پارسا میریوسفی

پارسا میریوسفی

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



خین١٤:١١ - ١٤٠٠/٠٦/١٧همان خونگزارش
0 | 0
appear١٥:٢٥ - ١٤٠٠/٠٤/٢٧ظاهر شدن، پدیدار شدن متضاد: disappearگزارش
7 | 0
applause١٠:٥٤ - ١٤٠٠/٠٤/١٣A noise made by group of people clapping their handگزارش
2 | 1
برانکو ایوانکوویچ١٢:٢٧ - ١٤٠٠/٠٤/١١یک مربی پر افتخار یه مدت مربی تیم ملی بود بعدش هم مربی پرسپولیس شد الان هم مربی تیم ملی عمان هستشگزارش
5 | 0
اشکل نهو١٢:٢٢ - ١٤٠٠/٠٤/١١نویسنده داستان های کوتاه اسرائیلی گزارش
5 | 1
host٢١:٢٠ - ١٤٠٠/٠٣/٠٣A person who receives visitors is called host کانون زبان ایران reach 4گزارش
18 | 1
program٢١:١٢ - ١٤٠٠/٠٣/٠٣A program is a set of planned activities in education or training کانون زبان ایران reach 4گزارش
21 | 1
the rest٢١:٠٨ - ١٤٠٠/٠٢/٢٧اه بس کنید اینجا برا تبادل نظراته نه دعوا ایشون برای فهم بیشتر همه از ساپلیمنتری برداشته به شما چه ربطی داره اگر مشکلی باشه سازندگان کتابا باید اعترا ... گزارش
21 | 1
beverage٢١:٢٦ - ١٤٠٠/٠٢/١٧A hot or cold drink کانون زبان ایرانگزارش
5 | 0
throw away٢١:٠٣ - ١٤٠٠/٠٢/١٧Get rid of something that you dont need or want کانون زبان ایران reach 4گزارش
16 | 0
folks٢٢:٢٠ - ١٤٠٠/٠٢/١٤People in general کانون زبان ایران : )گزارش
16 | 0
peaceful٢٢:٠٣ - ١٤٠٠/٠٢/١٤calm and quite کانون زبان ایرانگزارش
2 | 1
physics٢٢:٣٩ - ١٤٠٠/٠٢/٠٣فیزیکگزارش
2 | 0
luckily٢١:٠٤ - ١٤٠٠/٠١/٣٠آبادیس دمت گرم حتی دیکشنری اکسفور و دیکت باکس و همه جارو گشتم ولی پیدا نکردم ولی اینجا پیدا شدگزارش
25 | 1
lower٢٠:٥٢ - ١٤٠٠/٠١/٣٠Lower means at the botton کانون زبان ایرانگزارش
18 | 1
reopened٢٠:٤٧ - ١٤٠٠/٠١/٣٠دوباره باز شدگزارش
7 | 0
reopened wounds٠٩:٥٥ - ١٤٠٠/٠١/٣٠touched a sensitive point, caused old pains to be felt againگزارش
2 | 0
جوس٠٩:٥٦ - ١٤٠٠/٠١/٣٠در سرای بگشتن برای غارتگزارش
5 | 0
reopener٠٩:٥٥ - ١٤٠٠/٠١/٣٠person or thing that reopensگزارش
2 | 0
خر٠٩:٥٧ - ١٤٠٠/٠١/٣٠خر سخنگوی بامزه شرک که با یک اژدها ازدواج میکنهگزارش
5 | 1
reopening a case٠٩:٥٦ - ١٤٠٠/٠١/٣٠رسیدگی مجدد، اجازه ارائه ادله و مدارک جدیدگزارش
5 | 0
reopen٠٩:٥٥ - ١٤٠٠/٠١/٣٠reopen means open again after closing کانون زبان ایرانگزارش
34 | 0
fill٠٨:٣٩ - ١٤٠٠/٠١/٣٠fill means make or become full کانون زبان ایرانگزارش
23 | 1
extensive٢٣:٠٣ - ١٤٠٠/٠١/٢٩ Extensive means large or great کانون زبان ایران Reach 4گزارش
18 | 0
insurance٢٣:٠٠ - ١٤٠٠/٠١/٢٩Insurance is an agreement in which you pay money tp a cpmany. Then, if there is an accident , they will give you an amount of money کانون زبان ایرانگزارش
21 | 1
pour٢٢:٤٩ - ١٤٠٠/٠١/٢٩if you pour a liquid، you make it flow out of a container کانون زبان reach4گزارش
28 | 1
شفقت١٦:٢٦ - ١٤٠٠/٠١/١٥: ترحم، دلجویی، دلسوزی، رافت، عطوفت، غمخواری، لطف، محبت، مرحمت، مهربانی، نوازش، نرم دلیگزارش
12 | 1
hooray١٩:٥٧ - ١٣٩٩/١٢/١٣هوراگزارش
9 | 0
lead١٠:٢٢ - ١٣٩٩/١٢/١٣take some one to a place by going with him or her کانون زبان ایرانگزارش
18 | 1
wing١٠:١٨ - ١٣٩٩/١٢/١٣. One of the body parts that a bird uses for flying کانون زبان ایرانگزارش
21 | 1
lick١٠:١٤ - ١٣٩٩/١٢/١٣ move your tongue across something in order to clean ot eat it لیس زدن کانون زبان ایران - Reach3گزارش
12 | 1
collar١٠:١٢ - ١٣٩٩/١٢/١٣band of leather that is put around an animals کانون زبان ایرانگزارش
5 | 1
cut٢٣:٠٥ - ١٣٩٩/١٢/١٢. A wound or an opening made With knife کانون زبان یرانگزارش
9 | 1
paw٢٢:٥٩ - ١٣٩٩/١٢/١٢. The foot of animal such as dogs کانون زبان ایرانگزارش
9 | 0
خسته شدیم١٢:٢٦ - ١٣٩٩/١٢/١١ We are tiredگزارش
7 | 1
خسته شدید١٢:٢٧ - ١٣٩٩/١٢/١١you get tiredگزارش
5 | 0
خسته شدی١٢:٢٦ - ١٣٩٩/١٢/١١You are tiredگزارش
5 | 1
خسته شدم١٢:٢١ - ١٣٩٩/١٢/١١I got tiredگزارش
9 | 1
اسوه اخرت طلبان١٢:٢٠ - ١٣٩٩/١٢/١١پیامبر اکرم و جانشینانشگزارش
5 | 1
اسوه١٢:١٩ - ١٣٩٩/١٢/١١الگو نمونه پیامبر اسلام در قرآن به عنوان اسوه نیکو شناخته می شودگزارش
12 | 1
فود١٢:٠٦ - ١٣٩٩/١٢/١١پودگزارش
5 | 0
تند خویی١٢:١٨ - ١٣٩٩/١٢/١١بداخلاقی، بدخویی، تندمزاجی، سودا، سودایی، عصبانیت، عصبیت، غضبگزارش
12 | 1
کود١٢:٠٥ - ١٣٩٩/١٢/١١رشوه، کوتگزارش
5 | 0
عطوفت١٢:١٤ - ١٣٩٩/١٢/١١مهربانی گزارش
9 | 1
لود١٢:١٣ - ١٣٩٩/١٢/١١پناهگزارش
5 | 1
البینو١٢:٠٠ - ١٣٩٩/١٢/١١بیماری زالی گزارش
5 | 0
یود١٢:٠٨ - ١٣٩٩/١٢/١١نام دیگر کوه سراندیب که حضرت آدم بدانجا افتاد.گزارش
5 | 0
شود١٢:٠٤ - ١٣٩٩/١٢/١١شوید، شود گزارش
2 | 0
ثود١٢:٠٩ - ١٣٩٩/١٢/١١منم نمیدونم فهمیدید بگیدگزارش
7 | 0
دود١٢:٠٨ - ١٣٩٩/١٢/١١بخارگزارش
5 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



applause١٠:٥٦ - ١٤٠٠/٠٤/١٣
• The sound of applause filled the theater.
صدای کف زدن و تشویق سالن تئاتر را پر کرد.
0 | 0
bash١٠:٥٥ - ١٤٠٠/٠٣/١٩
• Why do you always bash the movies I like?
چرا همیشه فیلم هایی را که من دوست دارم را خراب میکنی؟
5 | 0
container١٠:١٩ - ١٤٠٠/٠٣/٠٨
• The crane lifted the container off the ship.
جرثقیل جعبه را از کشتی برداشت ( بیرون آورد )
9 | 0
container١٠:١٨ - ١٤٠٠/٠٣/٠٨
• Can you get me a water container?
آیا میتوانید یک ظرف آب به من بدید؟
14 | 1
semester٢١:٣٦ - ١٤٠٠/٠٣/٠٣
• I got a D in history last semester.
من یک نمره D در درس تاریخ ترم پیش گرفتم
7 | 1
rule٢١:١٨ - ١٤٠٠/٠٢/١٧
• The new king's rule was just.
قانون جدید پادشاه "فقط" بود
0 | 0
throw away٢١:٠٨ - ١٤٠٠/٠٢/١٧
• Don’t throw away the apple because of the core.
سیب را دور نریزید به دلیل داشتن هسته
2 | 1
throw away٢١:٠٧ - ١٤٠٠/٠٢/١٧
• He threw away his one chance at a better life.
او تنها شانسش را برای زندگی بهتر از خود دور کرده بود
0 | 0
throw away٢١:٠٦ - ١٤٠٠/٠٢/١٧
• He threw away my favorite sweater.
او سویشرت مورد علاقه من را دور انداخت
2 | 0
peaceful٢١:٥١ - ١٤٠٠/٠٢/١٤
• The people had only five peaceful years before war broke out again.
مردم فقط پنج سال صلح آمیز ( آرام، ملایم ) داشتند قبل از اینکه جنگ دوباره آغاز شد
2 | 0
afraid٢٣:١٤ - ١٤٠٠/٠٢/٠٩
• He's afraid to go in the water.
او از رفتن به درون آب میترسد
5 | 0
afraid٢٣:١٢ - ١٤٠٠/٠٢/٠٩
• Many people are afraid of snakes.
عده زیادی از مردم از مارها می ترسند
2 | 1
luckily٢١:٠٢ - ١٤٠٠/٠١/٣٠
• Luckily, the plan worked.
خوشبختانه این ایده و طرح کار کرد
5 | 1
reopen٢٠:٤٩ - ١٤٠٠/٠١/٣٠
• The store will reopen after lunch.
فروشگاه بعد از ناهار دوباره باز خواهد شد
5 | 0
paw٢٣:٠١ - ١٣٩٩/١٢/١٢
• The man had paws as big as those of a bear.
این مرد چنگال های بزرگی مثل آن خرس داشت .
5 | 1
frequently١٢:٣٦ - ١٣٩٩/١٢/٠٩
• He frequently donates large sums to charity.
او به طور مکرر مبلغ زیادی به خیریه اهدا می کند
5 | 1
enter٢٠:٤٧ - ١٣٩٩/١١/١٣
• The butler opened the door and asked the guests to enter.
پیشخدمت در را باز کرد و از مهمانان خواست که وارد شوند
7 | 1
scared٢١:٠٠ - ١٣٩٩/١١/٠٦
• The boy was scared that his father would be angry and punish him.
پسر بچه می ترسید که پدرش عصبانی شود و او را تنبیه کند
5 | 1
terrific٢٠:٥٧ - ١٣٩٩/١١/٠٦
• He ran the race at a terrific pace.
او با سرعت فوق العاده مسابقه را آغاز کرد
16 | 1
matter٢٠:٣٥ - ١٣٩٩/١١/٠٦
• Your opinion matters to me, so please tell me what you think.
نظرت برای من مهم است پس لطفا به من بگو که چه فکر می کنی.
2 | 1
matter٢٠:٣٢ - ١٣٩٩/١١/٠٦
• It doesn't matter to me where I sit.
برای من مهم نیست که کجا می نشینم
9 | 0
cheer up٢٠:١٤ - ١٣٩٩/١١/٠٦
• Cheer up! It's not that bad!
شاد و خوشحال باش اوتقدر ها هم بد نیست
7 | 1
fitness١٧:٥٥ - ١٣٩٩/١١/٠٢
• If you don't exercise, your fitness will decline.
اگر ورزش نکنید تناسب اندام تان کاهش خواهد یافت
7 | 1
suggestion٢٢:٠٠ - ١٣٩٩/١٠/٢٣
• I gave them several restaurant suggestions, but I don't know where they went in the end.
من چند رستوران به انها پیشنهاد و توصیه کردم ولی در آخر نمی دانم کجا رفتند
7 | 0
truth٢١:٥٣ - ١٣٩٩/١٠/٢٣
• At first she lied, but then she decided to tell the truth.
او در ابتدا دروغ گفت ولی سپس تصمیم گرفت که حقیقت را بگوید
7 | 0
stuff١٩:٠٨ - ١٣٩٩/١٠/١٦
• She has the stuff to succeed.
او ابزار و چیز های لازم برای موفقیت را دارد
18 | 0