پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
رأس خرمن ؛ سر خرمن. هنگام خرمن کردن. گاه خرمن. || اصل و اساس : حب دنیا هست رأس هر خطا از خطا کی میشود ایمان عطا. شیخ بهائی.
رأس کلان ؛ اسب اصیل و نجیب. ( ناظم الاطباء ) .
رأس المال ؛ اصل مال. ( منتهی الارب ) . اصل مال و سرمایه. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ماده رأس المال شود.
بیت رأس ؛ موضعی است درشام که می را بسوی وی نسبت دهند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) .
رأس ارنب ؛ سر خرگوش است و چون بسوزند و خرد بکوبند وبا پیه خروس بر داءالثعلب طلا کنند نافع بود. ( از اختیارات بدیعی ) .
بالرأس و العین ؛ کلمه ای است که در موقع رضا و تسلیم گویند یعنی بسر و چشم. ( ناظم الاطباء ) .
رایةالاخفاق ؛ علم نیازمندی. ( ناظم الاطباء ) .
ماه رایت ؛ علم و بیرق که بر آن تصویر ماه باشد. ماه پیکر.
ماه رایت ؛ یعنی تصویر ماه که بر علم ترسیم شده باشد : طفلی است ماهروی که از مار حمیری در ماه رایت پسر آبتن گریخت. خاقانی.
رایت کاویان ؛ علم فریدون. ( ناظم الاطباء ) . همان درفش کاویانی. ( از بهار عجم ) . اختر کاویان یعنی آن علم افریدون که آن را اختر کاویان نیز گویند. ( ا ...
رایت کاویانی ؛ همان درفش کاویانی است. ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ) : با میمنت ثبات کلکم چون رایت فتح کاویانی. سنجر کاشی ( از آنندراج ) . و رجوع ب ...
صاحب رایت ؛ علمدار. آنکه علم را بدست دارد. آنکه مسؤول و مأمور برداشتن علم است. حامل و نگهبان علم. محافظ و نگاهبان رایت : فیل او صاحب رایت ایلک را د ...
رایت فریدون ؛ همان درفش کاویانی است. ( از بهار عجم ) ( آنندراج ) . رایت کاویانی : وگر چو تاج فریدون شداز شکوفه درخت خجسته رای تو چون رایت فریدون باد. ...
رایت اشعریان ؛ علم مخصوص پیروان مذهب اشعری. حسن قمی گوید: ابوالبحتری در کتاب رایات و علمها یاد کرده است که رایت و علم اشعریان ، رسول ( ص ) آنرا روز ف ...
رایت بیضا ؛ علم سفید که درفش فیروزی باشد. ( ناظم الاطباء ) .
رایت دین ؛ عَلَم دین. بیرق دین : تا مژه بر هم زنی چون مژه با هم کنی رایت دین بر یمین ، آیت حق بر یسار. خاقانی. واثق بلطف باری تعالی که وعده ای که د ...
رایت عالی ؛ رایت بلند. علم بلند.
رایت اسلام ؛ علم اسلام. بیرق اسلام : سلطان آن قصه غزو محقق کرد تا رایت اسلام بعز آن افراشته شود. ( ترجمه تاریخ یمینی ) .
راهی نمودن ؛ روانه ساختن. برفتن واداشتن. گسیل کردن : علم خان که بنی عم از هفتصد سوار افغانی در تحت اختیار داشت به آذربایجان راهی نمود که برده در قلعه ...
راهروان طریقت ؛ اولیاء و سالکان. ( ناظم الاطباء ) .
راهروان صحرا ؛ راهروان ازل. مردمان پارسا و عابد. ( از ناظم الاطباء ) . سالکان شب بیدار. ( شرفنامه منیری ) . - || اولیاء. ( شرفنامه منیری ) .
راهروان ازل ؛ مردمان پارسا و زاهد و عابد و شب زنده دار. راهروان سحر. ( ناظم الاطباء ) : خیز که استاده اند راهروان ازل بر سرراهی که نیست تا ابدش منتها ...
پارچه یا چیت یا قبای راه راه ؛ پارچه و چیت و قبایی که خطوط موازی داشته باشد.
راه دادن فال ؛ حسن ارتکاب امر معهود ازفال و استخاره معلوم کردن. ( بهار عجم ) ( ارمغان آصفی ) ( آنندراج ) : راهم دهد چو فال برفتن ز دوستی با هرکه مشور ...
راه دادن مصحف ؛ راه دادن فال. ( از ارمغان آصفی ) . خوب آمدن استخاره. رجوع به راه دادن استخاره و فال شود. || بمجاز، غلبه دادن. فزون کردن : داده ست جفا ...
راه دادن خجلت و ترس یا صفت دیگر به خود یا خویشتن یا بسوی خود ؛ پذیرفتن آن صفت. قبول کردن آن. تن دادن بآن. اجازه ورود دادن. اجازه دادن که برشخص مسلط و ...
راه دادن استخاره یا راه ندادن آن ؛ خوب آمدن یا بد آمدن استخاره : استخاره راه نداد؛ خوب نیامد. ( یادداشت مؤلف ) .
راه دادن بخود ؛ اجازه آمدن دادن بسوی خود. بسوی خود طلبیدن : چو دولت هر که را دادی بخود راه نبشتی بر سرش یا میر یا شاه. نظامی.
راهبری کردن ؛ رهبری کردن. رهبر و راهنما شدن : تخشیف ؛ راهبری کردن کسی را. ختع؛ راهبری کردن در تاریکی شب. ( منتهی الارب ) .
راهبری نمودن ؛ راهنمایی کردن و راه نمودن و هدایت کردن. ( ناظم الاطباء ) . - || پند گفتن. ( ناظم الاطباء ) .
راه نادیده بردن ؛ رفتن یا طی کردن یا پیمودن راه نادیده : به تنها نداند شدن طفل خرد که مشکل توان راه نادیده برد. سعدی.
راه بردن به ( در ) کاری یا کسی ؛ دریافتن کاری یا کسی. پی بردن به کسی یاچیزی. متوجه آن شدن. پی بردن بدان : نبرد او به داد و دهش هیچ راه همه خورد و خفت ...
راهب شدن ؛ پذیرفتن عمل رهبانیت. ترک دنیا کردن. قبول زهد و کناره گیری از دنیا و مادیات. عابد نصرانی شدن : ترهب ؛ راهب شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) .
راهب عسلی ؛ زاهد یهودان که پارچه زرد بجهت علامت دارند چه عسلی پارچه زرد را گویند. یهودان برای امتیاز بر دوش جبه خود دوزند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( غی ...
دیر راهب ؛ عبادتگاه راهب. جای عبادت تارکان دنیا و زاهدان عیسوی.
راهب دیر ؛ راهب دیرنشین. پارسای ترسا که گوشه نشینی برگزیند. بزرگ دیر. رئیس دیر. رجوع به راهب شود : بتصدیقی که دارد راهب دیر بتوفیقی که بخشد واهب خیر. ...
راننده هواپیما ؛ خلبان. آنکه هواپیما را هدایت می کند.
راننده کشتی ؛ ناوبر. کشتیبان. کشتی بر. هدایت کننده کشتی. ناوخدا. ناخدا.
عادت راندن ؛ عادت دادن. مقدر کردن. تعیین عادت. جاری ساختن آن : و خدای تعالی عادت چنان رانده بود. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ج 3 ص 151 ) . - قضا راندن ب ...
اجری راندن ؛ ماهانه مقرر داشتن. مقرری تعیین کردن. وظیفه و ادرار برقرار کردن : کار سیستان لیث را مستقیم گشت و خزاین طاهر فروگرفت و بر حرم او اجری فرمو ...
بر سر یا بسر کسی راندن ؛مقدر او کردن. بر او قلم زدن : چواز روزگارش چهل سال ماند نگر تا بسر برش ایزد چه راند. فردوسی. چنین راند بر سر سپهر بلند که آ ...
حساب راندن کسی را ؛ مقدر کردن حساب او. مقدر ساختن سرنوشت او : این فلک گرچه بدعمل دار است هم به نیکی حساب من رانده ست. خاقانی.
عادت راندن ؛ عادت دادن. مقدر کردن. تعیین عادت. جاری ساختن آن : و خدای تعالی عادت چنان رانده بود. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ج 3 ص 151 ) .
مقامه راندن ؛ قصه نوشتن. مقامه نوشتن. داستان نوشتن : چند شغل فریضه که پیش داشت. . . نبشته آمد آنگاه مقامه بتمامی برانم که بسیار نوادر و عجایب است اند ...
بخشش راندن ؛ تعیین نصیب و قسمت کردن. مقدر کردن قسمت : مگر بخشش چنین رانده ست دادار ببینم آنچه او رانده ست ناچار. ( ویس و رامین ) . چو یزدان بخشش م ...
- پرگار و مسطر راندن ؛ بکار بردن آن ها ترسیم و نگارش را: گه اندر علم واشکال مجسطی که چون رانم بر او پرگار و مسطر. ناصرخسرو.
تاریخ راندن ؛ تاریخ نوشتن. کارنامه نوشتن : چگونگی آن و بدرگاه رسیدن را بجای ماندم که نخست فریضه بود راندن تاریخ مدت ملک امیر محمد. ( تاریخ بیهقی ) . ...
حال راندن ؛ نوشتن احوال. بیان شرح حال کردن : امیر ببلخ رفت و آن حال ها که پیش از این راندم تمام گشت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 208 ) .
قلم یا خامه راندن ؛ نوشتن. ( ناظم الاطباء ) : نه هر که باشد چیره براندن خامه دلیر باشد بر کار بستن خنجر. مسعودسعد. چو خطش قلم راند بر آفتاب یکی جدو ...
اخبار راندن ؛ نوشتن اخبار. شرح دادن آن : [ و اخبار مسعود ] پیش گرفتم و راندم از آنوقت باز که وی از سپاهان برفت تا آنگاه که بهرات رسید. ( تاریخ بیهقی ...