make

/ˈmeɪk//meɪk/

معنی: نظیر، ساختمان، ساخت، وادار یا مجبور کردن، گاییدن، انجام دادن، درست کردن، ایجاد کردن، بوجود اوردن، ساختن، باعی شدن، تصنیف کردن، تاسیس کردن
معانی دیگر: به وجود آوردن، آمودن، جور، مناسب، - کردن، - دادن، - زدن، منصوب کردن، گماشتن، برگزیدن، گماردن، نمایاندن، چیدن، مرتب کردن، برابر بودن با، مساوی بودن با، (بالغ) شدن (بر)، بودن، (شرایط لازم را) داشتن، شدن، برقرار کردن، مقررکردن، تدوین کردن، وضع کردن، به دست آوردن، (ثروت) به هم زدن، کسب کردن، موفق کردن یا شدن، فهمیدن، درک کردن، حدس زدن، برآورد کردن، وادارکردن، واداشتن، موجب شدن، رسیدن به (محل)، واردشدن، (عامیانه) به عضویت (یا مقام یا شهرت و غیره) رسیدن، (خودمانی) از راه به در کردن، جماع کردن، (کاری را) آغاز کردن، درصدد بودن، طرز ساخت، نوع، (خودمانی) هویت، اثرانگشت، سرشت، نهاد، خلق، طبیعت، (مسابقات ورزشی) امتیازآوردن، گل زدن، (حقوق - سند یا مدرک) امضا کردن، اجرا کردن، فرآوری، تولید، آمایش، (برق) اتصال، وصل، (قدیمی)، هم شان، هم مقام، خلق کردن، باعک شدن، شبیه

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: makes, making, made
(1) تعریف: to bring into being by constructing from separate parts.
مترادف: assemble, build, construct, fabricate, form, prepare
مشابه: compose, concoct, craft, create, fashion, fix, produce, weave

- The children made a model airplane.
[ترجمه amir] بچه ها یک مدل هواپیما ساختند
|
[ترجمه یوسف نادری] بچه ها یک ماکت هواپیما ساختند.
|
[ترجمه محمد مهدی مشهد مرداسی] بچه ها یک ماکت از هواپیما ساخته اند
|
[ترجمه علی اکبر کریم زاده] بچه ها هواپیمای مدلی ساختند
|
[ترجمه Alireza] بچه ها یک هواپیمای مدل ساختند
|
[ترجمه mpr] بچه ها یک هواپیما ی مدل درست کردند.
|
[ترجمه چنگیز ساربان اوغلو] صد آفرین بچه ها
|
[ترجمه گوگل] بچه ها یک هواپیمای مدل درست کردند
[ترجمه ترگمان] بچه ها یک هواپیمای مدل ساختند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I made a sandwich for my lunch.
[ترجمه A.A] من یک ساندویج برای نهار درست کردم
|
[ترجمه mahya] من براى ناهار ساندوىچ درست کردم
|
[ترجمه یوسف نادری] یه ساندویچ واسه ناهارم درست کردم.
|
[ترجمه 이점] من یک ساندویچ برای ناهار درست کردم
|
[ترجمه علی اکبر کریم زاده] برای ناهارم لقمه ای گرفتم
|
[ترجمه عاطفه] برای ناهار م ساندویچی درست کردم
|
[ترجمه چنگیز شربت اوغلی] عاطفه خانوم سوما هر چی بگی دروسته
|
[ترجمه گوگل] برای ناهارم ساندویچ درست کردم
[ترجمه ترگمان] من برای ناهارم یه ساندویچ درست کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The carpenter made me a perfect cabinet for that space.
[ترجمه چنگیز شربتی اوغلی] نجار غلط کرد
|
[ترجمه گوگل] نجار از من یک کابینت عالی برای آن فضا ساخت
[ترجمه ترگمان] نجار برای من یک کابینت کامل برای آن فضا ساخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to create or produce.
مترادف: create, fabricate, form, manufacture, produce
متضاد: unmake
مشابه: author, do, effect, engender, fix, generate, originate

- The two nations made peace with each other.
[ترجمه A.A] دو طایفه ( کشور ) با یکدیگر ( آشتی ) صلح کردند
|
[ترجمه گوگل] دو ملت با یکدیگر صلح کردند
[ترجمه ترگمان] دو ملت با هم آشتی کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Who is making that noise?
[ترجمه علی حجتی] کی این سر و صدا رو در میاره؟
|
[ترجمه گوگل] چه کسی این صدا را ایجاد می کند؟
[ترجمه ترگمان] کی این صدا رو میسازه؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She folded the paper and made the shape of a bird.
[ترجمه علی اکبر کریم زاده] او با کاغذ پرنده ای ساخت
|
[ترجمه عبدالفرید] او ( مونث ) کاغذ را تا زد و به شکل یک پرنده درآورد.
|
[ترجمه گوگل] کاغذ را تا کرد و به شکل پرنده در آمد
[ترجمه ترگمان] کاغذ را تا کرد و شکل یک پرنده را درآورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Their wise investments made income for their retirement.
[ترجمه علی حجتی] سرمایه گذاری هوشمندانه شون برای دوران بازنشستگی شون درامد درست کرد
|
[ترجمه گوگل] سرمایه گذاری عاقلانه آنها برای بازنشستگی آنها درآمد ایجاد کرد
[ترجمه ترگمان] سرمایه گذاری عاقلانه آن ها درآمد بازنشستگی آن ها را افزایش داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- That silver mine made him a fortune.
[ترجمه گوگل] آن معدن نقره او را ثروتمند کرد
[ترجمه ترگمان] آن معدن نقره او را ثروتمند کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to cause to be.
مشابه: create, do, let, set

- The news made him sad.
[ترجمه عبدالفرید] اخبار باعث نگرانی او شد.
|
[ترجمه علی حجتی] خبر اون رو ناراحت کرد
|
[ترجمه گوگل] این خبر او را ناراحت کرد
[ترجمه ترگمان] اخبار او را ناراحت می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The successful ad campaign made the product known nationally.
[ترجمه یوسف نادری] کارزار تبلیغاتی موفق، باعث شد که محصول در عرصه ملی شناخته شود.
|
[ترجمه گوگل] کمپین تبلیغاتی موفق باعث شناخته شدن محصول در سطح ملی شد
[ترجمه ترگمان] تبلیغ موفق، محصول را در سطح ملی اعلام کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Her bravery and devotion to the cause made her revered by all.
[ترجمه گوگل] شجاعت و فداکاری او در راه هدف باعث شد که او مورد احترام همه باشد
[ترجمه ترگمان] شجاعت و وفاداری او به این علت بود که او را مورد احترام قرار می داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to cause or force to.
مشابه: compel, constrain, convince, demand, force, get, induce, insist, persuade, pressure, require

- The jokes made the audience laugh.
[ترجمه یوسف نادری] لطیفه ها باعث خنده حضار شدند.
|
[ترجمه بهار اخوند تهرانی] لطیفه ها حضار را خنداند.
|
[ترجمه گوگل] شوخی ها باعث خنده حضار شد
[ترجمه ترگمان] The حضار را به خنده انداخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The paper was so messy that the teacher made the student rewrite it.
[ترجمه یوسف نادری] برگه آنقدر بهم ریخته بود که معلم، دانش آموز را مجبور کرد که دوباره آن را بنویسد.
|
[ترجمه عبدالفرید] برگه به حدی درهم و برهم ( ناخوانا ) بودکه معلم، دانش آموز را مجبور به بازنویسی آن نمود
|
[ترجمه امیرمهدی دشتبانی] کاغذ ان قدر بی نظم بود که معلم ، دانش اموزان را وادار به باز نویسی کرد
|
[ترجمه گوگل] کاغذ آنقدر به هم ریخته بود که معلم دانش آموز را وادار کرد آن را بازنویسی کند
[ترجمه ترگمان] این روزنامه آنقدر کثیف بود که معلم آن را از نو نویسی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- His captors made him sign a confession.
[ترجمه فاطمه عبدی] اسارتگران او را مجبور کردند که اعترافی را امضا کند.
|
[ترجمه گوگل] دستگیرشدگان او را وادار به امضای اعتراف کردند
[ترجمه ترگمان] captors او را مجبور کردند که به او اعتراف کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The rain made the river flood.
[ترجمه گوگل] باران باعث طغیان رودخانه شد
[ترجمه ترگمان] باران سیل رودخانه را به جریان انداخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to place in the position of; appoint.
مترادف: appoint, name
متضاد: unmake
مشابه: designate, install

- They made him head of the chemistry department.
[ترجمه جون] آنها او را رییس بخش شیمی کردندن
|
[ترجمه گوگل] او را رئیس گروه شیمی کردند
[ترجمه ترگمان] اونا اون رو رئیس بخش شیمی کردن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to amount to.
مترادف: amount to, equal, reach
مشابه: total

- Two and six make eight.
[ترجمه یوسف نادری] دو به علاوه ( به اضافه ) شش، هشت می شود.
|
[ترجمه عبدالفرید] دو بعلاوه شش مساوی است با هشت
|
[ترجمه امیرعلی عبدلی] دو و شش هشت را بوجود می آورند
|
[ترجمه گوگل] دو و شش باعث هشت می شوند
[ترجمه ترگمان] دو و شش تا، هشت تا
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to put in order; prepare.
مترادف: arrange, fix, prepare
مشابه: concoct, cook, get, whip up

- He makes dinner around seven.
[ترجمه Sunflower] او حوالی ساعت ۷ شام میپزد.
|
[ترجمه گوگل] حوالی هفت شام درست می کند
[ترجمه ترگمان] حدود ساعت هفت شام درست می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I made the bed.
[ترجمه Sundlower] من تخت رو درست کردم
|
[ترجمه یوسف نادری] تختو مرتب کردم.
|
[ترجمه گوگل] تخت را مرتب کردم
[ترجمه ترگمان] من تخت رو درست کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to earn or gain.
مترادف: clear, earn
مشابه: accumulate, acquire, amass, bag, gain, garner, get, net, obtain, pocket

- He makes a lot of money.
[ترجمه گوگل] او پول زیادی به دست می آورد
[ترجمه ترگمان] او پول زیادی به دست می آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to arrive at or in time for.
مترادف: catch
مشابه: intercept, nab

- Did you make the bus?
[ترجمه Sunflower] به اتوبوس رسیدی؟
|
[ترجمه گوگل] اتوبوس را ساختی؟
[ترجمه ترگمان] تو اتوبوس رو درست کردی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: to come to be, as by effort.
مترادف: become

- I'm sure she'll make a good doctor.
[ترجمه گوگل] من مطمئن هستم که او یک دکتر خوب خواهد شد
[ترجمه ترگمان] مطمئنم که دکتر خوبی خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: to judge (usu. fol. by of).
مشابه: appraise, consider, deem, estimate, gauge, judge, reckon, regard, think

- Can you make anything of this situation?
[ترجمه عبدالفرید] آیا میتوانید از این موقعیت چیزی را حدس بزنید؟
|
[ترجمه گوگل] آیا می توانید چیزی از این وضعیت بسازید؟
[ترجمه ترگمان] می تونی چیزی از این موقعیت درست کنی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: (informal) to attain (a certain position or status).
مشابه: arrive, attain

- Our basketball team made number one last season.
[ترجمه فاطمه عبدی] تیم بسکتبال ما در فصل گذشته، تیم برتر شد.
|
[ترجمه گوگل] تیم بسکتبال ما فصل گذشته شماره یک شد
[ترجمه ترگمان] تیم بسکتبال ما در فصل گذشته یک عدد درست کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He was devastated when he didn't make sergeant.
[ترجمه گوگل] وقتی گروهبان نشد، ویران شد
[ترجمه ترگمان] اون وقتی فرمانده نبود داغون شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(13) تعریف: (informal) to be accepted as a member by demonstrating the necessary skills.

- She's a great player, but is she good enough to make the team?
[ترجمه گوگل] او بازیکن بزرگی است، اما آیا به اندازه کافی خوب است که تیم را تشکیل دهد؟
[ترجمه ترگمان] او بازیکن خوبی است، اما به اندازه کافی خوب است که تیم را درست کند؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: make believe, make do, make up, make it
(1) تعریف: to be in the process of action.
مشابه: get

- We made ready to go.
[ترجمه گوگل] آماده رفتن شدیم
[ترجمه ترگمان] ما آماده رفتن شدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to proceed or go.
مترادف: go
مشابه: advance, move, proceed

- The dog made after us.
[ترجمه گوگل] سگ به دنبال ما ساخت
[ترجمه ترگمان] سگه دنبال ما بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to have a specified effect.
مشابه: afford, allow, encourage, permit, provide

- The location of the apartment makes for convenience.
[ترجمه گوگل] موقعیت آپارتمان باعث راحتی شما می شود
[ترجمه ترگمان] مکان آپارتمان برای راحتی مناسب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the style, form, or brand of something.
مترادف: brand, brand name, kind, sort, trade name, type
مشابه: label, model, trademark

- What make of car is that?
[ترجمه گوگل] اون ماشین چیه؟
[ترجمه ترگمان] این ماشین چیه؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (slang) identification of a suspect.
مشابه: identification

- Can we get a make on this guy?
[ترجمه گوگل] آیا می‌توانیم این شخص را بشناسیم؟
[ترجمه ترگمان] میشه یه نگاهی به این مرد بندازیم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. make a knot at the end of the rope
ته طناب را گره بزن.

2. make a left turn
به سمت چپ بچرخ (برو).

3. make a list of their names
صورت اسامی آنها را تهیه کن.

4. make a snip in the cloth here
پارچه را در اینجا چاک بده.

5. make certain all the doors are locked
اطمینان حاصل کن که همه ی درها قفل اند.

6. make haste, we are getting late!
شتاب کن دارد دیرمان می شود!

7. make him brush his teeth
وادارش کن دندان هایش را مسواک بزند.

8. make no false representations to me!
حرف های دروغ به من تحویل نده !

9. make room for me too!
برای من هم جا باز کنید!

10. make sure all the doors are locked
مسجل کن که همه ی درها قفل شده اند.

11. make sure you are here before seven o'clock
حتما قبل از ساعت هفت اینجا باش.

12. make the shutters fast
کرکره ها را خوب ببند.

13. make the table steady!
لقی میز را برطرف کن !

14. make the world a better place for children
جهان را برای کودکان محل بهتری کردن

15. make (a) hash of
(عامیانه) 1- افتضاح کردن،بد انجام دادن،خیطی بالا آوردن 2- (حریف یا استدلال کسی را) شکست دادن،دخل کسی یا چیزی راآوردن

16. make (both) ends meet
به اندازه ی درآمد خرج کردن،امساک کردن،از درآمد خود بیشتر خرج نکردن

17. make (or be)friends (with)
دوست شدن با،دوستی کردن با

18. make (or cancel) a reservation
پیشگرفت کردن (یا باطل کردن)،از قبل جا ذخیره کردن (یا ذخیره ی جا را باطل کردن)

19. make (or cast) sheep's eyes at
(با کمرویی و عشق) نگاه کردن به،نگاه عاشقانه و محجوبانه کردن

20. make (or cut) a figure
چشمگیر بودن،تحت تاثیر قرار دادن

21. make (or keep) record of something
چیزی را یادداشت کردن یا مورد توجه خاص قرار دادن،اسناد چیزی را نگهداشتن

22. make (or kick up) a row
قیل و قال راه انداختن،سرو صداکردن

23. make (or take) a stab at
پرداختن (به کاری)،دست به کار شدن

24. make (someone) sick
1- بیمار کردن 2- بیزار کردن 3- دچار تهوع کردن

25. make a beeline for
(عامیانه) مستقیما رفتن به،یک راست رفتن

26. make a big deal out of
(عامیانه) بزرگ وانمود کردن

27. make a bolt for
زدن به چاک،جیم شدن،فلنگ را بستن

28. make a botch of
بد انجام دادن،(ناخوشایند) ریدمان کردن،خیطی بالا آوردن

29. make a break (from)
فرار کردن از زندان،گریختن

30. make a case (or make out a case)
قویا استدلال کردن،دلیل و برهان آوردن

31. make a change
تغییر یا تنوع ایجاد کردن

32. make a clean breast of
کاملا اقرار کردن،(گناه و تقصیر و سر و غیره) آشکار کردن

33. make a clown of oneself
خود را مضحکه ی دیگران کردن

34. make a compromise
مصالحه کردن،(درخواسته های خود) تخفیف دادن

35. make a copy (of)
رونوشت (تهیه) کردن،کپی کردن

36. make a corner in something
(انگلیس) قبضه کردن،تحت اختیار درآوردن،به چنگ آوردن

37. make a day of it
(عامیانه) تمام روز را صرف کاری کردن

38. make a dent in something
1- فرورفتگی ایجاد کردن (در چیزی) 2- (اشتیاق و امید و غیره) کاستن از،ضربه زدن به،تضعیف کردن

39. make a difference
1- فرق داشتن،اثر داشتن،مهم بودن 2- وضع را عوض کردن،دیدگاه را عوض کردن

40. make a face (make faces at)
دهن کجی کردن به،ادا در آوردن

41. make a fool of
مسخره کردن،دست انداختن

42. make a fool of (oneself)
آبروی (خود را) ریختن،(خود را) مضحکه کردن،(خود را) مورد تمسخر قرار دادن

43. make a foray into (something)
(در چیزی) به تاخت و تاز پرداختن

44. make a fuss (or kick up a fuss)
(عامیانه) خشمگین و هیجان زده شدن،محشر به پا کردن،فتنه به پا کردن

45. make a fuss of (someone or something)
(انگلیس - عامیانه) سنگ (کسی یا چیزی را) خیلی به سینه زدن،زیاد توجه کردن به

46. make a hole in
مقدار قابل ملاحظه ای از چیزی را مصرف کردن یا کاستن

47. make a killing
سود کلان بردن،پول بسیار به جیب زدن

48. make a leg
(با خم کردن زانو) تعظیم کردن

49. make a meal on (or of)
خوردن،به عنوان خوراک مصرف کردن

50. make a mock of
دست انداختن،مورد تمسخر قرار دادن،مسخره کردن

51. make a mockery of
مسخره بودن یا بیهوده بودن چیزی را نشان دادن

52. make a monkey out of
مضحکه کردن،اسباب خنده ی دیگران کردن

53. make a mountain out of a molehill
از کاه کوه ساختن،چیزهای کم اهمیت را مهم شمردن

54. make a newyear resolution
به مناسبت سال نو با خود عهد کردن (مثلا درباره ی ترک سیگار)

55. make a night of it
تا پاسی از شب (یا سرتاسر شب) جشن گرفتن

56. make a nuisance of oneself
موی دماغ شدن،مزاحم دیگران شدن،موجب دردسر شدن

57. make a parade of something
پز دادن،به رخ دیگران کشیدن

58. make a pig of oneself
پرخوری کردن،(در خوردن یا نوشیدن) زیاده روی کردن

59. make a pig's ear out of something
بد انجام دادن،کارها را خراب کردن،خیطی بالا آوردن

60. make a pitch for
(امریکا - خودمانی) از چیزی یا کسی تعریف کردن

61. make a point of
1- توجه دیگران را (به چیزی) جلب کردن 2- با اصرار کاری را انجام دادن،عمدا کردن

62. make a practice of
از روی عادت یا رسم انجام دادن،معمولا انجام دادن

63. make a production (out) of
(عامیانه) توی بازی رفتن،(چیزی را بیش از حد) بزرگ کردن یا با آب و تاب شرح دادن

64. make a rod for one's own back
برای خود دردسر درست کردن،خود را در مخمصه قرار دادن

65. make a sale
فروش کردن،موفق به فروش چیزی شدن

66. make a spectacle of oneself
(در انتظار) خود را مضحکه کردن،افتضاح بالا آوردن،الم شنگه به پا کردن،(به طور منفی) جلب توجه کردن

67. make a splash
سر و صدا ایجاد کردن،جلب توجه کردن،گرفتن

68. make a stand
موضع خود را مشخص کردن،موضع گرفتن

69. make a success of something
چیزی را کامیابانه انجام دادن،کامیاب کردن

70. make a thing of something
خیلی بزرگ کردن،دستاویز قرار دادن

مترادف ها

نظیر (اسم)
match, make, tally, exemplar, like, analogue

ساختمان (اسم)
make, frame, anatomy, building, construction, structure, erection, skeleton, formation, making, mechanism, standing

ساخت (اسم)
make, performance, operation, work, job, construction, structure, workmanship, manufacture, making, manufacturing, craftsmanship, production, fabrication, framing, yielding, throughput

وادار یا مجبور کردن (فعل)
make

گاییدن (فعل)
make, screw

انجام دادن (فعل)
accomplish, complete, achieve, do, perform, carry out, fulfill, make, implement, administer, administrate, put on, pay, char, consummate, do up, effectuate

درست کردن (فعل)
right, clean, agree, make, adapt, address, fix, devise, trim, regulate, fettle, organize, gully, make up, weave, build, fashion, concoct, integrate, compose, indite, emend, mend, redd, straighten

ایجاد کردن (فعل)
make, cause, hatch, produce, beget, create, construct, develop, engender, put out

بوجود اوردن (فعل)
father, raise, make, generate, beget, inbreed

ساختن (فعل)
make, craft, establish, forge, fake, form, found, produce, create, construct, prepare, model, build, manufacture, fashion, invent, compose, falsify, fabricate

باعی شدن (فعل)
occasion, make, cause, draw on

تصنیف کردن (فعل)
make, compose, indite

تاسیس کردن (فعل)
make, establish, institute, found, invent, constitute

تخصصی

[کامپیوتر] فرمانی در UNIX و سیستمهای عامل مشابه، که مراحل ایجاد یک برنامه ی زبان ماشین یا محصول محاسباتی پیچیده ی دیگری را مدیریت می کند . یک برنامه ی زبان ماشین طولانی که از طریق کامپایل کردن چندین فایل منبع ،تولید دسته ای از فایلهای نوع object، و سپس اتصال این فایلها به یکدیگر ایجاد می شود . (نگاه کنید به object code ; source code ) .فرمان make با مدیریت این فرایند را مدیریت می کند. یک فایل make این فایل به فرمان make توضیح می دهد که هر یک از فایلهای مورد نیاز برای تولید برنامه ی کامل چگونه به وجود می آیند و سپس تاریخی را که ره فایل در آن تاریخ اصلاح شده است، مرور می کند. اگر فایل جدیدی وجود داشته باشد، فرمان make عملیات به روز در آوردن آن فایل را انجام می دهد (معمولاً کامپال می کند، یا عمل link را انجام می دهد ) . با به کارگیری make ،برنامه نویس از کامپایل دوباره ی هر چیزی که تغییر نیافته، اجتناب می کند. فرمان make می تواند هر فرایندی را که در آن فایلها از فایلهای دیگری گرفته شده اند، مدیریت کند .
[برق و الکترونیک] ساختن
[فوتبال] ساختن –ایجادکردن
[ریاضیات] به دست آوردن، در نظر گرفتن

انگلیسی به انگلیسی

• model; type
construct from separate pieces; manufacture; cause to be; force; appoint; amount to; prepare; do; earn; perform; arrange; arrive in time; reach; become; estimate, judge; go in a certain direction
you use make to say that someone performs an action. for example, if someone makes a suggestion, they suggest something.
if something makes you do something, it causes you to do it. if someone makes you do something, they force you to do it.
you use make to say that someone or something is caused to be a particular thing or to have a particular quality. for example, if something makes someone happy, it causes them to be happy.
you use make to say how well or badly someone does something. for example, if you make a success of something, you do it well.
if you make something, you produce it or construct it.
if something is made of a particular substance, that substance was used to form or construct it.
if you make a sound, you produce it.
you use make to say what two numbers add up to. for example, if two numbers make 12, they add up to 12.
you use make to say what the time is, or to give the result of a calculation. for example, if you make it 4 o'clock, your watch says it is 4 o'clock. if you make the answer to a calculation 144, you calculate it to be 144.
if you make money, you get it by working for it or by investing money.
you use make to say that someone or something is suitable for a particular task or role. for example, if someone would make a good secretary, they have the right qualities to be a good secretary.
you can use make to say that a part or aspect of something is responsible for that thing's success.
if you make a place, you manage to get there.
if you make friends or enemies, you cause people to become your friends or enemies.
to make good: see good.
if you make for a place, you move towards it.
if you ask someone what they make of something, you want to know what their impression or opinion of it is.
if you make off, you leave somewhere as quickly as possible.
if you make off with something, you steal it.
if you can make something out, you can see, hear, or understand it.
if you make out that something is the case, you try to cause people to believe it.
when you make out a cheque or receipt, you write all the necessary information on it.
if a number of things make up something, they form it.
if you make up a story or an explanation, you invent it, sometimes in order to deceive someone.
if you make yourself up, you put cosmetics on your face.
if you make up an amount, you add to it so that it is as large as it should be.
if two people make up or make it up, they become friends again after a quarrel.
to make up for something that is lost or missing means to replace it or compensate for it.
if you make it up to someone for disappointing them, you do something for them to show how sorry you are.

پیشنهاد کاربران

i make you cry
من باعث میشم گریه کنی
مجبور کردن
رسیدن هم معنی میده
مثال از کتاب ۴۰۰۰ واژه:
She was anxious about not making her appointment on time
ساختن، درست کردن
مثال: She wanted to make a cake for her friend's birthday.
او می خواست برای تولد دوستش یک کیک درست کند.
She makes her way to the living room
او راهی اتاق نشیمن می شود
به ارمغان آوردن
𝑚𝑎𝑑𝑒 𝑖𝑠 𝑝𝑎𝑠𝑡 𝑠𝑖𝑚𝑝𝑙𝑒 𝑜𝑓 𝑚𝑎𝑘𝑒 ❕
⭕️ 𝑷𝒂𝒚 𝒂𝒕𝒕𝒆𝒏𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆𝒔𝒆
✳️ 𝗺𝗮𝗱𝗲 𝗶𝗻 ( 𝘢 𝘤𝘰𝘶𝘯𝘵𝘳𝘺
ساخته شده در ( یک کشور )
e. g. It was made in Germany
...
[مشاهده متن کامل]

✳️ 𝗺𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 ( 𝘢 𝘮𝘢𝘵𝘦𝘳𝘪𝘢𝘭
ساخته شده از ( یک ماده )
e. g. The tea - pot is made of silver
✳️ 𝗺𝗮𝗱𝗲 𝗳𝗿𝗼𝗺 ( 𝘢 𝘯𝘶𝘮𝘣𝘦𝘳 𝘰𝘧 𝘮𝘢𝘵𝘦𝘳𝘪𝘢𝘭𝘴
ساخته شده از ( چند ماده )
e. g. This cake was made from sugar , flour , butter and eggs
✳️ 𝗺𝗮𝗱𝗲 𝗯𝘆 ( 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗈𝗇𝖾
ساخته شده توسط ( کسی )
e. g. This food was made by my sister
✳️ 𝗺𝗮𝗱𝗲 𝗶𝗻𝘁𝗼 ( 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀
تبدیل شده ، تبدیل کرده به ( چیزی )
e. g. I made the silk into a dress

معنی وادار کردن هم میده
they made us hand over our bread
آنها ما را وادار میکردند تا نان خود را ب آنها بدهیم
این ۳ ساختار رو همیشه با خودتون تکرار کنین:
۱. برای "بودن" از am/is/are استفاده میشه:
I'm tired.
۲. برای "شدن" از get استفاده میشه:
I got tired.
۳. برای "کردن" از make استفاده میشه:
Those shoes make me tired.
در رستوران به معنی رزرو کردنم میشه :
Can I make it for six people?
در مورد پول، معنی بدست اوردن میده
معانی زیادی داره یکیش مرتب کردن هست مثل این جمله
تختخواب مرتب کردن
Make the bed
1 - ایجاد کردن، ساختن
2 - انجام دادن
3 - پختن
4 - باعث شدن، سبب شدن
5 - مجبور کردن ، وادار ساختن
6 - سوراخ کردن
7 - موفق شدن ، موفق بودن
8 - توانستن
9 - بقا یافتن، ادامه دادن به زندگی
...
[مشاهده متن کامل]

10 - برگزار کردن
11 - کسب کردن، رسیدن به
12 - به دست آوردن پول
13 - به عنوان حرف ربط: داشتن کیفیت، واجد شرایط بودن
14 - برابر بودن
15 - محاسبه کردن
16 - انتخاب شدن به عنوان
17 - کامل شدن

1 - ساختن
2 - گرداندن، سبب شدن
3 - تهی یعنی ترجمه نمی شود
اگر اسم باشد: نوع ، مدل
what make is your car?
تبدیل کردن ( در بعضی موارد )
ساختن
to succeed in getting a place in a team/ get place
موفق شدن در به دست آوردن یک موقعیت یا جایگاه
She failed to make the Olympic squad
McCarthy has confirmed that if made speaker, he will restore to Greene committee assignments Democrats stripped over her extremist views and behaviour
منابع• https://dictionary.cambridge.org/dictionary/english/make
باعث شدن
brand یا نام تجاری یک محصول
فعل make به معنای درست کردن و ساختن
فعل make در این مفهوم اشاره دارد به ساختن، درست کردن و یا آماده کردن چیزی با ترکیب کردن چندین ماده مختلف و یا کنار هم گذاشتن آن ها. به ساخته شدن چیزی توسط چیزی دیگر نیز اشاره دارد. مثال:
...
[مشاهده متن کامل]

. butter is made from milk ( کره از شیر ساخته شده است ( گرفته می شود ) . )
. he made us some lunch ( او برای ما ( مقداری ) نهار درست کرد. )
. john huston made some great films ( جان هیوستن چند فیلم عالی ساخت. )
فعل make به معنای موجب شدن
فعل make اشاره دارد به موجب بوجود آمدن و پدیدار شدن چیزی شدن و موجب افتادن اتفاقی شدن. مثال:
? what made you change your mind ( چه چیزی موجب [باعث] شد که نظرت را تغییر دهی؟ )
* نکته: این فعل در واقع بیانگر تاثیر چیزی بر چیزی دیگر و موجب تغییر آن شدن است.
منبع: سایت بیاموز

make sb laugh
کسی را به خنده انداختن
What do you make the time?
فکر میکنی ساعت چنده؟
I make it ten
به ساعت من ساعت ده است.
You're made
نانت تو روغنه
منبع دیکشنری هزاره
Make
به معنی از کار دراومدن
He made a good husband
او شوهر خوبی از کار دراومد.
Make
به معنی توصیف کردن
You 've made my nise too big
تو بینی منو خیلی بزرگ توصیف کردی.
I didn't make the meeting because my car broke down
به جلسه نرسیدم، چون ماشینم خراب شد
Make me your own
من را از آن خود کن
ترجمه ی مانگا:فانتزی. . با توجه به موقعیت و موضوع داستان
NOW a RIVALS
MAKE A COMMITMENT IN THE CENTER
حالا رقبا
در میانه ی میدان پیمانی رو ایجاد میکنند
make ساختن، آفریدن ( حال )
( گذشتش ) هم میشه ( made )
to make of sb/sth
نظر و عقیده کسی را خواستن.
آماده کردن

Make=درست کردن
شرکت سازنده یک قطعه یا سیستم
using for creating or producing something like food and drink. for example:
I need to make some soup.
درآوردن
خواستن
۱ - وادار کردن . . . مجبور کردن
۲ - ساختن. . . . . . . . . . بوجود اوردن
کسب کردن به دست آوردن
سوق دادن/منتسب کردن
تهیه کردن
You got to spend money to make money
برای پول در آوردن اول باید پول خرج کرد.
درست کردن، ساختن، گاییدن
انجام دادن، به سرانجام رساندن
ساختن. درس کردن. ایجارکردن
به عمل آوردن
she made a careful measure : او اندازه گیری دقیقی به عمل آورد
برقرار کردن
the link that I have made : پیوندی که من برقرار کرده ام
مرتکب شدن، ارتکاب
make a mistake : مرتکب اشتباه شدن، ارتکاب اشتباه
...
[مشاهده متن کامل]

پسوند: - سازی، - بخشی، - زایی
to make it legible : برای خواناسازی آن
to make it meaningless : برای بی معناسازی آن
to make connections diverse : برای تنوع بخشی به ارتباطات
to make the state legitimate : برای مشروعیت بخشی به دولت
making money : درآمدزایی
making jobs : اشتغال زایی

ساختن _ درست کردن _ انجام دادن _ پیدا کردن
به معنی . قابل
کردن_ساختن _ موجب شدن
معنی ترتیب دادن و جور کردن یه زمان برای مهمونی و ملاقات و اینا هم میده
Can we meet together next week? -
can you make it on monday?
نفر اول : میتونیم همو هفته اینده ببینیم؟
نفر دوم : میتونی ترتیبش رو بدی ( جورش کنی ) واسه دوشنبه؟

منعقد کردن قرارداد
Make a contract
امتیاز قائل شدن
Make a concession
ساختن - درست کردن - به وجود آوردن - باعث شدن
به معنای " امدن " هم هست. مثال:
I can't make it on Sunday
من نمیتونم دوشنبه بیام.
درست کردن
ساختن و درست کردن
Make sth to sb
مثلا make their fate subject to usاینجا make معنی واگذار کردن میده یعنی سرنوشت اونا رو به ما واگذار میکنه
perfect
باعث شدنmske health, , درست کردنmake lunch
انجام دادان
مثل
I won't make that mistake
من اون اشتباه را انجام نخواهم داد
به وجود آوردن

سوابق
2. meik/=1 - produce: make a cake/
3. Cause to be: it made me happy
Force ; cause : I can't make him under stand
1درست کردن
2باعث شدن
3مجبور کردن
وادارکردن - مجبور کردن
از خود در آوردن
the pillow would make annoying noises through the night.
بالشت صداهای اذیت کننده ای در طول شب از خود در میاورد
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٦٢)

بپرس