برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1405 100 1

رئیس

/ra'is/

مترادف رئیس: امیر، باشی، بزرگ، پیشوا، زعیم، سر، سرپرست، سردار، سردسته، سرکرده، سرور، سید، صدر، صندید، عمید، لیدر، مافوق، مدیر، مهتر، نقیب

متضاد رئیس: مرئوس

برابر پارسی: سرپرست، سالار، مِهان، فرنشین، مهان

معنی رئیس در لغت نامه دهخدا

رئیس. [ رَ ] (ع ص ، اِ) سرور. (دهار). مهتر. (منتهی الارب ). سردار و مهتر قوم. (آنندراج ) (منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). سر قوم. (مهذب الاسماء). سر. (کشاف زمخشری ). ج ، رُؤَساء. (اقرب الموارد) (کشاف زمخشری ) (مهذب الاسماء) :
گر نئی لهبله چرا گشتی
بدر خانه ٔ رئیس خسیس.
بهرامی سرخسی.
مال رئیسان همه به سائل و زائر
وآن ِ تو به کفشگر زبهر مچاچنگ.
ابوعاصم.
چون حاجت آمد که این حضرت و شهریار بزرگوار را رئیس کاروان با خانه ٔ قدیم باشداختیار او را کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 275).
بدین سخن شده ای تو رئیس جانوران
بدین فتادند ایشان بزیر بیع و شری.
ناصرخسرو.
این رئیس جماعت متاکله را تتبع کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 437). رئیس و مرئوس ، شریف و مشروف روی بدرگاه آوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 364).
صنتیت ؛ رئیس قوم. قبل ؛ رئیس قوم. (منتهی الارب ).
- رئیس الرؤساء ؛ رئیس رئیسان. سرور سروران. بزرگ بزرگان. سرور و بزرگتررئیسان. عنوانی بوده است بمناسبت منصب و مقامی ، و یالقبی بوده است بزرگ مقامی را : علی در این باب تکلفی ساخت از اندازه گذشته که رئیس الرؤسا بود وچنین کارها او را آمده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 288).
- شیخ الرئیس ؛ لقب ابوعلی سینا. رجوع به شیخ شود.
|| والی. حاکم. فرمانروایا عنوانی برای منصبی نظیر حاکم و والی : چون ببلخ رسید بوالمحاسن رئیس گرگان و طبرستان آنجا رسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 345). بونصر طیفور و جز وی با تو فرستاده آید... و چند تن نیز از ایشان را که از آنها تعصب میباشد بناحیت شان چون بونصر بامیانی و برادر زعیم بلخ و پسرعم رئیس و تنی چند... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 271). پس امیر [ مسعود ]، روی به عامل و رئیس ترمذ کرد و گفت... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 240). قاضی مکران را با رئیس و چند تن از اعیان رعیت بدرگاه فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 242). سلطان دهقان ابواسحاق محمدبن الحسین را که رئیس بلخ بود به حساب عمال و تحصیل بقایای اموال نصب کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 359). اثر کفایت رئیس ابوعلی و کیفیت حال ش ...

معنی رئیس به فارسی

رئیس
( صفت ) ۱ - آنکه در راس ادارهای یا کاری قرار دارد سرور بزرگ پیشوا سرپرست . ۲ - مردی وجیه و محتشم از خاندانی بزرگ که به فرمان سلاطین در هر شهر گمارده میشد و میان مردم و عمال و دیوان واسطه و میانجی بود و دیوان ریاست تحت تدبیر وی قرار داشت . ۳ - کدخدای ده و محل جمع روسا . یا رئیس جمهور ( جمهوری ) کسی که ریاست یک جمهوری به عهده اوست . یا رئیس دولت ۱ - کسی که در راس دولت قرار دارد ( شاه در مملکت پادشاهی رئیس جمهور در مملکت جمهوری ) . ۲ - نخست وزیر یا رئیس کل کسی که در راس اداره کلی قرار دارد و رئیسانی زیر نظر او کار میکنند .
دهی است از دهستان ولد بیگی بخش ثلاث شهرستان کرمان .
دهی است از دهستان خنامان شهرستان رفسنجان .
پیشوای پزشکان مهترطبیان . توضیح این کلمه عنوان رسمی پزشکان درباری خلفای بغداد بود .
مهتر مهتران سر سروران
علی بن حسین بن محمد بن عمر معروف به ابم مسلمه وزیر القائم بن القادر خلیفه عباسی بود و خلیفه او را به جنگ ابو الحارث ارسلان بن عبد الله بساسیری یکی از امرای بغداد که سر به شورش برداشته بود مائ مور کرد و رئیس الروئ سا با همه کوششهایی که کرد از بساسیری شکست خورد و از دار الخلافه گریخت و پس از کشمکش فراوان از طرف قریش بن بدران سردار بساسیری به او خلیفه زینهار داده شد و آنان پیش وی آمدند ولی بعد به دستور دساسیری رئیس الروئ سا را گرفتند و به خدمت وی آوردند و او به سرزنش رئیس - الروئ سا پرداخت .
۱- مقدم علمها سردانشها . ۲- علم منطق .
سردانشها . یا منطق است
۱ - پیشوای زرد تشیان .
وظیفه و رتبه مجلل و محترمی بود که سلاطین بابل به هر یک از ملازمان درگاه که استحقاق ...

معنی رئیس در فرهنگ معین

رئیس
(رَ) [ ع . ] (ص .) آن که در رأس اداره یا کاری قرار گیرد، بزرگ ، پیشوا.
(رَ سُ رُ ؤَ) [ ع . ] (ص مر.) سرور سروران ، مهتر مهتران .
(رَ سُ لْ وُ زَ) [ ع . ] (ص مر.) نخست وزیر (فره )، صدراعظم ، وزیر اعظم .
(رَ جُ) (اِ.) شخصی که از سوی انتخاب کنندگان مسئولیت اجرایی کشور را بر عهده دارد.

معنی رئیس در فرهنگ فارسی عمید

رئیس
۱. سرور.
۲. سردار، سردسته، پیشوا.
۳. سرپرست و مهتر قوم.
رئیس وزیران، نخست وزیر.
رئیس کاتبان، سردستۀ نویسندگان، مهتر منشیان.
رئیس قوۀ مجریه در کشورهای جمهوری که مدت زمامداری و حدود اختیارات آن در کشورهای مختلف متفاوت است.
= رئیس جمهور

رئیس در دانشنامه اسلامی

رئیس الطائفه، از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث بوده و از الفاظ مدح راوی می باشد.
یکی از الفاظ مدح در کتب علوم حدیث "رئیس الطائفة" است و در این که مفید چه مقدار از مدح است دانشمندان بیاناتی دارند که ذیلا اشاره می شود: ۱- مفید مدح معتد به است؛ ۲- مفید توثیق است چون امکان ندارد که طائفه به کسی رجوع کند که اطمینان به تدین و امانت داری وی نداشته باشد؛ ۳- "رئیس الطائفة" درباره کسی به کار می رود که از توثیق بی نیاز است و به علت شهرتی که دارد توثیق دون شان و مرتبه او است؛ ۴- دلالت بر عدالت شخص متصف به آن می کند در صورتی که عدالت را حسن ظاهر بدانیم.
مامقانی، عبدالله، مستدرکات مقباس الهدایه، ج۶، ص۱۴۵.
 ۱. ↑ مامقانی، عبدالله، مستدرکات مقباس الهدایه، ج۶، ص۱۴۵.۲. ↑ مامقانی، عبدالله، مقباس الهدایه، ج۲، ص۲۲۳-۲۲۴.    
پایگاه مدیریت اطلاعات علوم اسلامی، برگرفته از مقاله «رئیس الطائفه»، تاریخ بازیابی ۱۳۹۶/۹/۱۱.    
...
رئیس العلماء، از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث بوده و از الفاظ مدح راوی می باشد.
یکی از الفاظ مدح، اصطلاح "رئیس العلماء" است که در قوت متن حدیث دخالت دارد.
مفید، محمد بن محمد، المسائل الصاغانیه، ج۱۲، ص۱۴۰.
 ۱. ↑ مفید، محمد بن محمد، المسائل الصاغانیه، ج۱۲، ص۱۴۰.۲. ↑ مامقانی، عبدالله، مقباس الهدایه، ج۲، ص۱۴۰.    
پایگاه مدیریت اطلاعات علوم اسلامی، برگرفته از مقاله «رئیس الطائفه»، تاریخ بازیابی ۱۳۹۶/۹/۱۱.    
...
رئیس المحدثین، از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث بوده و از الفاظ مدح راوی می باشد.
یکی از الفاظ مدح، اصطلاح "رئیس المحدثین" است. چون اگر همه محدثان ثقه نباشند، حد اقل اکثر آنها ثقه هستند و عادة محال است رئیس آن ها ثقه نباشد. لذا می توان گفت لفظ "رئیس المحدثین" مفید توث ...


نقل قول های رئیس

رئیس (رییس) (۱۳۸۵) فیلم ِ مسعود کیمیایی
• دلال زمین: دِ همین! عقلت کو؟ اینا آشغال نیست، حالا دیگه به اینا می گن طلا. مرد حسابی اینا پوله: شیشه، بطری، نایلون. می گن این نایلونا گاز داره، گازشم مرغوبه، همینا رو بفروشی می شه زمینو صاف کرد و یه چاردیواری زدی. یه تابلو که «بشارت، بشارت! به زودی در این مکان کارخونه ی چی چیک احداث می شود» یه موتور برق پنج هویندا، با یه سرایدار بیخودی با یه چماق.
• اکبر (اکبر معززی): شما خلافا چرا نشناخته اسلحه تونو در میارین؟
• اکبر: مرام می دونی چیه؟ مرام یعنی من! یعنی شانس تو، از اینجا می فهمم که خدا هنوز با این قیافه دورت ننداخته که پیش ما نشستی.
• اکبر: این روزا زَر نداری، زِر نزن.
• دکتر (خسرو شکیبایی): اونی که داره می میره اینجا نمیارنش صاب صدا، خیال کردی اینجا تعمیرگاه مجازه؟
• دکتر: خیال می کنی اومدی کله پزی، صبح ساعت شیش، گوشت می خوای و چشم می خوای و آی جات خالی آقا، آبلیمو بزنی، آخ.
• دکتر: اینجا هر کی رسیدا، اگه نمرده بود دیگه نمی میره.
• دکتر: قدیما با پیت فضولات آدمو می بردن بیرون شهر. بهش می گفتن کِکِه. با گاری می بردن بیرون.
• دکتر: چرا گوله، چرا چاقو نه؟
• دکتر: گوله خورده، یا اصلآ بهش اعتماد نیست یا خیلی بهش اعتماده.
• دکتر: بس که تو فس فس کردی، طلاها رو باز مس کردی.
• فرشته (لعیا زنگنه): قرار نیست همه ی آدما شکل اسمشون باشن.
• فرشته: چرا شما با زنت تو خیابون دو قدم جلوتر می ری اما با عشقت شونه به شونه و غیرتی؟
• فرشته: چاق و لاغرم که نشدی.
• دکتر: اکبر بیا این حرکات ما رو ببین، ببین پزشکی یعنی چی…
• اکبر: دارم می بینم، حالم به هم خورد.
• طلا (مهناز افشار): پای هر کدوم از این رنگ و وارنگا که بشینی، سر قبر خودت نشستی.
• رضا (فرامرز قریبیان): عین قصه ها، یکی خوبه یعنی تو، یکی خیلی خوبه، زخم خورده، یعنی من.
• رضا: تو مجلس بزرگون، جایی بشین که بلندت نکنن.
• رضا جاوید (امین تارخ): نمی دونم می خوای بازی رو با من شروع کنی، یا می خوای شروع کنی، ولی دوباره لک ورداری و چپ و راست و بالا و پایین، نمی دونم، تتمه مونده های قدیمی رو بخوای باهاشون کاسبی کنی، خودم قصه ی این پرونده رو با تو به حسین قسم عاشورایی می بندم. ...

ارتباط محتوایی با رئیس

رئیس در جدول کلمات

رئیس
یشر
رئیس آشپز خانه
خوان سالار
رئیس الوزراء
نخست وزیر
رئیس پاسبانان
سرپاس
رئیس تشریفات
باربد
رئیس جمهر انگلیس در قرن هفدهم
الیور کرامول
رئیس جمهور آمریکا در جنگ دوم
روزولت
رئیس جمهور سابق آمریکا
جورج بوش
رئیس جمهور ضد آپارتید آمریکا
ابراهام لینکلن
رئیس جمهور مقتول آمریکا
جان کندی

معنی رئیس به انگلیسی

provost (اسم)
کشیش ، رئیس ، شهردار ، ناظم دانشکده
principal (اسم)
مدیر ، سالار ، مایه ، رئیس ، مدیر مدرسه ، سرمایه اصلی ، مجرم اصلی
superior (اسم)
مافوق ، رئیس ، متصدی
head (اسم)
سر ، عنوان ، سالار ، نوک ، رئیس ، سرصفحه ، رهبر ، متصدی ، کله ، راس ، دماغه ، انتها ، سار ، موی سر ، ابتداء
master (اسم)
استاد ، مدیر ، چیره دست ، پیر ، رئیس ، ارباب ، سرور ، سید ، سرامد ، کارفرما ، صاحب ، دانشور
manager (اسم)
مدیر ، رئیس ، ضابط ، متصدی ، مباشر ، کارفرمان
director (اسم)
مدیر ، رئیس ، متصدی ، فرنشین ، کارگردان ، هدایتکننده ، اداره کننده
superintendent (اسم)
مدیر ، سرپرست ، رئیس ، ناظر ، متصدی ، مباشر
warden (اسم)
سرپرست ، رئیس ، ناظر ، متصدی ، نگهبان ، بازرس ، قراول ، زوار ، والی
commander (اسم)
فرمانده ، رئیس ، ضابط ، تخماق ، فرمانفرما ، فرمانروا ، سر کرده
chief (اسم)
سر ، فرمانده ، سالار ، پیشرو ، رئیس ، متصدی ، سرور ، سید ، قائد ، سر دسته
leader (اسم)
فرمانده ، راهنما ، سالار ، رئیس ، رهبر ، پیشوا ، راس ، سرور ، قائد ، سر دسته ، سر کرده ، سرمقاله ، پیشقدم
prefect (اسم)
فرمانده ، رئیس ، افسر ارشد ، بخشدار
premier (اسم)
رئیس ، رهبر ، نخست وزیر ، هنرپیشه برجسته
headman (اسم)
سرپرست ، سالار ، رئیس ، پیشوا ، سر عمله
premiere (اسم)
رئیس ، رهبر ، نخست وزیر ، هنرپیشه برجسته ، نخستین نمایش یک نمایشنامه
boss (اسم)
رئیس ، ارباب ، برجستگی ، بر جسته کاری ، متصدی ، رئیس کارفرما ، خواجه
chairman (اسم)
رئیس ، فرنشین
president (اسم)
رئیس ، رئیس دانشگاه ، رئیس جمور
ruler (اسم)
رئیس ، خط ، فرمانفرما ، فرمانروا ، سر کرده ، سایس ، خط کش ، حکمران
sheik (اسم)
سالار ، رئیس ، رئیس قبیله ، شیخ ، رئیس خانواده
sheikh (اسم)
سالار ، رئیس ، رئیس قبیله ، مرشد ، شیخ ، رئیس خانواده
regent (اسم)
رئیس ، عضو شورا ، نایب السلطنه ، اداره کننده ، نماینده پادشاه
dean (اسم)
رئیس ، ریش سفید ، رئیس کلیسا یا دانشکده
head master (اسم)
رئیس ، مدیر مدرسه
higher-up (اسم)
رئیس ، عضو ارشد
syndic (اسم)
وکیل ، رئیس ، کلانتر یا شهردار ، رئیس صنف
arch- (پیشوند)
بزرگ ، کبیر ، رئیس

معنی کلمه رئیس به عربی

رئيس الجمهورية
أمين المکتب
رئيس الحكومة
رئيس المجلس الأعلى
حبر الأعظم

رئیس را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

معصومه
این واژه تازى (اربى) هست و برابرهاى پارسى آن چنینند: اَپَرَک Aparak (پهلوى: رئیس، مافوق) ، اَپرتَر Apartar (پهلوى: بالاتر ، مافوق، رئیس) ، اَپرمان Aparman (پهلوى: رئیس ، وزیر ، مسئول) ، باربیتا Barbita (پهلوى: رئیس ، حاکم ، فرمانده ، سالار) ، پُد Pod (پهلوى:
پَت-پَد-بِد-بَد-بَذ : رئیس ، بزرگ ، سرور) ، بْرینکار Brinkar (پهلوى: رئیس ، حاکم ، تقدیرکننده) ، بیستاک Bistak (پهلوى: رئیس ، والى ، حاکم) ، پَتیهَک Patihak (پهلوى: رئیس ، سرور ، آقا ، مدیر ، حاکم ) ، پیشگاس Pishgas (پهلوى: رئیس و ...) ، ترپاد Tarpad (پهلوى:
رئیس ، سرکرده ، فرمانده) ، اِخْوَتات Xvatat (پهلوى: رئیس ، سرور ، خدایگان) ، رایِناک Rayenak (مدیر، اداره کننده ، گرداننده ، رئیس) ، سُدار Sodar (پهلوى: رئیس ، سالار) ، فرمادار Farmadar (پهلوى: رئیس ، حاکم ، مدیر ، فرمانفرما) ، فرمانپُد Farmanpod (پهلوى: فرمان
پَد : فرمانده ، رئیس ، حاکم ، مدیر) ، فرمانگر Farmangar (پهلوى: فرمانفرما ، رئیس) ، فرمانفرما Farmanfarma (پهلوى: فرمانده ، رئیس) ، ماتَکوَر Matakvar (رئیس ، سرور ، و ...) ، یتالیت Yetalit (پارسی باستان: رئیس) راژن Razhan (سنسکریت: رئیس) ، فِرناس Fernas (پارسى
درى: رئیس، مهتر) ، مهتر Mehtar (پهلوى: مَستَر : رئیس، بزرگتر) سازه ى پیشنهادى سروند Sarvand (پارسى . سر (بالا ، رأس) + وند: آنکه در رأس است ، رئیس)
علی دوستی نوگورانی
آقابالاسر
شهریار آریابد
در اوستا " رتو " ، در پارسی " رد "
رامین
در روستای ما در گذشته به بزرگان روستا لقب رئیس میدادن. برام جالب بود معنی شو بدونم
هومن دبیر
واژه آریایی رئیس reīsاز ریشه reg به معنای chief ساخته شده که در زبانهای گروه PIE به شکل *rēg'-s آمده است. بدل شدن رگیس به رئیس مانند بدل شدن بگذار←بذار و وگده←وعده است. واژه رئیس همخانواده با واژه راجی در هندی و راستار در اوستایی است. بدینسان روشن میشود که واژه رئیس از واژه عربی راس=سر ساخته نشده و مرئوس یک لغت جعلی است.



*پیرس:

Indo-European etymology: Compiled by Sergei Nikolayev on the basis of A. Walde and J. Pokorny's dictionary
Raman
دستور دهنده
مصیب مهرآشیان مسکنی
رئیس=کسی که در راس امور است سرور قبیله را هم رئیس می نامند
مصیب مهرآشیان مسکنی
کسی که در راس وجود دارد
مدیر دایره و اداره و شرکت
مصیب مهرآشیان مسکنی
سر و راس اصناف مثل رئیس الشعرا شیخ الرئیس
علی سیریزی
در ایران باستان به رئیس یِتالیت(yetalit) می گفتند.
فر کیانی
واژه ی پارسی آریایی رئیس reīs از ریشه reg به معنای chief ساخته شده که در زبانهای گروه PIE به شکل *rēg'-s آمده است. بدل شدن رگیس به رئیس مانند بدل شدن بگذار←بذار و وگده←وعده است. واژه رئیس همخانواده با واژه راجی در هندی و راستار در اوستایی است. بدینسان روشن میشود که واژه رئیس از واژه عربی راس=سر ساخته نشده و مرئوس یک لغت جعلی است.
*پیرس(منبع):
Indo-European etymology: Compiled by Sergei Nikolayev on the basis of A. Walde and J. Pokorny's dictionary

حمیدرضا دادگر_فریمان
امیر، باشی، بزرگ، پیشوا، زعیم، سر، سرپرست، سردار، سردسته، سرکرده، سرور، سید، صدر، صندید، عمید، لیدر، مافوق، مدیر، مهتر، نقیب،فرمانده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی رئیس   • رئیس مجلس شورای اسلامی   • رئیس هندی   • رئیس به انگلیسی   • فیلم رئیس   • رئیس قوه قضاییه   • رئیس مجلس دهم   • فیلم هندی رئیس   • مفهوم رئیس   • تعریف رئیس   • معرفی رئیس   • رئیس چیست   • رئیس یعنی چی   • رئیس یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی رئیس
کلمه : رئیس
اشتباه تایپی : vmds
آوا : ra'is
نقش : اسم
عکس رئیس : در گوگل

آیا معنی رئیس مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )