هج ... ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

139 inherent(adj) = intrinsic(adj)
به معناهای: ذاتی،نهادی،درونی،فطری،طبیعی،غریزی،موروثی
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

140 intrinsic(adj) = ذاتی،فطری،نهادی،اساسی،درونی،سرشتی،اصلی،حقیقی،لاینفک،باطنی،بنیادی،طبیعی،بدیهی،غریزی،موروثی(ارثی)

معانی دیگر: درون اندامی یا کا ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

141 ماهیت اصلی ١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

142 یعنی : به نوبه خودش،در نوع خود

Definition = به دلیل ویژگی های خاص خود و نه به دلیل ارتباط با چیز دیگری

مثال:
1- Though it's based ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

143 intrinsically(adv) = ذاتاً،به طور ذاتی،اساساً،حقیقتاً،طبعاً،طبیعتاً،بخودی خود،فطرتاً،اصلاً،باطناً(در باطن خود)

Definition =به طوری که یک ویژگی ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

144 سوء استفاده،بهره کشی کردن،استفاده از مزایا،بهره جستن

مثال :
1-There's something intrinsically wrong with taking advantage of children.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

145 deliberately(adv) = intentionally(adv)
به معناهای: عمداً،هدفمندانه،از قصد،آگاهانه
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

146 intentionally(adv) = عمداً،هدفمندانه،از روی قصد(از قصد)،تعمداً،عمداٌ،از روی عمد،آگاهانه

مترادف است با کلمه : deliberately (adv)

example ...
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

147 اصطلاح هست به معنای عملاٌ یا به معنای واقعی در عمل (این اصلاح مربوط به قوانین انگلیس قرن شانزدهم است که بعدها کوتاه شد و به این شکل در آمد) ١٤٠٠/٠٣/٠١
|

148 intent(adj) = مصمم،متوجه،خیره،درگیر

Definition = تمام توجه خود را به چیزی اختصاص دهید/مصمم ،به ویژه به طوری
که احمقانه یا مضر به نظر می ر ...
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

149 be intent on something = مصمم به انجام یا دستیابی به چیزی
به معنی : مصصم بودن به انجاری کاری،تصمیم گیری قطعی برای انجام کاری

مثال
1- I' ...
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

150 قصدنامه: نامه کارفرما به پیمانکار برای اعلام قصد واگذاری پیمانی که هنوز اسناد آن رسماً به امضا نرسیده است. ١٤٠٠/٠٣/٠١
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

101 intention
• The intention of the meeting was to consider the resolution.
• هدف این جلسه بررسی این قطعنامه بود.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

102 intention
• She went to college with the intention of studying biology.
• او به قصد تحصیل در رشته زیست شناسی به دانشگاه رفت.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

103 intentional
• She stepped on his foot, but it wasn't intentional.
• او پای او را لگد کرد ، اما این کار عمدی نبود.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

104 intentional
• I suspected that his leaving his wallet at home was intentional and not an act of forgetting.
• من حدس زدم که گذاشتن کیف پول او در خانه عمدی بوده است و نه عملی از روی فراموشی.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

105 immediately
• Come immediately!
• یالا بیا!
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

106 instantaneous
• She accidentally swallowed the poison and death was instantaneous.
• او به طور تصادفی سم را قورت داد و مرگ آنی بود.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

107 instantaneous
• Their response was instantaneous.
• واکنش آنها فوری بود.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

108 instantly
• Though he slept soundly, he awoke instantly.
• اگرچه اوبه خواب عمیقی فرو رفته بود، اما بلافاصله بیدار شد.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

109 instantly
• She was used to having her orders instantly obeyed.
• او عادت داشت که از دستوراتش فوراً اطلاعت شود.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

110 inordinate
• an inordinate gossiper
• یک شایعه غیرمعمول
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

111 inordinate
• The students seem to get an inordinate amount of homework for their age.
• به نظر می رسد که دانش آموزان مقدار زیادی از تکلیف شب را نسبت به سن خود دریافت می کنند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

112 inordinate
• No one on the team could meet the coach's inordinate demands.
• هیچ کس در تیم نمی تواند خواسته های بی حد و حصر مربی را برآورده کند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

113 inordinately
• One afternoon that spring the weather became inordinately hot, boiling up to midsummer levels.
• یک بعدازظهر در آن بهار هوا بیش از حد گرم شد و تا حد چله تابستان جوش آمد.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

114 impartiality
• The BBC must ensure that due impartiality is preserved in its news programmes.
• بی بی سی باید اطمینان حاصل کند که بی طرفی لازم(مناسب) در برنامه های خبری خود حفظ شده است.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

115 impartiality
• Impartiality is essential to a judge.
• انصاف برای یک قاضی واجب است.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

116 impartial
• The broadcasting media are statutorily required to be impartial.
• طبق قانون رسانه های صداوسیمایی(خبری) باید بی طرف باشند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

117 impartial
• He gave an impartial view of the state of affairs in Ireland.
• وی دیگاهی بی طرفانه درباره وضعیت امور در ایرلند ارائه داد.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

118 impartial
• Reporters must be impartial and not show political bias.
• خبرنگاران باید بی طرف باشند و تعصب سیاسی از خود نشان ندهند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

119 impartial
• A trial must be fair and impartial.
• دادرسی باید عادلانه و بی طرفانه باشد.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

120 impartial
• The wife of the accused has maintained an impartial stance throughout the trial.
• همسر متهم در تمام مدت دادگاه موضع بی طرفی داشته است.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

121 impartial
• They offer impartial advice on contraception.
• آنها توصیه های بی چشم داشتی را در مورد پیشگیری از بارداری ارائه می دهند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

122 impartial
• Careers officers offer impartial advice to all pupils.
• افسران مشاغل مشاوره بی چشم داشتی را به همه دانش آموزان ارائه می دهند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

123 evoke
• His teaching evoked his students' creativity.
• تدریس او خلاقیت دانشجویانش را برانگیخت.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

124 evoke
• The music in this slow passage evokes images of a drowsy summer's day.
• موسیقی در این گذرگاه آرام تصاویری از یک روز خواب آلود تابستان را تداعی می کند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

125 documentary
• The documentary offers an insight into the everyday lives of millions of ordinary Russian citizens.
• این فیلم مستند بینشی از زندگی روزمره میلیون ها شهروند عادی روسیه ارائه می دهد.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

126 discreet
• The family made discreet enquiries about his background.
• خانواده درباره سوابق او پرسشهای محرمانه ای انجام دادند.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

127 discreet
• He assured her that he would be discreet.
• او به او اطمینان داد که با احتیاط رفتار خواهد کرد.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

128 discreetly
• His desk was discreetly placed behind a screen.
• میز کار او به طور نامحسوس پشت یک پرده قرار داشت.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

129 discreetly
• She coughed discreetly to announce her presence.
• او برای اعلام حضور خود با احتیاط سرفه کرد.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

130 discreetly
• Bland, banal music tinkled discreetly from hidden loudspeakers.
• موسیقی غیرمعمول و مبتذل، به طور نامحسوس از بلندگوهای مخفی به صدا در آمد.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

131 delightful
• His latest book is a delightful children's tale about talking animals.
• آخرین کتاب او یک داستان جذاب کودکان در مورد حیوانات سخنگو است.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

132 delightfully
• The hotel is delightfully situated close to the waterfront.
• این هتل به طور چشم نوازی در نزدیکی اسکله واقع شده است.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

133 confidential
• A doctor who gives away confidential information about patients is not behaving professionally.
• پزشکی که اطلاعات محرمانه ای در مورد بیماران می دهد ، به طور حرفه ای رفتار نمی کند.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

134 confidential
• Your medical records are strictly confidential .
• سوابق پزشکی شما کاملاً محرمانه است.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

135 confidential
• The affair must be kept confidential.
• این ماجرا باید محرمانه باقی بماند.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

136 confidential
• Revealing confidential information to a rival company could land you in serious trouble with your boss.
• افشای اطلاعات محرمانه برای یک شرکت رقیب می تواند شما را با رئیس خود درگیر مشکلات جدی کند.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

137 confidential
• She accused them of leaking confidential information about her private life.
• وی آنها را به درز اطلاعات محرمانه درباره زندگی خصوصی اش متهم کرد.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

138 confidant
• He was their adviser, confidant and father confessor.
• او مشاور ، معتمد و راهنمای معنوی پدر آنها بود.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

139 confidant
• Her sister was her confidant, the one to whom she told all her secrets.
• خواهرش معتمد(راز نگه دار) او بود ، کسی که همه اسرار خود را به او می گفت.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

140 confidentially
• All information supplied will be treated confidentially.
• با کلیه اطلاعات ارائه شده به صورت محرمانه برخورد می شود.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

141 confidentially
• He told me confidentially that he's thinking of resigning next year.
• او به من محرمانه گفت که در فکر استعفا در سال آینده است.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

142 confidentially
• Can I speak to you confidentially?
• آیا می توانم با شما خصوصی صحبت کنم؟
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

143 confidentially
• He confidentially authorized me to act for him while he is abroad.
• او به من به طور مخفیانه(یواشکی) اجازه داد كه در خارج از كشور براي او کار كنم.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

144 agitate
• I didn't want to agitate her by telling her.
• نمی خواستم با گفتنش تحریکش کنم.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

145 agitate
• All you need to do is gently agitate the water with a finger or paintbrush.
• تمام کاری که شما باید انجام دهید این است که به آرامی با انگشت یا قلم مو آب را به هم بزنید.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

146 agitate
• Pour the powder into the solution and agitate it until the powder has dissolved.
• پودر را داخل محلول بریزید و آن را هم بزنید تا پودر حل شود.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

147 agitate
• The unions continue to agitate for higher pay.
• اتحادیه ها برای دستمزد بالاتر همچنان غوغا به پا می کنند.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

148 agitator
• Many victims of violence have been leading agitators against corruption, as well as high-profile leftist activists.
• بسیاری از قربانیان خشونت ،مخالفان ضد فساد و همچنین فعالان برجسته چپ را رهبری کرده اند.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

149 agitator
• The riots were the work of political agitators.
• شورش ها کار آشوبگران سیاسی بود.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|

150 agitator
• Yet, along with journalists, poets, literary figures, and agitators, they do help form opinions.
• با این وجود ، آنها در کنار روزنامه نگاران ، شاعران ، چهره های ادبی و تشویشگران، به شکل گیری نظرات کمک می کنند.
١٤٠٠/٠٢/٣١
|