lie

/ˈlaɪ//laɪ/

معنی: دروغ، چگونگی، افتادن، کذب، خلاف، وضع، خوابیدن، دروغ گفتن، ماندن، واقع شدن، دراز کشیدن، قرار گرفتن، سخن نادرست گفتن، موقتا ماندن
معانی دیگر: (معمولا با: down) دراز کشیدن، (روی چیزی) خوابیدن، والمیدن، (روی زمین) تخت شدن، واکشیدن، غنودن، (به صورت خوابیده یا افقی) قرار داشتن، باقیماندن، (هنوز) بودن، افتاده بودن، دفن شدن، خاک شدن، (حقوق) وارد بودن، دعوی پذیر بودن، طرز قرار گیری، نهشت، بودش، بودوارش، (محل گردهمایی جانوران) هم گردگاه، کنام، (انگلیس) دوران استراحت، (قدیمی) اتراق کردن، (قدیمی - با: with) مقاربت جنسی کردن با، همخوابگی کردن با، گمراه کردن، گول زدن، با دروغگویی کاری را از پیش بردن یا به جایی رسیدن، n :دروه گفتن، vt : دراز کشیدن، استراحت کردن با down، موقعیت
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: an untrue statement made on purpose; intentional falsehood.
مترادف: fabrication, falsehood, falsity, story
متضاد: truth
مشابه: calumny, canard, fib, fiction, half-truth, invention, perjury, tale, white lie, whopper

- What he told you about your father was a lie.
[ترجمه آنیتا پرنو] هر چیزی که او درباره ی پدرت به تو گفت دروغ بود
|
[ترجمه ب گنج جو] اون حرفایی که در باره ی پدرت به تو گفت همش دروغ و چرند بود.
|
[ترجمه ترگمان] چیزی که راجع به پدرت بهت گفت دروغ بود
[ترجمه گوگل] آنچه که او درباره پدرت به شما گفت دروغ بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: something intended to deceive or mislead.
مترادف: deceit, deception, fabrication, falsehood, prevarication
مشابه: evasion, fake, fiction, half-truth, hoax, invention, pretense, red herring, story

- His entire election campaign was a lie.
[ترجمه ترگمان] کل مبارزات انتخاباتی او دروغی بود
[ترجمه گوگل] کل تبلیغات انتخابات او دروغ بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: lies, lying, lied
(1) تعریف: to make a false statement intentionally.
مترادف: deceive, falsify, prevaricate
مشابه: fib, fool

- He lied to his parents about where he had been that night.
[ترجمه ترگمان] به پدر و مادرش در مورد اینکه اون شب کجا بوده دروغ گفته
[ترجمه گوگل] او پدر و مادر خود را در مورد جایی که او آن شب بوده بود دروغ گفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to give a false or inaccurate impression; mislead; deceive.
مترادف: fudge, prevaricate
مشابه: deceive, dissemble, equivocate, exaggerate, fake, feign, pretend, quibble, warp, yarn

- These sales results don't lie.
[ترجمه ترگمان] این نتایج فروش دروغ نمی گویند
[ترجمه گوگل] این نتایج فروش دروغ نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
• : تعریف: to cause to be in a certain condition or situation by telling lies.

- He lied himself into a corner.
[ترجمه ترگمان] خود را در گوشه ای پنهان کرد
[ترجمه گوگل] او خود را به یک گوشه دروغ می گوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: lies, lying, lain, lay
(1) تعریف: to be in or place oneself in a flat, horizontal, or reclining position.
مترادف: recline, stretch
مشابه: couch, lounge, relax, repose, rest

- The dog was lying in front of the fire.
[ترجمه مریم معدنچی] سگ در مقابل اتش دراز کشید.
|
[ترجمه ترگمان] سگ جلو بخاری دراز کشیده بود
[ترجمه گوگل] سگ در مقابل آتش دروغ می گوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Exhausted, she lay on the bed and promptly fell asleep.
[ترجمه ترگمان] چون خسته بود روی تخت دراز کشید و فورا به خواب رفت
[ترجمه گوگل] خسته شده، او روی تخت گذاشته و به سرعت به خواب رفته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The teenagers were sunburned, having lain on the beach all day.
[ترجمه ترگمان] The آفتاب زده بودند و تمام روز را روی ساحل دراز کشیده بودند
[ترجمه گوگل] نوجوانان سالم بودند و در تمام ساعات شبانه روز ساکت بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to rest or remain, as on or under a surface or in an inactive state.
مترادف: repose, rest
مشابه: abide, loll, lounge, remain, rest, ride

- The magazine lay open on the coffee table, so I glanced at the ads on the page.
[ترجمه ترگمان] مجله روی میز قهوه باز بود، بنابراین نگاهی به تبلیغات روی صفحه انداختم
[ترجمه گوگل] این مجله بر روی میز قهوه باز می شود، بنابراین من در تبلیغات بر روی صفحه تماشا کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- His clothes were lying all over the floor.
[ترجمه مریم معدنچی] لباس هایش در سراسر طبقه قرار داشت
|
[ترجمه گلی افجه ] لباس هایش روی کف زمین افتاده بود
|
[ترجمه ترگمان] لباس هایش روی زمین افتاده بود
[ترجمه گوگل] لباس هایش در سراسر طبقه دروغ بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to be situated.
مترادف: sit
مشابه: be, repose, rest, stand

- The road lies to the west.
[ترجمه ترگمان] جاده در غرب قرار دارد
[ترجمه گوگل] جاده دروغ است به غرب
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to be placed; exist (fol. by on, with, or upon).
مترادف: rest
مشابه: reside

- The responsibility lies with him.
[ترجمه ترگمان] مسئولیت با او است
[ترجمه گوگل] مسئولیتش با او است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The burden lies on him.
[ترجمه ترگمان] بار سنگینی بر دوش او قرار می گیرد
[ترجمه گوگل] بار بر او نازل می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to consist.
مترادف: consist, inhere
مشابه: be, found

- The solution lies in reform.
[ترجمه ترگمان] راه حل در اصلاحات نهفته است
[ترجمه گوگل] راه حلی در اصلاح وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the manner or position in which something lies.
مترادف: position
مشابه: lay, place

(2) تعریف: the place where a land animal or fish stays or hides.
مشابه: den, hiding, hole, lair

(3) تعریف: the position of a golf ball in relation to the difficulty of the next shot.
مترادف: location, situation
مشابه: condition, place, position

- a good lie
[ترجمه ترگمان] دروغ خوبی است،
[ترجمه گوگل] دروغ خوب
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. lie back and take a rest
لم بده و استراحت کن.

2. lie down and close your eyes
دراز بکش و چشمانت را ببند.

3. lie prostrate and take a deep breath
دمرو بخوابید و نفس عمیق بکشید.

4. lie at (or on) the lurch
(قدیمی) کمین کردن،(در خفا) به انتظار کسی نشستن

5. lie at one's door
(تقصیر یا گناه و غیره) به گردن کسی بودن

6. lie at someone's mercy
نیازمند رحم و مروت کسی بودن

7. lie down
دراز کشیدن،خوابیدن (down برای تاکید به کار می رود)

8. lie down on the job
(آمریکا- عامیانه) کم کاری کردن،تعلل کردن

9. lie fallow
(موقتا) زیر کشت نبودن،آیش شدن،دست نخورده ماندن

10. lie in
دوران نقاهت (به ویژه پس از زایمان) را گذراندن

11. lie in one's throat (or teeth)
دروغ شاخ دار گفتن،دروغ بزرگ گفتن

12. lie in wait ( for)
کمین کردن،خف کردن

13. lie in wait (for)
کمین کردن (برای)،در انتظار نشستن

14. lie low
1- (در اثر شکست یا خستگی و غیره) بر زمین افتاده باقی ماندن 2- پنهان شدن،در انظار نیامدن،آفتابی نشدن 3- (در انتظار فرصت مناسب) خف کردن

15. lie low
1- خود را پنهان یا ناپیدا کردن،از نظرها محو شدن یا کردن،قایم شدن 2- (با شکیبایی) منتظر فرصت ماندن

16. lie off
(کشتیرانی) از ساحل یا کشتی های دیگر فاصله گرفتن،دور ایستادن

17. lie one's way into (or out of) something
با دروغگویی به جایی رسیدن (یا از مخمصه ای خلاص شدن)

18. lie over
ماندن و صبر کردن (تا زمانی معین)،در انتظار باقی ماندن

19. lie through one's teeth
کاملا دروغ گفتن،بی شرمانه دروغ گفتن

20. lie to
(کشتیرانی) بی حرکت باقی ماندن

21. don't lie to me!
به من دروغ نگو!

22. his lie was a beaut
دروغش رد خور نداشت.

23. please lie on this couch
لطفا روی این تخت دراز بکشید.

24. the lie of a golf ball
طرز قرارگیری توپ گلف

25. to lie in state
(جسد شخص مهم) در معرض دید و احترام همگان قرار گرفتن

26. to lie in the sun
در آفتاب خوابیدن

27. to lie on one's back
بر پشت خوابیدن

28. to lie snug for a while
برای چندی مخفی ماندن

29. a bald lie
دروغ آشکار

30. a baldfaced lie
دروغ بی شرمانه

31. a barefaced lie
دروغ شاخ دار

32. a deliberate lie
دروغ عمدی

33. a government-manufactured lie
دروغ ساخته و پرداخته ی دولت

34. a malevolent lie
دروغ نابکارانه

35. a palpable lie
دروغ آشکار

36. a patent lie
دروغ آشکار

37. a ruddy lie
دروغ محض

38. a substantial lie
دروغ بزرگ

39. a white lie
دروغ مصلحت آمیز

40. an absolute lie
دروغ محض

41. an outright lie
دروغ کامل

42. motives that lie hidden
انگیزه هایی که مستور باقی می مانند

43. my problems lie behind
مسائلم را پشت سر گذاشته ام.

44. statistics don't lie
آمار دروغ نمی گوید.

45. the biggest lie i've ever heard
بزرگترین دروغی که تاکنون شنیده ام

46. thoughts that lie dormant for years
اندیشه هایی که سال ها در خواب می ماند

47. a white lie
دروغ مصلحت آمیز،دروغ بی ضرر

48. give the lie to
1- متهم به دروغگویی کردن 2- دروغ بودن چیزی یا دروغگویی کسی را ثابت کردن

49. you must lie on the bed you have made
خود کرده را تدبیر نیست

50. a fine trout lie
محلی که ماهیان قزل آلا به خوبی در آنجا تجمع می کنند

51. aha, do you lie to me also!
آها! به من هم دروغ می گویی !

52. many swimmers just lie on the beach all day
خیلی از شنا گران تمام روز فقط در ساحل دراز می کشند.

53. the difficulties that lie ahead
دشواری هایی که در پیش است

54. to take a lie in one's bed
غنودن در بستر خود

55. to tell a lie
دروغ گفتن

56. let sleeping dogs lie
گذشته ها را فراموش کردن،به حال خود گذاشتن،پا روی دم شیر نگذاشتن

57. let sleeping dogs lie
به سگ خفته کاری نداشته باش،روی دم سگ پانگذار

58. she promised not to lie again
او عهد کرد که دیگر دروغ نگوید.

59. the doctor made me lie down on a bed and examined my wound
دکتر مرا روی تخت خواباند و زخمم را بررسی کرد.

60. we are going to lie in the sun and roast all day
می خواهیم تمام روز دراز بکشیم و حمام آفتاب بگیریم.

61. an action that will not lie
کاری که (از نظر قضایی) قابل پیگیری نیست

62. he is capable of telling a lie
از او بر می آید که دروغ بگوید.

63. the obscenity of a writing may lie as much in intent as in wording
قباحت یک نوشتار ممکن است به همان اندازه که ناشی از جمله بندی است ناشی از قصد و نیت هم باشد.

64. everything they say about shamsey is a lie because she is a thoroughly moral lady
هر چه درباره ی شمسی می گویند دروغ است چون او زن کاملا نجیبی است.

65. she owned up to having told a lie
او اعتراف کرد که دروغ گفته است.

66. the heat and the heavy work killed him and he had to lie down
گرما و کار شاق او را بی تاب کرد و مجبور شد دراز بکشد.

مترادف ها

دروغ (اسم)
fiction, false, equivocation, fable, lie, fib, bung, falsehood, untruth

چگونگی (اسم)
circumstance, quality, manner, condition, state, how, lie, posture, modality

افتادن (اسم)
drop, fall, lie, keel, tumble, drop back

کذب (اسم)
false, lie, falsehood, untruth, mendacity, leasing

خلاف (اسم)
foul, lie, misdeed, wrongdoing

وضع (اسم)
deduction, stand, speed, action, gesture, behavior, demeanor, situation, status, position, disposition, imposition, trim, stick, pose, self, aspect, setup, ordonnance, bearing, poise, station, footing, deportment, lie, mien, posture, phase, situs, stance

خوابیدن (فعل)
stop, bed, kip, doss, sleep, lie, go down

دروغ گفتن (فعل)
lie, belie, gab, fib, prevaricate, weasel, whiff, equivocate, lay to

ماندن (فعل)
settle, abide, stay, remain, be, stand, subsist, stall, lie, hang up

واقع شدن (فعل)
occur, happen, lie, situate

دراز کشیدن (فعل)
lie, repose, lie down

قرار گرفتن (فعل)
stand, sit, lie, stymie, perch

سخن نادرست گفتن (فعل)
lie

موقتا ماندن (فعل)
lie

تخصصی

[حقوق] موجود بودن قابل اثبات بودن، واجد مبنا بودن (دعوی)، دروغ گفتن، دروغ
[ریاضیات] قراردادن، قرار داشتن

به انگلیسی

• untruthful statement, falsehood; deception
manner in which something lies, state, position, posture; lair of an animal
make an intentionally untruthful statement, tell a falsehood; purposefully deceive
be in a horizontal position, recline; be placed in a horizontal position; rest; be located, be situated; be or remain in a particular position or condition; be, exist; extend; be acceptable (law)
if you are lying somewhere, you are in a horizontal position and are not standing or sitting.
if an object lies in a particular place, it is in a flat position in that place.
if a place lies in a particular position, it is situated there.
if you say that the cause of something or the solution to a problem lies somewhere, you are indicating what the cause or the solution is.
if something lies ahead, it is going to happen in the future.
you can use lie to say what position someone is in during a competition. for example, if they are lying third, they are third at the moment.
if someone is lying, they are saying something which they know is untrue.
a lie is something that someone says which they know is untrue.
see also lying.
if you lie about or lie around, you spend your time relaxing and being lazy.
if things are left lying about or lying around, they are left somewhere in an untidy way.
if an event or situation lies ahead, it is likely to happen in the future.
the thing that lies behind a situation or event is the reason or explanation for it.
when you lie down, you move into a horizontal position, usually in order to rest.
if you take unfair treatment lying down, you accept it without complaining or resisting; an informal expression.
if the responsibility for something lies with you, it is your responsibility; a formal expression.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیدروغ، چگونگی، افتادن، کذب، خلاف، وضع، خو ...معانی متفرقه( معمولا با: down ) دراز کشیدن، ( روی چیزی ) ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: an untrue statement made on purpose; intentional falsehood. • مت ...جمله های نمونه1. lie back and take a rest لم بده و استراحت کن. 2. lie down and close your eyes دراز بکش و چشم ...مترادفدروغ ( اسم ) fiction, false, equivocation, fable, lie, fib, bung, falsehood, untruth چگونگی ( اس ...بررسی تخصصی[حقوق] موجود بودن قابل اثبات بودن، واجد مبنا بودن ( دعوی ) ، دروغ گفتن، دروغ [ریاضیات] قراردادن، قرار د ...انگلیسی به انگلیسیuntruthful statement, falsehood; deception manner in which something lies, state, position, posture; ...

پیشنهاد کاربران

نهفتن
to lie ) سرهم کردن. به هم بافتن. منتاژ کردن
چیده شدن
دراز کشیدن
دروغ say some think wrong
سبک شمردن
قرار گرفتن

دروغ، پنهان کردن، اشتباه گفتن
در رشته عمران به معنای مدفون شدن هم میتونه باشه
در مواقعی به معنی سایه افکندن
Lie math
[در مورد سطح]: ناصاف
lie surface: سطح ناصاف
دروغ
دراز کشیدن، افتادن
( of ideas/ qualities )
be found or exist
دروغ گفتن، دراز کشیدن و ولو شدن
دراز کشیدن
( lie, lay, lain )
1 ) I lay on the grass and fell asleep
2 ) She wouldn't enjoy a holiday just lying on the beach
3 ) A man lay dead in the middle of the road
4 ) They found him lying in a pool of blood
5 ) They found him lying unconscious at the foot of the stairs
6 ) He fell on the floor and just lay there not moving
7 ) Her body lay motionless on the bed
8 ) Lying there listening to music, I felt at peace

پهن بودن/شدن/ماندن ( روی سطحی صاف )
1 ) An empty pill bottle lay on the bedside table
2 ) He found a piece of quartz lying on the sand
3 ) She left the letter lying unread on her desk for a week
4 ) He tried to pick up the gun that was lying close by
5 ) A stack of waffles lay next to a pile of blueberry pancakes
6 ) The books lay gathering dust on the shelf
7 ) Bodies and rubble lay everywhere
8 ) The cables, pipes and wires that serve New York lie as deep as 800 feet underground
9 ) The ship now lies at the bottom of the sea

( بی . . . ) افتادن/ماندن
1 ) The seeds lie dormant in the soil throughout the winter
2 ) Passengers were standing up while first class seats lay empty
3 ) Too many apartments are lying vacant
4 ) The field is left to lie fallow
5 ) A tremendous amount of work lay ahead of us
6 ) None of us knows what lies in front of us
7 ) These Roman ruins have lain undiscovered for two thousand years
8 ) This precious film lay untouched in an attic
9 ) Our plans lay in ruins
10 ) Their dreams lay in tatters

وجود داشتن،
پدیدار شدن،
به ظهور رسیدن
1 ) Perhaps the truth lies somewhere in between
2 ) The really important things lie outside of our narrow concerns
3 ) This is an issue that lies very close to my heart
4 ) The responsibility lies with your employer to ensure this review is followed up
5 ) All the power lies with him in this situation
6 ) Our sympathies lie with the main character
7 ) The blame lies squarely with the company
8 ) Thousands of units would be needed, and therein lies the challenge
9 ) Cloning endangered species may seem a wonderful idea, but where would scientists stop? Herein lies the danger
10 ) We can guess what lies at the root of her problems: money
11 ) Joy and love lie at the heart of all his films
12 ) At the heart of this story there lies a puzzle
13 ) Between the two of them there lay an unspoken tension

واقع شدن ( در مکانی/جایی )
1 ) The building dates from around 1700 and lies close to the centre of Vienna
2 ) The village lies in the foothills of the Dolomites
3 ) The site lies next to the old library building
4 ) There's a field lying next to the barn
5 ) We walked to a stream that lay nearby
6 ) The palace lies just outside the city walls
7 ) The airport lies 50 miles east of the city
8 ) These nations lie close to the sea lanes between Europe and China and Japan

در مقام خاصی قرار گرفتن ( در یک رقابت ورزشی و غیره )
1 ) Thompson is lying in fourth place
2 ) After five games the German team are lying second

دروغ گفتن
( lie, lied, lied )
1 ) You could see from his face that he was lying
2 ) lie to somebody Don't lie to me!
3 ) lie about something
She lies about her age
4 ) lie about doing something
He lied about having a university degree
5 ) The camera cannot lie ( = give a false impression )
دروغ گفتن، دراز کشیدن
غنودن
قرار گرفتن
Man's greatness lies in his power of thought. Blaise Pascal
https://www. youtube. com/watch?v=YZoQUFJCGLI
دراز کشیدن, دروغ گفتن
دراز کشیدن
گذاشتن - قرار دادن
دروغ گفتن

My pen is lying on the table : خودکارم روی میز قرار داره
She was lying before my very eyes : داشت جلو روم دروغ میگفت
نهفته
locate
place
Lies to the west : در غرب قرار گرفته / در غرب مستقر است /
فعل دروغ گفتن، گاهی هم دراز کشیدن
دروغ گفتن
lie - lied - lied

دراز کشیدن و قرارگرفتن
lie - lay - lain

تخم گذاشتن و قراردادن
lay - laid - laid
let it lie: شر درست نکردن
گذشتن کردن از چیزی که ممکنه منجر به مشکل بشه
let it lie: کاری نکردن یا چیزی نگفتن، شر درست نکردن، گذشتن از چیزی که ممکنه منجر به مشکل بشه
پنهان کردن
lie ( پزشکی )
واژه مصوب: قرار 2
تعریف: رابطۀ محور طولی بدن جنین با محور طولی بدن مادر
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما