پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٢)
رخ تیغ ؛ رویه تیغ.
رخ تیغ شستن ؛ به خون آغشتن آن و کنایه از تحمل زخم شمشیر کردن ، بدانسان که روی شمشیربر اثر زخم از خون شسته شود : که گر نام مردی بجویی همی رخ تیغ هندی ...
رخ در گریز نهادن ؛ روی به گریز نهادن. گریختن آغاز کردن. پا به فرار نهادن : بگفت این و بنهاد رخ در گریز اگرچند بودش دل پرستیز. فردوسی.
رخ بر زمین یا به خاک مالیدن ؛ سجده کردن. سپاس و شکر را روی بر زمین نهادن. به سجده افتادن. برای احترام بر خاک افتادن : بسی آفرین از جهان آفرین بخواند ...
رخ بر زمین یا به خاک مالیدن ؛ سجده کردن. سپاس و شکر را روی بر زمین نهادن. به سجده افتادن. برای احترام بر خاک افتادن : بسی آفرین از جهان آفرین بخواند ...
رخ پرگِره کردن ؛ صورت پرآژنگ کردن. چهره پرچین کردن. کنایه از خشمگین و عصبانی شدن : سیاوش ز گفت ِ گروی زره برو پر ز چین کرد و رخ پرگره. فردوسی.
رخ بر رخ نهادن ؛ صورت به صورت کسی گذاشتن. روی به روی کسی نهادن. کنایه از بوسه و معانقه : وگر گوید نهم رخ بر رخ ماه بگو با رخ برابر کی شود شاه. نظامی.
خال رخ یا خال رخسار ؛ خال که بر گونه و عارض بود به طبیعت یا به آرایش : در خط او چو نقطه و اعراب بنگرم خال رخ برهنه ایمان شناسمش. خاقانی. شیراز و آب ...
خال رخ یا خال رخسار ؛ خال که بر گونه و عارض بود به طبیعت یا به آرایش : در خط او چو نقطه و اعراب بنگرم خال رخ برهنه ایمان شناسمش. خاقانی. شیراز و آب ...
پرده از رخ برفکندن یا برافکندن ؛ نقاب از چهره برداشتن. روپوش و برقع برداشتن از روی : هر تر و خشکم که بود جمله به یک دم بسوخت پرده ز رخ برفکند پرده ما ...
پرده از رخ برفکندن یا برافکندن ؛ نقاب از چهره برداشتن. روپوش و برقع برداشتن از روی : هر تر و خشکم که بود جمله به یک دم بسوخت پرده ز رخ برفکند پرده ما ...
به رخ کشیدن ، یا به رخ کسی کشیدن ؛ بر او سابقه ٔنعمتی را منت نهادن. مالی یا کسی را چون مایه افتخار خود به دیگری نمودن. دارایی یا بزرگی خانواده یا مقا ...
از رخ نقاب افکندن یا انداختن یا برانداختن ؛ برداشتن نقاب از چهره. برطرف کردن برقع و روپوش از رخسار : گر وفا از رخ برافکندی نقاب بس نثارا کآن زمان افش ...
افراز رخ ؛ قسمت برآمده گونه. ( ناظم الاطباء ) .
از رخ نقاب افکندن یا انداختن یا برانداختن ؛ برداشتن نقاب از چهره. برطرف کردن برقع و روپوش از رخسار : گر وفا از رخ برافکندی نقاب بس نثارا کآن زمان افش ...
از رخ نقاب افکندن یا انداختن یا برانداختن ؛ برداشتن نقاب از چهره. برطرف کردن برقع و روپوش از رخسار : گر وفا از رخ برافکندی نقاب بس نثارا کآن زمان افش ...
آب رخ بردن کسی را ؛ آبرو ریختن او را. ، ابرخ. [ اَ رَ ] ( ع ص ) مردی که پشتش دررفته و سینه اش بیرون آمده باشد. مؤنث : بَرْخاء.
الرحیل ؛ فریاد کردن چاوش بهنگام کوچ کردن کاروان.
ذوالرحم ؛ ذوالقرابة. ( اقرب الموارد ) .
رَحِم َاﷲ ؛ رحمت کند خدا. خداوند بیامرزاد.
رحل اقامت افکندن ؛ ساکن شدن. مقیم گردیدن. اقامت ورزیدن. مقیم شدن. القاء عصی. القاء جراء. ( یادداشت مؤلف ) .
رحل اقامت ؛ صاحب آنندراج به این کلمه معنی فروکش کردن داده است ، اما استوارنیست و شعری که از محسن تأثیر نقل کرده ، شاهد در رحل اقامت بودن است ، به مع ...
رجوع و استقامت ؛ ابوریحان بیرونی گوید: او را [ ستاره را] فلکی است خرد و نامش فلک التدویر و زمین اندر وی نیست ولیکن جمله تدویر زبر ما بود و ستاره متحی ...
شیطان رجیم ؛ شیطان ملعون. ابلیس رانده درگاه خدا : عید اوبادا سعید و روز او بادا چو عید دور بادا از تن و از جانش شیطان رجیم. فرخی. همت اوست چو چرخ و ...
رجم بالغیب ؛ از روی گمان و ظن و بدون برهان. ( ناظم الاطباء ) .
مجروح از ماده جرح گرفته شده است و جرح در اصل به معنی جراحت و اثری که بر اثر بیماری و آسیبهاست که به بدن انسان می رسد ، بنابراین جرح به معنی نشان و عل ...
رجز سالم مثمن ، از تکرار هشت بار مستفعلن حاصل شود، مانند این بیت از امیر معزی : ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من تا یک زمان زاری کنم بر رَبع و اط ...
رجز سالم مربع، از تکرار چهار بار مستفعلن بدست آید: ای بهتر از هر داوری بگشای کارم را دری. مستفعلن مستفعلن
11 - رجز مقطوع ، که درآن مستفعلن با قطع ( اسقاط حرف ساکن و اسکان متحرک از آخر ) �مفعولن � شود، و اینک نمونه ای از رجز مسدس مقطوع : عاشق شدم بر دلبری ...
علم رجال ؛ علم به احوال بزرگان ، و بالاخص مردان روایت و حدیث. دانش شناختن مردان مشهور از علم و ادب و ارباب دول و کاردان و شرح دادن احوال آنان است. و ...
خوف و رجا؛ بیم و امید. ترس و امیدواری : به میان قدر و جبر روند اهل خرد ره دانا به میانه دو ره خوف و رجا. ناصرخسرو. مایه خوف و رجا را به علی داد خدا ...
رج کردن ؛ مردف کردن. قطار کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
رج شدن ؛ قطار شدن. ردیف شدن. منظم شدن.
بی رتبگی ؛ نداشتن پایه و مرتبه.
رتبه علیا ؛ مقام و مرتبه بلند و جاه و جلال. ( ناظم الاطباء ) .
عیسی رتبگان ؛ پیروان حضرت عیسی. ( ناظم الاطباء ) .
ربیع نخست ؛ ربیع الاول : بود حقیقت ز شمار درست بیست وچهارم ز ربیع نخست. نظامی. محرّم زر است و صفر آینه ربیع نخست آب و دیگر غنم. ؟ و رجوع به ربیعال ...
ابوالربیع ؛ هدهد. ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) .
یوم الربیع ؛ از جنگهای اوس و خزرج است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) .
ربوده عشق ؛ مغلوب عشق. گرفتار عشق : که نه تنها منم ربوده عشق هر گلی بلبلی غزلخوان داشت. سعدی.
ربیع رابع ؛ مبالغه است ( منتهی الارب ) ، یعنی بهار بسیار فراخ با ارزانی. ( آنندراج ) . مخصب. ج ، اَرْبِعاء، رُبعان. ( المنجد ) .
- ربودن خواب ؛ درگرفتن خواب. غلبه کردن خواب بر کسی : چه گمان کرده ای که وقت شراب غافلانه مرا رباید خواب. نظامی.
ربودن خواب از چشم ؛ دور کردن خواب. جدا کردن خواب : من خواب ز دیده به می ناب ربایم آری عدوی خواب جوانان می نابست. منوچهری.
درربودن ؛ برداشتن بسرعت. برگرفتن بشتاب. برگرفتن بچابکی وتندی : ز جا درربود و به هومان سپرد جهان پهلوانان ِ با دستبرد. فردوسی. ز زین درربود و همی تا ...
دل ربودن ؛ ربودن دل. بردن دل : به دل ربودن جلدی و شاطری ای مه ببوسه دادن جان پدر بس اَژْکَهَنی. شاکر بخاری. و رجوع به ترکیب ربودن دل شود.
ربع زمین ؛ چهاریک زمین که خاکست نه آب. ربع مکشوف. ربع مسکون : از گل آن روضه باغ رفیع ربع زمین یافته رنگ ربیع. نظامی. عزیز ربع زمین از تسلط سخنم بچا ...
- ربع ساعت ؛ پانزده دقیقه. یک ربع. پانزده دقیقه. ( ناظم الاطباء ) .
ربع دانگ ؛ دو حبه. یک طسوج. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
عارف ربانی ؛ دانشمند راسخ در علم و دین. ( ناظم الاطباء ) : عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند مرداگر هست بجز عارف ربانی نیست. سعدی.
نالیدن رباب ؛ ببانگ درآمدن آن. آوا برآوردن آن : نالید رباب ایرا کآزرده شد از زخمه لیک از خوشی زخمه آواز همی پوشد. خاقانی. نالان رباب از عشق می ، دس ...