قلب

/qalb/

مترادف قلب: دل، فواد، باطن خاطر، ذهن، بدل، تقلبی، شهروا، قلابی، ناسره، مرکز، میان، وسط، تقلب، تحریف

برابر پارسی: دل، گِش

معنی انگلیسی:
inversion, permutation, counterfeit, base, distortion, heart, courage, centre, cardio-, inverse, anagram, mind, metathesis, ticker

لغت نامه دهخدا

قلب. [ ق َ ] ( ع مص ) بر دل کسی زدن. || پشت چیزی را به جانب شکم گردانیدن. || میرانیدن خدای کسی را. || برگردانیدن. || باژگونه گردانیدن. || بازگردانیدن مردمان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). گویند: قلب المعلم الصبیان ؛ اذا صرفهم الی بیوتهم. ( اقرب الموارد ). || قلب نخله ؛ بیرون کشیدن. ( منتهی الارب ). قلب النخلة؛ نزع قلبها. ( اقرب الموارد ). || سرخ شدن غوره خرما. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || قلاب زده گردیدن شتر. ( منتهی الارب ):قلب البعیر ( مجهولاً )؛ رسید او را بیماری قُلاب. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || درون و بیرون چیزی را دیدن به خاطر خریدن آن. || بلند کردن ستورپزشک چهار دست و پای ستور را به خاطر نگریستن بدان. || با مقلب زمین را زیرورو کردن. || خشمگین شدن دیوانه. || آزمودن چیزی. ( اقرب الموارد ). || ( اِ ) خرد و دانش. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). گاهی بر عقل اطلاق میگردد، و از این باب است : ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب ( قرآن 37/50 )؛ ای عقل ، او القی السمع و هو شهید. ( اقرب الموارد ). ج ، قلوب. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || ( ص ) بی آمیغ از هر چیزی. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ): قلب کل شی ٔ؛ لبه و محضه و خالصه. جئتک بهذا الامر قلباً؛ ای محضاً.( اقرب الموارد ). هو عربی قلب ؛ او عربی محض و بحت است. مذکر و مؤنث و جمع و مفرد در آن یکسان است ، و می توانی بگویی امراءة عربیة قلبة، و نیز میتوانی آن راتثنیه و جمع بیاوری. || ( اِ ) میانه لشکر. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ): قلب الجیش ؛ وسطه ، و برای هر لشکری پنج جهت است : میسره ، میمنه ، مقدمه ، ساقه ، قلب. ( اقرب الموارد ). || پیه خرمابن ، یا بهترین برگ آن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به قُلب و قِلب شود. || دل ، یا اخص از آن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). و آن عضوی است صنوبری شکل و در طرف چپ سینه قرار دارد و در باطن آن تجویفی جایی است مجوف و دارای خون سیاه. ( اقرب الموارد ).عضوی معروف از اعضاء حیوان است و اول عضوی است که تکوّن می یابد بنابر قول و اصل و مبدء و معدن حرارت غریزی و روح حیوانی است و لهذا گرم ترین ِ همه اعضاست وآخرِ همه از حرکت میماند و سرد میگردد و گوشت آن بسیار صلب و بطی ءالهضم و اولی اجتناب از آن است مگر عندالضروره و بهترین آن دل حیوان کم سن جوان فربه صحیح المزاج است و بهترین از مواشی دل گوسفند و بز کم سن به صفات مذکوره و از طیور دل دجاج جوان فربه خالی از مرض و از قلوب طیور آبی احتراز آن است. طبیعت آن مطلقاً گرم و خشک و گرمی طیور زیاده از گرمی غیر آن و خشکی تری زیاده از اهلی و طیور آبی بسیار گرم تر از غیرآبی. خواص آن : مقوی دل و رافع خفقان و دیرهضم و ردی ٔالغذاء و مصلح آن مهرا پختن و مطنجن آن با شحم و روغن و با آبکامه و سرکه خوردن و با کباب رقیق به روغن کنجد و یا بادام و یا سرکه و انجدان و فلفل و زیره وصعتر و بالای آن سرکه و آبکامه آشامیدن ، و نیکو غذایی است برای اصحاب کد و ریاضت. قطور و اکتحال خونابه که در هنگام کباب کردن از آن میچکد در رفع شبکوری مجرب دانسته اند. ( مخزن الادویه ) ( تحفه حکیم مؤمن ). عضو عضلانی مجوفی است که در قفسه سینه در قسمت میان سینه قدامی واقع است و بین دو ناحیه جنبی ریوی ، در بالای حجاب حاجز و عقب استخوان جناغ سینه و جلو میان سینه و جلو میان سینه خلفی قرار دارد و به وسیله یک غلاف لیفی زلالی به نام برون شامه دل احاطه شده است. شکل و جهت قلب به شکل هرم مثلث القاعده ، یا مخروطی است که رأس آن در جلو و پائین و چپ و قاعده اش در بالا و عقب و راست است. محور اطول قلب جهت قلب را نشان میدهد و برحسب شکل قفسه سینه وضع محور متفاوت است ، اگر قفسه سینه باریک باشد محور بزرگ به خط قائم نزدیک میباشد و قلب از بالا به پائین کشیده شده است ( قلب عمودی ) و درصورتی که قفسه سینه پهن و وسیع باشد محور بزرگ به خط افقی نزدیک میگردد ( قلب افقی ). در سینه با ابعاد متوسط، قلب به طرف جلو و چپ و کمی به پائین تمایل دارد ( قلب مایل ) و با سطح افقی زاویه 40 درجه میسازد و قاعده آن به عقب وراست متوجه است و رأسش در جلو و چپ میباشد. بعضی اوقات که سینه تنگ و در جهت عمودی طویل است رأس قلب به حجاب حاجز نمیرسد و مثل شاقول در حفره سینه آویزان است. رنگ و صلابت : قلب قرمزرنگ و محکم است. وزن : وزن قلب نسبت به سن زیاد نمیشود. در سن بلوغ در مرد تقریباً 275 گرم تا 312 گرم است ، ولی در زن از 260 تا286 گرم میباشد. ابعاد: طول آن در مرد 98 میلی متر وعرضش 105 میلی متر است. این ابعاد در زن کمتر است. ظرفیت : نسبت به حجم قلب متفاوت است ، دهلیز راست 110 تا 185 و دهلیز چپ 100 تا 130 سانتی متر مکعب. بطن راست 160 تا 230 و بطن چپ 143 تا 212 سانتی متر مکعب. قلب راست تقریباً 270 و قلب چپ در حدود 243 سانتی متر مکعب ظرفیت دارد. حجم قلب بین 513 تا 757 سانتی متر مکعب است. وسایل ثبات و نگاهداری : قلب به وسیله عروق بزرگ در جای خود نگاهداری میشود، آئورتا و شاخه های عمده ای که به طرف گردن و اعضای بالا میفرستد عروق ریوی که قلب را به ریتین متصل میسازند. و وریدهای اجوف بخ خصوص اجوف تحتانی قلب را به قسمت خلفی و راست حجاب حاجز محکماً نگاه میدارد به قسمی که رأس قلب آزاد و قاعده اش ثابت و متصل است. به علاوه غلاف خارجی قلب توسط اتصالاتش به حجاب حاجز و ستون مهره و جناغ سینه و چینهای اتصالی به عروق بزرگ مهمترین وسیله نگاهداری قلب میباشد. معذلک قلب در حفره لیفی برون شامه آزاد است به جز قسمتهایی که شامه دل به عروق بزرگ قاعده متصل میشود، قلب به سهولت تا اندازه ای تحت تأثیر حجاب حاجز به بالا و پایین تغییر مکان میدهد. قلب و وسایل نگاهداری آن ممکن است بر اثر بیماری تماماً تغییر محل ووضع بدهد. تشکیلات خارجی قلب : چون قلب به شکل هرم مثلث القاعده است دارای سه سطح و سه کنار و یک قاعده و یک رأس میباشد. قلب از دو قسمت تشکیل شده است ، قلب راست دارای خون وریدی و قلب چپ دارای خون شریانی است ،هر یک از قلب های راست و چپ شامل دو حفره به نام دهلیز و بطن است. دهلیز راست در عقب بطن راست و دهلیز چپ در عقب بطن چپ قرار دارد. دهلیزها و بطن ها در سطح بیرونی قلب به وسیله شیارهای بین بطنی و بین دهلیزی و دهلیزی بطنی محدود میباشند. برای تفصیل بیشتر به «کالبدشکافی ، تشریح عملی قفسه سینه ، قلب و ریه » تألیف کیهانی مراجعه شود. || ( اصطلاح عرفان ) لطیفه ای است ربانی که به قلب جسمانی صنوبری شکل که در طرف چپ سینه است تعلق دارد. این لطیفه عبارت است از حقیقت انسان و حکیم آن را نفس ناطقه مینامد و روح باطن آن و نفس حیوانی مَرکب آن است و همین قلب است که ادراک و علم دارد و مخاطب و معاتب است. ( از تعریفات ). تهانوی آرد: لطیفه ای است ربانی روحانی که به قلب جسمانی ارتباط و تعلق دارد مانند ارتباط اعراض به اجسام و صفات به موصوفات ، و آن حقیقت انسان است ، و هر کجا در قرآن یا سنت از قلب نام برده شده مراد همین معنی است ، و گاهی قلب اطلاق شود و نفس یا روح یا عقل اراده گردد ولی معنی اصلی قلب همان است که ذکر شد و معانی دیگر مجازی است. و در شرح فصوص جامی آمده است : قلب حقیقتی است جامع بین حقایق جسمانی و قوای مزاجی و بین حقایق روحانی و خصایص نفسانی. و در کشف اللغات آمده : قلب در اصطلاح متصوفه جوهر نورانی مجرد است و متوسطمیان روح و نفس و به این جوهر تحقّق می یابد انسانیت و حکماء این جوهر را نفس ناطقه نامند و نفس حیوانیه را مَرکب او میخوانند. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). || ( اِمص ) ( اصطلاح صرف ) تبدیل حروف عله یعنی واو و یاء است به الف. و نیز قلب در نظر صرفیان به تقدیم یکی از حروف کلمه بر حرفی دیگر اطلاق میگردد و این را قلب مکانی خوانند، چون آرام که در اصل ارآم بوده است چنانکه در شافیه و شرح رضی آمده است. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). || ( اصطلاح معانی ) قرار دادن یکی از اجزاء کلام است به جای دیگری و دیگری رابه جای آن ، و آن بر دو قسم است ، یکی آنکه باعث بر اعتبار آن جهت لفظی باشد چنانکه صحت لفظ متوقف بر آن بوده باشد و معنی تابع لفظ، یعنی معنی ترکیب قلبی ، معنی ترکیب غیرقلبی باشد و این در جایی است که آنچه به جای مبتداست نکره و آنچه به جای خبر است معرفة باشد، چون : ان اول بیت وضع للناس للذی ببکة. ( قرآن 96/3 ). دوم آنکه باعث بر اعتبار آن جهت معنوی باشد از آن جهت که صحت معنی متوقف بر آن است و معنی تابع لفظ باشدیعنی معنی این لفظ در ترکیب قلبی معنی ترکیب غیرقلبی است ، چون : ادخلت القلنسوة فی الرأس و الخاتم فی الاصبع و نحو عرضت الناقة علی الحوض ، که معنی آن عرضت الحوض علی الناقة است. سکاکی گوید: قلب ، مطلقاً پذیرفته است و موجب زیبائی و ملاحت کلام گردد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). || در شریعت عبارت از عدم حکم است به علت عدم دلیل و مراد از آن [ ظ: عدم ] ثبوت حکم بدون علت است . ( ازتعریفات ). || در اصطلاح ، آوردن الفاظی است که چون بعضی از حروف یا تمام آن را برگردانند همان لفظ و یا لفظ دیگر حاصل شود، مثلاً از قلب درد و تخت و کاواک و شاباش و داد و موم همان الفاظ حاصل گردد: همه دانند که هرچه هست قلب توان کرد مگر داد که هرگزقلب نگردد . ( آنندراج ):بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

( اسم ) ماده ای سپید و نرم و خوش مزه است که سر درخت خرما متکون می شود و بشکل کله قند می باشد و از جهت رنگ و نعومت مانند پنیر است پنیر خرما دل درخت خرما بنه درخت خرما جمار شحم النخله .

فرهنگ معین

(قَ لْ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - عضوی ماهیچه ای که در سمت چپ قفسة سینه جا دارد و کارش رساندن خون به تمام نقاط بدن است . ۲ - خاطر، ضمیر. ۳ - دانش ، علم . ۴ - میان ، وسط ، درون ، داخل . ۵ - مرکز. ۶ - میانة لشکر.
( ~ . ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) تغییر دادن و دیگرگون کردن چیزی . ۲ - واژگون ساختن چیزی . ۳ - در فارسی به معنی زر و سیم ناسره . ۴ - (اِ. ) نام یکی از صنایع شعری .

فرهنگ عمید

۱. [جمع: قُلُوب] (زیست شناسی ) عضو عضلانی صنوبری شکل که در جانب چپ سینه بین ریه ها قرار گرفته و مانند تلمبه برای رساندن خون به تمام بدن در کار است، دل.
۲. میان و وسط چیزی.
۳. [قدیمی] سیم و زر ناسره.
۴. (ادبی ) = مقلوب
۵. قسمت میانی لشکر، بین میمنه و میسره.
۶. (اسم مصدر ) برگردانیدن، وارو کردن، واژگون ساختن چیزی، دگرگون کردن.
* قلب زدن: (مصدر متعدی ) [قدیمی]
۱. پول ناسره سکه زدن.
۲. تقلب کردن.

فرهنگستان زبان و ادب

{metathesis} [زبان شناسی] فرایند جابه جایی جایگاه دو آوای مجاور

گویش مازنی

/ghelb/ چشم درشت

واژه نامه بختیاریکا

سنگدل؛ ظالم؛ صعب العبور
( قلب ( وسط ) ) تی

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] در قرآن کریم از واژه هایی مانند قلب، فواد، صدر و روح استفاده شده است و برای هر یک ویژگی هایی بیان شده است. در این نوشته به توضیح این واژه ها خواهیم پرداخت.
گرچه بحث و بررسی قلب اصالتا یک بحث اخلاقی نیست و نمی تواند در زمره مسائل علم اخلاق شمرده شود ولی، از آنجا که در محدوده «علم اخلاق» همه جا با این دو واژه یعنی قلب و فؤاد، در هنگامی که همین واژه «قلب» یا «فؤاد» و یا در فارسی «دل» را در محدوده اخلاق و علم اخلاق به کار می گیرند؛ قطعا، چنین مفهومی منظور نظر گوینده نیست. و منظور ما نیز از طرح پرسش فوق روشن شدن همین معنای پیچده و اخلاقی آن و نیز اصطلاح قرآنی و روایی این واژه خواهد بود.
اشتراک لفظی واژه قلب
قطعا اکنون که کلمه قلب در دو مفهوم مختلف فیزیکی و اخلاقی به کار می رود حکم مشترک لفظی را دارد و در هر یک از دو معنای فوق، بدون توجه بمعنی دیگرش و بدون آنکه رابطه میان آن دو در نظر گرفته شود، به کار خواهد رفت. یک علم طبیعی هنگامی که کلمه قلب را به کار می برد منظورش به روشنی همان اندام خاص است و کمترین توجهی به معنی اخلاقی آن ندارد؛ چنانکه، یک عالم و دانشمند اخلاقی نیز از به کار گرفتن این کلمه جز همان مفهوم اصطلاحی ویژه اخلاق چیزی دیگری در نظر ندارد و توجهی به مفهوم فیزیکی آن نمی کند. بنابراین، کلمه قلب به صورت مشترک لفظی در این دو معنا به کار می رود
واژه شناسی قلب در قرآن
تنها راهی که ما برای شناخت معنای «قلب» در قرآن پیدا کرده ایم این است که در قرآن جستجو کنیم ببینیم چه کارهایی به قلب نسبت داده شده و قلب چه آثاری دارد و از راه مطالعه آثارش، قلب را بشناسیم. ما هنگامی که با چنین دیدی به موارد کاربرد واژه قلب در قرآن می پردازیم در می یابیم که حالات گوناگون و صفات مختلفی به قلب و فؤاد نسبت داده شده است که مهم ترین آن از این قرار است:
← ادراکات قلب
...

[ویکی الکتاب] معنی قَلْبٌ: قلب ( قلب در قرآن مرکز ادراک انسان شناخته می شود و به تازگی تحقیقات علمی نیز نشان داده است در اطراف بدن هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس فلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغنا...
معنی شَغَفَهَا: درون قلبش نفوذ کرده (در عبارت "شغفها حبا "یعنی محبت یوسف تا شغاف قلب زلیخا راه یافته بود و شغاف قلب به معنای غلافی است که محیط به قلب است . )
معنی خُشُوعاً: تاثر خاصی است در قلب که به دنبال مشاهده عظمت و کبریا در قلب پیدا میشود ، نظیر این کلمه در اعضای بدن کلمه خضوع است
معنی طَائِفٌ: دور زن - گردنده - بلایی فراگیر(طائف عذاب ، آن عذابی است که در شب رخ دهد و منظور از "طَائِفٌ مِّنَ ﭐلشَّیْطَانِ " وسوسه های شیطان است یا طائف از شیطان آن شیطانی است که پیرامون قلب آدمی طواف میکند تا رخنهای پیدا کرده وسوسه خود را وارد قلب کند یا آن وسو...
معنی قَلْبِکَ: قلب تو( قلب در قرآن مرکز ادراک انسان شناخته می شود و به تازگی تحقیقات علمی نیز نشان داده است در اطراف بدن هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس فلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغ...
معنی قَلْبِی: قلب من ( قلب در قرآن مرکز ادراک انسان شناخته می شود و به تازگی تحقیقات علمی نیز نشان داده است در اطراف بدن هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس فلب پیامها را به مغز با همان میدان الکتروم...
معنی قُلُوبُ: قلب ها( قلب در قرآن مرکز ادراک انسان شناخته می شود و به تازگی تحقیقات علمی نیز نشان داده است در اطراف بدن هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس فلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغ...
معنی قُلُوبُکُم: قلب های شما( قلب در قرآن مرکز ادراک انسان شناخته می شود و به تازگی تحقیقات علمی نیز نشان داده است در اطراف بدن هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس فلب پیامها را به مغز با همان میدان الک...
معنی قُلُوبِهِنَّ: قلب های آن زنان( قلب در قرآن مرکز ادراک انسان شناخته می شود و به تازگی تحقیقات علمی نیز نشان داده است در اطراف بدن هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس فلب پیامها را به مغز با همان میدان...
معنی قُلُوبُکُمَا: قلبهای شما دونفر(با اینکه دو نفر دو تا قلب دارد ، قلب را به صیغه جمع آورده و این صرف استعمالی است که نظائرش بسیار است ، در فارسی هم خطاب به دو نفر میگوییم : مگر دلهایتان چدنی است ، و نمیگوییم مگر دو دل شما چدنی است)
معنی قَلْبَهُ: قلبش ( قلب در قرآن مرکز ادراک انسان شناخته می شود و به تازگی تحقیقات علمی نیز نشان داده است در اطراف بدن هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس فلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغن...
معنی قَلْبِهَا: قلبش ( قلب در قرآن مرکز ادراک انسان شناخته می شود و به تازگی تحقیقات علمی نیز نشان داده است در اطراف بدن هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس فلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغن...
ریشه کلمه:
قلب (۱۶۸ بار)

«قلب» در قرآن به معانی گوناگونی آمده است، از جمله:
1 ـ به معنای «عقل و درک»، 2 ـ «روح و جان»، 3 ـ «مرکز عواطف» و بیشتر مراد روح و عقل است.

[ویکی فقه] قلب (اصول). استفاده از «اصل» و «علت» موجود در یک قیاس برای اثبات حکمی مخالف حکم اصل را قلب گویند.
قلب، از مبطلات علت در قیاس بوده و به معنای اثبات حکمی مخالف با حکم اصل توسط معترض و با استفاده از ربط دادن آن به همان «علت» و همان «اصل» موجود در قیاس مستدل می باشد.
توضیح
گاهی مستدل با تشکیل دادن قیاسی، حکمی را بر موضوعی اثبات می کند، ولی معترض در مقام اعتراض بر مستدل و نشان دادن خطای او در صدد برمی آید که حکمی مخالف با حکم اصل را با استفاده از همان علت و اصلی که مستدل در قیاس خود به آنها تمسک نموده، اثبات کند؛ برای مثال، «حنفی» در مقام استدلال بر این که روزه، در اعتکاف، شرط است، می گوید: اعتکاف یعنی ماندن و توقف کردن (لبث) مخصوص؛ بنابراین صرف ماندن در جایی عبادت محسوب نمی شود. پس ماندن در عَرَفه، اعتکاف محسوب نمی شود، زیرا باید همراه اعتکاف، روزه نیز باشد؛ به بیان دیگر، روزه شرط صحت اعتکاف است. اما «شافعی» در مقام اعتراض می گوید: اعتکاف یعنی ماندن خاص (لبث خاص)، پس در آن، روزه شرط نیست، مانند وقوف در عرفه که در آن روزه شرط نیست؛ با این حال، به ماندن در زمان خاصی، مانند وقوف در عرفه، اعتکاف می گویند؛ یعنی درنگ مخصوص بر آن صادق است.در این مثال، «حنفی» مستدل و «شافعی» معترض شمرده می شود و قیاس «حنفی» که می گوید: «روزه شرط صحت اعتکاف است» دلیل اثبات مدعای اوست. علت در این قیاس این است که: «اعتکاف، ماندن و توقف خاصی است». و اصل در قیاس وی «وقوف در عرفه» است. در قیاس «شافعی» علت و اصل با قیاس «حنفی» یکی است، اما حکم آن، یعنی عدم اشتراط روزه در صحت اعتکاف، مخالف حکم «حنفی» است.
قول بیضاوی
بسیاری از اصولی های اهل سنت هم چون «بیضاوی» قلب را مبطل علیت می دانند؛ به این بیان که قلب باعث تضعیف دلیل مستدل می گردد، زیرا یک دلیل نمی تواند هم دلیل اثبات یک حکم و هم دلیل اثبات خلاف آن حکم باشد.

[ویکی فقه] قلب (بلاغت). قلب (بلاغت)، یکی از انواع مجاز لغوی می باشد.
«قلب» از مجازهای لغوی و بر دو قسم است:
← قلب اسناد
۱. ↑ قصص/سوره۲۸، آیه۷۶.
فرهنگ نامه علوم قرآنی، برگرفته از مقاله «قلب (بلاغت)».
...

[ویکی فقه] قلب (قرآن).
...

دانشنامه آزاد فارسی

قلب (heart)
اندامی ماهیچه ای. با انقباض منظم خون را با فشار در بدن جانوران دارای دستگاه گردش خون به جریان می اندازد. کرم های حلقوی و بعضی از بی مهرگانِ دیگر دارای قلب های ساده ای اند شامل بخش های ضخیم شده ای از رگ اصلی، که منظماً نبض دارند. کرم خاکی دَه قلب از این گونه دارد. مهره داران یک قلب دارند. قلب ماهی دوحفره ای است. دهلیز با دیواره ای نازک، که زمانی به آن گوشک می گفتند، برای دریافت خون باز می شود و بطن با دیواره ای ضخیم خون را به بیرون تلمبه می کند. دوزیستان و بیشتر خزندگان دو دهلیز و یک بطن دارند. پرندگان و پستانداران دو دهلیز و دو بطن دارند. ضربان قلب را دستگاه عصبی غیرارادی و مرکز کنترل داخلی یا ضربان ساز، یعنی گرۀ سینوسی دهلیزی، کنترل می کند. قلب انسان کم وبیش مخروطی شکل است و درون قفسه سینه، پشت استخوان جناغ، بالای دیافراگم، و بین دو ریه واقع شده است. سطح پشتی و شکمی آن مسطح است. در حالت سلامت، اندازۀ قلبِ هر کس به اندازۀ مشت بستۀ اوست. اندازۀ قلب با وزن، سن، جنس، و میزان سلامتی شخص تغییر می کند. گنجایش آن در نوزادان حدود بیست سانتی متر مکعب و در نوجوانان ۱۵۰ تا ۱۶۰ سانتی متر مکعب است. قلب ورزشکاران معمولاً کمی بزرگ تر از قلب افراد عادی است. قلب زنان گنجایش کمتری دارد. و از قلب مردان سبک تر است. پستانداران دستگاه گردش خون مضاعف دارند. در این حالت، قلب به دو نیمه تقسیم می شود و هر نیمه به صورت تلمبۀ جداگانه ای عمل می کند. یک سَمْتِ قلب خون را به شُشْ ها تلمبه کرده و به قلب باز می گرداند. سَمْتِ دیگر خون را به همۀ قسمت های بدن می فرستد و بدن خون را به قلب باز می آورد.
چرخۀ قلبی. این چرخه شامل اتفاقات متوالی در طول یک گردش کامل، حاصل از یک ضربان قلب، است. در قلب انسان دو دهلیز هم زمان منقبض می شوند. به دنبال آن توقفی کوتاه وجود دارد و سپس، دو بطن منقبض می شوند. سپس همۀ قلب برای زمان طولانی تری استراحت و توقف می کند. مرحلۀ انقباض سیستول و مرحلۀ استراحت بعد از آن را دیاستول می نامند که در شرایط عادی ۷۰ تا ۸۰ بار در دقیقه تکرار می شود. زمانی که دو دهلیز منقبض می شوند، خون از داخل آن ها به بطن ها که در حالت استراحت اند می ریزد تا پر شوند. طی این مدت، دریچه های بین دهلیزها و بطن ها، دریچه های دولختی و سه لختی، بازند. وقتی ماهیچۀ دیوارۀ بطن ها منقبض می شود، دریچه ها بسته می شوند. در چنین حالتی، در دیواره های قلب ارتعاشاتی ایجاد می شود که اولین و بلندترین صدای ضربان قلب است. وقتی دریچه ها بسته اند، مانع بازگشت خون به دهلیز می شوند. بطن ها با فشار دریچه های سرخ رگ ششی و آئورتی را باز کرده و خون را به داخل سرخ رگها می فرستند. این امر باعث باز شدن دریچه های کوچک سرخ رگ ها می شود. همین که بطن ها شروع به استراحت می کنند، این دریچه ها بسته و مانع بازگشت خون به قلب می شوند. با بسته شدن آن ها، دومین صدای قلبی ایجاد می شود که آهسته تر است. هنگام استراحت بطن ها، خون به داخل دهلیزها و از طریق دریچه هایِ بازِ دهلیزی ـ بطنی به بطن ها می ریزد و قلب آمادۀ شروع چرخۀ قلبی بعدی می شود.
ساختار داخلی. قلب درون کیسۀ غشایی محکمی با نام آبشامه قرار دارد و طوری آویزان است که نوک آن به سمت چپ و پایین متمایل است. به نقطه ای که در آن تکان قلب بیشتر محسوس است ضربه اپکس (ضربان رأس) می گویند. این اندام با دیواره ای طولی به دو نیمۀ راست و چپ و در عرض، به دو حفره در بالا و دو حفره در پایین تقسیم می شود: دهلیز و بطن های راست و چپ. خون تغذیه کنندۀ قلب از سرخ رگ های اکلیلی راست و چپ تأمین می شود که از ابتدای سرخ رگ آئورت منشأ گرفته اند. قلب را بافت چربی احاطه کرده است که در آن رگ های لنفاوی، اعصاب، و پایانه های عصب یافت می شوند. سطح داخلی محفظۀ قلب را درون شامه می پوشاند.
دهلیزها و بطن ها. دهلیزها در قسمت پهن تر قلب، یعنی در بالا، قرار گرفته اند و حفره هایی با دیوارۀ نازک اند که به منزلۀ محل ذخیره، خون را از سیاه رگ ۳۱ها دریافت می کنند. دو سیاه رگ بزرگ که سیاه رگ های اصلی اند، خون بدون اکسیژن را از سر، بدن، و اندام های حرکتی به قلب باز می گردانند و به دهلیز راست می ریزند. این حفره از بطن زیرین با دریچۀ سه لختی جدا می شود. بطن راست حفرۀ هرمی شکلی است که نسبت به دهلیزها دیواره های ضخیم تری دارد. مدخل سرخ رگ ششی، که از بطن راست سرچشمه می گیرد، دریچه ای دارد که در زمان استراحتِ بطن مانع بازگشتِ خونِ خارج شده به بطن می شود. چهار سیاه رگ ششی خون را از شش ها به دهلیز چپ می آورند و از آن جا به بطن چپ منتقل می کنند. بطن چپ دیواره های محکمی دارد، زیرا بر اثر انقباض باید فشار خون کافی ایجاد کند که خون به همۀ بدن برسد. دریچۀ بین دهلیز و بطن چپ فقط دو بخش برگی شکل دارد و شبیه کلاه اسقف، و به همین سبب به میترال معروف است.

قلب (ادبیات). (به معنای واژگون کردن) در اصطلاح بدیع، سخنی است که صورتِ واژگونۀ آن نیز آورده شده است: ۱. قلب کل آن است که همۀ حروف کلمه عکس یکدیگر باشد، مانند «زان» و «ناز» در این بیت: زان ناز تو می کشند عشاق/ای حورلقا، که روح بخشی. ۲. قلب بعض آن است که برخی از حروف کلمات معکوس باشند، مانند «بنات» و «نبات» در این بیت: به باغ رو که بناتِ نبات را بینی/نگشته سیر چون عشاق از کنارِ بِکار ۳. قلب مستوی آن است که اگر کل یا بخشی از کلام را معکوس کنیم همان بخش به دست آید، مانند دو مصراع زیر که حروف هرکدام را معکوس کنیم همان مصراع ساخته می شود: شو همره بلبل بلب هر مهوش/شکر بترازوی وزارت برکش ۴. قلب مجنّح (یا: قلب الجناحین) آن است که دو کلمۀ معکوس را یکی در آغاز مصرع و دیگری را در پایان آن آورند؛ مانند «گنج» و «جنگ» و «رای» و «یار» در این دو مصرع: گنج دولت دهد گزارش جنگ/رای نصرت کند حمایت یار

جدول کلمات

فواد

مترادف ها

anagram (اسم)
مقلوب، قلب، تحریف

midst (اسم)
قلب، دل، قسمت وسط

brassy (اسم)
قلب

counterfeit (اسم)
قلب، بدلی

heart (اسم)
جوهر، قلب، مرکز، ضمیر، دل، رشادت، لب کلام، دل و جرات، مغز درخت

spurious (صفت)
قلابی، حرامزاده، نا درست، قلب، جعلی، بدل، بدلی، الکی

suppositious (صفت)
واهی، قلب، تصوری، تقلبی

فارسی به عربی

بدیل , تزییف , قلب , مزور , وسط

پیشنهاد کاربران

ریشه یِ واژه یِ " دِل" در زبانِ پارسی و پیشنهادِ واژه یِ " زُرد" به جایِ واژه یِ " قلب" :
در زبانِ اوستاییِ کهن واژه یِ " زرد: zərəd" و در اوستاییِ جوان واژه یِ "زردَیَ: zərəδaya " را به چمِ " دل، قلب" داشته ایم.
...
[مشاهده متن کامل]

ترگویه ( =ترجمه ) یِ آن به زبانِ پهلوی" دِل:dil" بوده است.
شاید بپرسید چگونه واژه یِ " زرد: zərəd" با واژه یِ " دل" همریشه است؟
در اینجا دو دگرگونیِ آوایی رُخ داده است:
1 - دگرگونیِ آواییِ " د/ز":
چنین دگرگونیِ آوایی را در واژگانِ " زان" ( اوستایی ) و "دان" ( پارسیِ باستان ) که ریشه یِ واژه یِ "دانستن" است، داشته ایم و همچنین واژگانی چون زمان/دمان و. . . .
2 - دگرگونیِ آواییِ ( رد/ل ) که در زبانهایِ باستانیِ ایرانی به جز اوستایی ( که در آن " ل" نداشتیم ) ، بسیار رواگمند ( =رایج ) بوده است.
نمونه ها:
سردار/سالار
سَرِد/سال
آمرد/آمُل
وَرد/ وَل، گُل. . . . . . از اوستاییِ " varəda"
پَرت/پُل. . . . . . . . از اوستایی "parəta "
رَئُد/اَل . . . . . به چمِ " سُرخ"
و. . . .
پس با دگرگونی هایِ آواییِ 1 و 2 از " زرد: zərəd" به " دل" می رسیم.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پیشنهاد:
ما می توانیم برپایه یِ دگرگونیِ آواییِ رواگمندِ دیگری در زبانهایِ اوستایی - سانسکریت یعنی " ərə - " به " our - یا ur - یا or - " از واژه یِ " زرد: zərəd"، واژه یِ " زُرد: zord" را بسازیم تا افزون بر واژه یِ " دل"، واژه یِ " زُرد" را نیز در زبانِ پارسی به چمِ " قلب" بکارگیری کنیم.
پَسگشت:
ستونِ 1692 از نبیگِ " فرهنگنامه زبانِ ایرانیِ کهن" ( کریستین بارتولومه )

قلب
همتای پارسی واژه ی عربی قلب، شانج shAnj می باشد که در سغدی: شانچ shAnc بوده است.
در تفسیر طبری به جای قلب از واژه نبهره استفاده شده
واژه قلب
معادل ابجد 132
تعداد حروف 3
تلفظ qalb
نقش دستوری اسم
ترکیب ( اسم ) [عربی]
مختصات ( ~ . ) [ ع . ]
آواشناسی qalb
الگوی تکیه S
شمارگان هجا 1
منبع لغت نامه دهخدا
متاسفانه اصلا ریشه یابی نمیکنید و فقط میایید برابر فارسیشو مینویسید کارو تموم میکنید در صورتی که خود واژه قلب مربوط به زبان های هندواروپایی میشه نه عربی که از خانواده زبانهای آفریقایی آسیایی هست.
این واژه از خانواده زبانی دیگر وارد عربی شده ریشه یابی عمیق انجام بدید .
ممنون
دل، وسط، میانه، تقلبی، قالب. . . ♡
Love
قلب یک انسان
دکتر کزازی در نوشته های خود واژه " باشگونگی" را به جای واژه ی " قلب " به کار برده است.
خزانه اسرار ؛ مخزن الاسرار، کنایه از قلب :
چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند
همه خزانه اسرار من خراب کنند.
مسعودسعد سلمان.
کژیدن ( تحریف )
قلب در ایهام خیلی به کار میرود و به معانی :
( دل ، سکه تقلبی ، میانه سپاد )
دگرگونی
در گفتار لری :
قُل=چیز هایی که درون یک چیز است و جزئی از آن به حساب می آید= ( قُلوْ، قُلبْ، گُلْوْ، قُلوِ، کُلیه، قلب )
شاید قَلب=قُلب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
...
[مشاهده متن کامل]

قِلپ، گِلپ=فرو افتادن
قلپنیدن، گلپنیدن= فرو افتادن
قلپستن، گِلپستن = زمین خوردن، فرو افتادن، چپ شدن
گِلو ( لری ) ، قِل، قِر، غِل ( غلت ) غِر ( لری ) = چرخ، دور خوردن
شاید انقلاب از این ریشه ( چرخ خوردن یا افتادن ) باشد.

گش
لغت نامه دهخدا
گش . [ گ ِ ] ( اِ ) دل را گویند که بعربی قلب خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ) :
از دهان وی و پلیدی او
هرکه دیدش بر او بشورد گش .
پوربهای جامی ( از آنندراج ) .

قلب یا همان دل چیژی که به آدمبت جان میبخشد و عشق در آن جوانه میزند و سرچشمه مهر و محبت است : )
مرتبه قلبیه همان ولادت دوم است که حضرت عیسی بدان اشاره فرمود :� کسی که بار دوم زاییده نشده باشد ، هرگز به ملکوت آسمان ها و زمین ولوج پیدا نمیکند . �
( عنبوع الحیوة_حضرت استاد صمدی آملی )
( قلب ) به معنای دگرگون شدن زیاد انقلاب و استقبال هم همان ریشه را دارد و دلیل نام گذاریش هم به این دلیله چون خیلی زود تغییر حالت می دهد ( منظورم حالت های قلبی است از جمله تعبیرهای دل گیر بودن یا دل رّق
...
[مشاهده متن کامل]
بودن یا دل نازک بودن و . . . رو براش تفسیر می کنیم ) که حالت های قلبی که بنا به طی کردن مسیر عبودیت و بندگی یا مسیر تاریکی و معصیت که شخص طی می کند و حالت ها و احوال های قلبی خوب جهت مسیر بندگی و حالت ها و دلتنگی ها و دل سخت شدن جهت مسیر تاریکی و معصیت در قلب که رخ می دهد.

عشق
واژه پارسی_آریایی قلب→گلب از لغت gʷelbh* به مانای زهدان و اندرونه womb گرفته شده که در دیگر سرزمینهای آریایی به مانای شکم اندرون ناف و دل به کار میرود. واژه gʷelbh که با واژه قلوه ( کلیه ) همریشه است گویشی دیگر از واژه سنسکریت गर्भ garbha است مانند برگ=بلگ. واژگان قلب و دل و قلوه به هم رپت دارند زیرا:
...
[مشاهده متن کامل]

الف - ریشه شناسان میگویند واژه سنسکریت गर्भ garbha به یونانی رفته و به شکل دلفوس δελφύς همریشه با دُلفین ( ماهی کُره دار ) به مانای زهدان - اندرونه درآمده که همآوایی با واژه دل در پارسی دارد. ب - در ایران واژه تودلی به کُره گاو نزاییده میگویند که پس از کشتار گاو آنرا درآورده و به فروش میرسانند.
ج - در آلمانی کهن واژه کلب kilb به چَمارِ زهدان - اندرونه است.
د - در گرجستان واژه گول gul به مانای دل heart است که همآوایی با واژه قلوه در پارسی دارد.
چهار نکته بالا نشان میدهند که قلب و دل و قلوه هر سه نشانگر اندرونِ پیکرِ جانداران ( امعا - احشا ) هستند و اینکه قلب ( دل heart ) را همریشه با واژگان انقلاب و منقلب میدانند یک خیالبافی بیش نیست زیرا اینان به مانای دگرگونی و شورش و پریشانی هستند و رپتی به دل و روده و شکم ندارند. در سنسکریت गर्भ garbhaقلب دو چَمار دیگر نیز دارد: بِگِرت ( مفهوم ) =concept مانند قلب کلام و وَسَت ( وسط ) = middle مانند قلب سپاه.
*پیرس ( منبع ) : فرهنگ ریشه شناختی Pokorny

دل. دگرگون شده و منقلب شده. تقلبی و ناسره
گش
کوتاه ترین راه بین دو قلب : shortest way between two heart

مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٣)

بپرس