برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1436 100 1

lick

/ˈlɪk/ /lɪk/

معنی: لیسه، لیس، لیسیدن، زبان زدن، مغلوب کردن، زبانه کشیدن، تازیانه زدن
معانی دیگر: لیس زدن، لشتن، (مانند زبان در حال لیسیدن) به نرمی از روی چیزی رد شدن یا تماس حاصل کردن، (عامیانه) شلاق زدن، چوب زدن، کتک زدن، (عامیانه) غلبه کردن بر، پیروز شدن، مهار کردن، فائق آمدن، لیسش، مقدار کم، (عامیانه) ضربه ی شدید، فعالیت شدید و کوته مدت (و معمولا توام با بی دقتی) (lick and promise هم می گویند)، (معمولا جمع - خودمانی) فرصت، نوبت، پستا، رجوع شود به: salt lick، گام سریع، سرعت زیاد (و کوته مدت)، خیزش، (موسیقی جاز) قطعه ی فی البدیهه، فراگرفتن

بررسی کلمه lick

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: licks, licking, licked
عبارات: lick into shape
(1) تعریف: to pass the tongue over or along the surface of.
مترادف: tongue
مشابه: lap, moisten, taste, wet

- The dog licked the boy's face.
[ترجمه shiva_sisi‌] سگ صورت پسر را لیسید
|
[ترجمه مهدیه] سگ صورت پسر را لیس زد.
|
[ترجمه .M.] سگ صورت پسر را لیسید
|
[ترجمه Paria] سگ صورت پسر را لیس زد (لیسید)|
...

واژه lick در جمله های نمونه

1. lick into shape
(عامیانه) با کار و دقت زیاد سرو صورت دادن (به چیزی)

2. lick one's chops
با اشتیاق چشم به‌راه یا گوش به‌زنگ بودن

3. lick one's wounds
زخم‌ها یا آلام خود را التیام دادن،درد یا مسئله‌ی خود را چاره کردن

4. lick the boots of
خوشخدمتی و چاپلوسی کردن،چکمه لیسی کردن

5. lick the dust
خاک پای کسی را بوسیدن،دست بوسی کردن،تواضع چاپلوسانه کردن

6. lick up
لف لف خوردن،(مثل سگ و گربه) بازبان خوردن

7. he gave a quick lick at his icecream cone
او لیس سریعی به قیف بستنی خود زد.

8. he can't even read a lick of this
او نمی‌تواند حتی یک ذره از این را بخواند.

9. he gave the board a lick with the hammer
با چکش ضربه‌ی محکمی به تخته زد.

10. i am down to my last lick of paint
به قطره‌ی آخر رنگ رسیده‌ام.

11. The living room could do with a lick of paint.
[ترجمه محمدی] اتاق نشیمن را می توان با مقدار کمی رنگ نقاشی کرد.|
...

مترادف lick

لیسه (اسم)
lick , larva , scraper
لیس (اسم)
lick , licking
لیسیدن (فعل)
lick
زبان زدن (فعل)
lick
مغلوب کردن (فعل)
conquer , overbear , lick
زبانه کشیدن (فعل)
fire , flame , lick , flare
تازیانه زدن (فعل)
flog , whip , lambast , lambaste , stripe , lick , flagellate , scourge , knout , rawhide

معنی عبارات مرتبط با lick به فارسی

(عامیانه) با کار و دقت زیاد سرو صورت دادن (به چیزی)، بشکل در اوردن کنایه از بچه خرس است که دراثرلیسیدن مادرش بصورت تمیزی درمیاید
با اشتیاق چشم به راه یا گوش به زنگ بودن
زخم ها یا آلام خود را التیام دادن، درد یا مسئله ی خود را چاره کردن
عیبی را با شلاق از کسی دور کردن
خوشخدمتی و چاپلوسی کردن، چکمه لیسی کردن
خاک پای کسی را بوسیدن، دست بوسی کردن، تواضع چاپلوسانه کردن
لف لف خوردن، (مثل سگ و گربه) بازبان خوردن
چشمه شور، زمین شوره
صخره ی نمکی (که جانوران آن را می لیسند)، سنگ نمک

معنی کلمه lick به انگلیسی

lick
• act of drawing the tongue across a surface; blow, hit; burst of energy; speed; small amount; salt lick
• draw tongue across over a surface (to taste, moisten, etc.); pass over lightly; hit, beat (slang); defeat (slang); surpass, excel (slang); hurry
• when you lick something, you move your tongue across its surface. verb here but can also be used as a count noun. e.g. ...a few licks and nibbles.
• when flames lick something, they touch it very lightly and briefly; a literary use.
• a lick is a short musical phrase, played on one instrument; an informal use.
• see also licking.
• if you lick your lips, you move your tongue across your lips, as you think eagerly about something.
• if you say that someone is licking their wounds, you mean that they are recovering after being defeated or humiliated.
lick into shape
• make fit, make into proper form; shape, mold, form
lick one's lips
• run one's tongue over the lips (i.e. from hunger)
lick the boots
• grovel, say nice things in order to gain favor, compliment, flatter
lick the wounds
• nurse one's wounds, care for one's injuries
lick up
• (slang ) ass licking
deer lick
• piece of ground which is salty naturally or artificially where deer come to lick
salt lick
• block of salt that animals lick; location where animals go to lick salt and mineral deposits that are found in nature

lick را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

sara
زبان زدن
N8A2S
move your tongue across something in order to eat or clean it
shiva_sisi‌
move your tongue across something in order to eat or clean it
ali
لیس زدن
Ghazal
The child licked the spoon clean
m
لیس زدن چیزی بران خوردن یا تمیز کردن
دیانا
تیک زدن....
check
Salina
ليس زدن
nima
لیسیدن
O
Suck مکیدن ، لیسیدن ، بیرون اوردن تقریبا هم معنی ان
MOEIN
move your tongue across something in order to eat or clean it
13
لیسه زدن. مغلوب کردن.... .
nima
lick into shape
my dog loved his bone and it was licking it
Hana
move your tongue across something in order to clean ot eat it
لیس زدن
کانون زبان ایران-Reach4

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی lick
کلمه : lick
املای فارسی : لیکک
اشتباه تایپی : مهزن
عکس lick : در گوگل

آیا معنی lick مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )