عَجَمَندِه

عَجَمَندِه عَجَم.
https://t. me/Ajam_1
کَنالِ من.
البته من و شما نداریم. . . . .

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



like٢٠:٣٣ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨فروهیدن.گزارش
2 | 4
فروهیدن٢٠:٣٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨فَرّوَهیدَن = پسندیدن.گزارش
0 | 1
پاغندن٢٠:٢٠ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨پاغندن = گلوله شدن. جمع شدن.گزارش
0 | 1
resemble٢٠:١٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨مانستن/مانییدن. ماناییدن.گزارش
2 | 2
شهوت سخنرانی١٩:٥١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨شَهوَتِ سخرانی = دوست داشتنِ شهوت وار به سُخَنیدَن .گزارش
0 | 1
عامل١٨:٤٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨کُنگَر = عامل. کنگران = عاملان.گزارش
2 | 12
language١٨:٢٣ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨برای فَرقاندن بین language و tongue، می توان زبان و زُفان را بکار برد: البته اگر نیاز باشد.گزارش
7 | 6
tongue١٨:٢٣ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨برای فَرقاندن بین language و tongue، می توان زبان و زُفان را بکار برد: البته اگر نیاز باشد.گزارش
2 | 1
واپردهیدن١٥:٤٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨واپَردِهیدَن = واپنهانیدن. وانهانیدن. واقایمیدن. واپوشاندن.گزارش
0 | 1
پردهیدن١٥:٤٥ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨پَردِهیدَن = پوشاندن. پنهانیدن. نهانیدن. قایمیدن.گزارش
0 | 1
bridge١٥:٤٤ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨پُل. پُرد. پُردیدن/ پُلیدن = پل زدن. ساخت ارتباط میان ۲ یا چند چیز.گزارش
5 | 1
زاویدن٠١:٠٣ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨زاویدَن = تواناییدن. قوی شدن.گزارش
0 | 1
سوتین٠٠:٥٣ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨شاماکگزارش
5 | 1
پیاستویدن٠٠:٤٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨پیاستوهیدن = دهاندَرهیدن. خمیازهیدن.گزارش
0 | 1
جاکشیدن٠٠:٤٧ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨جاکشیدن = جاکشی کردن. To pimp.گزارش
0 | 1
گامیدن٠٠:٤٣ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨از واژگان مربوط به گامیدن: سیزاگامیدن = سریع قدم زدن.گزارش
0 | 1
مهتامیدن٠٠:٤٠ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨مَهتامیدَن = کاملیدن ماه.گزارش
0 | 1
سوتامیدن٠٠:٣٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨سوتامیدَن = انکیدن. کوچیکاندن. کاهیدن.گزارش
0 | 1
فکرنده٠٠:٣٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨فِکرَنده = فکر کننده.گزارش
0 | 1
فامیدن٠٠:٣٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨فامیدَن = رَنگیدن.گزارش
0 | 1
فکراننده٠٠:٣٣ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨فِکراننده = کسی که دیگران را به فکریدن وا می دارد.گزارش
0 | 1
فکراندن٠٠:٣٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨فِکراندَن = به فکر واداشتن.گزارش
0 | 1
ramble٢٣:٢٣ - ١٤٠٠/٠٨/٢٧هَشَلهَفیدَن.گزارش
2 | 2
هشلهفیدن٢٣:٢٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٧هَشَلهَفیدَن = حرف بی معنا زدن.گزارش
0 | 1
benefit١٨:٤٤ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦بَهریدَن از چیزی.گزارش
2 | 7
اندرزیدن١٠:١٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦اَندَرزیدَن = اندرز دادن.گزارش
0 | 1
همزانوییدن١٠:١٨ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦هَمزانوییدَن = نزدیک بهم بودن/شدن. پیش هم نشستن.گزارش
0 | 1
اندکیدن١٠:١٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦اَندَکیدَن = کاهش دادن. کاهیدن. کم کردن. کَمیدن .گزارش
0 | 1
مستگر١٠:١٥ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦مستگریدن = رنجیدن.گزارش
0 | 1
متلگوییدن١٠:١٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦مَتَلگوییدَن = داستان بافیدن.گزارش
0 | 1
چربکیدن١٠:١١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦چُربَکیدن = دروغی راست مانند را باور داشتن و پذیرفتنگزارش
0 | 1
تریت١٠:٠٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦تَریتیدَن =ریزریزیدن و خُرداندن چیزی.گزارش
0 | 1
پهرو کردن١٠:٠٧ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦پَهروییدَن = چیزی را به چیزی پیوندیدن/وصلیدن.گزارش
0 | 1
دشمنیدن١٠:٠٧ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦دُشمَنیدَن = دشمنی کردن.گزارش
0 | 1
هومن١٠:٠٧ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦هومِنیدَن = اندیشه ی خوب در سر پروراندن.گزارش
5 | 1
periscope٠٠:٤٨ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦پیرابین.گزارش
0 | 1
دل واژه١٣:١٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢٤دلواژه به نظر می آید که واژگانی هستند که بارِ احساسی والایی دارند و می توانند به بهترین شکلِ ممکن، احساسی را بروز دهند.گزارش
0 | 1
سمرادیدن٠٩:٠١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٤سَمرادیدَن = توهم زدن. خیال بافی کردن.گزارش
0 | 1
وجبیدن٠٨:٥٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٤وَجَبیدَن = وجب کردن.گزارش
0 | 1
هرگیدن٢٣:٢١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣هُرگیدَن = مات و مبهوت شدن.گزارش
0 | 1
جرگیدن٢٣:١٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣جَرگیدَن = احاطه کردن چیزی.گزارش
0 | 1
disambiguate١٦:١٠ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣وابیساریدن = وا ( پیشوند نفی ) _ بیسارگزارش
0 | 1
بستاریدن١٦:٠٨ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣بِستاریدَن = سستیدن. ضعفیدن.گزارش
0 | 1
خراروشیدن١٥:٥١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣خَراروشیدَن = خلالوشیدن. خروشیدن. آشوبیدن.گزارش
0 | 1
خلالوشیدن١٥:٥١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣خَلالوشیدَن = آشوبیدن.گزارش
0 | 1
چرگریدن١٥:١١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣چَرگَریدَن = خواندن. آوازیدن.گزارش
0 | 1
ونگیدن١٣:٥٤ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣وَنگیدَن = ونگ زدن.گزارش
0 | 1
ritual١٣:٤٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣یَنگگزارش
0 | 4
کنگیدن١٣:٥٤ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣کُنگیدَن = قوی و ستبر شدن. پُرزور شدن.گزارش
0 | 1
way١٣:٤٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٣یَنگ.گزارش
0 | 2