نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
you are not what you used to be: ترجمه صحیح چنین است: تو دیگر آن آدم ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
trumpet blast: صدای شیپور
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
you're not what you used to be: ترجمه صحیح چنین است: تو دیگر آن آدم ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
blast of the ship’s siren: صدای شیپور کشتی
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
stick to my programme: به برنامه خود پایبند بودن
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
blast of criticism: انتقاد تند
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i used to work in a factory those days: آن روزها مشغول کار در کارخانه بودم.
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
the party was a blast: مهمانی فوق العاده بود!
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i used to go to gym every other day: عادت داشتم یک روز درمیان به باشگاه ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i'm used to drink bitter tea: عادت دارم چای تلخ بخورم
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i am used to drink bitter tea: عادت دارم چای تلخ بخورم
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
sticking the tongue out can have many meanings: زبون در آوردن ممکنه معانی زیادی داش ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i used to live here: قبلنا اینجا زندگی میکردم.
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
blast radius: شعاع انفجار
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i used to drink bitter tea: عادت داشتم چای تلخ بخورم. ( الان نه ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
cucumber sticks: برش های خیار
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
blast out music: با صدای بلند پخش کردن
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
did he use to play ping pong: آیا او عادت داشت پینگ پنگ بازی کند ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
blast a hole: با انفجار سوراخ ایجاد کردن
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
a stick of butter: یه قالب کره
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i wish my girlfriend would lose some weight and become as skinny as she used to be: کاش دوست دخترم یه خورده وزن کم میکر ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
kicking me out: داری منو بیرون میندازی
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
it grows on me: از آن کم کم خوشم می آید.
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i'm getting used to the weather: دارم به آب و هوا عادت میکنم
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
stick to the monthly budget: محکم نگه داشتن بوجه ماهیانه خرج نک ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
the seven days in new york was a blast: این ۷روز در نیویورک کولاک ی بود. ( ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
she will soon get used to wearing contact lenses: به زودی به زدن لنزا عادت میکنه
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
the dvd sticks: دی وی دی گیر میکنه، به اصطلاح خش دا ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i used to the noise of the city: به سر و صدای شهر عادت دارم.
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
depress the clutch again and slot the stick into the second gear: دوباره کلاچ رو فشار بده و [دسته رو] ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i had a blast yesterday: دیروز خیلی بهم خوش گذشت
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
blast it i just can't make: گندش بزنن، نمی تونم درستش کنم!
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
tell her to stick that tongue out: بهش بگو زبونشو در بیاره
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
her sense of humor grows on you once you spend more time with her: بیشتر که با او وقت بگذرانی، کم کم ا ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i will pass this on: من حرفاتو منتقل می کنم به اون فرد م ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
keep track of something: حساب چیزی را داشتن ( حالا رو کاغذ ی ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i used to be afraid of you: قبلاً ازت میترسیدم!
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
it's really growing on me now: الان واقعاً کم کم دارم جذبش می شوم.
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
we used to be live in that house: ما قبلاً تو اون ساختمون بودیم
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
but once you get to know him he grows on you: ولی به محض این که او را بیشتر بشناس ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i used to beg for a little sister: من قبلا برای داشتن یه خواهر کوچکتر ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
as the characters develop it grows on me: شخصیت ها که شکل می گیرند، از آن کم ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
stick in to your mind: در ذهن ماندن
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
she used to think learning a new language was impossible: او قبلاً فکر می کرد یادگیری یک زبان ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
he was flattering her to get a promotion: او داشت به او تملق می گفت تا ترفیع ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
walking is good for my mother and she's used to it: پیاده روی برای مادر من خوبه و او به ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
he grew tired: کم کم خسته شد
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
this neighborhood used to be very quiet before the construction started: قبلاً این محله قبل از شروع ساخت و س ...
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
i used to go swimming: عادت داشتم شنا برم
٨ ماه پیش
نوع مدال

ثبت واژه جدید

-
دیکشنری
-
they pass on what they know to each other: آنها منتقل میکنند به دیگران آنچه را ...
٨ ماه پیش