برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1649 100 1
شبکه مترجمین ایران

play

/ˈpleɪ/ /pleɪ/

معنی: بازی، تفریح، نمایش، نواخت، لهو، نواختن ساز و غیره، سرگرمی مخصوص، ورزش، نمایشنامه، نواختن، بازی کردن، الت موسیقی نواختن، رل بازی کردن، روی صحنه ء نمایش ظاهر شدن، تفریح کردن، زدن
معانی دیگر: قماربازی کردن، (معمولا با: on یا with) به بازی گرفتن، با بی ملاحظگی رفتار کردن، سو استفاده کردن، تند و نامرتب حرکت کردن، (ساز) زدن، (ساز یا گرامافون یا ضبط صوت و غیره) کارکردن، به کار انداختن، (صفحه یا نوار و غیره) گذاشتن، صدا دادن، وانمود کردن، تو بازی رفتن، (تئاتر و سینما و غیره) نقش بازی کردن، در نقش کسی ظاهر شدن، (در سینما یا تلویزیون و غیره) اجرا کردن، نمایش دادن، نشان دادن (فیلم و غیره)، (مکانیک) لق بودن، (چرخ یا گیره یا دسته و غیره) بازی کردن، شل بودن (معمولا عمدا)، لقی، شلی، (بازی های ورزشی) در جا یا نقش بخصوصی بازی کردن، (بازی های ورزشی) به بازی گماشتن، (ورق بازی) انداختن ورق، ورق بخصوصی را بازی کردن، موجب شدن، انجام دادن، عمل کردن، (بازی کودکان) شدن، کار، شوخی، مسخره بازی، نوبت بازی، ترفند، حیله، (مهجور) رابطه ی جنسی برقرار کردن، جماع کردن، رابطه ی جنسی، مغازله

بررسی کلمه play

اسم ( noun )
عبارات: bring into play
(1) تعریف: a composition written for the stage; drama.
مترادف: drama
مشابه: comedy, melodrama, performance, photoplay, screenplay, show, skit, teleplay, theatrical, tragedy

- William Shakespeare is most famous for the many plays that he wrote for the stage.
[ترجمه ترگمان] ویلیام شکسپیر به خاطر بسیاری از نمایشنامه‌هایی که برای این مرحله می‌نوشت مشهور است
[ترجمه گوگل] ویلیام شکسپیر معروف ترین برای بسیاری از نمایشنامه که او برای مرحله نوشته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: activity that is intended for relaxation or amusement.
مترادف: amusement, entertainment, frolic, game, merrymaking, recreation, sport
متضاد: work
مشابه: diversion, divertissement, fun, merriment, pastime, revelry, romp

- Young children learn a great deal through play.
[ترجمه b.kosar2006] کودکان خردسال از طریق بازی چیزهای زیادی می آموزند.|
[ترجمه ترگمان] بچه‌ها بازی زیادی را ...

واژه play در جمله های نمونه

1. play it again, sam!
سام،دوباره بنواز!

2. play the phonograph!
گرامافون را روشن کن‌!

3. play the tape once more!
یکبار دیگر نوار را بگذار!

4. play (it) safe
جانب احتیاط را رعایت کردن

5. play (or pull) a fast one
(خودمانی) عمل تقلب‌آمیز،شیادی،تردستی

6. play (or raise) hob with
اذیت کردن،گرفتاری درست کردن،بهم زدن

7. play a central role
نقش اساسی داشتن

8. play a part
1- نقش داشتن (در)،سهم داشتن،دخیل بودن 2- توبازی رفتن

9. play along (with)
ملحق شدن (به)،همکاری کردن (با)

10. play around
1- روابط عاشقانه‌ی سری برقرار کردن،بیش از یک معشوق داشتن 2- خوش گذرانی کردن

11. play at
1- شرکت کردن (در) 2- به شرکت در چیزی تظاهر کردن 3- سرسری کار کردن

12. play ball
1- ورزشی توپ‌دار را آغاز کردن یا ادامه دادن 2- همکاری کردن 3- کاری را آغاز کردن یا ادامه دادن

13. play ball
1- (در وزش‌های با توپ) بازی کردن 2- (عامیانه) همکاری کردن

...

مترادف play

بازی (اسم)
action , play , sport , game , gaming , fun , skittle
تفریح (اسم)
amusement , break , play , paseo , walk , pastime , recreation , promenade , diversion , divertimento , jaunt
نمایش (اسم)
amusement , performance , play , display , show , appearance , demonstration , ostentation , histrionics , representation , presentation , exhibition , portrayal , parade , presentment , staging , showing , exposure , drama , flare , spectacle
نواخت (اسم)
play , rhythm , melody
لهو (اسم)
play
نواختن ساز و غیره (اسم)
play
سرگرمی مخصوص (اسم)
play
ورزش (اسم)
practice , exercise , play , sport , pastime , callisthenics , exercitation
نمایشنامه (اسم)
play , drama
نواختن (فعل)
execute , play , sound , strike up
بازی کردن (فعل)
perform , act , play , twiddle , sport , toy , disport , move
الت موسیقی نواختن (فعل)
play
رل بازی کردن (فعل)
play , playact
روی صحنه ء نمایش ظاهر شدن (فعل)
play
تفریح کردن (فعل)
article , play , disport , game , recreate
زدن (فعل)
cut off , cut , attain , get , strike , stroke , hit , play , touch , bop , lop , sound , haze , amputate , beat , slap , put on , tie , fly , clobber , slat , belt , whack , drub , mallet , chap , throb , imprint , knock , pummel , bruise , pulsate , spray , bunt , pop , frap , smite , nail , clout , poke , ding , shoot , pound , inject , lam , thwack , snip

معنی عبارات مرتبط با play به فارسی

نقش اساسی داشتن
(خودمانی) عمل تقلب آمیز، شیادی، تردستی
1- نقش داشتن (در)، سهم داشتن، دخیل بودن 2- توبازی رفتن
ملحق شدن (به)، همکاری کردن (با)
1- روابط عاشقانه ی سری برقرار کردن، بیش از یک معشوق داشتن 2- خوش گذرانی کردن
1- شرکت کردن (در) 2- به شرکت در چیزی تظاهر کردن 3- سرسری کار کردن
1- ورزشی توپ دار را آغاز کردن یا ادامه دادن 2- همکاری کردن 3- کاری را آغاز کردن یا ادامه دادن، 1- (در وزش های با توپ) بازی کردن 2- (عامیانه) همکاری کردن
دست به دست کسی دادن ، با کسی همکاری کردن
اگهی نمایش، اعلان نمایش
1- از این شاخ به آن شاخ پریدن 2- (رقیبان را) بهم انداختن، تفرقه انداختن
بدون نت (آلت موسیقی را) نواختن، فی البداهه نغمه سرایی کردن
(پخش مسابقه از رادیو یا تلویزیون) گزارش کامل،گزارش بدون حذف، پخش رادیویى ورزش : پخش رادیویى مسابقه
...

معنی play در دیکشنری تخصصی

[سینما] حرکت - نمایش
[فوتبال] بازی کردن
[ریاضیات] بازی کردن، بازی
[سینما] جای ورودی برق
[سینما] بازبینی / بازشنوی - پخش صدا - ضبط قبلی صدا
[ریاضیات] تخته ی سیمبندی
[نساجی] لباس ورزش
[آمار] نمونه گیری بازی بازنده به جا
[آمار] قاعده بازی برنده به جا
[سینما] نمایشنامه مجلسی
[فوتبال] بازیکن خطرناک
[آمار] مدت بازی
[نساجی] بازی با لقی طولی یک محور
[نساجی] بازی جانبی
[سینما] دور طولانی
[سینما] واحد دمای رنگ
[فوتبال] بی تاثیر دربازی
...

معنی کلمه play به انگلیسی

play
• dramatic performance; game; entertainment; laughter; bet, wager
• engage in a game; perform a role, act. portray; make music with a musical instrument
• when children play, they spend time with their toys or taking part in games. verb here but can also be used as an uncount noun. e.g. the very uselessness of play is its greatest asset.
• when you play a sport, game, or match, you take part in it.
• when one person or team plays another, they compete against them in a sport or game.
• play is the playing of a game or match for a period of time.
• if you play a joke or a trick on someone, you deceive or surprise them in a way that you think is funny, but may annoy them.
• you can use play to say how someone behaves. for example, if someone plays the innocent, they pretend to be innocent; an informal use.
• a play is a piece of writing performed in a theatre, on the radio, or on television.
• if an actor plays a character in a play or film, he or she performs the part of that character.
• when you play a musical instrument or play a tune on it, you produce music from it.
• if you play a record or tape, you put it on a machine so you can listen to it.
• see also fair play, foul play.
• if something or someone plays a part or plays a role in a situation, they are involved in it and have an effect on it.
• if someone plays it safe, they do not take risks.
• if you play for time, you try to delay something happening, so that you can prepare for it or prevent it from happening.
• if you play along with a person you agree with them and do what they want, even though you are not sure whether they are right.
• if you play at an activity, you do it casually and without any real effort.
• if someone, especially a child, plays at being a particular kind of person or being in a particular situation, they pretend to be that person or in that situation, usually as a game.
• if y ...

play را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

کامبیز اخوان
تئاتر
محمد خ1
رو کردن
رقیه
شکار کردن
omid
بازی
مثلا::play fotbal یعنی:::بازی کن فوتبال
مهری نبویان
نقش داشتن
Johnny
شروع کردن
Reza
بازی کردن انجام دادن
علی
نمایش
yasin
اجرا کردن ، نواختن
ghodrat
تخصصی (حقوق)
رعایت کردن
ه.ی.ث.ع
دو معنی می ده . یکی بازی . و دیگری نواختن و اجرا کردن همانطور که دوست مدرسه ام یاسین گفت
Aram
بازی کردن
فارسی را پاس بداریم.
در نفت:
حوضه رسوبی نسبتا شناخته شده ای که بالقوه دارای ذخایر نفت و گاز است که البته احتمال وجود این ذخایر از مراحل lead و prospect کمتر است.
نمایش.
نمایشی از وجود نفت و گاز در حوضه رسوبی با احتمال پایین.
فعالیت جدید و تکمیلی در منطقه نفتی.
ویترین.
H
A srory that actirs per form in the theter is a play
N
نمایش
احسان
وقتی در اول جمله می آید جمله امری است
مثال: play basketball یعنی بسکتبال بازی کن
نصرالله
به تنهایی معنی آغاز (شروع)رومیده ودر کنار هرجمله ای معنامیگیره مثال معنی مدیپلیر نمیشه بازی موزیک.مثل آب که از خودش شکلی نداره و......
محمد ولی زاده
A story that actors perform in the theater is a play
Negar
۱، نمایش نامه
۲، نمایش، تئاتر
👍
A story that actors performins theater is a play
Shahrzad
A story that actorsperform in the theater
Rzhna
نمایش،نمایش روی صحنه
سارا
سلام ببخشید میشه دراین جمله منو بگینplay چه معنی داره ? I don't know if Zevrev played bad or Schwitzman was great

اخه من این جملهر و نوشتم همه خندیدن


فاطمه
بازی کردن
m.d
برای نواختن: He likes to play by cymbals
معنی: او دوست بنوازد با سنج
برای بازی کردن: The chilren are playing at school yard
معنی: بچه ها بازی میکنند در حیاط مدرسه

*a story that actors perform in the theater*
*play with ball*
Hazel
معنی اول: بازی کردن
برای مثال:children are playing soccer in the garden.
معنی دوم: نمایش
تعریف:a story that acters perform in the
. theater is a play
محدثه فرومدی
نقش‌آفرینی
ایفا کردن
Romina_ayta56
چند تا معنی میده
نمــــایــش، اجـــرا، بازی کردن
NEGAE
معنی های مختلف می ده مثلا بازی کردن نواختن پخش کردن و......
سارا جون نمی دونم پرا بهت خندیدن ولی PLAYاینجا به معنی پخش کردن است و جمله ای که شما نوشتی ادامه ی یک متن
سروش نظیری
تفریح کردن_بازی کردن_نمایش دادن
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
شروع-بازی-ورزش
Qazal Kazemi
انجام دادن
مجتبی
اگه در جمله برای زندگی گردن باشه معنیش میشه همون "زندگی کردن،بازی زندگی رو ادمه دادن..."
Majid Hajatmand
در بین بودن
مثلا When there is underlying information asymmetry at play
وقتیکه عدم تقارن اطلاعاتی اساسی در بین باشد .
Tala
نمایشنامه ، که در تئاتر انجام پیشه
Camila
اگه
Verb (فعل) : بازی کردن، نواختن ، انجام دادن ، اجرا کردم.
Noun (اسم) : خود اجرا ، یا شویی که مثل پرفورمه.

A story that actors perform in the theater is a play.
A story which is written to be performed by actors in the theater, on television, or on radio.

D.E: would you like to go to a Broadway play while you're in New York?
kosaram
نواختن
Farhood
مایل به کمک بودن
(اغلب در جملات منفی)

He needs another loan, but the bank won't play
😁
معنیش میشه:
A story that actrosperform in the theater.
یعنی داستانی که بازیگران در تئاتر عمل می کنن
اگه دوست داشتین لایک کنید😁
باران
به معنی داستانی که بازیگران در تئاتر عمل می کنند
اگر دوست داشید لایک کنید😅

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی play

کلمه : play
املای فارسی : پلی
اشتباه تایپی : حمشغ
عکس play : در گوگل

آیا معنی play مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )