برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1624 100 1
شبکه مترجمین ایران

روان

/ravAn/

مترادف روان: رقیق، سیال، مایع، جاری، ساری، متداول، جان، روح، نفس، سلیس، شیوا، راهی، روانه، عازم، لینت، نرمی

متضاد روان: جامد

معنی روان در لغت نامه دهخدا

روان. [ رَ ] (نف ) رونده. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). پویان. (ناظم الاطباء). آنچه یا آنکه راه رود :
یکی زنده پیلی چو کوهی روان
به زیر اندر آورده بد پهلوان.
فردوسی.
پس من کنون تا پل نهروان
بیاورد لشکر چو کوه روان.
فردوسی.
شد از بیم همچون تن بیروان
به سر بر پراکنده ریگ روان.
فردوسی.
برانگیخت اسب و بیامد دمان
تو گفتی مگر گشت کوهی روان.
فردوسی.
چو دیدم رفتن آن بیسراکان
بدان کشی روان زیر حبایل.
منوچهری.
به چونین بیابان و ریگ روان
سپه برد و برداشت ره پهلوان.
اسدی.
هرچ او برودهرگزی نباشد
او هرگزی و باقی و روان است.
ناصرخسرو.
خفته و نشسته جمله روانند باشتاب
هرگز شنوده کس به جهان خفته ٔ روان.
ناصرخسرو.
خنگ تو روان چو کشتی نوح
اندر طوفان روان ببینم.
خاقانی.
چو ره یابی به اقصای مداین
روان بینی خزاین بر خزاین.
نظامی.
ز هر ناحیت کاروانها روان
به دیدار آن صورت بیروان.
سعدی (بوستان ).
هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان و غلامی در پی دوان. (گلستان )
- تخت روان ؛ خوابگاهی مر مسافر را که وی را بر دو اسب و یا بر دو استر بار کرده روان سازند. (ناظم الاطباء).
- چرخ روان ؛ چرخ متحرک. سپهر رونده. ضد ساکن. چرخ گردنده. چرخ دوار. چرخ گردان :
چنین است آیین چرخ روان
تواناست او گر تویی ناتوان.
فردوسی.
چنین بود تا بود چرخ روان
به اندیشه رنجه چه داری روان.
فردوسی.
- سپهر روان ؛ چرخ روان. رجوع به ترکیب پیشین شود :
سراسیمه گشتند ایرانیان
چو دیدند دور سپهر روان.
فردوسی.
چنین تاج و تخت تو فرخنده باد
سپهر روان پیش تو بنده باد.
فردوسی.
به فرجا ...

معنی روان به فارسی

روان
رونده، آنکه راه برود، درحال رفتن، جاری، مایع، جان، روح، روح انسانی، نفس ناطقه
( اسم ) ۱ - روح انسانی ( مخصوصا) مقابل جان . ۲ - روح ( مطلقا) جان .
نام شهر ایروان روان از شهرهای مهم قفقاز و مرکز ایالت روان است
[liquid] [زبان شناسی] اصطلاحی فراگیر برای اشاره به همخوان های کناری و لرزشی و زنشی
[psychopath] [روان شناسی] فردی ضداجتماعی به سبب دارا بودن خلق وخوی درونی خاص
[psychopathy] [روان شناسی] مجموعۀ ویژگی های شخصیتی با مشخصۀ خودمحوری و تکانشگری و فقدان هیجاناتی نظیر احساس گناه و پشیمانی متـ . جامعه ستیزی، جامعه آزاری sociopathy
آساینده روان آسایش دهنده روح دلگشا
[delirium] [پزشکی] اختلال حاد فرایندهای روانی همراه با بیماری عضوی مغز که گاه با پریشان گویی همراه است
[alcohol intoxication delirium] [اعتیاد] نشانگانی برگشت پذیر و کوتاه مدت، ناشی از مصرف مفرط الکل که برخی از علائم و ویژگی های آن آشفتگی های خودآگاهی و تغییرات شناختی است متـ . سرسام الکل زدگی
[delirium tremens] [پزشکی] روان آشفتگی ناشی از می بارگی که معمولاً به صورت نشانگان ترک در می بارگان کهنه کار دیده می شود
[alcohol withdrawal delirium, delirium tremens] [اعتیاد] نشانگانی برگشت پذیر و کوتاه مدت، ناشی از قطع مصرف الکل که برخی علائم و نشانه های آن آشفتگی خودآگاهی و تغییرات شناختی است متـ . سرسام قطع مصرف الکل
روا ...

معنی روان در فرهنگ معین

روان
( رَ )(ص فا.) ۱ - رونده . ۲ - جاری . ۳ - در حال رفتن .
( ~.) [ په . ] (اِ.) روح ، نفس ناطقه .
( ~.) (ق .) بی درنگ ، بلافلاصله .
( ~. پَ) (حامص .) برهم - خوردگی تعادل روانی که به سازمان شخصیت بیمار آسیب می رساند و به صورت نا راحتی ، ناتوانی یا تعارض با فرهنگ و رفتار پذیرفته شده در جامعه بروز می کند، پسیکوز.
( ~. پِ زِ) (اِ.) پزشکی که در رشتة روان پزشکی تخصص گرفته است .
( ~. ~.) (حامص . اِ.) شاخه ای از پزشکی که به شناسایی و درمان بیماری های روانی می پردازد.
(رَ. دَ) (حامص .) درمان بیماران بر مبنای تحلیل تعارض های موجود در روان آنان و تحلیل مسائل بیماران در ارتباط با دیگران .
( ~. تَ) (مص م .) ۱ - فرستادن ، روانه کردن . ۲ - جریان دادن ، حرکت دادن .
( ~. نِ) (اِ.) نوعی قلم که مرکب آن در کارخانه پر شده است و نرم و راحت می نویسد.
( ~.) (حامص .) روشی در روان - شناسی و درمان بیماری های روانی که اساس آن کاوش در گذشتة بیمار، روابط خانوادگی ، عشق و رویاهای او برای یافتن علت بیماری است .
( ~ رَ) (اِمر.) کجاوه ، تختی که در گذشته پادشاهان روی آن می نشستنند و غلامان آن را بر دوش گرفته راه می رفتند.
( ~ِ رَ) (اِمر.) نام گنج قارون است و گویند پیوسته در زیر زمین حرکت می کند.
...

معنی روان در فرهنگ فارسی عمید

روان
۱. در حال جریان، جاری: یکی جویبار است و آب روان / ز دیدار او تازه گردد روان (فردوسی: ۲/۴۲۶).
۲. آن که راه می رود، رونده.
۳. [مجاز] ملایم و آرام.
۴. [عامیانه، مجاز] حفظ، از بر، بَلَد.
۵. (قید) [عامیانه] به آرامی و نرمی: چرخش روان می چرخید.
۶. (صفت) [مجاز] دارای نفوذ، فرمانبرداری شده: حکم روان.
۷. (صفت) [قدیمی، مجاز] ویژگی شعر یا سخنی که در آن تعقید و تکلف نباشد، سلیس.
* روان داشتن: (مصدر متعدی) [قدیمی]
۱. = * روان کردن
۲. [مجاز] جاری ساختن حکم، نافذ کردن: بخواه جان و دل بنده و روان بستان / که حکم بر سر آزادگان روان داری (حافظ: ۸۸۸).
* روان ساختن: (مصدر متعدی)
۱. روان کردن.
۲. جاری کردن، جریان دادن.
۳. [قدیمی] روانه کردن.
* روان شدن: (مصدر لازم) ‹روان گشتن›
۱. جاری شدن، جریان پیدا کردن: زخون چندان روان شد جوی درجوی / که خون می رفت و سر می برد چون گوی (نظامی۲: ۱۸۹).
۲. [عامیانه، مجاز] فراگرفتن و ازبر شدن درس.
۳. [قدیمی] روانه شدن، رفتن، به راه افتادن، راه افتادن.
* روان کردن: (مصدر متعدی)
۱. روان گردانیدن، روان ساختن، جاری کردن، جریان دادن.
۲. [عامیانه، مجاز] ازبر کردن درس یا مطلبی: ما طفل مکتبیم و بُوَد گریه درس ما / ای دل بکوش تا سبق خود روان کنیم (ابوالقاسم فندرسکی: لغت نامه: روان کردن).
۳. [مجاز] رواج دادن.
۴. روغن زدن و نرم کردن.
۵. [قدیمی] روانه کردن، گسیل داشتن، فرستادن، به راه انداختن.
۱. جان، روح حیوانی: شبانگه کارد بر حلقش بمالید / روان گوسفند از وی بنالید (سعدی: ۱۰۰)، جان و روان یکی ست به نزدیک فیلسوف / ورچه ز راه نام دو آید روان و جان (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۸۹).
۲. (فلسفه) [قدیمی] نفس ناطقه.
آسایش دهندۀ روح، روح انگیز، دلگشا.
۱. آمرزندۀ روان، غفار، غفور: بیامرزش روان آمرزی آخر / خدای رایگان آمرزی آخر (نظامی۲: ۱۰۶).
۲. (صفت مفعولی) روان آمرزیده، مرحوم، مغفور
۱. شادک ...

روان در دانشنامه اسلامی

روان
روان از دیدگاه اسلام و غرب جایگاه متفاوتی دارد. اسلام از روان با تعبیر لطیفه ربانی یاد می کند اما در غرب یک ترسیم حیوانی از انسان دارند.
اگر به تاریخچه، و سیر پیدایش روان شناسی معاصر نگاه کنیم، به زمان افلاطون می رسیم. نرمال ل. مان روانشناس معروف، در کتاب اصول روانشناسی می گوید: این علم از زمان افلاطون پا به میدان اندیشه بشر گذاشت. در سخن «افلاطون» این نکته وجود دارد که روان انسانی امری مستقل از پیکره انسانی بوده که بر اعضا و اندام هایش فرمان می دهد و بر رفتار او نظارت می نماید. اما در زمان ارسطو قضیه شکل دیگری به خود می گیرد. «ارسطو» نفس را جز کنش فرایندهای بدنی نمی داند. نظریه ارسطو که نفس را نتیجه رفتار بدنی انسانی می داند منجر به این نکته شد که آنچه به عنوان کانون ادراک آدمی مطرح است، قلب و روح نیست بلکه مغز آدمی است. نظریه ارسطو حاکمیت بلامنازع خود را بر دانشمندان بعدی ادامه داد تا نوبت به «دکارت» دانشمند فرانسوی رسید. تصور دکارت این بود که: «بدن مانند ماشین پیچیده ای است که به وسیله نور، صوت و محرک های دیگر تحریک می شود و برای توصیف این ماشین پیچیده احتیاجی به کمک گرفتن از موجود نامرئی درونی نیست.» این سخن مکمل سخن ارسطو بود و دانشمندان اروپائی را وادار کرد که برای شناخت انسان، بیش از پیش به فیزیولوژی و عصب شناسی و عوامل مادی روی بیاورند و روانشناسی را بیش از پیش در بستر علوم تجربی قرار دهند، و این باعث جدائی روانشناسی از فلسفه شد. بعد از جداشدن روانشناسی از فلسفه و اجرای روش علمی در روانشناسی، بحث در ماهیت روان از روانشناسی حذف شد و جایگاه آن در فلسفه واقع شد، و در روانشناسی به مطالعه رفتار آدمی، از جنبه های مختلف و ارتباط آنها با یکدیگر روی آوردند.حتی بعضی از مؤلفین معاصر، روح را به عنوان نام یکی از خدایان افسانه ای یونان قدیم که در ابتدا، زندگی بشری و فناپذیر داشته و بعداً در زمره خدایان در آمده و جاودان گردیده است، معرفی می نمایند و معتقدند کیفیت روح یا روان، ناشی از این افسانه جاودانی است. این مؤلفین اعتقاد به وجود روح را که عامل حیات انسان و سائر موجودات زنده می باشد، به عنوان اعتقادی که در تاریخ بشریت وجود داشته و در حال حاضر دلیلی برای پذیرش آن وجود ندارد معرفی می نمایند. آنها سعی وافری بکار می برند تا ...


روان در دانشنامه ویکی پدیا

روان
روان در فارسی به معنی جاری می باشد و روان (Psyche) در یونانی به معنی روح است.
پیوند همیشگی پرسش لطفاً بفرمایید تفاوت روح و روان چیست؟ وبگاه پرسشکده
اما مطالعه و بررسی آرشیو روان شناسی به ما این را نشان میدهد که تا به حال روان شناسی قادر نبوده است برای روان Psyche تعریف واحدی داشته باشد و رفتار با روان یکی دانسته شده است در حالی که این بعد روانی است که بر شخصیت و رفتار و اعمال اشخاص تأثیر میگذارد.
روان در لغت با روح نیز مترادف دانسته شده است اما لزوماً با آن مفهوم و مصداق یکسانی ندارد. روان هم آمیختگی شخصیت انسان است که بیشتر در روانشناسی موضوعیت دارد و بر اثر تلاقی رفتارها و احساسات تشخص می یابد و تحقق آن مغفول عنه می باشد، در حالیکه روح موجودی مجرد و در تحقق مستقل است و منحصر به بعد مجرد انسان نیست بلکه برای توصیف دیگر موجودات مجرد نیز کاربرد دارد و موضوعی دینی و متافیزیکی است.
گفته شده است از یک دیدگاه کلّی انسان از سه بخش جسم، روان و روح تشکیل شده است و روان، بخش واسط جسم و روح است یا نتایج تعاملات قابل مشاهده آن دو است.
روان عملکرد واحد همهٔ اندامهای بدن در یک ارگانیزم واحد در ارتباط با فعالیت چندبعدی بغرنج مغز می باشد.
روح
نفس به معنی نفس یا نفس ناطقه
روان همچنین ممکن است به این موردها اشاره کند:
روان (ایوان)، روستایی از توابع بخش زرنه شهرستان ایوان در استان ایلام ایران است.
این روستا در دهستان زرنه قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
مختصات: ۳۴°۵۲′۵۳″ شمالی ۴۸°۱۷′۴۸″ شرقی / ۳۴٫۸۸۱۳۹°شمالی ۴۸٫۲۹۶۶۷°شرقی / 34.88139; 48.29667
این یک مقالهٔ خرد پیرامون یک روستا است. با گسترش آن به ویکی پدیا کمک کنید.
روان (بهار) ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

روان در دانشنامه آزاد پارسی

رجوع شود به:نفس

روان در جدول کلمات

روان
سیال
روان انسان
جان
روان گفتار
سلیس
روان گفتاری
سلاست
روان و سیال
جاری
آب روان و جاری
سیال
بیماری روان گسیختگی
شیزوفرنی
تخت روان بیمار
برانکارد, برانکار
تخت روان بیمارستان ها
برانکار
جریــان آب روان طبیعــی
رود

معنی روان به انگلیسی

psyche (اسم)
روح ، روان
spirit (اسم)
معنی ، روح ، جان ، روان ، جرات ، رمق ، روحیه ، مشروبات الکلی
spirit (صفت)
روان
current (صفت)
رایج ، روان ، متداول ، معاصر ، جاری ، باقی ، شایع ، تزند ، سیال
versatile (صفت)
زیرک ، متحرک ، روان ، همه کاره ، تطبیق پذیر ، دارای استعداد و ذوق ، متنوع و مختلط ، چندسو گرد
clear (صفت)
صریح ، معلوم ، ظاهر ، اشکار ، پیدا ، باصفا ، طاهر ، صاف ، زلال ، واضح ، شفاف ، بارز ، جلی ، سلیس ، روان ، ساطع
handy (صفت)
اماده ، قابل استفاده ، دم دستی ، ماهر ، چابک ، چالاک ، سودمند ، سریع ، موجود ، روان ، دستی ، مقتدر ، بسهولت قابل استفاده ، سهل الاستعمال ، بادست انجام شده ، استاد در کار خود
easy (صفت)
ساده ، ملایم ، اسوده ، سبک ، روان ، اسان ، سهل ، بی زحمت ، بدون اشکال
fluid (صفت)
سائل ، روان ، سیال ، ابگونه ، نرم وا بکی
liquid (صفت)
سائل ، روان ، سیال ، ابگونه ، پول شدنی ، چیز ابکی ، نقد شو ، سهل وساده
smooth (صفت)
ساده ، بی مو ، ملایم ، صاف ، سلیس ، روان ، نرم ، بدون اشکال ، هموار ، صیقلی ، دلنواز ، قسمت صاف هر چیز ، بی تکان
glib (صفت)
لا قید ، سلیس ، روان ، لیز ، چرب زبان ، زبان دار
fluent (صفت)
سلیس ، روان
cursive (صفت)
روان
profluent (صفت)
روان ، پرجریان ، جاری بمقدار زیاد
voluble (صفت)
پر حرف ، سلیس ، روان ، چرب و نرم

معنی کلمه روان به عربی

روان
خصلة , روح , سائل , سهل , شبح , طليق , متصل , مفيد , ناعم
صدمة
ثب
زيت التشحيم
تدفق , دفق
علم النفس
زيت , ناعم
فضلات , نقالة
رمال متحرکة , کثيب

