blow

/ˈbloʊ//bləʊ/

معنی: ضربت، ضرب، خود ستا، فوت، دمیدن، وزیدن، ترکیدن، در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن
معانی دیگر: وزش، دمش، فین، فوت کردن، پف کردن، با فشار بیرون دادن، نفس نفس زدن، (شیپور و غیره) زدن، برده شدن (توسط باد یا فوت و غیره)، (با فشار هوا و غیره) راندن، (در مورد تایر و بادکنک و غیره) ترکیدن، (معمولا با out) ترکاندن، پکیدن، پوکیدن، پکاندن، پنچرشدن یا کردن، (فیوز و غیره) پریدن، پراندن، سوختن، منفجر شدن، رفتن، ترک کردن، خراب شدن یا کردن (معمولا در اثر فرسودگی)، (بینی را) گرفتن، فین کردن، (عامیانه) ولخرجی کردن، (خودمانی) فرصت را از دست دادن، خیطی بالا آوردن، لو دادن، فاش کردن، توفانی شدن، (مگس و ماهی و غیره) تخم گذاشتن، (خودمانی) پز دادن، بالیدن، لاف زدن، (موسیقی جاز ـ خودمانی) بدون نت و فی البداهه نواختن، (شیشه گری یا حباب صابون و غیره) بادمیدن شکل دادن، در قالب دمیدن، حباب صابون بیرون دادن، (اسب را) به نفس نفس انداختن، ضربه، تکانه، کوس، مشت، (خودمانی ـ کوکائین و غیره) با بینی بالا کشیدن، دردمیدن، (فلز کاری) لابلای فلز مذاب هوا دمیدن (برای جدا کردن ناخالصی ها)، باد شدید، تند باد، زدن، زدش، کوفتن، کوشش شدید، حمله ی ناگهانی، رویداد غم انگیز، ضربه ی روحی، (قدیمی)، شکوفه، غنچه، شکوفه ی خوشه ای، شکوفایی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: come to blows
(1) تعریف: a quick, forcible hit by the fist or by a hard object.
مترادف: clout, hit
مشابه: bang, beat, belt, box, buffet, chop, clip, cuff, drub, jab, lick, paste, pound, punch, rap, shot, slap, smack, stroke, whack

- He was knocked unconscious by a blow to his head.
[ترجمه محمد] وی بر اثر ضربه ای به سرش هوشیاری خود را از دست داد.
|
[ترجمه ایرزاد] با ضَربه ای که به سَرَش خورد بی هوش شُد.
|
[ترجمه کاوه] بر اثر ضربه ای که به سرش خورد بی هوش شد.
|
[ترجمه مهناز مهرابی] ضربه ای به سرش خورد و به اغما رفت
|
[ترجمه تنها] او بر اثر ضربه ای که بر سرش خورد بیهوش شد
|
[ترجمه شایان] او با ضربه ای که به سرش خورد بی هوش شد
|
[ترجمه گوگل] او با ضربه ای که به سرش وارد شد بیهوش شد
[ترجمه ترگمان] ضربه ای به سر او زد و بی هوش شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a sudden disappointment or disaster.
مترادف: shock
مشابه: adversity, calamity, catastrophe, reversal, tragedy

- His wife's death was a great blow to him.
[ترجمه ارمان] مرگ همسرش ضربه بزرگی به او زد
|
[ترجمه نیکنام] مرگ همسرش باعث ضربه ای بزرگ به او شد
|
[ترجمه ململ] مرگ همسرش باعٍ شد او ذربه شدیدی بخورد
|
[ترجمه مهناز مهرابی] مرگ شوهرش ظربه بزرگی به او زد
|
[ترجمه گوگل] مرگ همسرش ضربه بزرگی برای او بود
[ترجمه ترگمان] مرگ همسرش برایش ضربه بزرگی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an unexpected attack.
مشابه: assault, attack, strike

- The Congressman endured one blow after another from his colleagues in the House.
[ترجمه گوگل] این نماینده کنگره یکی پس از دیگری ضربات همکاران خود در مجلس را متحمل شد
[ترجمه ترگمان] نماینده کنگره یک ضربه را بعد از دیگری از همکارانش در مجلس تحمل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- That very personal insult was a blow that seemed to take the candidate by surprise.
[ترجمه گوگل] آن توهین بسیار شخصی ضربه ای بود که به نظر می رسید نامزد را غافلگیر کند
[ترجمه ترگمان] این توهین شخصی، ضربه ای بود که ظاهرا آن را غافلگیر کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: blows, blowing, blew, blown
(1) تعریف: to be in swift motion, as the air or wind.
مشابه: breeze, flow, gust, storm

- The wind blew hard through the night.
[ترجمه ارمان] باد در شب به شدت می وزید
|
[ترجمه مهناز مهرابی] باد درشب به سختی می وزید
|
[ترجمه گوگل] باد به شدت در طول شب وزید
[ترجمه ترگمان] شب باد به شدت می وزید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to be carried along in the wind.
مترادف: drift, waft
مشابه: ride

- The leaves blew across the yard.
[ترجمه گلی افجه ] باد برگ ها را به زمین ریخت
|
[ترجمه مهناز مهرابی] باد برگ ها را در حیاط ریخت
|
[ترجمه گوگل] برگ ها در سراسر حیاط وزیدند
[ترجمه ترگمان] برگ ها از حیاط گذشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to expel air through the mouth.
مترادف: exhale, expire
مشابه: pant, puff, respire

- You'll have to blow hard to get all those candles out.
[ترجمه Saba] باید محکم فوت کنی تا همه ی شمع ها خاموش شوند
|
[ترجمه مهناز مهرابی] باید محکم فوت کنی تا همه شمعها خاموش شن
|
[ترجمه گوگل] برای خاموش کردن همه آن شمع ها باید سخت باد کنید
[ترجمه ترگمان] باید محکم ضربه بزنی تا همه شمع ها رو از بین ببری
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: of an instrument or the like, to emit a sound when air is forced through.
مشابه: blare, blast, sound, toot, whistle

- The whistle blew.
[ترجمه ابوالفضل] او سوت زد. ( منظور با فوت کردن است )
|
[ترجمه مهناز مهرابی] او سوت زد
|
[ترجمه گوگل] سوت به صدا درآمد
[ترجمه ترگمان] صدای سوت به گوش رسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to become destroyed or dysfunctional because of an explosion or overload.
مشابه: burn out, burst, bust, explode, pop

- My tire blew yesterday.
[ترجمه مهناز مهرابی] تایر من دیروز باد شد
|
[ترجمه علی ماشا اله زاده] لاستیک ماشینم دیروز ترکید ( پنچرشد )
|
[ترجمه گوگل] لاستیکم دیروز منفجر شد
[ترجمه ترگمان] tire دیروز ترکید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I hope the fuse doesn't blow during this thunderstorm.
[ترجمه مهناز مهرابی] امید وارم فیوز در صاعقه نترکد
|
[ترجمه گوگل] امیدوارم در این رعد و برق فیوز منفجر نشود
[ترجمه ترگمان] امیدوارم فیوز در این رعد و برق منفجر نشود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: blow over, blow up
(1) تعریف: to move, force, or send along by means of an air current.
مترادف: waft
مشابه: drift, fan, winnow

- The wind blew the empty cans down the street.
[ترجمه ....] باد قوری خالی در خیابان می اندازد
|
[ترجمه مهناز مهرابی] باد قوطی هارا در خیابان می اندازد
|
[ترجمه گوگل] باد قوطی های خالی را در خیابان پرتاب کرد
[ترجمه ترگمان] باد قوطی های خالی خیابان را می وزید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She blew the dust off the photograph.
[ترجمه گلی افجه ] او غبار روی عکس را با فوت پاک کرد
|
[ترجمه مهناز مهرابی] او غبار را از روی عکس پاک کرد
|
[ترجمه گوگل] گرد و غبار عکس را پاک کرد
[ترجمه ترگمان] او غبار را از روی عکس پاک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- His mother blew him a kiss as he boarded the train.
[ترجمه گلی افجه ] وقتی سوار قطار شد مادرش برای او بوسه فرستاد
|
[ترجمه گوگل] مادرش هنگام سوار شدن به قطار او را بوسید
[ترجمه ترگمان] وقتی سوار قطار شد مادرش او را بوسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to empty by forcing air through.
مشابه: empty, exhaust

- She sneezed several times and then blew her nose.
[ترجمه neet boy] اون چندین بار عطسه کرد و بعدش فین کرد
|
[ترجمه گوگل] چند بار عطسه کرد و بعد دماغش را باد کرد
[ترجمه ترگمان] چند بار عطسه کرد و بعد دماغش را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to cause to make a sound by forcing air through.
مترادف: toot
مشابه: blare, blast, sound, whistle

- I learned how to blow a trumpet today.
[ترجمه گلی افجه ] امروز یاد گرفتم چطور در ترومپت فوت کنم
|
[ترجمه گوگل] من امروز یاد گرفتم که چگونه بوق بزنم
[ترجمه ترگمان] امروز یاد گرفتم که چطور یه ترومپت رو بزنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to cause to explode (often fol. by "out").
مترادف: burst
مشابه: explode, pop, rupture

- The nail in the road blew my tire.
[ترجمه گوگل] میخ جاده لاستیکم را پرید
[ترجمه ترگمان] میخی که در جاده بود، لاستیک مرا منفجر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: (informal) to spend rashly.
مترادف: consume, dissipate, fritter away, misspend, squander, waste
مشابه: exhaust, spend, trifle

- How did you blow all that money?
[ترجمه گلی افجه ] چطور ان همه پول را به باد دادی
|
[ترجمه گوگل] چطور این همه پول را به باد دادی؟
[ترجمه ترگمان] چطور اون همه پول رو منفجر کردی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He blew his entire inheritance on booze and entertainment.
[ترجمه گوگل] او تمام ارث خود را در مشروب و سرگرمی منفجر کرد
[ترجمه ترگمان] اون کل ارثیه و سرگرمی خودش رو منفجر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: (informal) to mess up or lose.
مترادف: lose, mess up, muff
مشابه: botch, bungle, flub, goof up

- They blew the game in the last quarter.
[ترجمه Mary] انها بازی را در یک ربع آخر خراب کردند.
|
[ترجمه گوگل] آنها در کوارتر آخر بازی را به باد دادند
[ترجمه ترگمان] اونا بازی رو توی محله قبلی خراب کردن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: (obscene) to perform fellatio on.
مترادف: suck
مشابه: eat, lick
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of blowing.
مشابه: blast, breeze, gust, waft

(2) تعریف: a windstorm.
مترادف: windstorm
مشابه: blast, blizzard, gale, gust, norther, squall

جمله های نمونه

1. blow (or clear) the cobwebs away
(در مورد انسان) سر حال آوردن،(در مورد موتور و غیره) روان کردن

2. blow a fuse
1- فیوز پراندن،فیوز سوزاندن 2- (عامیانه) از کوره در رفتن،از جا در رفتن

3. blow a kiss
(با دست) ماچ پراندن،بوسه به سوی کسی فرستادن

4. blow hot and cold
دودلی کردن،مردد بودن،(نسبت به شخص یا چیزی) سرد و گرم بودن

5. blow hot and cold
مرتبا تغییر کردن،سرد و گرم شدن،علاقمند و بی علاقه شدن

6. blow in
(امریکا ـ خودمانی) وارد شدن،سر رسیدن

7. blow into
باد کردن،(در چیزی) دمیدن

8. blow off
1- (از دیگ بخار و غیره) بخار یا آب گرم بیرون دادن 2- با صدای بلند درد دل کردن،دل خود را خالی کردن

9. blow one's cork
(امریکا - عامیانه) از جا دررفتن،خشمگین شدن

10. blow one's nose
دماغ خود را گرفتن (با دستمال و غیره)،بینی خود را پاک کردن

11. blow one's own horn
(عامیانه) خودستایی کردن

12. blow one's own trumpet
(با سر و صدا) از خود تعریف کردن،به سود خود تبلیغ کردن

13. blow one's stack (or top or lid)
(امریکا ـ خودمانی) از جا دررفتن،خشمگین شدن

14. blow one's top
(امریکا - خودمانی) 1- از جا در رفتن،آتشی شدن 2- دیوانه شدن

15. blow out
1- (شمع و غیره را) با فوت خاموش کردن،پف کردن 2- فروکش (توفان و غیره)

16. blow over
1- (در مورد ابر و باران و غیره) برطرف شدن 2- فراموش کردن نوبت کسی،(بدون توجه) رد شدن

17. blow someone away
(خودمانی) 1- کشتن (با گلوله) 2- دستخوش احساسات یا شگفتی شدید کردن

18. blow someone's brains out
گلوله به مغز کسی زدن،مغز کسی را متلاشی کردن

19. blow someone's mind
(امریکا ـ خودمانی) غرق در شگفتی کردن،مات و مبهوت کردن

20. blow the gaff
(عامیانه - انگلیس) دهن لقی کردن،سری را فاش کردن

21. blow the whistle (on someone)
لو دادن،(تخلف کسی را) گزارش دادن

22. blow up
1- باد کردن،نفخ کردن،پف دار شدن 2- ترکیدن،منفجر شدن،پکیدن 3- (در مورد توفان و غیره) شدیدتر شدن،فرارسیدن 4- (عکس و غیره را) بزرگ کردن 5- غلو کردن،(رویدادی را) بزرگ کردن 6- از جا در رفتن،بدخلق شدن

23. a blow against the atomic bomb
ضربه ای برعلیه بمب اتمی

24. a blow had been delivered to the murder victim's forehead
ضربه ای به پیشانی مقتول وارد آمده بود.

25. a blow that brought the water to his eyes
ضربه ای که اشک به چشمانش آورد.

26. fair blow
(مشت زنی) ضربه ی مجاز

27. one blow of wind will topple the tree
یک وزش باد درخت را خواهد انداخت.

28. the blow caught him in the arm
ضربه به بازویش اصابت کرد.

29. the blow he lighted knocked me out of the window
ضربه ای که وارد آورد،مرا از پنجره بیرون انداخت.

30. the blow he received on the head dazed him for a while
ضربه ای که به سرش وارد شد تا مدتی او را گیج کرد.

31. the blow knocked him senseless
ضربه او را بیهوش کرد.

32. the blow laid him low
ضربه او را فرو افکند.

33. the blow temporarily stunned me
آن ضربه مرا موقتا از حال برد.

34. to blow asunder
تکه تکه کردن،متلاشی کردن

35. to blow into smithereens
خرد و خاکشیر کردن

36. to blow a gasket
(خودمانی) خشمناک شدن،از جا دررفتن

37. a fist blow
ضربه ی مشت

38. a hard blow
ضربه ی شدید (جانانه)

39. a heavy blow
ضربه ی سخت

40. a light blow
یک ضربه ی ملایم

41. a low blow to the stomach
ضربه به قسمت پایین شکم

42. a nifty blow to the opponent's jaw
ضربه ی جانانه به فک حریف

43. a return blow
ضربه ی متقابل

44. a severe blow
ضربه ی ستهم

45. a stupendous blow
ضربه ی منگ کننده

46. a tremendous blow
یک ضربه ی جانانه

47. a two-handed blow
ضربه ی دو دوستی

48. a vicious blow to the head
یک ضربه ی جانانه به سر

49. a wicked blow on afrasiab's head
ضربه ای ستهم بر سر افراسیاب

50. an effective blow
ضربه ی کاری

51. with one blow he staggered his opponent
با یک ضربه حریف خود را گیج کرد.

52. at one blow
با یک ضربه

53. he struck a blow for liberty
او در راه آزادی می کوشید.

54. to deaden a blow
از شدت ضربه کاستن

55. to turn a blow
در مقابل ضربه جاخالی دادن

56. unconscious from a blow to the head
بیهوش در اثر ضربه به سر

57. he delivered a powerful blow to his opponent's chin
ضربه ی محکمی بر چانه ی حریف خود زد.

58. he gave him a blow with his sword
با شمشیر ضربه ای به او زد.

59. he received a mortal blow
ضربه مهلکی بر او وارد آمد.

60. i delivered a hefty blow to his chin
یک مشت جانانه به چانه ی او زدم.

61. the force of a blow
نیروی ضربه

62. to deal someone a blow
به کسی ضربه ای زدن

63. to perish by the blow of a tomahawk
با ضربه ی تبرزین به هلاکت رسیدن

64. to strike a heavy blow
ضربه ی سنگین زدن

65. war dealt a lethal blow to the country's economy
جنگ ضربه ی مرگ آوری به اقتصاد کشور وارد آورد.

66. soften (or cushion) the blow
اثر ضربه یا چیز ناگواری را کم کردن

67. as a result of the blow his ears ring
در اثر ضربه گوش هایش صدا می کند.

68. her head reeled under the blow
در اثر آن ضربه سرش گیچ رفت.

69. he dispatched the bear with a blow to the head
خرس را با یک ضربه به سرش نابود کرد.

70. he floored his opponent with one blow
با یک ضربه حریف خود را برزمین افکند.

مترادف ها

ضربت (اسم)
smash, chop, skelp, impact, strike, stroke, hit, bat, smack, bop, beat, slap, whack, butt, blow, impulse, bump, knock, fib, biff, thump, bob, cuff, buffet, buff, dint, hack, pound, impulsion, lead-off, thwack, percussion, plunk, swat, whang

ضرب (اسم)
chop, impact, strike, stroke, hit, bop, shock, beat, butt, drum, blow, impulse, multiplication, coining, bruise, fib, box, buffet, buff, punch, slash, smite, cob, coinage, stab, wham, ictus, sock

خودستا (اسم)
bighead, hector, boaster, gabber, bouncer, braggart, bragger, blowhard, blow, tinhorn, gasser, blusterer, blower, brag, bucko, braggadocio, whiffler, gascon, hot-shot, tiger, skite, swashbuckler

فوت (اسم)
foot, dying, blow, death, decease, passing away, puff

دمیدن (فعل)
inbreathe, bop, blow, insufflate, respire

وزیدن (فعل)
breeze, blow, puff, whiff

ترکیدن (فعل)
crack, rupture, burst, blow, explode, pop off, pop, rive, blow out, dehisce, reave

در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن (فعل)
blow

تخصصی

[عمران و معماری] تراوش - ضربه
[مهندسی گاز] دمیدن
[نساجی] دمیدن - فوت کردن - دوران - جهش
[ریاضیات] دمیدن، وزیدن

به انگلیسی

• strike, hit; exhalation, breath
exhale; inflate; wave; whistle; explode; sprout
when a wind or breeze blows, the air moves.
if something blows somewhere or if the wind blows it there, it is moved there by the wind.
if you blow, you send out a stream of air from your mouth.
to blow bubbles means to make them by blowing air into a liquid.
when you blow a whistle or a horn, or when it blows, it makes a sound because you send air into it using your lips.
when you blow your nose, you force air out of it through your nostrils in order to clear it.
if you give someone a blow, you hit them.
a blow is also something that happens which makes you very disappointed or unhappy.
a blow for a particular cause or principle is an action that makes it more likely to succeed. a blow against it makes it less likely to succeed.
if something is blown off or is blown to pieces, it is violently removed or destroyed by an explosion.
if you blow a large amount of money, you spend it quickly on things that you do not really need; an informal use.
see also blew, blown.
if you blow out a flame or a candle, you blow at it so that it stops burning.
if something such as trouble or an argument blows over, it comes to an end.
if you blow something up or if it blows up, it is destroyed by an explosion.
if you blow up something such as a balloon or a tyre, you fill it with air.

پیشنهاد کاربران

Make or shape something by sending air out of mouth
blow the chance:خراب کردن فرصت
وزیدن
blow sky high : to destroy completely

to send air out from your mouth
فوت کردن
فوت کرون
give something by sending air out of the mouth
Get her self blown up
خودش را به کشتن داد ( در یک انفجار )
a quick, forcible hit by the fist or by a hard object
ترکاندن ( عامیانه بر باد دادن , )
از بین بردن
Blown fuse
فیوز سوخته شده - فیوز ترکیده - فیوز پریده
جمله :
*Mark was blowind the candles in his *
birthday*
معنی : مارک فوت کرد شمع ها را در روز تولدش.

Meaning of blow: make or shape something by sending air out of the mouth.

کوکایین
ولخرجی
Send air out from your mouth
فوت کردن
Blow:
( خودمونی ) گند زدن

Collins:👇👇👇
If you �blow �a chance or attempt to do something, you make a mistake which wastes the chance or causes the attempt to fail. [INFORMAL]

Eg: They should have won the game but they �blew it.
بهتر بود بازی رو میبردن ولی اونا گند زدن.

Eg: they gave you a chance but you blew it
به تو فرصت دادند ولی تو گند زدی

Eg: We’ve� blown �our� chances �of getting that contract.
ما با بستن اون قرارداد به شانسمون گند زدیم.
blow your nose
فین کردن
به معنی فوت کردن و وزیدن است

Make or shape something by sending air out of mouth
فوت
به معنی فوت کردن برای مثال Blow bubble به معنی فوت کردن در حباب یا درست کردن حباب است.
blow a balloon = باد کردن بادکنک
pop a balloon = ترکاندن بادکنک
فوت کردن :blow
مثال :
فوت کردن بادکنک
Blow up the balloons

فوت کردن شمع ها و یا خاموش کردن شمع ها
Blow out the candles


1. ضربه، مشت. 2. ضربه، شوک
3. فاجعه، ضایعه
( فرصت ) گند زدن ، خراب کردن ، از دست دادن
فوت کردن

از دست دادن
این کلمه در reach 2 کانون زبان ایران میشه:
معنی:فوت کردن

Make or shape something by sending air out of mouth
با ارسال هوا از دهان ، چیزی را درست یا شکل دهید.
کاربر timmy شاید نت شما ضعیفه یا گوشیت مدلش پایینه
این سایت عالیه
ممنون
هم به معنای ضربه زدن و هم فوت کردن میشود
*سایتتون خیلی عالیه*
انفجار
( Verb )
Make or shape something by sending air out of mouth
فوت کردن
کانون زبان ایران
آدم خلاق، خوش ذوق، کسی که بلده گلیم خودشو از آب بکشه بیرون
Verb
✔️ ( خودمانی ) فرصت را از دست دادن
1 ) She blew her chances by arriving late for the interview
2 ) You had your chance and you blew it

[Bad Weather]
[Collocation]
3 ) a ( blinding/​snow ) blizzard hits/​strikes/​blows/​rages

Noun
✔️رویداد غم انگیز، ضربه ی روحی
1 ) Losing his job came as a terrible blow to him
2 ) It was a shattering blow to her pride
3 ) The new cuts will be seen as a crippling blow for people on low incomes
4 ) The recent bomb attacks are a serious blow for the peace process
The blow came at a meeting on Saturday
5 ) The news came as a bitter blow to the staff
6 ) a mortal blow to British industry
7 ) Can you stay with Cathy tonight? She's had a bit of a blow
⭕ Slang term for cocaine

I've overcome the blow

⭕ ?? where's the blow
When you can't find the fucking cocaine

WIFE : Honey, our dog died
? HUSBAND : Where's the blow
WIFE: This isn't funny
HUSBAND : I said where's the fuckin blow
the biggest blow someone deals
گل سرسبد ادعاهایش
✔️وزیدن ( باد و غیره )
[Bad Weather]
[Collocation]
the wind blows/​whistles/​howls/​picks up/​whips through something/​sweeps across something
دمیدن
فوت کردن
blow your honk
blow them out
فوت کردن ، دمیدن
گند زدن.
To move s. th by the wind
یک شوک بد
The death of her husband was a severe blow to Maryam
مرگ همسرش، یک شوک خیلی بد برای مریم بود.
فوتیدن.
گند زدن
Blow a kiss:بوس فرستادن
مثال:Her father blew her a kiss
پدرش برای او یه بوس فرستاد.
گذشته blowمیشه blew
Blow
ترکیدن، منفجر شدن
دمیدن در یک چیزی مثل ساز دهنی و . . .
وزیدن باد
Blow out
فوت کردن ( یک شمع )
Blow up
باد کردن ( بادکنک و تایر ماشین و. . . )
در زبان عامیانه، رابطه ی دهانی
Bad news
Make or shape something by sending air out of the mouth
فوت کردن
وزیدن
دمیدن 🌬️
باد کردن
اگر اسم باشه:
فوت
قدم زنی در هوای تازه
ضربت، ضربه
ضایعه، مصیبت
۱. فوت کردن.
۲. ضربه
۳. مبارزه
Blow off:
1. اعتنا نکردن به، محل نذاشتن، سلام نکردن
2. گمشو!
3. نرفتن، شرکت نکردن، حاضر نشدن ( سر قرار، کلاس، کار و غیره )
4. باد شکم خالی کردن!
5. ساک زدن
6. با فشار هوا چیزی رو پاک کردن، با فوت کردن گرد و خاکی را پاک کردن!
7. تخلیه بخار از دیگ بخار و یا باز کردن سوپاپ اطمینان و تخلیه بخار!
8. تخلیه انرژی ( با فریاد زدن، جیغ کشیدن و. . . )
9. قال گذاشتن با کسی، بهم زدن
10. پیچاندن ( کسی یا کاری ) ، عمداً از زیر کاری در رفتن
- blow somebody’s head off to kill someone by shooting them in the head.
- blow the lid off something to make known something that was secret, especially something involving important or famous people:
( برهمگان افشا کردن و نشان دادن )

Blow up:
بزرگ کردن عکس یا تصویر، بزرگ شدن یا شدید شدن یک دعوا، بحث، اتّفاق و حادثه، منفجر کردن، باد کردن چیزی، از کوره در رفتن، عصبانی شدن از دست کسی، مشهور و معروف شدن

Blow over:
افتادن یا پرت شدن طرفی ( توسط وزش باد ) ، برده شدن ( توسط باد و. . . ) ، آب از آسیاب افتادن، گذشتن، رد شدن، فراموش شدن، به تاریخ پیوستن

Blow down:
افتادن چیزی بر اثر وزیدن باد شدید

Blow out:
ترکیدن ناگهانی لاستیک، وعده غذایی پر حجم یا سرگرمی مجلل، خاموش کردن یا شدن ( شعله، شمع و غیره ) ، لغو کردن، فروکش شدن ( طوفان و. . . ) ، به آسانی شکست دادن، از جا در رفتن مفصل ها و استخوان های بدن، ( تایرِ ) پنچر
blow your/somebody’s brains out:
to kill yourself, or someone else, with a shot to the head.

Blow away:
1. بلند کردن و بردن ( باد )
2. به شدّت تحت تأثیر قرار دادن، شگفت زده کردن
3. با اسلحه کشتن
4. به راحتی شکست دادن، پیروز شدن

Blow in:
رسیدن غیر منتظرانه و ناگهانی ( طوفان، چیزی یا کسی ) ، سر زده آمدن
Blow past:
1. خیلی سریع از کنار چیزی رد شدن:
- We were all stuck in traffic when some jerk on a motorbike blew past us on the shoulder.
2. به آسانی و تا حد زیادی فراتر رفتن از حد و آستانه:
- The sales for our latest product have been blowing past our expectations.
- You've already blown past your budget, so I'm not allocating anymore funds.
به کشیدن مواد در پایپ هم گفته میشه. این ماده میتونه کرک کوکایین یا کریستال مت باشه.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما