برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1543 100 1
شبکه مترجمین ایران

Touch

/ˈtət͡ʃ/ /tʌt͡ʃ/

معنی: احساس با دست، حس لامسه، لمس دست زنی، پرماس، دست زدن به، پرماسیدن، متاثر شدن، متاثر کردن، زدن، رسیدن به، لمس کردن
معانی دیگر: بساویدن، پرماس کردن، دست زدن، دست مالیدن، تماس پیدا کردن، بسودن، (لب یا دست و غیره) زدن، خوردن، مماس بودن یا کردن، سایا بودن یا شدن، سایان بودن یا شدن، همسودن، هم سود بودن یا کردن، هم مرز بودن، سر و کار داشتن با، مربوط بودن، پرداختن، ارتباط داشتن، اشاره کردن، تحت تاثیر قرار دادن، محسوس بودن، آسیب رساندن، صدمه زدن، (معمولا به صورت اسم مفعول) دارای جنبه یا رنگ به خصوصی کردن، ته رنگ دادن، (کشتی) توقف کوتاه کردن، (معمولا در جمله ی منفی) قابل مقایسه بودن (با)، برابری کردن، به پای کسی یا چیزی رسیدن، بساوش، بساوایی، ضربه ی آهسته، تلنگر، مهارت، استعداد، مقدار کم، کمی، اندکی، یک خرده، اثرکم، نشان، همسایش، همسایی، رابطه، (خودمانی) کلاشی، مفت خوری، تیغ زنی، (روش لمس کردن یا دست زدن یا نواختن ساز) دست، ریزه کاری، پرماس پذیری، حالت بساوشی، خصوصیات هرچیز از نظر لامسه، احساس بساوشی (مانند نرمی و زبری)، (بی اجازه یا به طور غیر قانونی) تصرف کردن، استفاده کردن، برداشتن، به کاربردن، (خودمانی - با زرنگی یا التماس و غیره) به دست آوردن، تیغ زدن، کلاشی کردن، (قدیمی - ساز زهی یا پیانو و غیره) زدن، نواختن، (به ویژه اخلاقی یا تفکری) حساسیت، سوهش پذیری

بررسی کلمه Touch

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: touches, touching, touched
(1) تعریف: to bring one's hand or fingers in contact with (something) in order to feel it.
مشابه: caress, feel, finger, fondle, handle, hold, pat, paw, pet, stroke, tap

- She touched the cat's soft fur.
[ترجمه Reza] او پوست نرم گربه را لمس کرد
|
[ترجمه پانیذ] او (آن زن )پوست و موی نرم گربه را لمس کرد (منظور از لمس کردن ناز کردن است )
|
[ترجمه ترگمان] گربه نرم گربه را لمس کرد
[ترجمه گوگل] او خم نرم را گربه گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to make contact with.
مشابه: brush, bump, contact, contract, graze, hit, meet, reach, strike

- Don't let the paper touch the fire.
[ترجمه ترگمان] نگذار که کاغذ به آت ...

واژه Touch در جمله های نمونه

1. touch down
(هواپیما) فرود آمدن

2. touch off
1- منفجر کردن 2- دقیقا نشان دادن،نمایندگی کردن 3- (به ویژه به طور خشونت آمیز) موجب شدن،انگیزاندن

3. touch up
1- (عکس یا نقاشی و غیره) رتوش کردن،دستکاری کردن 2- (با ضربه‌ی سبک و غیره) هوشیار کردن،برانگیختن

4. touch upon (or on)
(به مطلبی) اشاره کردن،ذکر کردن

5. a touch of fever
یک خرده تب

6. a touch of garlic in the salad
یک خرده سیر در سالاد

7. don't touch me on the ribs,i am ticklish!
دست به دنده‌هایم نزن قلقلکی هستم‌!

8. don't touch me with wet hands!
با دست‌های تر به من دست نزن‌!

9. don't touch my clothes with your greasy hands!
دست‌های روغنی خودت را به لباسم نزن‌!

10. don't touch my clothing with your gooey fingers!
با انگشتان چسبناکت دست به لباسم نزن‌!

11. don't touch my dress with your gluey hands!
با دستان چسبناک به لباسم دست نزن‌!

12. don't touch my glasses, you will smear them
دست به عینکم نزن،کثیف می‌شود.

13. don't touch the wa ...

مترادف Touch

احساس با دست (اسم)
handle , touch
حس لامسه (اسم)
touch
لمس دست زنی (اسم)
touch
پرماس (اسم)
touch
دست زدن به (فعل)
handle , touch
پرماسیدن (فعل)
touch , palpate
متاثر شدن (فعل)
touch , pity
متاثر کردن (فعل)
affect , touch
زدن (فعل)
cut off , cut , attain , get , strike , stroke , hit , play , touch , bop , lop , sound , haze , amputate , beat , slap , put on , tie , fly , clobber , slat , belt , whack , drub , mallet , chap , throb , imprint , knock , pummel , bruise , pulsate , spray , bunt , pop , frap , smite , nail , clout , poke , ding , shoot , pound , inject , lam , thwack , snip
رسیدن به (فعل)
attain , reach , have , overtake , touch
لمس کردن (فعل)
take , stroke , touch , feel , palpate

معنی عبارات مرتبط با Touch به فارسی

غیر محرز، احتمالی، ناپابرجا، الله بختی، نامعلوم، مشکوک، در معر­ خطر
(هواپیما) فرود آمدن
(نوعی فوتبال امریکایی که به جای گلاویز شدن فقط با دست همدیگر را لمس می کنند) تاچ فوتبال
جای فتیله در توپهای قدیمی
رجوع شود به: jewelweed، گل حنا
گل حنا، امر ممنوعه، مغرور
اونو بده من
سوزن محک
1- منفجر کردن 2- دقیقا نشان دادن، نمایندگی کردن 3- (به ویژه به طور خشونت آمیز) موجب شدن، انگیزاندن
فتیله
(آموزش نگارش با ماشین تحریر و کامپیوتر) روش پرماسی
وابسته به تلفن تکمه ای
(نگارش با ماشین تحریر) نگارش با روش پرماسی
1- (عکس یا نقاشی و غیره) رتوش کردن، دستکاری کردن 2- (با ضربه ی سبک و غیره) هوشیار کردن، برانگیختن
...

معنی کلمه Touch به انگلیسی

touch
• six points obtained in american football by passing into the area of the rival while holding the football
• contact; sense of touch; hit; bit, small amount
• make contact with, feel
• if you touch something, you gently put your fingers or hand on it. verb here but can also be used as a singular noun. e.g. he remembered the touch of her hand.
• when two things touch, their surfaces are in contact with one another.
• your sense of touch is your ability to tell what something is like when you feel it with your hands.
• if you are touched by something, it makes you feel sad, sympathetic, or grateful.
• a touch is a detail which is added to something to improve it.
• a touch of something is a very small amount of it.
• see also touched, touching.
• if you get in touch with someone, you contact them by writing to them, telephoning them, or visiting them.
• if you keep in touch with someone, or if you are in touch with them, you write to, phone, or visit each other regularly. if you lose touch with them, you gradually stop writing to, phoning, or visiting each other.
• if you are in touch with a subject or situation, or if you keep in touch with it, you know the latest information about it. if you are out of touch with it, your knowledge of it is out of date.
• if you say that something is touch and go, you mean that you are uncertain whether it will happen or succeed.
• when an aircraft touches down, it lands.
• if you touch on or touch upon something, you mention it briefly.
• you say touch, when you want to admit that the other person in an argument has won a point, usually with a short and witty remark; an old-fashioned expression.
touch base
• contact a person; keep in touch; meet
touch bottom
• reach the bottom, touch the floor; reach the lowest level
...

Touch را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ایسو
مالش دادن
مهری نبویان
اشنا کردن
Sunflower
a small detail that improves or completes something
ریزه کاری،
جزییات،

And then she put the final touches to the cake.

Add the final touch to the Christmas tree!



بهمن
لمس
na
مالیدن کشیدن
mr.x
روی احساس کسی دست گذاشتن
حدیث ایران
لمس- لمس کردن- تماس- دست زدن به
مرجان میری لواسانی
اشاره ( as noun )
_ihwasti
Use hands to touch something
بهناز همتي-مترجم
حس
Haniyeh
لمس کردن 👌
tinabailari
معنی دیگه ای که داره : تحت تاثر قرار گرفتن چیزی یا کسی
his sad story touched us
داستان ناراحت کننده وی ما را متاثر کرد
رزسفید
درتماس
Nioosha
لمس کردن
MN
you touch me to destruction
تو لمسم كن هلاكتم
ماهان
تاثیر گذاشتن
ج قاسمی
شیوه، سبک
محدثه فرومدی
reach ؛ رسیدن
when the thermometer touches 90 = وقتی دماسنج به 90 درجه برسد
محدثه فرومدی
بالغ شدن، بالغ بودن
the Indian subcontinent was a trade network that touched the entire littoral of the Indian Ocean =
شبه قاره هند، شبکه ای تجاری بالغ بر کل کرانه اقیانوس هند بود
مینا عنایتی
دست زدن ، لمس کردن.
Cent
Have an effect on the feelings of
Cent
Have have an effect on the feelings of
Reza Kamal
ناخنک زدن به غذا
As you'v had lunch, you should better not to touch meal
Afsan Lotfi
نوازش کردن
فاطمه گلستانی
لمس کردن
پروین
تماس
..
تماس ، در تماس بودن
بهزاد
کمی. A touch of luck کمی شانس
محمد جواد شمسایی
ضربه به توپ زدن __مثلا one _touch football فوتبال تک ضرب

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی touch

کلمه : touch
املای فارسی : تاچ
اشتباه تایپی : فخعزا
عکس touch : در گوگل

آیا معنی Touch مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )