strike

/ˈstraɪk//straɪk/

معنی: ضربت، ضرب، ضربه، اصابت، برخورد، اعتصاب، بخاطر خطور کردن، سکه ضرب کردن، زدن، ضرب زدن، ضربت زدن، ضربه زدن، خوردن، خطور کردن، اعتصاب کردن، خوردن به
معانی دیگر: کوفتن، کوبیدن، وارد آوردن، زدن و انداختن، ضرب کردن، (سکه) زدن، اصابت کردن، برخورد کردن با، شکافتن (و رد شدن)، وارد شدن، (موسیقی - ساز زهی یا کلید دار مانند پیانو) زدن، نواختن، (ناقوس یا زنگ ساعت و غیره) اعلام کردن، به صدا درآمدن، (جرقه یا کبریت) زدن، کشیدن، روشن کردن، (مار) نیش زدن، گزیدن، (پلنگ و غیره) پریدن (به کسی)، حمله کردن، تک کردن، تاختن بر، (بیماری یا درد و غیره) دچار کردن یا شدن، (نور) افتادن، درخشیدن بر، تابیدن بر، (صدا) به گوش رسیدن، رسیدن به، گذرگاه یا جاده ساختن، راه باز کردن، (ناگهان یا به طور غیر مترقبه) پی بردن، کاشف به عمل آوردن، متوجه شدن، کشف کردن، (به چشم) خوردن، دیده شدن، به نظر رسیدن، جلب توجه کردن، به فکر رسیدن، به ذهن آمدن یاخطور کردن، (ناگهان) کردن، شدن، دستخوش شدن یا کردن، (به توافق و غیره) رسیدن، برقرار کردن، (پرچم یا بادبان کشتی را به نشان اعتراض یا تسلیم) پایین کشیدن، جمع کردن، (خیمه یا اردوگاه) برچیدن، پایین آوردن، دست از کار کشیدن (به نشان اعتراض)، (قلمه و گیاه نورسته - ریشه) دواندن، گرفتن، حمله ی نظامی، یورش، (نفت یا زغال سنگ و غیره) کشف، کامیابی ناگهانی، موفقیت غیر منتظره، (جرقه و غیره) زدن، (برق) رخشیدن، (توفان) فرا رسیدن، برق زدن، خروشیدن، رجوع شود به: strickle، (مهجور) جنگ کردن با، (چراغ یا نور و غیره) خاموش کردن، (بولینگ و بیس بال) استرایک، (کان شناسی - زمین شناسی) امتداد، راستا، تکانه، کوبه، کوبش
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: strikes, striking, stricken, struck
(1) تعریف: to hit (someone or something) with the hand or something used as a weapon.
مترادف: knock, smite
مشابه: bang, box, catch, clout, cuff, hammer, hit, jolt, nail, pound

- He struck me with the back of his hand.
[ترجمه ترگمان] او با پشت دست مرا زد
[ترجمه گوگل] او با پشت دستش به من حمله کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She struck the fly with a rolled up magazine.
[ترجمه maskovich] او پشه را با یک مجله لوله شده له کرد.
|
[ترجمه aref.ab] اون دختر با یک مجله لوله شده پشه را لهید.
|
[ترجمه ترگمان] با مجله ای دیگر به پرواز درآمد
[ترجمه گوگل] او با یک مجله نوردی به پرواز افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to land (a blow) with a hand or something used as a weapon.

- The fighter struck two blows to his opponents chin.
[ترجمه علی اکبر منصوری] اون مبارز دو تا مشت به چانه حریفش وارد آورد/زد.
|
[ترجمه ترگمان] جنگجو دو ضربه به چانه مخالفان او زد
[ترجمه گوگل] این جنگنده دو ضربه را به طرفدارانش زخم زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She struck the intruder a heavy blow with a metal pipe.
[ترجمه افشین گلچین] او با یک لوله فلزی ضربه ای سنگین به متجاوز وارد کرد
|
[ترجمه ترگمان] با یک لوله فلزی ضربه ای سنگین به آن وارد کرد
[ترجمه گوگل] او وارد مزاحم شد ضربه سنگین با لوله های فلزی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to collide or make abrupt contact with.
مترادف: knock
مشابه: bombard, bump, hit, jar, jolt, shock, smash

- The car skidded off the road and struck a tree.
[ترجمه ترگمان] اتومبیل از جاده خارج شد و به درختی برخورد کرد
[ترجمه گوگل] ماشین ماشین را از جاده جدا کرد و درخت را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to attack or make an assault upon.
مترادف: assault, attack, storm
مشابه: assail, charge, invade, rush

- The army struck the enemy fortifications at dawn.
[ترجمه ترگمان] ارتش در سپیده دم به استحکامات دشمن حمله کرد
[ترجمه گوگل] ارتش در غروب خورشید به ارتش دشمن حمله کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to afflict suddenly with an illness or disease.
مترادف: smite
مشابه: afflict, plague, scourge

- Many children were stricken with polio that year.
[ترجمه ترگمان] در آن سال بسیاری از کودکان مبتلا به فلج اطفال شدند
[ترجمه گوگل] در آن سال بسیاری از کودکان مبتلا به فلج اطفال شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to injure by biting.
مشابه: bite

- The snake struck his leg.
[ترجمه آتوسا] مار پایش را نیش زد.
|
[ترجمه ترگمان] مار به پایش ضربه زد
[ترجمه گوگل] مار زخمی شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to have an impact on; impress.
مشابه: come, hit, impress, occur, take, touch

- The notion struck her as a good idea.
[ترجمه ترگمان] این فکر او را به عنوان یک فکر خوب تلقی کرد
[ترجمه گوگل] این مفهوم او را به عنوان یک ایده خوب تبدیل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to indicate (the time) by means of sound.
مترادف: chime
مشابه: peal, ring, sound

- The clock struck one o'clock.
[ترجمه ترگمان] زنگ ساعت یک نواخت
[ترجمه گوگل] ساعت یک ساعت زده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to create by stamping or punching out.
مشابه: coin, mint, press, punch, stamp

- The mint strikes silver coins.
[ترجمه ترگمان] سکه نقره به سکه نقره تبدیل میشه
[ترجمه گوگل] نعنا به سکه نقره ای اعتصاب می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: to cause (a match) to produce a light or spark by means of friction.
مشابه: ignite, kindle, light

- There was complete darkness until someone struck a match.
[ترجمه Hani not honey] تاریکی کامل بود تا یک نفر کبریت روشن کرد
|
[ترجمه ترگمان] تاریکی کامل شد تا اینکه کسی کبریت را زد
[ترجمه گوگل] تاریکی کامل وجود داشت تا زمانی که کسی به یک مسابقه رسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: to reach.
مترادف: hit
مشابه: reach

- Sunlight struck the window.
[ترجمه ترگمان] نور خورشید از پنجره به بیرون تابید
[ترجمه گوگل] نور خورشید پنجره را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: to assume or take on.
مترادف: adopt, assume

- She struck a pose for the photographer.
[ترجمه ترگمان] او برای عکاسی ژست گرفته بود
[ترجمه گوگل] او برای عکاس مطرح شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(13) تعریف: to discontinue working at until certain conditions are met.

- They struck the factory for higher pay.
[ترجمه ترگمان] آن ها برای پرداخت بیشتر به کارخانه حمله کردند
[ترجمه گوگل] آنها به کارخانه برای پرداخت بیشتر پرداختند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(14) تعریف: to induce or instill (a feeling or emotion).
مترادف: induce, instill
مشابه: cause

- The threat struck terror in them.
[ترجمه ترگمان] خطر در آن ها وحشت زده شد
[ترجمه گوگل] این تهدید به آنها رحم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(15) تعریف: to make.

- Our company struck a deal with the manufacturer.
[ترجمه ترگمان] شرکت ما یه معامله با کارخونه تولید کرده
[ترجمه گوگل] شرکت ما یک معامله را با سازنده انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(16) تعریف: to come into the mind of (one) as a thought, idea, or observation; to occur to.

- It strikes me that you are hiding something and not saying what you really feel.
[ترجمه ترگمان] به نظرم می آید که چیزی را پنهان می کنی و چیزی را که واقعا احساس می کنی نمی گویی
[ترجمه گوگل] من به من اعتقاد دارم که چیزی را پنهان می کنید و نمی گوید آنچه واقعا احساس می کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It suddenly struck me last night that I'm really just not ready to get married.
[ترجمه ترگمان] دیشب ناگهان به ذهنم خطور کرد که من واقعا برای ازدواج آماده نیستم
[ترجمه گوگل] شب گذشته من به طور ناگهانی به این نتیجه رسیدم که من واقعا نمی خواهم ازدواج کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: strike up
(1) تعریف: to land a blow with the hand or a weapon; hit.
مترادف: hit, smite
مشابه: bang, hammer, knock, pound, punch, rap, smash

(2) تعریف: to make abrupt contact; collide.
مترادف: hit, knock
مشابه: bump, collide, dash, shock

(3) تعریف: to produce sound by hitting one object with another.

(4) تعریف: to become ignited.
مترادف: fire, ignite, kindle

(5) تعریف: to engage in an attack or assault.
مترادف: attack
مشابه: descend, hammer, pounce, rush, swoop

(6) تعریف: to refuse to continue working.
مشابه: quit, walk

- The union will strike soon.
[ترجمه ترگمان] اتحادیه به زودی حمله میشه
[ترجمه گوگل] اتحادیه به زودی اعتصاب خواهد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to go away; take leave (fol. by out).
مترادف: depart, leave
مشابه: go, shove off

- We will strike out in the morning.
[ترجمه ترگمان] صبح به بیرون حمله می کنیم
[ترجمه گوگل] ما صبح زود اعتصاب خواهیم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to come across unexpectedly.
مترادف: stumble
مشابه: chance, come across, hit
اسم ( noun )
مشتقات: strikeless (adj.)
(1) تعریف: the act or an incident of striking.
مترادف: hit
مشابه: blow, bump, collision, cuff, punch, slap, stroke

(2) تعریف: an action taken by a trade union or group of workers to stop work until their demands are agreed to by their employers.
مترادف: walkout
مشابه: protest, sick-out, sit-down

(3) تعریف: an attack; assault.
مترادف: assault, attack, offensive
مشابه: charge, invasion, onslaught, raid

(4) تعریف: in baseball, a failure, in any of several ways, to hit a pitched ball into the fair part of the playing field.

(5) تعریف: in bowling, the knocking down of all pins with one roll of the ball.

جمله های نمونه

1. strike (or make) a bargain with someone
با کسی به توافق رسیدن،معامله کردن

2. strike (or sound) a false note
اشتباهی عمل کردن،بیجا حرف زدن،غلطی گفتن (یا کردن)

3. strike a balance
توازن برقرار کردن

4. strike a light
شعله ور ساختن،(آتش) افروختن

5. strike an attitude
رل بازی کردن،تو بازی رفتن،(مصنوعی) رفتار کردن،بازی درآوردن

6. strike down
1- (با ضربه و غیره) برزمین افکندن،فرو افکندن،نقش بر زمین کردن 2- از میان برداشتن 3- (بیماری) از پای انداختن،از پا درآوردن

7. strike dumb
هاج و واج کردن،شگفت زده کردن

8. strike fire
جرقه زدن یا ایجاد کردن،مشتعل کردن

9. strike hands
1- کف زدن،موافقت کردن 2- قرارداد بستن،قرار گذاشتن،(درباره ی چیزی) دست دادن

10. strike home
1- به هدف زدن،موفق شدن 2- تحت تاثیر قرار دادن،به دل نشستن

11. strike home
1- ضربه ی کاری زدن،ضربه ی جانانه زدن 2- به اثر مطلوب رسیدن

12. strike it rich
1- منابع غنی معدنی کشف کردن 2- (ناگهان) به پول یا کامیابی رسیدن

13. strike off
1- (با ضربه) جدا کردن،قطع کردن،انداختن 2- حذف کردن،(از متن) زدن

14. strike off (or from) the rolls
از عضویت اخراج کردن

15. strike oil
(امریکا) 1- نفت کشف کردن و استخراج کردن 2- ناگهان موفق یا پول دار شدن

16. strike out
1- ضربه ی دست زدن 2- ابداع کردن،تعبیه کردن 3- حذف کردن،(از متن) زدن 4- (بیس بال) از بازی حذف شدن 5- شکست خوردن،بدآوردن

17. strike the right note
جان کلام را ادا کردن،درست نوشتن یا گفتن یا انجام دادن

18. strike up
1- (آواز یا مکالمه یا بازی و غیره) آغاز کردن،شروع کردن 2- نقش برجسته (به چیزی)

19. strike while the iron is hot
از فرصت استفاده کردن،تا تنور داغ است نان را چسباندن

20. strike while the iron is hot
تا تنور داغ است نان را چسباندن،تا آهن داغ است چکش کاری کردن،تا فرصت باقی است کاری را انجام دادن

21. the strike frustrated the government's efforts toward increasing production
اعتصاب،کوشش های دولت در زیاد کردن تولید را بی اثر کرد.

22. the strike halved the factory's production
اعتصاب تولیدات کارخانه را نصف کرد.

23. the strike has pushed the price of foodstuffs up
اعتصاب بهای مواد غذایی را بالا برده است.

24. the strike idled thousands of workers
اعتصاب،هزاران کارگر را از کار بازداشت.

25. the strike interrupted the revival of the factory
اعتصاب احیای کارخانه را دچار وقفه کرد.

26. the strike lasted too weeks
اعتصاب دو هفته طول کشید.

27. the strike of an eagle on its prey
حمله ی عقاب بر طعمه اش

28. the strike threw all the schedules awry
اعتصاب همه ی برنامه ها را مختل کرد.

29. the strike was indicative of the workers' dissatisfaction
اعتصاب نشانه ی عدم رضایت کارگران بود.

30. this strike has paralyzed our exports
این اعتصاب صادرات ما را خوابانده است.

31. to strike a balance
توازن برقرار کردن

32. to strike a chord on the piano
با پیانو آهنگ نواختن

33. to strike a deal
سرمعامله توافق کردن

34. to strike a gun from someone's hand
تپانچه را زدن و از دست کسی انداختن

35. to strike a heavy blow
ضربه ی سنگین زدن

36. to strike a match
کبریت روشن کردن

37. to strike a nail with a hammer
میخ را با چکش کوبیدن

38. to strike a rich vein of coal
یک رگه ی غنی زغال سنگ کشف کردن

39. to strike at the ball
به گوی ضربه زدن

40. to strike fear to the heart
ترس به دل راه دادن

41. to strike oil
نفت کشف کردن (به نفت رسیدن)

42. to strike on the right plan
به نقشه ی صحیح واقف شدن

43. to strike one's hands together
دستان خود را بهم زدن

44. to strike root
ریشه دواندن

45. to strike sparks from a flint
با سنگ چخماق اخگر ایجاد کردن

46. to strike the hour
ساعت را اعلام کردن

47. a general strike
اعتصاب همگانی

48. a hunger strike
اعتصاب غذا

49. a lucky strike
رو آوردن بخت

50. a miners' strike
اعتصاب معدنچیان

51. after the strike, they reactivated the factory
پس از پایان اعتصاب کارخانه را دوباره به کار انداختند.

52. an air strike
تک هوایی

53. as the strike dragged on, tempers flared on both sides
همراه با ادامه ی اعتصاب،ناسازگاری طرفین اوج گرفت.

54. the workers' strike and uprising had been choreographed beforehand
اعتصاب و بلوای کارگران از قبل طرح ریزی شده بود.

55. (out) on strike
در حال اعتصاب،مشغول اعتصاب

56. a recent oil strike in alaska
کشف اخیر نفت در آلاسکا

57. a surgical air strike
تک هوایی دقیق و روی هدف

58. to be on strike
در (حال) اعتصاب بودن

59. to break a strike
اعتصاب را شکستن

60. to squash a strike
اعتصاب را شکستن

61. he is leading the strike
او دارد اعتصاب را رهبری می کند.

62. how does the idea strike you?
درباره ی این عقیده چه فکر می کنی ؟

63. the soldiers are to strike camp tomorrow and move south
قرار است فردا سربازان اردوگاه را برچینند و به جنوب بروند.

64. the threat of a strike does not carry conviction
تهدید به اعتصاب جدی به نظر نمی رسید.

65. they are trying to strike a path through the forest
می کوشند که در جنگل راه باز کنند.

66. the tiger crouched ready to strike
پلنگ خف کرد و آماده ی حمله شد.

67. if we don't get a raise, we will strike
اگر اضافه دستمزد نگیریم اعتصاب خواهیم کرد.

68. the peg for these comments is the recent strike by the oil company workers
علت این اظهارات اعتصاب اخیر کارگران شرکت نفت است.

69. we bought in lots of coal before the strike
قبل از اعتصاب مقدار زیادی زغالسنگ خریدیم.

70. we objected to the government's part in the strike
ما با نقش دولت در اعتصاب مخالف بودیم.

مترادف ها

ضربت (اسم)
smash, chop, skelp, impact, strike, stroke, hit, bat, smack, bop, beat, slap, whack, butt, blow, impulse, bump, knock, fib, biff, thump, bob, cuff, buffet, buff, dint, hack, pound, impulsion, lead-off, thwack, percussion, plunk, swat, whang

ضرب (اسم)
chop, impact, strike, stroke, hit, bop, shock, beat, butt, drum, blow, impulse, multiplication, coining, bruise, fib, box, buffet, buff, punch, slash, smite, cob, coinage, stab, wham, ictus, sock

ضربه (اسم)
pelt, accent, emphasis, stress, impact, strike, stroke, thud, lash, acute, hook, tit, brunt, hack, flap, whop, sock, traumatism, whang

اصابت (اسم)
impact, strike, access, hit, onset

برخورد (اسم)
smash, strike, reception, conflict, affection, meeting, collision, encounter, clash, incidence, confluence, conflux, greeting, tilt, osculation, contact, contiguity

اعتصاب (اسم)
strike, sit-in, turn-out, stay-in strike

به خاطر خطور کردن (فعل)
strike

سکه ضرب کردن (فعل)
strike

زدن (فعل)
cut off, cut, attain, get, strike, stroke, hit, play, touch, bop, lop, sound, haze, amputate, beat, slap, put on, tie, fly, clobber, slat, belt, whack, drub, mallet, chap, throb, imprint, knock, pummel, bruise, pulsate, spray, bunt, pop, frap, smite, nail, clout, poke, ding, shoot, pound, inject, lam, thwack, snip

ضرب زدن (فعل)
strike, beat, drum

ضربت زدن (فعل)
strike, bump, bob, jab, contuse, hammer, inflict, sock

ضربه زدن (فعل)
strike, butt, dab, inflict a blow, knap

خوردن (فعل)
fit, gnaw, feed, strike, hit, match, eat, grub, drink, corrode, hurtle, devour, erode, take a meal

خطور کردن (فعل)
strike, occur, flash, dawn upon, haunt

اعتصاب کردن (فعل)
walk out, strike, go out, picket

خوردن به (فعل)
strike, hit

تخصصی

[حسابداری] اعتصاب
[عمران و معماری] امتداد - راستا
[زمین شناسی] جهت خط تقاطع یک لایه یا رگه با صفحه افقی . - امتداد لایه جهت خط مستقیمی است که دو نقطه هم ارتفاع بر روی لایه را به هم متصل می سازد
[حقوق] حذف کردن، قلم زدن، اعتصاب کردن، اعتصاب
[نساجی] برداشت - مقایسه سرعت جذب رنگ توسط یک نوع منسوج در لحظات اولیه رنگرزی رد دو حمام مشابه
[ریاضیات] برخورد کردن، روبرو شدن
[معدن] امتداد (زمین شناسی ساختمانی)
[آب و خاک] شیب لایه ها
[سینما] پیاده و خارج کردن دکورها و وسایل صحنه - برچیدن دکور - پیاده کرده دکور

به انگلیسی

• hit, blow; temporary work stoppage; military assault; good luck; discovery of natural resources; knocking down of all pins at one time (bowling); failure to hit a ball (baseball)
hit; collide with; attack, assault; afflict with a disease; injure by biting; impress; produce a spark; stamp; eliminate; arrive at; reach; instill; temporarily cease working as a protest; make
when there is a strike, workers stop working for a period of time, to try to get better pay or conditions.
if workers strike, they stop working for a period of time, to try to get better pay or conditions.
if you strike someone or something, you deliberately hit them.
if something strikes something else or strikes against it, it hits the other thing.
if an illness or disaster strikes, it suddenly happens.
to strike means to attack someone or something quickly and violently. verb here but can also be used as a count noun. e.g. the air force carried out air strikes as a result of the information received.
if an idea or thought strikes you, it comes into your mind suddenly.
if something strikes you in a particular way, it gives you a particular impression.
if you are struck by something, you are very impressed by it.
when a clock strikes, its bells make a sound to indicate what the time is.
if you strike a deal or a bargain with someone, you come to an agreement with them.
if you strike a match, you make it produce a flame.
if someone strikes oil or gold, they discover it in the ground as a result of mining or drilling.
see also striking.
workers who are on strike are refusing to work.
to strike a balance means to do something that is halfway between two extremes.
if something strikes fear or strikes terror into people, it causes them to be suddenly very frightened.
if you are struck dumb or are struck blind, you suddenly become unable to speak or see.
if you strike back, you attempt to harm someone who has hurt you.
to strike someone down means to kill or severely harm them.
if a doctor or lawyer is struck off, their name is removed from the official register and they are not allowed to practise their profession, usually because they have done something wrong.
if something or someone is struck off a list, they are removed from that list, usually because they are no longer considered appropriate to a particular purpose.
if you strike out somewhere, you set out in a particular direction.
to strike out also means to begin to do something different on your own.
when you strike up a conversation or friendship with someone, you begin it.
when musicians strike up, they begin to play.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیضربت، ضرب، ضربه، اصابت، برخورد، اعتصاب، ...معانی متفرقهکوفتن، کوبیدن، وارد آوردن، زدن و انداختن ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : strikes, striking, stricken, struck • ( 1 ) تعریف: to ...جمله های نمونه1. strike ( or make ) a bargain with someone با کسی به توافق رسیدن، معامله کردن 2. strike ( or sound ...مترادفضربت ( اسم ) smash, chop, skelp, impact, strike, stroke, hit, bat, smack, bop, beat, slap, whack, ...بررسی تخصصی[حسابداری] اعتصاب [عمران و معماری] امتداد - راستا [زمین شناسی] جهت خط تقاطع یک لایه یا رگه با صفحه ا ...انگلیسی به انگلیسیhit, blow; temporary work stoppage; military assault; good luck; discovery of natural resources; kno ...
معنی strike، مفهوم strike، تعریف strike، معرفی strike، strike چیست، strike یعنی چی، strike یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف s، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف s، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف s، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف s
کلمه بعدی: strike a balance
اشتباه تایپی: سفقهنث
آوا: /استرایک/
عکس strike : در گوگل
معنی strike

پیشنهاد کاربران

تظاهرات
اعتصاب
go on strike میشه اعتراض کردن
رخ دادن ، روی دادن
Whenever a disaster strikes
هر وقت مصیبتی روی می دهد
درخشیدن - تابیدن
تخریب. . . damage . . .
خط زدن - قلم گرفتن - حذف کردن ( cross out with a pen - remove - cancel / Example: Strike his name from the list )
ناگهان به ذهن خطور کردن


strike it rich
to become rich suddenly and unexpectedly
دچار بیماری شدن
حمله کردن
strike someone: to cause someone to think
به فکر وا داشتن
خطور کردن
ضربه زدن
تازیدن
ضربت

آتش گرفتن
به آتش کشیده شدن توسط چیزی یا شخصی
یاک
Poised to strike آماده حمله
Clock strike دینگ دینگ ساعت در ساعت دوازده که دوازده بار به صدا در میاید
زدن، اصابت کردن
صورت گرفتن/پذیرفتن، رخ دادن
به لرزه در آمدن
ناگهان اتفاق افتادن ( و صدمه و لطمه زدن )
Two days later tragedy struck.
1. کوبیدن، خوردن به
2. ضربه زدن، زدن
3. خطور کردن یا به نظر رسیدن
4. اعتصاب کردن
5. حمله کردن ( به کسی )
6. صدمه ( یا ضربه ) زدن ( به کسی یا چیزی )
7. اتفاق افتادن
8. ( رعد و برق ) زدن
9. رعد و برق زدن
10. به صدا درآمدن ساعت ( به تعداد عدد ساعت مورد نظر )
11. امتیاز گرفتن
12. حذف کردن از لیست
13. به توافق رسیدن یا توافق کردن
14. ( سکه یا چیزی شبیه به آن ) ضرب کردن

اسم
1. اعتصاب
2. حمله ( مخصوصا به وسیله جنگنده ها )
3. کشف ( نفت )
4. ضربه ( به توپ در بیسبال )
5. ( بولینگ ) زدن تمام بطری ها
6. اصابت ( رعد و برق )
اعتراض
اعتصاب کردن
به چشم آمدن
strike against : جبهه گیری بر علیه . . .
suddenly the answer of a question struck me at exam
در امتحان جواب یک سوال ناگهان به ذهنم خطور کرد
✉️✉️
دست از کار کشیدن
تعطیل کردن کار
to cause a person or place to suffer severely from the effects of something very unpleasant

رخ دادن اتفاق افتادن
به معنی اعتصاب هم میشه
ناگهان اتفاق افتادن
ناگهان روی دادن
ناگهان رخ دادن
ناگهان سربرآوردن
امتداد ( در زمین شناسی )
Dip and srtike = شیب و امتداد
سوتی دادن
به نظر رسیدن
سه تا نکته:
1 - مثلا وقتی میگیم فلان چیز strikes you , یعنی این "چیز" باعث میشه شما بهش فکر کنید و یا اونو جذاب ببینید:
if something strikes you, you think of it, notice it, or realize that it is important, interesting, true etc
ex1: A rather worrying thought struck meٍ
ex2: The first thing that struck me was the fact that there were no other women present
2 - این ساعت خشکلای پاندول دار رو دیدید سرساعت دینگ دینگ میکنه ؟اصطلاحا میگنstrike the hour :
( =strike when it is exactly one o'clock, two o'clock etc )

ex:
The church clock began to strike twelve
3 - وقتی کاری صورت میگیره و شما رو پیش میندازه یا بهنتون برتری بده ( gain advantage ) - مثلا تو فوتبال:Brazil struck first with a goal in the third minute.



چیز بدی رخ دادن
I have a life insurance policy that will take care of my family if disaster strikes.
اینکه موقعیتی بد جایی رو فرا بگیره
The disease has struck the whole community, sometimes wiping out whole families.
. they strike adult re - readers much differently than they do young first - time readers
آنها با خوانندگان بزرگسال بسیار متفاوت نسبت به خوانندگان جوان برای اولین بار برخورد می کنند.
🔰اصابت کردن، برخورد کردن ( صاعقه، آذرخش ) به

[Bad Weather]
[Collocation]
1 ) ( forked/​sheet ) lightning strikes/​hits/​flashes
2 ) a storm is approaching/​is moving inland/​hits/​strikes/​rages
3 ) a tornado touches down/​hits/​strikes/​destroys something/​rips through something
4 ) a ( blinding/​snow ) blizzard hits/​strikes/​blows/​rages

🔰وارد شدن ( به معامله و غیره ) ,
( به توافق و غیره ) رسیدن

Israel learned from its failed public campaign against President Barack Obama that trying to divide Americans had little effect when the administration in charge actively supports striking a deal
Time. come@
این از کلمات واقعا پرکاربرد انگلیسی هست .
اما بنظر من مهم ترین معنی هاش ایناست:
ضربه زدن
اعتصاب کردن
به ذهن خطور کردن به نظر آمدن
برانگیختن
توجه را جلب کردن
disease Will strike again: بیماری دوباره عود خواهد کرد
بسیار کلمه مزخرف است
هزار معنی جور وا جور
شلیک کردن ( جنگ )
Doesn't it strike you as a little odd?
به نظرت یکم عجیب به نظر نمیرسه
مترادفseem to you
Something strikes someone that :
به فکر فرو بردن ( درباره ی چیزی به طوری که وقتی فرد به آن چیز فکر میکند متوجه شود که آن چیز، مهم و جذاب و درست و . . . . می باشد. )
به عنوان مثال :
The first thing strikes me was the fact that i'm alone in the dark cave.
تحت تأثیر گذاشتن، توجه را جلب کردن، به چشم آمدن، اثرگذاشتن
در مورد مار معنی نیش زدن را می دهد.
رسیدن
درست کردن ی چیزی ، انجام دادن
Did Nokia strike the right mix
آیا نوکیا ترکیب مناسبی رو خلق کرده
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما