برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1409 100 1

وجه

/vajh/

مترادف وجه: چهره، رخ، رخسار، روی، صورت، جور، روش، شکل، طریق، طریقه، طور، منوال، نمط، وضع، بودجه، پول، دینار، سرمایه، مبلغ، نقدینه، جانب، سمت، سو، طرف، حالت، دلیل، سبب، علت

برابر پارسی: روی، رویه، زمینه، پول، سویه

معنی وجه در لغت نامه دهخدا

وجه. [ وَج ْه ْ ] (ع اِ) رو و چهره. (غیاث اللغات ). روی و چهره. روی و صورت و هیأت و پیکر و سیما و دیدار و شکل و نمایش. (ناظم الاطباء). روی مردم و هرچیزی. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج ، اَوجُه ْ، وجوه ، اُجوه با قلب واو به همزه. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
- وجه ارض ؛ روی زمین.
|| کیفیت. چگونگی. || طریق. راه : یارگی را بشکافد یا بوجهی دیگر دفع کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || عین چیزی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). عین چیزی و خود چیزی. (ناظم الاطباء): هذا وجه الرأی ؛ یعنی هو الرأی نفسه. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ذات و حقیقت چیزی. (غیاث اللغات ): و یبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام. (قرآن 27/55). || آنچه انسان بدان توجه کند از عمل و غیر آن. (از اقرب الموارد). هر چیزی که انسان بدان روی آورد از کار و عمل و جز آن. (ناظم الاطباء). و به همین معنی است : وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض و گویند وجه در اینجا به معنی عمل است. (منتهی الارب ). || مستقبل هرچیزی. گویند: هذا وجه الثوب. (از اقرب الموارد). || حال. هو احسن القوم وجهاً؛ ای حالاً. (ناظم الاطباء). || اول روزگار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
- وجه دهر ؛ اول آن. (اقرب الموارد).
- وجه نهار ؛ اول روز. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ).
|| آنقدر از سیاره که پیدا و ظاهر گردد ترا. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ): وجه نجم ؛ آن مقدار از ستاره که پیدا شود برای تو. (از اقرب الموارد). || مقصود سخن. (منتهی الارب ).
- وجه کلام ؛ طریق مقصود از آن. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
|| رضاو خوشنودی. (منتهی الارب ) : انما نطعمکم لوجه اﷲ. (قرآن 9/76)؛ ای لرضاه. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) :
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظرشوی.
حافظ.
|| مهتر قوم. (منتهی الارب ). سید قوم. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). شریف قوم و شریف شهر. (ناظم الاطباء). ج ، وجوه. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || بزرگی. (منتهی الارب ). جاه. (از اقرب الموارد). بزرگی و منزلت. || وَجَه ؛ آب اندک. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد ...

معنی وجه به فارسی

وجه
روی، چهره، روی چیزی، طریقه، جهت، قصد، نیت، بزرگ
( اسم ) ۱ - روی چهره صورت . ۲ - راه طریق . ۳ - طریقه روشن طور . ۴- جهت جانب سوی . ۵- ذات شخص . ۶- قصد نیت آهنگ .۷- صحیفه صفحه (( جزروی تو دروجهدلم می نشود جز قد توراست نیست بر کادلم . )) ( المعجم ) ۸ - آنچه بدان معاش کرده شود مانند زمین و مشاهره. ۹ - وجه ثلث از هر برج سه بهر( شامل ده درجه ) . توضیح خداوند وجه نخستین از حمل مریخ است و خداوند وجه دوم شمس است و سوم زهره و نخستین از ثور عطارد و همجنس همی رود بترتیب فلکها برسو تا آخر حوت . ۱٠ - بمعنی پول که حالیه معمول است قطعا منشاش تعبیر ( وجوهالاموال ) بوده . ۱۱ - درافعال فارسی پنج وجه است . یا وجهاخباری . آنست که وقوع کاری را بطریق خبر بیان کند: رفتم زدم خواهم رفتن تو رفتهیی . او آمده بود. یاوجه التزامی . آنست که کار را بطریق شک و دودلی و آرزو و خواهش و مانند آن بیان کند و چون پیرو جمله و کلمه دیگراست آنرا وجه مطیعی نیز گویند : میخواهم بروم شاید بیایم گمان میکنم محمود آمدهباشد: (( خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم )). (حافظ ) یا وجه شرطی . آنست که کار را بطور شرط بیان نماید: اگر رفتی بردی و اگر خفتی مردی اگرنیایی من خواهم رفت . توضیح از برای وجه شرطی در زبان فارسی اکنون صیغه مخصوصی نیست بلکه بیشتر بصورت فعل التزامی گفته شود : اگر خواهی که بمقصود برسی کوشا و ساعی باش . قدیم صیغه های شرطی را با یائ می آورده اند : (( اگر مملکت را زبان باشدی ثناگوی شاه جهان باشدی . )) توضیح ۲ - گاهی در نظم و نثر علامت جمله شرطی مانند اگر هر گاه و غیره را حذف کنند : ((نباشد خرد جان نباشد رواست خرد جان جانست ویزدان گواست . )) ( یعنی .اگر نباشد ) بدو بگروی کام دلی یافتی رسیدی بجایی که بشتافتی (یعنی اگر بدو بگروی ) . یاوجه مصدری . فعلی است که بصورت اسم ( یعنی مصدر) در آمده باید رفتن نشاید گفتن نیارم شیندن . توضیح در قدیم وجه مصدری را با ((ن )) علامت مصدراستعمال می کردند ولی بمرور زمان مصدر را مخف کردند و گویند خواهم گفت نشاید رفت : (( اشک حافظ خرد و صبربدریاانداخت چه کند سزغم عشق نیارست نهفت . )) ( حافظ ) یا وجه وصفی . آنست که فعل بصورت صفت و در معنی فعل باشد. فعل وصفی بافاعلی مطابقه نمی کند و ...

معنی وجه در فرهنگ معین

وجه
(وَ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - روی ، چهره . ۲ - طریقه ، جهت . ۳ - پول . ج . وجوه . ۴ - ذات ، شخص . ۵ - قصد، نیت . ۶ - دلیل ، سبب . ، ~ ضمان پول (یا مالی ) که برای ضمانت می سپارند. ،~ ِ مصالحه آن چه برای برقراری صلح میان دو طرف مورد معامله قرار می گیرد.
(ق مر.) هیچ طور، هیچ گونه .

معنی وجه در فرهنگ فارسی عمید

وجه
۱. طریقه، روش.
۲. پول.
۳. علت، سبب.
۴. [قدیمی] روی، چهره.
۵. [قدیمی] امکان، توان.
۶. [قدیمی] صفحه.
۷. [قدیمی] وجود، ذات.
* وجه معاش: پولی که با آن زندگانی را می گذرانند.
پولی که با آن ضمانت می کنند.
تن بها.

وجه در دانشنامه اسلامی

وجه
معنی وَجْهِ: رو- صورت - خودِ (ﭐبْتِغَاءَ وَجْهِ يعني طلب خشنودي از آن جهت كه رضايت از كسي به منزله ي رو كردن به او و عدم رضايت مانند پشت كردن به اوست .وجه هر چيزي به معناي ناحيهاي از آن چيز است که با آن با غير روبرو ميشود و ارتباطي با آن دارد ، همچنان که وجه هر ج...
معنی لَا تَکُونَنَّ: حتماً نباش - به هیچ وجه نباش
معنی جَنَّةِ: باغ (وجه تسمیه اش این است که پوشش درختان مانع از دیدن زمین می شود)-بهشت
معنی وُجُوهِ: چهره ها (وجه هر چيزي به معناي ناحيهاي از آن چيز است که با آن با غير روبرو ميشود و ارتباطي با آن دارد ، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است ، و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش ميباشد ، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو ميشود ، و وجه خدا چيزي است ک...
معنی وُجُوهَکُمْ: چهره هايتان -رويتان (وجه هر چيزي به معناي ناحيهاي از آن چيز است که با آن با غير روبرو ميشود و ارتباطي با آن دارد ، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است ، و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش ميباشد ، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو ميشود ، و وجه خد...
معنی وَجْهَکَ: چهره ات -رویت (وجه هر چيزي به معناي ناحيهاي از آن چيز است که با آن با غير روبرو ميشود و ارتباطي با آن دارد ، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است ، و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش ميباشد ، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو ميشود ، و وجه خدا چيزي...
معنی وَجْهِيَ: چهره ام -رویم - صورتم (وجه هر چيزي به معناي ناحيهاي از آن چيز است که با آن با غير روبرو ميشود و ارتباطي با آن دارد ، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است ، و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش ميباشد ، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو ميشود ، و وجه ...
معنی مُسْوَدّاً: سیاه شده (مقصود از اسوداد وجه در عبارت" وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِـﭑلْأُنثَیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً "سياه شدن روي ، بطور کنايه خشمناک شدن است و در عبارت "وَيَوْمَ ﭐلْقِيَامَةِ تَرَی ﭐلَّذِينَ کَذَبُواْ عَلَی ﭐللَّهِ وُجُوهُهُم مُّسْوَدَّةٌ "س...
معنی مُّسْوَدَّةٌ: سیاه شده (مقصود از اسوداد وجه در عبارت" وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِـﭑلْأُنثَیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ ...


وجه در دانشنامه ویکی پدیا

وجه
وجه نقد، دارایی جاری
وجه دستوری، مفهومی در دستور زبان شامل وجه امری، وجه اخباری، وجه پرسشی و ...
وجه دین، کتابی از ناصر خسرو
وجه (هندسه)، صفحه تخت و بدون انحنایی که بخشی از مرز یک شیء جامد را تشکیل می دهد.
وجه تسمیه یا ریشه شناسی
وجه (عربستان)، شهری در کشور پادشاهی عربستان سعودی
مختصات: ۲۶°۱۵′ شمالی ۳۶°۲۷′ شرقی / ۲۶٫۲۵۰°شمالی ۳۶٫۴۵۰°شرقی / 26.250; 36.450 وجه ، (به عربی: مدینة الوجه)، شهری است در کشور پادشاهی عربستان سعودی واقع در شبه جزیره عربستان. «شهر وجه» از شهرهای ساحلی کرانهٔ دریای سرخ است که در أقصی جنوب عربستان سعودی قرار دارد. این شهر مابین شهر ینبع از ناحیهٔ جنوب، و شهر تبوک در ناحیهٔ شمال واقع شده است. دارای یک باند فرودگاه است که از هواپیمهای داخلی استقبال می کند.
دکتر: شامی، یحیی، (موسوعة المدن العربیة والاسلامیة) ، دارالفکر العربی، بیروت، چاپ سال ۱۹۹۳ میلادی به (عربی).
الحموی، یاقوت، ابوعبدالله ، (مُعجَم اَلبُلدان) ، دارالکتب العلمیة، بیروت، لبنان، جلد هفتم، چاپ سال ۱۹۹۰ مبلادی به (عربی).
الدینوری ، أبی محمد، عبدالله، بن مسلم، بن قتیبه. (عُیُون الأَخبَار) ، دارالکتب العلمیة، بیروت، لبنان، چاپ سوم، انتشار سال ۱۹۸۶ میلادی.
دکتر: السید عبدالعزیز، بن سالم، (تاریخ العرب فی العصر الجاهلیة) ، دارالنهضة العربیة چاپ سال ۱۹۷۸ میلادی به (عربی).
جمعیت این شهر بر اساس سرشماری سال ۲۰۰۴ میلادی ۳۰ هزار نفر نشان می دهد که از اهل سنت و از شاخه مالکی هستند . همچنین دارای اسکلهٔ کوچک است که ماهی گیران از آن استفاده می کنند.تجارت تجزءه نیز از این بندرگاه به کشورهای همسایه رواج دارد.
این شهر دارای آثار باستانی گوناگونی است که در دوران حکم عثمانی باقی مانده است. از جمله آثارهای موجود قلعهٔ بزرگی است که به قلعه زریب معروف است. قلعه در ضلع شمالیبه روی تپهٔ تپه ای به بس بلند واقع شده است.
در هندسه فضایی، یک وجه، صفحه تخت و بدون ا ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

وجه در دانشنامه آزاد پارسی

وَجْه (face)
در هندسه، هر یک از سطوح چندوجهی، محصور در یال ها. مکعب شش وجه مربع شکل، مکعب مستطیل شش وجه مستطیل شکل، و چهاروجهی چهار وجه مثلث شکل دارد.

ارتباط محتوایی با وجه

وجه در جدول کلمات

وجه
روی, صورت, گونه,قصد, نیت
وجه الکفاله
تنبها
وجه الکلافه
نر
وجه تسمیه باکو
بادکوبه
وجه خسارت
تاوان
وجه رایج اروپا
یورو
وجه مشترک نوزاد و تفنگ
قنداق
وجه و جهت
بابت
خودداری از پرداخت وجه برات
نکول
خودداری از پرداخت وجه چک
نکول

معنی وجه به انگلیسی

face (اسم)
نما ، منظر ، سطح ، صورت ، رخ ، لقاء ، قیافه ، چهره ، رو ، وجه ، قبال ، رخسار
mode (اسم)
طرز عمل ، فن ، مقام ، سبک ، رسم ، وجه ، طرز ، اسلوب ، طریقه ، طریق ، طور
form (اسم)
ترکیب ، ظرف ، ظاهر ، فرم ، سیاق ، صورت ، برگه ، گونه ، شکل ، روش ، تصویر ، وجه ، طرز ، ریخت ، ورقه ، فورم ، دیس
mood (اسم)
حالت ، مزاج ، حال ، مشرب ، وجه ، خاطر ، حوصله ، قلق
payment (اسم)
پرداخت ، پول ، وجه ، قسط ، تادیه ، کارسازی

معنی کلمه وجه به عربی

وجه
دفعة , شکل , مزاج , نمط
تاجير
اشتراک
کنية
ميز
صيغة الشرط
مسوولية
ادر
افضل
مدفوع له

وجه را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

جاوید مدرس اول
وجه:
بمعنی ارزش و بها،...
خطی ز مشک سوده در اثبات دلبری
وجهی نوشته بر ورق روی چون خورش
......
بمعنی دلیل، نحوه
خواجو گوید:
ای بصد (وجه) رخ خوب تو وجهی ز بهشت
وی بصد باب سرکوی تو بابی زارم
و
گنج قارون چو درین ره به پشیزی نخرند
رخ زردم بچه (وجه) اینهمه زر گرد آورد
.....
بمعنی دست آورد :
سیمی که مرا باید از دیده شود حاصل
وجهم به از این چبود کز چهره برانگیزد ..خواجو
.....
تناسب و دلیل
مرا ماهیت رویش چو شد روشن بدانستم
که بی (وجهست) تشبیهش به ماه آسمان کردن
....
بمعنی راه طریق و روش،نحوه
سعدی:
بگفت از اینچه تو بینی حلال ملک منست
نیامدست به دستم به وجه آزاری
بمعنی جایگزین ،تعویض
حافظ:
غبوس زهد بوجه خمار ننشیند
مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
مینا علمداری
در ریاضی ، پهلو . ( وجه های جانبی = پهلوهای کناری)
میلاد بهادر
نیت
سارا عبدالهی
ذات _ وجود
توحيد
هوالعلیم

وجه : چهره ؛ رو ؛ صورت ؛ سمت وسو ؛ جور ؛ جهت ؛ روش ؛ شیوه ؛ شکل ؛ مبلغ ؛ پول...
وجه اللّه: ذات خداوند ؛ خشنودی و رضایت باری تعالی....
حمیدرضا دادگر_فریمان
چهره، رخ، رخسار، روی، صورت، جور، روش، شکل، طریق، طریقه، طور، منوال، نمط، وضع، بودجه، پول، دینار، سرمایه، مبلغ، نقدینه، جانب، سمت، سو، طرف، حالت، دلیل، سبب، علت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• انتقال وجه اینترنتی   • انتقال وجه بانک کشاورزی   • انتقال وجه بانک صادرات   • انتقال وجه بانک ملت   • انتقال وجه بانک تجارت   • انتقال وجه کارت به کارت   • انتقال وجه بانک ملی به بانک های دیگر   • انتقال وجه بانک پاسارگاد   • معنی وجه   • مفهوم وجه   • تعریف وجه   • معرفی وجه   • وجه چیست   • وجه یعنی چی   • وجه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی وجه
کلمه : وجه
اشتباه تایپی : ,[i
آوا : vajh
نقش : اسم
عکس وجه : در گوگل

آیا معنی وجه مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )