از

/~Az/

مترادف از: ( آز ) افزون طلبی، حرص، زیاده خواهی، شره، طمع، ولع، احتیاج، حاجت، نیاز

متضاد از: ( آز ) قناعت
شبکه مترجمین ایران

فارسی به انگلیسی

avarice, cupidity, greed, greediness, avidity, from, of, since, than out of

مترادف ها

avarice (اسم)
از، طمع، حرص، خست، زیاده جویی

greed (اسم)
از، طمع، حرص

avidity (اسم)
از، اشتیاق، طمع، حرص، پر خوری، ازمندی

esurience (اسم)
از، حرص، پر خوری، جوع، گرسنگی، ولع

rapacity (اسم)
از، درنده خویی، یغماگری

in (حرف اضافه)
از، روی، توی، با، نزدیک، بالای، بر حسب، به، بطرف، در توی، هنگام، در ظرف، اندر، نزدیک ساحل

from (حرف اضافه)
از، از روی، در نتیجه، بواسطه، از پیش

of (حرف اضافه)
از، درباره، بوسیله، از طرف، از لحاظ، ز، در جهت، از مبدا، از منشا، در سوی

by (حرف اضافه)
از، با، نزدیک، پهلوی، بواسطه، توسط، بوسیله، بدست، بتوسط، از کنار، از پهلوی

ab- (پیشوند)
غیر، از، جدایی، دور از

abs- (پیشوند)
از، دور از، غیر از

لغت نامه دهخدا

( آز ) آز. ( اِ ) زیاد جُستن. زیاده جوئی. افزون خواهی. افزون طلبی. خواهش بسیاری از هر چیز. طمع. ولع. حرص. شره. شُح . تنگ چشمی :
از فرطعطای او زند آز
پیوسته ز امتلا زراغن.
ابوسلیک.
جاه است و قدر و منفعه آن را که طَمْع نه
عز است و صدر و مرتبه آن را که آز نیست.
خسروانی.
مکن امّید دور و آز دراز
گردش چرخ بین چه کرمند است.
خسروی.
بدی در جهان بدتر از آز نیست.
فردوسی.
بهر جای جاه وی افزون کنم
ز دل کینه و آز بیرون کنم.
فردوسی.
میاز ایچ با آز وبا کینه دست
بمنزل مکن جایگاه نشست.
فردوسی.
چو دانی که بر تو نماند جهان
چه رنجانی از آز جان و روان ؟
فردوسی.
چنین بود تا بود این تیره روز
تو دل را به آز فزونی مسوز.
فردوسی.
چه سودت بسی اینچنین رنج و آز
که از بیشتر کم نگردد نیاز؟
فردوسی.
گرت دل نه با رای آهرمن است
سوی آز منگر که او دشمن است.
فردوسی.
که چون آز گردد ز دلها تهی
همان خاک و هم گنج شاهنشهی.
فردوسی.
ز آز و فزونی بیکسو شویم
بنادانی خویش خستو شویم
مگر بهرمان زین سرای سپنج
نباید همی کین و نفرین و رنج.
فردوسی.
دگر آز بر تو چنان چیره گشت
که چشم خرد مرترا خیره گشت
ز بیچارگان خواسته بستدی
ز نفرین بروی تو آمد بدی.
فردوسی.
بدو گفت [ به باربد ] هر کس که شاه جهان
گزیده ست رامشگری در نهان
که گر با تو او را برابر کنند
ترابر سر سرکش افسر کنند
چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز
و گرچه نبودش بچیزی نیاز.
فردوسی.
به تخت خرد برنشست آزتان
چرا شد چنین دیو انبازتان ؟
فردوسی.
در آز باشد دل سفله مرد
برِ سفلگان تا توانی مگرد.
فردوسی.
چو بستی کمر بر در راه آز
شود کار گیتیت یکسر دراز.
فردوسی.
اگر پادشاه آز گنج آورد
تن زیردستان به رنج آورد.
فردوسی.
بخور آنچه داری و بیشی مجوی
که از آز کاهد همی آبروی.
فردوسی.
تن مرد بی آز بهتر که گنج.
فردوسی.
بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

( آز ) ( اسم ) ۱ - حرص طمع زیاده جویی افزون طلبی . ۲ - آرزو هوی . ۳ - غم حسرت . ۴ - نیاز حاجت .
زیاد جستن
حرص وطمع، آرزووخواهش بسیار، افزون خواهی هرچیزی
۱ - عمت مفعول غیر صریح یا با واسطه : ( میانش به خنجر کنم بر دو نیم نباشد مرا از کسی ترس و بیم . ) (فردوسی ) ۲ - عمت ابتدا و آغاز زمانی و مکانی مقابل تا: ( از آغاز اسم تا دو قرن ایران زیر تسلط تازیان بود. ) ۳ - ب به : ( فرسته چو از پیش ایوان رسید زمین بوسه داد آفرین گسترید . ) ( فردوسی ) ۴ - با : ( دیدم وقتی در تاریخ هندوستان که از پشت پیل شکار میکردی وروی پیل را از آهن بپوشیده بود . ) ( تاریخ بیهقی . ) ۵ - بر : ( یکی همچون پرن بر اوج خورشید یکی چون شایور از گرد مهتاب . ) ( پیروز مشرقی ) . ۶ - در اندر : ( و حدود بخارا دوازده فرسنگ است اندر دوازده فرسنگ و دیواری بگرد این همه در کشیده بیک باره ... و همه رباطها و دهها از اندرون این دیوار . ) ( حدودالعالم ) . ۷ - را : ( مفعول صریح ) : سپاس از خداوند خورشید و ماه که دیدم ترازنده بر جایگاه . ) ( فردوسی ). ۸ - برای بهر بعلت بسبب بجهت : ( زمین از زلزله فرو رفت . ) ۹ - عمت اضافه بجای (ا ) ( ) : ( خدای عزو جل پس از مکان و زمان (پس مکان و زمان ) و لوح و قلم گوهری را بیافرید سبز... ) ( تفسیر کمبریج ) . ۱٠ - در سالهای اخیر بتقلید از زبانهای اروپایی بمعنی : اثر نوشت. ساخت. بکار میرود : بوف کور از هدایت .
موضعی در کیاکلا ساری

فرهنگ معین

( آز ) [ په . ] ( اِ. ) ۱ - حرص ، طمع ، زیاده جویی . ۲ - آرزو.
( اَ ) [ په . ] (حراض . )۱ - علامت مفعول غیر - صریح یا باواسطه . ۲ - علامت ابتدا و آغاز. ۳ - در، اندر. ۴ - برای ، بهر، به سبب . ۵ - نسبت به ، در مقایسه با. ۶ - به دلیل ، به علت . ۷ - در، اندر. ۸ - از سویی ، از طرف . ۹ - به جای ، در عوض .
دیده و دندان (اَ. دِ. وَ. دَ )(ق . ) با کمال میل و رغبت .
( اِ ) (اِ. )(عا. ) گریه ، زاری . معمولاً با ترکیب اِز و جِز می آید.
پای درآوردن ( ~. دَ. وَ دَ ) (مص م . ) ۱ - شکست دادن ، از بین بردن . ۲ - بی نهایت خسته کردن .

فرهنگ عمید

( آز ) ۱. حرص و طمع، افزون خواهی از هر چیز: چو دانی که بر تو نماند جهان / چه رنجانی از آز جان و روان (فردوسی: ۴/۴ ).
۲. آرزو و خواهش بسیار.
۱. نشان دهندۀ ابتدای مکان: از دور به دیدار تو اندرنگرستم / مجروح شد آن چهرۀ پرحسن و ملالت (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۸۳ )، از تهران تا اصفهان.
۲. نشان دهندۀ ابتدای زمان: من از آن روز که در بند توام آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم (سعدی )، از صبح تا شام، خرِ ما از کرگی دم نداشت.
۳. نشان دهندۀ آغاز و مبدٲ چیزی (شخص، حیوان، شیء، حالت، عدد، و مانند آن ).
۴. اثرِ، تٲلیف: گرشاسب نامه از اسدی طوسی است.
۵. نسبت به: فرزند شما از بقیهٴ همکلاسی هایش زرنگ تر است.
۶. از مردمِ.
۷. دربارۀ، درموردِ، در خصوصِ، راجع به: از مدرسه چه خبر؟.
۸. به سبب، به علتِ، به جهتِ: چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند / من موی از مصیبت پیری کنم سیاه (رودکی: ۵۱۰ )، گریهٴ او از خوشحالی است.
۹. برای بیان نوع، جنس، صنف، طبقه، و مانند آن به کار می رود: پیراهنی از پارچهٴ اعلا.
۱۰. متعلق به، مالِ: این کتاب از من است.
۱۱. به وسیلۀ، با کمک، با: این وسیله از بهترین مواد اولیه ساخته شده است.
۱۲. از جملۀ، جزءِ، درشمارِ: سعدی از بزرگان شیراز است.
۱۳. از سویِ، از جانبِ، از طرف.
۱۴. نشان دهندۀ منشٲ چیزی: تو را عدل نوشیروان است و از تو / غلامانْت را تاج نوشیروانی (فرخی: ۳۷۱ )، کارون از ارتفاعات زردکوه سرچشمه می گیرد.
۱۵. نشان دهندۀ تفکیک، تمایز، یا تشخیص: پس از قبولی در آزمون سر از پا نمی شناخت.
۱۶. از جهتِ، از حیث، از لحاظِ، از نظرِ: از شما دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد هزاران بیش (رودکی: ۵۰۴ ).
۱۷. نشان دهندۀ جزئی از یک کل: دو سال از دوران حبس می گذشت.
۱۸. [قدیمی] به.
۱۹. [قدیمی] در، اندر: توانگر به نزدیک زن خفته بود / زن از خواب شَلپوی مردم شنود (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۱۰۰ ).
۲۰. [قدیمی] در قبالِ، درمقابلِ، در برابرِ.
۲۱. [قدیمی] بر.
۲۲. [قدیمی] به جای کسرۀ اضافه به کار می رفت: رودکی استاد شاعران جهان بود / صد یکی از وی تویی کسائی پرگست (کسائی: صحاح الفرس: ۴۲و۴۳ ).
۲۳. [قدیمی] از روی، از سرِ، به حکمِ.

گویش مازنی

( آز ) /aaz/ آرزو - خواسته
/oz/ روستایی در نور

واژه نامه بختیاریکا

زِ

دانشنامه عمومی

آز. آز یا آزمندی به علاقه فراوان یا اشتیاق سیری ناپذیر، غیرضروری و بیش از حد برای به دست آوردن هرچه بیشتر مواردی چون ثروت، پایگاه اجتماعی، قدرت، مواد غذایی و مسائلی از این قبیل گفته می شود.
تحقیر
خودشیفتگی
هفت گناه مرگبار
مفهوم آز به عنوان یک مفهوم سکولار روانی مترادف با تمایلی مفرط است برای به دست آوردن و کسب فراتر از سطح نیاز. عمدتاً آزمند به کسانی گفته می شود که به دنبال به دست آوردن ثروت و مادیات زیاد هستند در صورتیکه مفهوم آز موارد گسترده تر دیگری را نیز دربر می گیرد.عکس آز

از (بلژیک). شهر از (به فرانسوی: As) در شهرستان اسلت در استان لمبورگ در منطقه فلاندری در کشور بلژیک واقع شده است.
بلژیک
فهرست شهرهای بلژیکعکس از (بلژیک)
گزارش تخلف یا اشتباه در معنی

فارسی به عربی

( آز ) جشع
انخفض , طمع , من , من قبل

ارتباط محتوایی

مترادف( آز ) افزون طلبی، حرص، زیاده خواهی، ...متضاد( آز ) قناعتلغت نامه دهخدا( آز ) آز. ( اِ ) زیاد جُستن. زیاده جوئی. افزون خواهی. افزون طلبی. خواهش بسیاری از هر چیز. طمع. ول ...فرهنگ فارسی( آز ) ( اسم ) ۱ - حرص طمع زیاده جویی افزون طلبی . ۲ - آرزو هوی . ۳ - غم حسرت . ۴ - نیاز حاجت . زی ...فرهنگ معین( آز ) [ په . ] ( اِ. ) ۱ - حرص ، طمع ، زیاده جویی . ۲ - آرزو. ( اَ ) [ په . ] ( حراض . ) ۱ - علامت ...فرهنگ عمید( آز ) ۱. حرص و طمع، افزون خواهی از هر چیز: چو دانی که بر تو نماند جهان / چه رنجانی از آز جان و رو ...دانشنامه عمومیآز. آز یا آزمندی به علاقه فراوان یا اشتیاق سیری ناپذیر، غیرضروری و بیش از حد برای به دست آوردن ...
معنی از، مفهوم از، تعریف از، معرفی از، از چیست، از یعنی چی، از یعنی چه، فرانسوی:زبان فرانسوی، فهرست شهرهای بلژیک، معنی آز، آزا، معنی کلمه آز، عکس دیو واقعی، معنی دشمن دیو، از در جدول، دیو واقعی، حرص
برچسب ها: لغت نامه دهخدا، لغت نامه دهخدا با حرف ا، فرهنگ فارسی، فرهنگ فارسی با حرف ا، فرهنگ معین، فرهنگ معین با حرف ا، فرهنگ عمید، فرهنگ عمید با حرف ا، گویش ها و لهجه ها، گویش ها و لهجه ها با حرف ا، گویش ها و لهجه ها، گویش ها و لهجه ها با حرف ا، دانشنامه عمومی، دانشنامه عمومی با حرف ا، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف ا
کلمه: از
کلمه بعدی: از 4 عمل اصلی
اشتباه تایپی: hc
آوا: /~Az/
نقش: اسم
عکس از : در گوگل
معنی از

پیشنهاد کاربران

( اوستایی ) خواستن، اراده ـ میل کردن، گرایش داشتن، آرزو داشتن
From of
انسان ، مرد ، جوانمرد
حرص
مولع
حریص
from

وقت هایی که میخواهیم ۲ جمله را به هم ربط دهیم
نشانه آغاز
در برخی گویش ها همچون کردی"اژ" گفته می شود. بهتر است بگوییم که در گویش پارسی هم اکنون بند واژه " ژ" در بسیاری از واژ ها به رویه "ز" گفته میشود . همچون روژ
از همریشه با aus آلمانی و deدرزبان فرانسه بنظرمی رسد.

طمع
since, than out of
هَجا یک حرف ربطی در ایران باستان بود و به معنای از است
( ( از ) )
آز تغییر یافته ی واژه آج بوده که در ترکی به معنی گرسنه می باشد . = آج = گرسنه ، حریص ؛ آزمند = آدم گرسنه و حریص و طمعکار ؛ آج آدام = آدم حریص و گرسنه ، شهریار نیز در این شعر آج را در مفهوم حریص بکار برده است: کربلایه گئدنلرین قاداسی / دوشسون بو آج یوْلسوزلارین گؤزینه
دکتر کزازی در مورد واژه ی "آز " می نویسد : ( ( با همین ریخت در پهلوی به کار می رفته است. "آز" در اوستا، همچون " خشم" یکی از دیوان نیرومند است و یاران اهریمن و درریخت آَزی به کار به کار برده می شده است ) )
( ( جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخور. ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 326. )

تمع
در زبان ترکی دومعنی دارد ۱_کم ۲_دهان

طمع، حرص
نام ایزد باستانی ایرانی در اوستا
فزونخواهی
در فرهنگ عمید معنی هایی برای - اَز - آمده که شوربختانه در فارسی فراموش شده اند و قدیمی شده اند در آن معنی ها واژه یِ - اَز - و - اَزِ - برابر - as - انگلیسی اَست. به معنیِ - as - که بنده در همین آبادیس نگاشتمی نگاه بفرمایید.
آز ( کم ) تورکی است. آز ( طمع حرص ) طمعکار، هر چه بهش بدهی می گوید کم است. ( گفت چشم تنگ دنیادار را یا قناعت پر کند یا خاک گور )
اولین جایی که کلمه a� یعنی گرسنه آمده در Orhun yazitlari میباشد که در سال ۷۳۵ بعد از میلاد بوده. کلمه آز از کلمات قدیمی و احتمالاً اوستایی یا پهلوی بوده که بعدها به ترکی قدیمی اویغوری راهپیدا کرده. لینک لغتنامه و تاریخ را درزیر ببینید.
احتمال میرود که کلمه az که در ترکی ”کم” معنی میدهد و فعل acikmak یعنی گرسنه بودن هم از همین ریشه آمده باشنند. البته من هنوز این را ریشه یابی نکرده ام.
منابع• https://www.google.com/amp/s/www.etimolojiturkce.com/kelime/a%C3%A7/amp
آز:در زبان لکی یعنی توان، نا، رمق
۱. نشان دهندۀ ابتدای مکان: ◻︎ از دور به دیدار تو اندرنگرستم / مجروح شد آن چهرۀ پرحسن و ملالت ( ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۸۳ ) ، از تهران تا اصفهان.
۲. نشان دهندۀ ابتدای زمان: ◻︎ من از آن روز که در بند توام آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم ( سعدی ) ، از صبح تا شام، خرِ ما از کرگی دم نداشت.
۳. نشان دهندۀ آغاز و مبدٲ چیزی ( شخص، حیوان، شیء، حالت، عدد، و مانند آن ) .
۴. اثرِ؛ تٲلیف: گرشاسب نامه از اسدی طوسی است.
۵. نسبت به: فرزند شما از بقیهٴ همکلاسی هایش زرنگ تر است.
۶. از مردمِ.
۷. دربارۀ؛ درموردِ؛ در خصوصِ؛ راجع به: از مدرسه چه خبر؟.
۸. به سبب؛ به علتِ؛ به جهتِ: ◻︎ چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند / من موی از مصیبت پیری کنم سیاه ( رودکی: ۵۱۰ ) ، گریهٴ او از خوشحالی است.
۹. برای بیان نوع، جنس، صنف، طبقه، و مانند آن به کار می رود: پیراهنی از پارچهٴ اعلا.
۱۰. متعلق به؛ مالِ: این کتاب از من است.
۱۱. به وسیلۀ؛ با کمک؛ با: این وسیله از بهترین مواد اولیه ساخته شده است.
۱۲. از جملۀ؛ جزءِ؛ درشمارِ: سعدی از بزرگان شیراز است.
۱۳. از سویِ؛ از جانبِ؛ از طرف
۱۴. نشان دهندۀ منشٲ چیزی: ◻︎ تو را عدل نوشیروان است و از تو / غلامانْت را تاج نوشیروانی ( فرخی: ۳۷۱ ) ، کارون از ارتفاعات زردکوه سرچشمه می گیرد.
۱۵. نشان دهندۀ تفکیک، تمایز، یا تشخیص: پس از قبولی در آزمون سر از پا نمی شناخت.
۱۶. از جهتِ؛ از حیث؛ از لحاظِ؛ از نظرِ: ◻︎ از شما دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد هزاران بیش ( رودکی: ۵۰۴ ) .
۱۷. نشان دهندۀ جزئی از یک کل: دو سال از دوران حبس می گذشت.
۱۸. [قدیمی] به.
۱۹. [قدیمی] در؛ اندر: ◻︎ توانگر به نزدیک زن خفته بود / زن از خواب شَلپوی مردم شنود ( ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۱۰۰ ) .
۲۰. [قدیمی] در قبالِ؛ درمقابلِ؛ در برابرِ.
۲۱. [قدیمی] بر.
۲۲. [قدیمی] به جای کسرۀ اضافه به کار می رفت: ◻︎ رودکی استاد شاعران جهان بود / صد یکی از وی تویی کسائی پرگست ( کسائی: صحاح الفرس: ۴۲و۴۳ ) .
۲۳. [قدیمی] از روی؛ از سرِ؛ به حکمِ.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما