برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

موسی

موسی Interested in industrial design (especially car design) and
architectural design

🌹🌹thanks to all of your supports🌹🌹

Note: In the future, Russian words and idioms will be added
to this page, Do not forget to follow this page and take advantage of the necessary benefits

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

51 swiftly(adv) = به سرعت،فوراً،به تندی،با شتاب،با عجله،سریعاً

معانی دیگر >>>> مشتاقانه،با شوق و ذوق،با اشتیاق،سراسیمه،بدون درنگ،شتابان،با سرعت ز ...
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

52 fast(adj) = swift(adj)
به معناهای: تند،سریع،فرز،چابک
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

53 swift(adj) = تند،فرز،سریع،تیزپا،تندرو،چابک،چالاک،تیز و بز،آنی،برق آسا،ضرب العجل،بی درنگ،بی محابا،فلفور

Definition = سریع یا سریع در حرکت یا پی ...
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

54 steadiness(noun) = پیوستگی،یکنواختی،پایداری،سعی و کوشش،ثبات،پا بر جایی،ماندگاری،استواری،تداوم،استحکام،تغییر ناپذیری،تعادل

معانی دیگر>>>{خونسرد ...
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

55 معانی دیگر >>>> مرتباً،همواره

examples :
1-Prices have risen steadily over the last two decades.
طی دو دهه گذشته قیمت ها مرتباً(به طو ...
١٤٠٠/٠٣/٢١
|

56 constant(adj) = steady(adj)
معناهای دیگر >>>> تزلزل ناپذیر،محکم،قرص،پابرجا،ثابت قدم،منظم
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

57 steady(adj) = ثابت،پیوسته،مداوم،استوار،تزلزل ناپذیر،پایدار،یکنواخت،ثابت قدم،همیشگی،قرص،با ثبات،پی در پی،راسخ،محکم،پابرجا،ماندگار ،منظم

Definit ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

58 go steady(verb) = رابطه پایدار و طولانی داشتن،ثابت قدم بودن

Definition = برای مدت طولانی با یک نفر رابطه عاشقانه داشته باشید/

example: ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

59 steady job/work = کار ثابت،شغل دائمی

Definition =کاری که احتمالاً برای مدت طولانی ادامه دارد و به طور منظم برای آن حقوق دریافت خواهید کرد
< ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

60 robustness(noun) = {سلامتی،نشاط،تندرستی(در مورد ویژگی یا وضعیت سلامتی)}،{سرزندگی،خوش بنیگی،پر شوری(در رابطه با داشتن انرژی یا فعالیت فراوان)}،{ورزیدگ ... ١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

61 robustly(adv) = به شدت،به طور مصمم،به طور مستحکم،با قدرت

معانی دیگر:{قاطعانه،قدرتمندانه،با شوق و ذوق،جسورانه(از نظر قدرت جسمی،تلاش و انرژی)}،{ ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

62 energetic(adj) = robust(adj)
به معناهای: نیرومند،پرانرژی،پر جوش و خروش
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

63 robust(adj) = نیرومند،مستحکم،قوی،پرانرژی،ستبر،تنومند،خوش بنیه،هیکل دار،ورزیده،یغور

معانی دیگر={خوش ساخت،استوار ،محکم،ضد گلوله،بادوام(در مورد م ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

64 preconceive(verb) =از پیش تجسم کردن،از پیش تصور کردن،از پیش فرض کردن،از پیش اعتقاد داشتن،پیش داوری کردن،از پیش استنباط کردن

Definition = درک ک ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

65 preconceived(adj) = از پیش تعیین شده،پیش داوری شده،پیش زمینه،پیش فرض

معانی دیگر>>> {سفت و سخت،ثابت قدم،یکدنده،ریشه دار(در مورد ایده یا عقیده)} ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

66 bias(noun) = preconception(noun)
به معناهای : تعصب،جانبداری،پیش داوری
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

67 از بین بردن سوء برداشت ها و انتقاد ها نسبت به خود

مثال :
He proceeds to take apart every preconception anyone might have ever had about h ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

68 preconception(noun) = تعصب،پیش داوری،پیش فرض،پنداشت،تصور قبلی،توهم،آینده نگری،دور اندیشی


Definition = یک ایده یا نظر شکل گرفته قبل از اینک ...
١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

69 narrowness(noun) = {محدودیت،باریکی،تنگی،لاغری،نازکی(در مورد محدودیت فیزیکی)}،{تعصب،نژادپرستی،تنگ نظری،فرقه گرایی،محدودیت(در مورد محدودیت ذهنی)}،{کوته ... ١٤٠٠/٠٣/٢٠
|

70 narrowly(adv) ={ با اختلاف اندک،تقریباً،به سختی،بزور،به زحمت(در مورد اختلاف یا حدود)}،{با دقت،با موشکافی دقیق(در مورد میزان و شدت دقت)}،{اندکی،نسبتاٌ ... ١٤٠٠/٠٣/٠٦
|

71 thin(adj) = narrow(adj)
به معناهای : باریک،کم عرض،تنگ،لاغر،نحیف
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

72 narrow(adj) = {باریک،کم عرض،کم پهنا،تنگ(در مورد عرض و پهنا نسبت به طول)}،{محدود،محصور(از نظر مقدار،میزان یا دامنه)}،{دقیق یا تحت الفظی (در مورد معنی) ... ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

73 یعنی به هر قیمتی موفق شدن ،به هر قیمتی پیروز شدن،به هر قیمتی شکست دادن دیگران،خاتمه دادن کار به هر قیمتی

مثال:
he was told to finish the j ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

74 methods(noun) = means(noun)
به معناهای : وسیله،راه،روش،شیوه،طریق
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

75 mean(verb) =در نظر گرفتن،منظور کردن،منظور داشتن،اختصاص دادن،ازقبل تعیین کردن،مقدر کردن،موجب شدن،سبب شدن،منجر شدن،بوجود آمدن،اهمیت داشتن،ارزش داشتن،تا ... ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

76 means(noun) = وسیله،ابزار،شیوه،راه،طریق،منابع،پول،درآمد،دارایی

معانی دیگر= راه های میانبر،عوامل،مولفه،اجزاء،ورودی،درگاه،سرنوشت،تقدیر،شانس اقبا ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

77 to means test(verb) = ارزیابی استطاعت مالی،استطاعت مالی کسی را ارزیابی کردن، وسع مالی کسی را سنجیدن ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

78 وسیله ی نقلیه ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

79 flexible(adj) = limber(adj)
به معناهای: انعطاف پذیر،منعطف
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

80 limber(adj) = انعطاف پذیر،نرم،منعطف،کشسان،دراز،سست،شل و ول

Definition = (از یک شخص یا قسمت بدن) نرم یا انعطاف پذیر/قادر است به راحتی خم شود/قد ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

81 limber up(verb) = گرم کردن و نرمش قبل از فعالیت

Definition = انجام تمرینات ملایم برای کشش عضلات به منظور آماده سازی بدن برای فعالیت بدنی آماد ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

82 shortage(noun) = lack(noun)
به معناهای: کمبود،فقدان،نبود
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

83 lack(verb) = کم داشتن،نداشتن،کمبود داشتن،فاقد بودن


to lack something = کمبود چیزی را داشتن

مترادف ها : be in need of, be without ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

84 possible(adj) = feasible(adj)
به معناهای : عملی،شدنی،ممکن،میسر،محتمل
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

85 feasibility(noun) = امکان،احتمال،امکان سنجی،تحقق پذیری،قابلیت اجرایی،امکان پذیری،توجیهی،معقولیت

Definition =حالت عملی یا ممکن بودن/احتمال وقو ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

86 feasibly(adv) = به طور عملی،به طور قابل استفاده،به طور ارزشمند،به طور سودمند،به طور امکان پذیر ،به صورت قابل اجرا،به طور بی درد سر،به آسانی ،به طور د ... ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

87 feasible(adj) =محتمل،ممکن، امکان‌پذیر،میسر،مقدور،شدنی،قابل تصور،باور کردنی،عملی،قابل اجرا،قابل دستیابی،سودمند،ارزشمند،بی درد سر،دست یافتنی،قابل حصول، ... ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

88 incorrect(adj) = fallacious(adj)
به معناهای : غلط،اشتباه،نادرست
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

89 fallacy(noun) = مغلطه،سفسطه،دوگانگی،باور غلط،باور عامیانه،استدلال نادرست،نادرستی،فریب،نیرنگ،توهم،سراب،خیالبافی،حباب،قضاوت غلط،سوء تعبیر،سو تفاهم،دروغ ... ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

90 fallaciously(adv) = به طور کذب،به طور گمراه کننده،به طور بی اساس،به طور اشتباه،به طور نادرست،به طور فریب آمیز،با نیرنگ،به صورت غیر منطقی،به طور نامعق ... ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

91 fallacious(adj) = مغلطه آمیز گمراه کننده، سفسطه آمیز، اشتباه،غلط،نادرست،دروغین،کذب،بی اساس،نسنجیده،ساختگی،جعلی،نامعقول،غیرمنطقی،احمقانه،فریب آمیز،پر ... ١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

92 culminating(adj) = نهایی،آخرین،اوج،برتر،اعلی،درجه یک،ممتاز،پیشرو،پیشتاز،بی نظیر،بی مانند،بی همتا

Definition = از بخش پایانی یا نهایی بودن/جانش ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

93 culmination(noun) =نقطه اوج،سرانجام،نتیجه،حاصل

Definition = رسیدن به اوج،بالاترین نقطه،بخصوص در نجوم (به بالاترین ارتفاع خود رسیدن جرم سماوی ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

94 conclude(verb) = culminate(verb)
به معناهای: به نتیجه رسیدن،ختم شدن به،به انتها رسیدن،منجر شدن،انجامیدن
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

95 culminate(verb) = منجر شدن،انجامیدن،به نتیجه رسیدن،منتهی شدن،به اوج خود رسیدن،به جایی ختم شدن

Definition = اگر یک رویداد یا یک سری از اتفاقات ...
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

96 encounter(verb) = come across(verb)= face(verb)= confront(verb) >>>>> به معناهای: رو به رو شدن ، مواجه شدن،رو در رو شدن،برخورد کردن ١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

97 come across(verb) = اتفاقی ملاقات کردن،اتفاقی پیدا کردن،اتفاقی مواجه شدن،به نظر رسیدن،واضح بودن یا قابل فهم بودن(حرف یا منظور)

to come across ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

98 خط متقارن،توازن(تعادل) تعداد مهاجمان در وسط
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

99 equalized(adj) = balanced(adj)
به معناهای: متوازن،متعادل،میانه رو،متساوی،هم تراز
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

100 balanced(adj) = متوازن،متعادل،منصفانه،میانه رو،بی طرفانه،عادلانه،هم تراز،تراز شده،متقارن

Definition = با در نظر گرفتن همه جوانب یا نظرات به ط ...
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

51 culmination
• The show marked the culmination of months of hard work.
• این نمایش نقطه اوج ماه ها کار سخت را نشان داد.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

52 culmination
• This massive autobiographical work was the logical culmination of her long career.
• این اثر بزرگ زندگینامه ای حاصل(نتیجه) منطقی حرفه شغلی طولانی او بود.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

53 culmination
• The space race reached its culmination in the first moon walk.
• مسابقه فضایی در اولین پیاده روی ماه به نقطه اوج خود رسید.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

54 culmination
• The culmination of his career was when he became a principal dancer with the Royal Ballet.
• نقطه اوج حرفه اش زمانی بود که او به یک رقاص اصلی گروه باله سلطنتی تبدیل شد.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

55 culminate
• Their summer tour will culminate at a spectacular concert in London.
• تور تابستانی آنها در یک کنسرت دیدنی و جذاب در لندن به اوج خود خواهد رسید.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

56 culminate
• The commencement ceremony was a grand occasion, and a speech by the governor culminated the event.
• مراسم جشن فارغ تحصیلی یک مناسبت باشکوه بود ، و سخنرانی فرماندار منجر به این رویداد شد.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

57 culminate
• The long negotiations finally culminated in a treaty.
• مذاکرات طولانی در نهایت به یک معاهده انجامید(ختم شد).
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

58 culminate
• The celebration will culminate in fireworks.
• این جشن با آتش بازی به اوج خود خواهد رسید.
١٤٠٠/٠٣/٠٥
|

59 balanced
• Make sure you have a balanced intake of vitamins A, B, C and D.
• از مصرف متعادل ویتامین های A ، B ، C و D اطمینان حاصل کنید.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

60 balanced
• The newspaper tries to be balanced in its approach to the news.
• روزنامه سعی می کند در برخورد با خبر بی طرف(منصف) باشد.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

61 balanced
• The panel provided a balanced commentary on the election.
• این هیئت گزارشی منصفانه درباره انتخابات ارائه داد.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

62 balanced
• A balanced budget is not easy to achieve.
• دستیابی به بودجه متعادل آسان نیست.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

63 balanced
• The book gives a balanced account of the war, and the reader is left to decide whether the fight was worth it or not .
• این کتاب شرح منصفانه(عادلانه) ای از جنگ را بیان می کند و خواننده می تواند تصمیم بگیرد که آیا این جنگ ارزش آن را داشت یا نه.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

64 allocation
• You can't swallow the promise of financial allocation that you made yesterday.
• شما نمی توانید قول بودجه مالی که دیروز داده اید را انکار کنید(زیر سیبیلی رد کنید).
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

65 allocation
• We have spent our entire allocation for the year.
• ما کل بودجه خود را برای امسال هزینه کرده ایم.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

66 allocation
• The whole question of the allocation of resources will keep under review next week.
• کل سوال در مورد تخصیص منابع هفته آینده بررسی خواهد شد.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

67 allocation
• The allocation must be made according to a strict set of criteria.
• سهم بندی باید براساس یک مجموعه دقیق از معیارها انجام شود.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

68 absurd
• It is ridiculously absurd to believe that the number 13 is unlucky.
• به طور مسخره ای چرت است که باور کنیم عدد 13 بدشانسی می آورد.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

69 absurd
• It is absurd to be discussing compulsory redundancy policies for teachers.
• بحث در مورد سیاست های تعدیل اجباری معلمان بی معنی است.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

70 absurd
• What an absurd thing to say!
• چه حرف مزخرفی برای گفتن است
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

71 absurd
• I didn't credit that absurd tale.
• من آن داستان احمقانه را باور نکردم.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

72 absurd
• For most people in the fifteenth century, it was absurd to think the earth might be round.
• برای اکثر مردم قرن پانزدهم تصور اینکه زمین گرد باشد ، احمقانه بود.
١٤٠٠/٠٣/٠٤
|

73 presumption
• There is a general presumption that the doctor knows best.
• یک پیش فرض(فرضیه) کلی وجود دارد که پزشک بهتر می داند.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

74 presumption
• They were angered by his presumption.
• آنها از بی شرمی او خشمگین(عصبانی) شدند.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

75 presumption
• There is a strong presumption in favour of the truthfulness of their statement.
• یک استدلال(توجیه) قوی به نفع صحت گفته های آنها وجود دارد.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

76 presumption
• Everyone is entitled to the presumption of innocence until they are proved to be guilty.
• تا زمانی که مجرم بودن آنها ثابت نشود ، همه حق فرض(اصل) برائت(ادعای بی گناهی) را دارند.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

77 presumption
• On the presumption that the doctor knows best, I took the medicine.
• با استدلال(استنباط) به اینکه دکتر بهتر می داند ، من دارو را مصرف کردم.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

78 presumption
• There is a general presumption that fatty foods are bad for your heart.
• یک فرضیه کلی وجود دارد که غذاهای چرب برای قلب شما مضر هستند.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

79 presumption
• She was tired of people's presumption that it was her husband who was the scientist and not she.
• او از تصور(برداشت،استدلال) مردم خسته شده بود که این شوهرش بود که دانشمند بود و نه او.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

80 presumably
• It's raining, which presumably means that your football match will be cancelled.
• باران می بارد ، این یحتمل(احتمالاً) به معنای لغو مسابقه فوتبال شما خواهد بود.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

81 presumably
• She is aware of the difficulties, presumably?
• لابد او از مشکلات آگاه است؟
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

82 presumably
• She's a grown woman; presumably, she can make such decisions herself.
• او یک زن بالغ است. احتمالاً خودش می تواند چنین تصمیماتی بگیرد.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

83 presumably
• He hasn't eaten all day and he's presumably hungry.
• او تمام روز غذا نخورده و احتمالاً گرسنه است.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

84 nominally
• He was nominally in charge of the project.
• او به صورت تشریفاتی(به صورت اسمی) مسئول این پروژه بود.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

85 nominally
• The company could not indicate a person even nominally responsible for staff training.
• این شرکت نمی تواند شخصی را که حتی اسماً(عنواناً) مسئول آموزش کارکنان است معرفی کند.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

86 inundation
• In Mekinock, farther to the east and south, inundation comes later in the day.
• در مکینوک ، دورتر از شرق و جنوب ، سیل عظیم(آب گرفتگی) در اواخر روز رخ می دهد.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

87 inundation
• Otherwise, inundation would ensue to our dismay.
• در غیر این صورت ، سیلی از ناامیدی به سراغمان خواهد آمد.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

88 intrinsic
• Study has an intrinsic worth, as well as helping you achieve your goals.
• مطالعه دارای ارزش ذاتی است و همچنین به شما در رسیدن به اهداف خود کمک می کند.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

89 intrinsic
• There is nothing in the intrinsic nature of the work that makes it more suitable for women.
• در ماهیت اصلی این کار هیچ چیزی وجود ندارد که این کار را برای خانم ها مناسب تر کند.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

90 intrinsic
• The intrinsic worth of the pen is 30 yuan.
• ارزش اصلی این قلم 30 یوان است.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

91 intrinsically
• There is nothing intrinsically wrong with the idea .
• بخودی خود(اساساً) هیچ مشکلی با این ایده وجود ندارد.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

92 intrinsically
• Science is seen as intrinsically good.
• علم ذاتاً خوب تلقی می شود.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

93 intrinsically
• This subject is intrinsically interesting and worthy of study in its own right.
• این موضوع بخودی خود جالب و به نوبه خودش شایسته(درخور) مطالعه است.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

94 intrinsically
• I did not expect the job to be intrinsically rewarding.
• من انتظار نداشتم که این کار اساساً(بخودی خود) پاداش آور باشد.
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

95 intrinsically
• Sometimes I wonder if people are intrinsically evil.
• گاهی اوقات من تعجب می کنم که آیا مردم به طور ذاتی شرور هستند؟
١٤٠٠/٠٣/٠٢
|

96 intention
• When a man speaks or acts with good intention. Then happiness follows him like his shadow that never leaves him.
• وقتی مردی با حسن نیت صحبت می کند یا عمل می کند آنگاه خوشبختی مانند سایه اش او را دنبال می کند که هرگز او را ترک نمی کند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

97 intention
• The original intention was to record about 80 speakers, divided equally between males and females.
• هدف اصلی ضبط حدود 80 سخنران بود که به طور مساوی بین زن و مرد تقسیم شده بود.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

98 intention
• He never had the slightest intention of agreeing to it.
• او هرگز کوچکترین قصدی برای موافقت با آن نداشت.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

99 intention
• Her parents were suspicious of the man's intentions.
• پدر و مادرش به اهداف این مرد مشکوک بودند.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|

100 intention
• We couldn't understand the author's intention in the poem.
• ما نتوانستیم منظور نویسنده را در این شعر درک کنیم.
١٤٠٠/٠٣/٠١
|