برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1541 100 1
شبکه مترجمین ایران

لمس

/lams/

مترادف لمس: تماس، سودن، بی حس، فلج، مفلوج، سست، نرم

برابر پارسی: مالش، بساوایی، شل و افتاده

معنی لمس در لغت نامه دهخدا

لمس. [ ل َ ] (ع مص ) ببساوش. بسودن به دست چیزی را. (منتهی الارب ). سودن چیزی را به دست یا عضوی. (غیاث ). برمجیدن. ببسائیدن.سودن. سائیدن. ببسودن. بسودن دست. (تاج المصادر). ببساویدن. پرواسیدن. مس ّ. جَس ّ. اِجتساس. بساوش. دست سودن. پرواس. پرماس. مجش. ملامسة. مُماسَه. لامسه ، المدرک به الکیفیات الاربع، الخشونة و النعومة و الخفة واللیونة و نظائرها. (تذکره ٔ ضریر انطاکی ). و لمس یعرف به الحر و الصر و الرطب و الیابس و الصلب و اللدن و الخشن و اللین. و رجوع به الجماهر بیرونی ص 3 و 5 شود. هی قوّة مثبتة فی جمیع البدن تدرک بها الحرارة و البرودة و الرطوبة و الیبوسة و نحو ذلک عند التماس و الاتصال به. (تعریفات ). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لَمس بالفتح و سکون المیم فی اللغة المس بالید و فی عرف الحکماء و المتکلمین نوع من الحواس الظاهرةو هو قوّة منبثة فی العصب المخالط لاکثر البدن سیما الجلد اذ العصب یخالط کله لیدرک ان ّ به الهواء المجاور للبدن محرق او مجمد. فیحترز عنه لئلایفسد المزاج الذی به الحیوة و من الاعضاء ما فیه قوة لامسة کالکلیة و الکبد و الطحال و الریة و الاعظام و قیل ان ّ للعظم حساً الا ان ّ فی حسه کلالاً و لذا کان احساسه بالالم اذااحس ّ شدیداً. و اعلم انّه قال کثیر من المحققین من الحکماء و منهم الشیخ : ان ّ القوّة اللامسة اربع قوی متغایرة بالذات حاکمة بین الحرارة و البرودة و الرّطب و الیابس و بین الصلب و اللین و بین الاملس و الخشن و منهم من اثبت خامسة تحکم بین الثقیل و الخفیف و الحق ّ انّها قوّة واحدة و مدرکات هذه القوّة تسمی ملموسات و اوائل المحسوسات و وجه التسمیة بها سبق فی لفظالحس ّ و هی الحرارة و البرودة و الرّطوبة و الیبوسةالمسماة باوائل الملموسات و اللطافة و الکثافة و اللزوجة و الهشاشة و الجفاف و البلة و الثقل و الخفة والملاسة و الخشونة و اللین و الصلابة هکذا فی شرح المواقف و شرح حکمةالعین و غیرهما - انتهی :
ز ذوق و لمس تن را هست بهره
چو از نرمی بیابد دست بهره.
ناصرخسرو.
گفتم که نفس حسیه را پنج حاسه چیست
گفتا که لمس و ذوق و شم و سمع با بصر.
ناصرخسرو.
و حس ظاهر پنج است : حس دیدن... و حس بسودن و آن را به تازی لمس گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
هر یکی را ...

معنی لمس به فارسی

لمس
نرم، سست، بیحال، دست مالیدن بچیزی، سودن، بساویدن، لس
۱- ( مصدر ) سودن چیزی را بادست بپساویدن پرواسیدن . ۲- ( اسم ) دست سودگی سایش بادست بپساوش ملامسه : و این لمس هم بدست بود و هم بدیگر جوارح . ۳- ( اسم ) حس لامسه : و اگر چیز را هیچ قوت نبود مگر حس لمس ... ۴- ( مصدر ) آرمیدن بازن جماع کردن : به لمس پیرزن ماند حضوزناکسان ای دل . وضو باطل کند و اخر ندارد نار پستانی . ( خاقانی .سج. ۴۱۴ )
دهی از دهستان سیلاخو بخش الیگودرز شهرستان بروجرد .
[ گویش مازنی ] /lams/ کرخت - بی حس و حرکت
[ گویش مازنی ] /lams baviyen/ نم گرفتگی و ملایم شدن غلاف غلات و دیگر چیزها - بی حس شدن و کرخت شدن بدن
( مصدر ) بی حس و حرکت شدن فالج گشتن .
فالج گونه شدن . بی حس و بی حرکت ارادی گشتن اندامی .
( مصدر ) دست مالیدن بپسودن بساویدن : بسودن چیزها محتاج توسط هوانبود در شناخت آن چیز که لمس کند .

معنی لمس در فرهنگ معین

لمس
( ~ .) (ص .)(عا.)سُست ، شُل ، بی حس .
(لَ) [ ع . ] (مص م .) دست مالیدن به چیزی .
( ~ . شُ دَ) (مص ل .) بی حس و حرکت شدن .

معنی لمس در فرهنگ فارسی عمید

لمس
دست مالیدن به چیزی، سودن، بساویدن.
* لمس کردن: (مصدر متعدی) چیزی را با دست بسودن، دست مالیدن.
سست، بی حال، شل، افتاده، لس.
* لمس شدن: (مصدر لازم) بی حس شدن، سست و بی حال شدن.

لمس در دانشنامه اسلامی

لمس
معنی لَمَسُوهُ: آن را لمس کردند
معنی تَصْلِيَةُ جَحِيم: داخل کردن در آتش به حدي که نهايت درجه حرارت آتش را لمس کند
معنی مَسْحاً: مسح کردن - لمس نمودن (کلمه مسح به معناي کشيدن دست و يا هر عضو ديگری به عنوان لمس کننده به لمس شونده ، بدون هیچ حائلی و با اختیار است ،. مسحت الشيء و مسحت بالشيء هر دو به يک معنا است با این تفاوت که اگر بدون حرف با استعمال شود ، و شيء ملموس را مفعول ...
معنی سَوْفَ نُصْلِيهِ نَاراً: به زودي اورا ملازم وداخل آتشي مي کنيم به تمام وکمال(آن قدر داخل آتشش مي کنيم که نهايت درجه حرارت آتش را لمس مي کند)
معنی سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً: به زودي ملازم وداخل آتشي افروخته مي شوند به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شوند که نهايت درجه حرارت آتش را لمس مي کنند)
معنی سَيَصْلَیٰ نَاراً: به زودي ملازم وداخل آتشي مي شود به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس مي کند)
معنی نُصْلِيهِ: او را مي سوزانيم ( اصلاء به نار به معناي سوزاندن با آتش است البته سوزاندني که نهايت درجه ي حرارت آتش لمس شود )
معنی تَصْلَیٰ نَاراً: ملازم وداخل آتشي هست به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس مي کند)
معنی لَا يَصْلَاهَا: در آن در نيايد - ملازم وداخل آن نمی شود به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش نمي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس کند)
معنی يَصْلاَهَا: در آن درآيد - ملازم وداخل آن مي شود به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس کند)
معنی يَصْلَوْنَهَا: ملازم وداخل آن آتش مي شود به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس مي کند)
معنی يَصْلَیٰ: ملازم وداخل آتشي مي شود به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس مي کند)
معنی ﭐمْسَحُواْ: مسح کنيد (کلمه مسح به معناي کشيدن دست و يا هر عضو ديگری به عنوان لمس کننده به لمس شونده ، بدون هیچ حائلی و با اختیار است ،. مسحت الشيء و مسحت بالشيء هر دو به يک معنا است با این تفاوت که اگر بدون حرف با استعمال شود ، و شيء ملموس را مفعول خود بگيرد ،م... ...

لمس در دانشنامه آزاد پارسی

لَمس (palpation)
در پزشکی، روشی برای معاینۀ اندازه، شکل، و حرکت اعضای داخلی، با قراردادن کف دست روی بدن بیمار.

لمس در جدول کلمات

پرتاب کردن توپ و لمس آن قبل از اینکه با دست بسکتبالیست دیگر و یا زمین تماس پیدانماید
دریبل هوایی
قطعات قابل لمس کامپیوتر
سخت افزار

معنی لمس به انگلیسی

handle (اسم)
وسیله ، دسته ، لمس ، فرصت ، قبضه ، قبضه شمشیر ، احساس با دست
attaint (اسم)
لمس ، دست کاری
handling (اسم)
رسیدگی ، لمس ، اداره ، بررسی
tactility (اسم)
لمس ، قابلیت لمس ، بساوایی

معنی کلمه لمس به عربی

لمس
مقبض
لمس
حاجة معنوية
ضربة , لمس , ملمس , وارد
ملموس
ملموس , واضح

لمس را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

شهریار آریابد
در پارسی " پسودن به چم دست مالیدن ، بی سهش به چم بی حسی " در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو .
امیرمهدی بیات
دست زدن
Dark Light
* لمس ( Touching ) (اسم)
* لمس کردن ( Touch ) (فعل)
* لمس ( dull - slow - idiot - numb - ... ) (صفت)
لمس آخر رو به افرادی نسبت میدن که شُل و مُل و کُند و بی حس و حال هستن و گیجم هستن و انرژی زیادی از خودشون صرف نمیکنن برای انجام کاری.
مترادف هاش : لاسّ - سِّر - شُل و مُل - بی حال - بی انرژی - بی اُرضه(عُرضه) - دیرفهم و گیج هم میشه حتی
Farhood
handle

I felt the handle wobble when I picked it up
متوجه شدم دستم وول میخوره (تلوتلومیخوره) وقتی بلندش کردم
Saber
کُمس شدن ، سست شدن ، بی اختیار شدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• لمس بدن زن توسط مرد   • لمس تن   • لمس كردن عاشقانه   • لمس كردن بدن زن   • معنی لمس   • لمس زن   • لمس بهرام   • لمس بدن نامحرم از روی لباس   • مفهوم لمس   • تعریف لمس   • معرفی لمس   • لمس چیست   • لمس یعنی چی   • لمس یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی لمس

کلمه : لمس
اشتباه تایپی : gls
آوا : lams
نقش : اسم
عکس لمس : در گوگل

آیا معنی لمس مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )