سجاد مصلحی

سجاد مصلحی

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



fatter١٣:٣٤ - ١٣٩٩/٠٥/٢١چاق ترگزارش
76 | 1
soundly١٥:٤٠ - ١٣٩٩/٠٤/٠٦sleeping deeply; completely asleep. There was a burglar in my house but I didn't hear him because I was sleeping soundlyگزارش
7 | 1
تعصب١٩:٣٠ - ١٣٩٩/٠٣/٢٢biasگزارش
9 | 1
cavalier١٣:١٨ - ١٣٩٩/٠٣/١٨very careless, especially about something serious or importantگزارش
2 | 0
ethene١٦:١٩ - ١٣٩٩/٠٣/٠٢اِتن یا اِتیلنگزارش
2 | 0
ethyne١٦:١٨ - ١٣٩٩/٠٣/٠٢اتین یا استیلنگزارش
0 | 0
prolonged٠٠:٢٤ - ١٣٩٩/٠٢/١٩طولانی شدهگزارش
21 | 1
perforation٠٦:١٩ - ١٣٩٩/٠٢/١٠( نفت ) مشبک کاریگزارش
12 | 0
expansivity١١:٣٦ - ١٣٩٩/٠٢/٠٧قابلیت انبساطگزارش
0 | 0
unregulated٠٦:٤١ - ١٣٩٩/٠١/٢١not controlled by a government or lawگزارش
9 | 0
sequentially٠١:٣٤ - ١٣٩٩/٠١/١٧به طور پی در پی به طور متوالیگزارش
18 | 0
dramatic٠١:٢٦ - ١٣٩٩/٠١/١٧1 - چشمگیر - شگرف - فوق العاده 2 - نمایشی - ( مربوط به ) نمایشگزارش
41 | 1
principality٠٢:٣٧ - ١٣٩٩/٠١/١٥a country that is ruled by a princeگزارش
7 | 0
hydrostatic٢٠:٤١ - ١٣٩٩/٠١/٠٣ایستابیگزارش
2 | 0
zoonotic١٩:٥٦ - ١٣٩٨/١٢/٢٨means that they transmit from animals to peopleگزارش
14 | 1
button up٠٠:٤٧ - ١٣٩٨/١٢/٢٦( فعل ) بستن دکمه های لباس Button up your jacketگزارش
23 | 0
zip up٠٠:٤٤ - ١٣٩٨/١٢/٢٦( فعل ) بالا کشیدن زیپ Zip up your jacketگزارش
23 | 3
pickup١٢:٢٠ - ١٣٩٨/١٢/٢٤to learn something by watching or listening to other peopleگزارش
5 | 1
continuing٠٠:٥٩ - ١٣٩٨/١٢/١٥مستمر - مداوم - بی وقفه - پیوستهگزارش
16 | 1
menisci٢٣:٤٨ - ١٣٩٨/١٢/١٢It is the plural of meniscus. Meniscus is the curved upper surface of a liquid in a tube.گزارش
2 | 1
self assured١٣:٤٥ - ١٣٩٨/١١/١٧با اعتماد به نفس ( صفت )گزارش
30 | 0
solid٢٣:٢٤ - ١٣٩٨/٠٨/١٢توپر solid sphere: کره توپرگزارش
25 | 0
play up٠٩:٠٦ - ١٣٩٨/٠٨/٠٢misbehaveگزارش
7 | 0
stowage١٦:١٧ - ١٣٩٨/٠٦/٢٩انبارشگزارش
2 | 0
ductility١٨:٣٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٨چکش خواریگزارش
16 | 1
cornus mas١٥:٠٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٧زغال اختهگزارش
2 | 0
رشوه خواری٠٥:٣٠ - ١٣٩٨/٠٦/٠٣corruptionگزارش
2 | 1
بی احتیاطی٠٣:٠١ - ١٣٩٨/٠٥/٣٠carelessnessگزارش
0 | 0
miss٢٣:٣٩ - ١٣٩٨/٠٥/٢٩You've missed three sessions so far: در این جمله miss به معنی غیبت کردن هست.گزارش
16 | 2
make up١٨:٠٠ - ١٣٩٨/٠٥/٢٩make - up session : extra session کلاس جبرانیگزارش
21 | 1
live on٢٠:٥٣ - ١٣٩٨/٠٥/٢٦( خاطره، نام ) زنده ماندن - باقی ماندن امرار معاش کردنگزارش
46 | 1
landmark٠٤:١٠ - ١٣٩٨/٠٥/١٧رویداد بزرگ - حادثه دوران ساز - نقطه عطفگزارش
55 | 1
mesoporous١٧:٣٨ - ١٣٩٨/٠٥/٠٤مزو متخلخلگزارش
7 | 1
get together٠٣:٠٣ - ١٣٩٨/٠٥/٠٣دورهمیگزارش
46 | 2
pyrolysis٠٠:٢٧ - ١٣٩٨/٠٥/٠١گرما کافتگزارش
7 | 1
subduction١٢:٣٨ - ١٣٩٨/٠٢/٢٥( زمین شناسی ) فرو رانشگزارش
30 | 0
put forward٢٢:٢٢ - ١٣٩٨/٠١/٢٨پیشنهاد کردن - عرضه کردن - ارائه کردن - مطرح کردنگزارش
126 | 0
discharge١٠:٤٣ - ١٣٩٨/٠١/٢٨discharge of a stream is the volume of flow passing a point per unit time. it's normally measured in cubic metres per secondگزارش
7 | 1
dashed٠٢:١٧ - ١٣٩٨/٠١/٢٨خط چینگزارش
25 | 1
casual١٧:٢٥ - ١٣٩٨/٠١/٢٢۱ - اتفاقی - تصادفی ۲ - غیر رسمی - خودمانیگزارش
92 | 1
snap١٩:٤٨ - ١٣٩٨/٠١/١٣If something snaps, or you snap it, it breaks with a short loud noiseگزارش
14 | 1
ptsd٠٠:٢٢ - ١٣٩٨/٠١/١٢abbreviation of posttraumatic stress disorderگزارش
12 | 1
thrilled١٧:٠٨ - ١٣٩٧/١٢/٢٧هیجان زده - ذوق زده - خوشحالگزارش
126 | 1
personification٢٣:٢٣ - ١٣٩٧/١٢/١١آرایه تشخیص - جان بخشی به اشیاءگزارش
44 | 0
simile٢٣:١٥ - ١٣٩٧/١٢/١١آرایه تشبیهگزارش
14 | 0
mph١٦:٣٦ - ١٣٩٧/١٢/٠٩abbreviation of miles per hourگزارش
14 | 0
muon١٠:١٥ - ١٣٩٧/١٢/٠٣an elementary particleگزارش
2 | 1
chihuahua٠٧:٥٥ - ١٣٩٧/١٢/٠٢نوعی حیوانگزارش
7 | 1
gry٠٣:٤٦ - ١٣٩٧/١٢/٠١an old English measure for lengthگزارش
0 | 1
vertice٠٤:٣٠ - ١٣٩٧/١١/٣٠راسگزارش
14 | 1

فهرست جمله های ترجمه شده



stand up for١٣:٠٤ - ١٣٩٨/١٢/٢٢
• Will you stand up for me?
آیا شما از من دفاع ( پشتیبانی ) خواهید کرد؟
14 | 0
churn٠٦:٢٨ - ١٣٩٨/٠٦/١٤
• They churn out 000 identical toy trains every day.
آنها روزانه 5000 قطار اسباب بازی مشابه تولید میکنند.
39 | 5
list٠٣:١٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٥
• I always make a list of what I need to get at the store.
من همیشه از چیز هایی که نیازه از مغازه بخرم، لیست تهیه می کنم.
2 | 1
hurt٢٠:٥٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٣
• It hurts when I raise my arm.
وقتی دستم را بالا میبرم، دستم درد میگیرد.
23 | 3
hurt٢٠:٥٣ - ١٣٩٨/٠٦/٠٣
• I hurt my arm when I fell.
وقتی افتادم دستم صدمه دید.
67 | 5
confide in٢١:٣٦ - ١٣٩٧/٠٧/٢٠
• There is no one here I can confide in.
هیچ کس در اینجا نیست که بتوانم به او اعتماد کنم.
14 | 0
go out٢٠:٥٨ - ١٣٩٧/٠٦/١٨
• We can go out if you like.
اگر تو دوست داری، مامی تونیم بریم بیرون.
21 | 1
captivity٢٠:١٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٧
• The birds have been successfully reared in captivity.
این پرنده ها با موفقیت در قفس تربیت شده اند.
5 | 0
captivity٢٠:١٣ - ١٣٩٧/٠٦/١٧
• These animals rarely thrive in captivity.
این حیوانات در قفس ( یا باغ وحش ) کم رشد می کنند.
5 | 0
kingdom١٩:٣٥ - ١٣٩٧/٠٦/١٦
• In the kingdom of blind men the one-eyed man is king.
در قلمرو افراد نابینا، یک فرد بینا پادشاه است.
7 | 0
wool٠١:٠٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٦
• A lazy sheep thinks its wool heavy.
یک گوسفند تنبل فکر می کند پشمش سنگین است.
2 | 0
pool١٨:٠٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٤
• She dove straight into the pool.
او به استخر مستقیماً شیرجه زد.
2 | 0
mood١٦:٢١ - ١٣٩٧/٠٦/١٤
• I am not in the mood to argue.
من حال و حوصله بحث کردن ندارم.
2 | 0
disappoint٠٨:٠٠ - ١٣٩٧/٠٦/١٤
• I'm sorry to disappoint your expectation.
متأسفم که ناامیدت کردم.
12 | 5
sink٢٠:٥٩ - ١٣٩٧/٠٦/١٣
• Who swims in sin shall sink in sorrow.
کسی که ( در گناه شنا می کند ) غرق در گناه است، در غم و اندوه غرق خواهد شد.
2 | 1
incredible١٩:١٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٣
• The difference between internet and reality is so incredible.
تفاوت بین اینترنت و واقعیت خیلی باور نکردنی است.
2 | 1
loaf٢١:٥١ - ١٣٩٧/٠٦/٠٨
• I went to the baker's to buy a loaf of fresh bread.
من برای خریدن یک قرص نان تازه به نانوایی رفتم.
2 | 1
preferred٠٨:٥٥ - ١٣٩٧/٠٦/٠٦
• Egg pasta is certainly preferred by many chefs.
پاستای تخم مرغ مطمئناً توسط بسیاری از سرآشپز ها ترجیح داده می شود.
7 | 1
preferred٠٨:٤٧ - ١٣٩٧/٠٦/٠٦
• He preferred to stay at home rather than go with us.
او ترجیح داد بماند در خانه به جای اینکه باما بیاید.
9 | 1
mantelpiece٠٨:٢٧ - ١٣٩٧/٠٦/٠٦
• There was a clock on the mantelpiece.
یک ساعت روی طاقچه بالای بخاری وجود داشت.
2 | 1
mantelpiece٠٨:٢٦ - ١٣٩٧/٠٦/٠٦
• We have an antique clock on our mantelpiece.
مایک ساعت عتیقه روی طاقچه بالای بخاری مان داریم.
2 | 1
sundae١٧:٤٠ - ١٣٩٧/٠٦/٠٥
• I'd like to have a sundae.
من دوست دارم یک ساندی بخورم.
9 | 1
the١٦:٤٥ - ١٣٩٧/٠٦/٠٥
• the Prime Minister
نخست وزیر - صدر اعظم
175 | 18
certain٢٠:٢٨ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
• You shouldn't be so certain about winning; there is still a chance you will lose.
تو نباید در مورد برنده شدن خیلی مطمئن باشی. هنوز یک احتمال وجود دارد که تو شکست بخوری.
83 | 2
once١٨:٥٦ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
• She was once a teacher.
او قبلاً یک معلم بود.
200 | 15
once١٨:٥٤ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
• He calls his mother once a month.
او به مادرش ماهی یک بار زنگ میزند.
140 | 4
escalator٠١:٠٢ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
• I'll meet you by the up/down escalator on the second floor.
من تو را در طبقه دوم کنار پله برقی ( رو به بالا/ روبه پایین ) ملاقات خواهم کرد.
25 | 2
escalator٠٠:٥٩ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
• I don't like escalator — I'll climb the stairs.
من پله برقی دوست ندارم. من با پله ها بالا خواهم رفت.
113 | 6
james٢٠:٥٠ - ١٣٩٧/٠٦/٠٣
• I sold my car to James for £800.
من ماشینم را به جیمز 800 پوند فروختم.
9 | 1
garbage١٦:٤٣ - ١٣٩٧/٠٥/٣١
• We put garbage in this container and take it outside when it is full.
ما زباله را در این محفظه قرار می دهیم و وقتی پر شد آنرا بیرون می بریم.
97 | 8