روان را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محدثه
روان به درستی معنی پارسی واژهٔ عربی روح است . برخی معتقد به بازگشت روح یا وازایش هستند.
محتویات [نمایش]
دین اسلام [ویرایش]
این واژه در قرآن مجید ۲۱ بار تکرار شده است، و معانی متعددی دارد. از جمله:
فرشته وحی(جبرئیل)؛ که به صورت «روح القدس»(نحل، ۱۰۳) و «روح الامین»(شعراء، ۱۹۳) به کار رفته است.
فرشته ای که بالاتر از همه ملایک است، یا موجودی برتر از ملایک. (قدر، ۴)(نبأ، ۳۸)(معارج، ۴ و ۵).
روح مستقل از جسم در انسان(نفس انسانی):
قرآن در آیات ۲۹ حجر، ۷۲ «ص» و ۹ سجده می فرماید: خدا پس از تکمیل خلقت انسان و نظام بخشیدن به آن، از روح خویش در آن دمید، و سپس به فرشتگان دستور داد بر او سجده کنند.
در جهان بینی اسلامی، انسان از دو چیز مختلف آفریده شده است، که یکی در حد اعلای عظمت، و دیگری ظاهراً در حد ادنی از نظر ارزش.[نیازمند منبع] جنبه مادی انسان را گل بد بوی تیره رنگ (لجن) تشکیل می دهد، و جنبه معنوی او را چیزی که به عنوان روح خدا از آن یاد شده است.
آئین بهائی [ویرایش]
در آثار دین بهائی از پنج نوع روح صحبت به میان آمده که به شرح زیر است:[۱]
روح نباتی
روح حیوانی
روح انسانی
روح ایمانی
روح القدس
بهائیان معتقدند که انسان به خاطر کامل نبودن عقل انسانی، از شناخت و درک روح عاجز است.[۲]
چون انسان و در واقع عقل او مادی است هرگز نمی تواند درک مسائل غیر مادی، مانند خداوند و روح را بکند و در کتاب های آسمانی اگر مطلبی در مورد روح باشد، در مورد خصائص روح است نه ماهیت آن و در این راستا دین بهائی هم از بقیه ادیان مستثنی نیست.
زمان پیدایش روح [ویرایش]
در مورد زمان پیدایش روح، شوقی افندی، ولی امرالله در دین بهائی، اینچنین می گوید:
« نفس یا روح انسانی هم زمان با انعقاد نطفه جسمانی به وجود می آید. »
[۳]
بقای روح [ویرایش]
در مورد بقای روح عبدالبهاء می نویسد:
« روح انسانی را بدایت است، ولی نهایت نه. الی الابد باقی و برقرار است. »
[۴]
ترقی روح [ویرایش]
بهائیان معقدند روح انسانی به ترقیات خود در عالم الهی در مرتبه مخصوص خود ادامه می دهد و این ترقیات روحانی بسته به فیض الهی است و یکی دیگر از عوامل موثر در ترقی، دعا و مناجاتی است که در حق متوفی خوانده می شود»[۵]
عوالم روحانی و جسمانی از یکدیگر جدا نیستند.
رشد و نمو درخت که ریشه هایش عمیقا در خاک است با وجود اینکه رتبه اش از خاک بالاتر است ولی برای حفظ حیات خود به آن وابسته است و علی رغم وابستگی در خلاف جهت آن رشد می کند و این دقیقا مانند نیاز انسان به این عالم برای رشد روحانیش است.
بعضی از اعضاء در عالم رحم مانند چشم بی فایده اند ولی با ورود به این عالم و به کمک آفتاب ارزنده ترین حس که بینایی است را به انسان عطا می کند و به همین قیاس فضائلی که انسان در این عالم کسب می کند با کیفیاتی که در عالم روحانی بعد موجود و بر ما در این عالم فانی مجهول است سبب ترقیات روح در عالم بعد خواهد شد.[۶]
بهاءالله می نویسد:«فرق این عالم با آن عالم مثل فرق عالم جنین است با این عالم»[۷]
روح از نظر روح شناسی نوین [ویرایش]
حسن رهبر زاده رئیس فعلی انجمن روحی ایران در کتاب خود شناخت ارواح موارد زیر را آورده است:
تشریح عوالم هفت گانه ارواح[۸]
گزارشات یک روح از جهان اول یا جهنم و سپس رشد وی به جهان دوم یا اعراف [۹]
شرحی از چگونگی زیست ارواح در جهان سوم روحی یا بهشت: [۱۰]
پانویس [ویرایش]
↑ مفاوضات، عبدالبهاء، انتشارات مرآت ۱۹۲۰ میلادی، صفحه ۱۴۸([۱])
↑ منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله شماره۸۳
↑ ترجمه ای Messages to Alaska
↑ مفاوضات صفحه ۱۱۴
↑ مفاوضات صفحه ۱۷۴
↑ روح انسانی/ تالیف: ادیب طاهر زاده
↑ منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله شماره ۸۱
↑ شناخت ارواح، حسن رهبرزاده جلد 1 صفحه 180 تا 182
↑ شناخت ارواح، حسن رهبرزاده جلد 1 صفحه 156 تا 158
↑ شناخت ارواح، حسن رهبرزاده جلد 1 صفحه 249 تا 251
جستارهای وابسته [ویرایش]
برهان های اثبات وجود و تجرد روح
منابع [ویرایش]
تفسیر نمونه، ج ۱۱، صص ۷۸ و ۷۹، ناصر مکارم شیرازی.
قاموس قرآن، ج ۳، صص ۱۳۱ تا ۱۳۹، سید علی اکبر قرشی، دار الکتب الاسلامیه.
دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، صص ۱۱۲۱ تا ۱۱۲۳، بهاءالدین خرمشاهی.
رده های صفحه: متافیزیک تعالیم اجتماعی بهائی اصطلاحات مسیحی عقاید مذهبی نامیرایی یوگا فرافلسفه ارتباط با ارواح معنویت
از ویکی پدیا
قس
الروح عبارة عن مصطلح ذی طابع دینی وفلسفی یختلف تعریفه وتحدید ماهیته فی الأدیان والفلسفات المختلفة، ولکن هناک إجماع على أن الروح عبارة عن ذات قائمة بنفسها، ذات طبیعة معنویة غیر ملموسة. ویعتبرها البعض مادة أثیریة أصلیة من الخصائص الفریدة للکائنات الحیة. استنادا إلى بعض الدیانات والفلسفات فإن الروح مخلوقةً من جنسٍ لا نظیر له فی عالم الموجودات وهو أساس الإدراک والوعی والشعور. وتختلف الروح عن النفس حسب الاعتقادات الدینیة فالبعض یرى النفس هی الروح والجسد مجتمعین ویرى البعض الآخر إن النفس قد تکون أو لا تکون خالدة ولکن الروح خالدة حتى بعد موت الجسد.
هناک جدل فی الدیانات والفلسفات المختلفة حول الروح بدءا من تعریفها ومرورا بمنشأها ووظیفتها إلى دورها أثناء وبعد الموت حیث أن هناک اعتقاد شائع أن للروح استقلالیة تامة عن الجسد ولیس لها ظهور جسدی أو حسی، ولا یمکن مشاهدة رحیلها ویعتقد البعض أن مفارقة الروح للجسد هی تعریف للموت ویذهب البعض الآخر إلى الاعتقاد أن الروح تقبض فی حالتی الموت والنوم، ففی حالة الموت تقبض الروح وتنتهی حیاة الجسد، وفی حالة النوم تقبض الروح ویظل الجسد حیا. المزید عن الروح والنفس والإدراک فی الترجمة العبریة لکلمة الروح هی نفیش Nephesh وهی أقرب لکلمة النفس العربیة، أما کلمة ...
حسن
اعصاب.مغز
فریده
اکسیژن
علی باقری
روان را گروگان کردن: قول مردانه دادن، کنایه از سوگند خوردن، پیمان کردن
<< که چندین، به سوگند، پیمان کند؛
به خوبی، روان را گروگان کند؛>>
نامه ی باستان ،ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴،ص ۲۸۷.》
علی باقری
روان :
دکتر کزازی در مورد واژه ی روان می نویسد : (( روان در پهلوی رُوان ruwān بوده است . در باور شناسی کهن ایرانی ، روان یکی از پنج گوهر و بنیادی است که در هستی آدمی نهفته است : 1) اهو ahw یا اخو axw که نیروی زیستی است ؛ 2) بوذ bōz یا بوی bōy که نیروی دریابنده و حسّی است ، 4) دن dēn ، در اوستایی دئنا daena ، در پارسی " دین " که بنیادی است مینوی و می توان به گونه ای آن را با وجدان سنجید 5) فروهر frawahr که می توان آن را با آنچه تن تابان و همال ِ آذین خوانده می شود ، سنجید .))
خرد تیره و مردْ روشن روان،
نباشد همی شادمان، یک زمان.
(نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 182)
ساجده ابراهیمی
هم معنی:
مثال:
رونده
sみムみЯ乙ムの
روح
جان

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• روان موتور   • مترادف روان   • معنی روان   • سایت روان   • روان چیست   • روان پرسش و پاسخ   • تعریف روان   • تفاوت روح و روان   • مفهوم روان   • معرفی روان   • روان یعنی چی   • روان یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی روان

کلمه : روان
اشتباه تایپی : v,hk
آوا : ravAn
نقش : صفت
عکس روان : در گوگل

آیا معنی روان مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )