upset

/əpˈset//ˌʌpˈset/

معنی: واژگونی، شکست غیر منتظره، نژند، ناراحت، اشفته، اشفته کردن، اشفتن، مضطرب کردن، بر گرداندن، واژگون کردن، چپه کردن
معانی دیگر: یک وری کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، واژگون کردن یا شدن، (به پهلو) انداختن، آشکوخیدن، وارونه کردن، ناراحت کردن، حواس کسی را مختل کردن، نگران کردن، رنجاندن، برزخ کردن یا شدن، رنجیدن، عصبانی کردن یا شدن، دلخور کردن یا شدن، پکر کردن یا شدن، شکست (به ویژه شکست غیر مترقبه)، (به طور غیر منتظره) شکست دادن یا خوردن، مختل کردن، به هم زدن، نابسامان کردن یا شدن، به هم خوردن، اختلال، نابسامانی، زیر و رو شدگی، خرابی، به هم خوردگی (دل)، دل آشوبه، (معده) زیر و رو شدن، دچار دل به هم خوردگی شدن، موجب اختلال مزاج شدن، به هم خورده، رنجیده، آزرده، درواژ، چپه شدگی، یک وری شدگی، آشکوخیده، برگردانده، (در اصل) افراختن، افراشتن، قائم کردن، برپاکردن، ناراحتی، رنجش، رنجیدگی، دلخوری، پکری
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: upsets, upsetting, upset
(1) تعریف: to tip over; overturn.
مترادف: overthrow, overturn, tip over, topple, upend
متضاد: steady
مشابه: capsize, tip

- The cat upset the vase.
[ترجمه علیرضا حامدی] گربه گلدان را انداخت
|
[ترجمه ستایش آریا] گربه گلدان را واژگون کرد
|
[ترجمه الی یان] گربه گلداان را به زمین انداخت
|
[ترجمه امیررضا فرهید] گربه گلدان را واژگون ساخت.
|
[ترجمه Y] گربه گلدان را انداخت.
|
[ترجمه گلدان] گربه پرواز کرد
|
[ترجمه Alireza] گربه گلدان را شکست
|
[ترجمه nazi] گربه گلدان را واژگون کرد ( انداخت )
|
[ترجمه لیایژللتتاالبذابادبل ببین تل بینی] گربه گلدان را با ناراحتی انداخت
|
[ترجمه ترگمان] گربه گلدان را واژگون کرد
[ترجمه گوگل] گربه گلدان را ناراحت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause emotional or physical distress to; perturb.
مترادف: agitate, discompose, disquiet, distress, disturb, fluster, perturb, unsettle
متضاد: console, steady
مشابه: afflict, discomfort, disconcert, dismay, fret, grieve, hit, jangle, jar, rattle, ruffle, sadden, shake, shock, topple, traumatize, trouble, vex, worry

- Their false accusations upset her immensely.
[ترجمه ترگمان] اتهامات دروغین آن ها را خیلی ناراحت کرده بود
[ترجمه گوگل] اتهامات دروغین او فوق العاده او را ناراحت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Milk always upsets his stomach.
[ترجمه A.A] همیشه شیر موجب دل پیچه او میشود
|
[ترجمه Amir] شیر همیشه باعث دل درد او میشود
|
[ترجمه ترگمان] شیر همیشه شکمش رو تنگ می کنه
[ترجمه گوگل] شیر همیشه شکم خود را خسته می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to throw into disorder; derange.
مترادف: derange, disarrange, disarray, discompose, disorder, disturb
مشابه: dishevel, disorganize, mess up, perturb

- A sudden breeze upset the papers on her desk.
[ترجمه ترگمان] یک باد ناگهانی کاغذهای روی میزش را واژگون کرد
[ترجمه گوگل] نسیم ناگهانی مقاله های خود را بر روی میز خود غرق کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The news of the oil spill upset the financial markets.
[ترجمه A.A] اخبار نفت موجب نوسانات مالی بازار میشود
|
[ترجمه ترگمان] اخبار نشت نفت، بازارهای مالی را واژگون کرد
[ترجمه گوگل] خبر از نشت نفت موجب نارضایتی بازارهای مالی شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to defeat (an opponent that was considered very likely to win).
مشابه: annihilate, beat, clobber, cream, defeat, displace, oust, rout, thrash, topple, trounce, wallop, whip

- The underdog upset the favored team.
[ترجمه ترگمان] بازنده بازنده تیم طرفدار تیم را ناراحت کرد
[ترجمه گوگل] تیم ناکام ناراحت تیم مورد علاقه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to become overturned; tip; capsize.
مترادف: overturn, tip
مشابه: capsize, topple, tumble, upend

(2) تعریف: to become disturbed or distressed.
مترادف: fluster, unsettle
مشابه: ruffle
اسم ( noun )
(1) تعریف: an instance, process, or condition of being upset.
مترادف: overturn
مشابه: overthrow, toppling, upending

- The upset of the chairs was soon righted.
[ترجمه ترگمان] خیلی زود صندلی ها را از هم جدا کردند
[ترجمه گوگل] ناراحت از صندلی به زودی اذیت شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a perturbed or irritated physical or emotional state; agitation.
مترادف: fluster, perturbation
مشابه: agitation, bother, discomfiture, disorder, distraction, distress, ferment, irritation, turmoil

- Spicy foods give her a stomach upset.
[ترجمه Bahareh] غذا های تند معده را ازار میدهد ( موجب دل درد میشود )
|
[ترجمه ترگمان] غذاهای ادویه دار باعث ناراحتی شکم او می شوند
[ترجمه گوگل] غذاهای تند به ناراحتی معده می اندازند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The nation is in an upset over the news.
[ترجمه ....] ملت این کشور از این اخبار ناراحت اند
|
[ترجمه ترگمان] ملت از این خبر ناراحت است
[ترجمه گوگل] این کشور در مورد اخبار ناراحت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the unanticipated defeat of an opponent considered likely to win.
مشابه: defeat, overthrow, rout

- The team's upset caused lively commotion at the sports bar.
[ترجمه ترگمان] آشفتگی تیم در بار ورزش، آشوب و هیجانی را ایجاد کرد
[ترجمه گوگل] ناراحتی تیم باعث شد که جنجال های جالبی در ورزشگاه ایجاد شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a condition of confusion; disorder; jumble.
مترادف: confusion, disarray, disorder, jumble, mess, mix-up, muddle
مشابه: shambles

- The apartment was in an upset while the new tenant was moving in.
[ترجمه ترگمان] آپارتمان در حال حرکت بود و مستاجر جدید در حال حرکت بود
[ترجمه گوگل] آپارتمان در حالی که مستاجر جدید در حال حرکت بود در ناراحتی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
مشتقات: upsettable (adj.), upsettingly (adv.), upsetter (n.)
(1) تعریف: tipped over; overturned.
مترادف: overturned, upended
مشابه: inverted, topsy-turvy, upside down

(2) تعریف: emotionally or physically distressed; perturbed.
مترادف: agitated, distressed, flustered, perturbed
متضاد: calm, collected, serene
مشابه: annoyed, overwrought, restless, worried

(3) تعریف: in disorder; disorganized; topsy-turvy.
مترادف: disorderly, disorganized, topsy-turvy, upside down
مشابه: chaotic, jumbled, messy, muddled

جمله های نمونه

1. upset victory
پیروزی ضعیف بر قوی،پیروزی غیر مترقبه

2. an upset table
میز واژگون

3. she upset the cup of tea and ruined my painting
فنجان چای را واژگون کرد و نقاشی مرا خراب کرد.

4. the upset of price and wage standards
به هم خوردن معیارهای قیمت و دستمزد

5. to upset a vase
گلدان را انداختن

6. to upset the balance of power between germany and france
توازن قوا میان آلمان و فرانسه را به هم زدن

7. to upset the apple cart
کارها را خراب کردن،نقشه را به هم زدن

8. a stomach upset
دل به هم خوردگی

9. my words upset her
حرف های من او را رنجاند.

10. some foods upset children's stomachs
برخی خوراک ها مزاج کودکان را مختل می کند.

11. the rain upset our plans
باران نقشه های مارا به هم زد.

12. she was so upset with me that she wouldn't talk to me for two days
آنقدر از من رنجیده بود که تا دو روز بامن حرف نمی زد.

13. the children were upset by the break-up of their parents' marriage
بچه ها از به هم خوردن ازدواج والدینشان بسیار ناراحت بودند.

14. changes of water may upset the baby's bowels
تغییر آب ممکن است روده های بچه را آزرده کند.

15. her nerves were more upset than usual
اعصاب او بیش از همیشه ناراحت بود.

16. my brother was too upset to say anything
برادرم آن قدر دلخور بود که اصلا حرف نزد.

17. he was hurt by the upset of the stool upon which he stood
واژگونی چارپایه ای که روی آن ایستاده بود موجب آسیب دیدن او شد.

18. his failure in the exam upset his parents
ردی او در امتحان والدین او را ناراحت کرد.

19. the broadside by the newspapers upset the prime minister
حمله ی همه جانبه ی روزنامه ها نخست وزیر را ناراحت کرد.

20. the news of her illness really upset me
خبر بیماری او واقعا مرا پریشان کرد.

21. though our team was weaker, we upset them 4 to 2
با آنکه تیم ما ضعیف تر بود آنها را 4به 2 شکست دادیم.

22. the financial stability of the country was upset
ثبات اقتصادی کشور به هم خورد.

23. the least mention of her husband's name upset her
کمترین اشاره به نام شوهرش او را دل آزرده می کرد.

24. the merest mention of her husband's name upset her
کمترین اشاره به نام شوهرش او را ناراحت می کرد.

25. warm milk is good for settling an upset stomach
شیر گرم برای آرام کردن معده ی منقلب خوب است.

26. This decision is likely to upset a lot of people.
[ترجمه ترگمان]این تصمیم به احتمال زیاد باعث ناراحتی بسیاری از مردم می شود
[ترجمه گوگل]این تصمیم به احتمال زیاد بسیاری از مردم را ناراحت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. He wasn't really upset — his behaviour was just a charade.
[ترجمه ترگمان]او واقعا ناراحت نبود - رفتار او فقط یک معما بود
[ترجمه گوگل]او واقعا ناراحت نبود - رفتار او فقط یک نشانه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. Don't get so upset about it!
[ترجمه Pari] انقدر درباره اش ناراحت نباش
|
[ترجمه ترگمان]این قدر ناراحت نباش!
[ترجمه گوگل]در مورد آن خیلی ناراحت نشوید!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. It upset him that nobody had bothered to tell him about it.
[ترجمه ترگمان]این موضوع او را ناراحت کرد که هیچ کس به خود زحمت نداده بود که در این باره چیزی به او بگوید
[ترجمه گوگل]او را ناراحت کرد که هیچ کس نتوانست به او درباره این موضوع بگوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

30. A flurry of wind upset the small boat.
[ترجمه ترگمان]باد آن قایق کوچک را واژگون کرده بود
[ترجمه گوگل]طوفان باد، قایق کوچک را ناراحت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

واژگونی (اسم)
overset, upset, reversal, eversion, overturn

شکست غیر منتظره (اسم)
upset

نژند (صفت)
upset, dejected, sad, neurotic

ناراحت (صفت)
uneasy, upset, disturbed, fidgety, unhandy, distraught, inconvenient, tense, uncomfortable, fretful, incommodious

اشفته (صفت)
upset, disturbed, disordered, berserk, messy, disheveled, frenzied, frenetic, phrenetic, turbulent, garbled, frantic, vexatious, tumultuary

اشفته کردن (فعل)
confuse, flummox, dishevel, upset, puzzle, harrow, mess, put out, entangle, embrangle, roil, embroil

اشفتن (فعل)
fluster, agitate, trouble, shake, disquiet, disturb, flurry, frazzle, upset, perturb

مضطرب کردن (فعل)
fluster, agitate, distress, alarm, upset

بر گرداندن (فعل)
evoke, upset, turn, avert, regurgitate, refract, return, replicate, reverse, rebut, blench, reflect, distort, convert, vomit, translate, evert, repay

واژگون کردن (فعل)
upset, reverse, overturn, topple

چپه کردن (فعل)
upset, whelm

تخصصی

[عمران و معماری] واژگونه
[مهندسی گاز] برآمدگی، واژگون کردن، بهم خوردن
[ریاضیات] جا زدن، فرو بردن

به انگلیسی

• disturbance, disruption; disagreement
worry, cause concern; overturn; be overturned; disrupt
concerned, worried
if you are upset, you are unhappy or disappointed because something unpleasant has happened.
if something upsets you, it makes you feel worried or unhappy.
to upset something such as a procedure means to cause it to go wrong.
to upset something also means to turn it over accidentally.
an upset in a competition or election is the defeat of the person, team, or organization that was expected to win. count noun here but can also be used as a verb. e.g. sabatini upset two-time defending champion steffi graf at the us open tennis championship yesterday.
a stomach upset is a slight illness in your stomach caused by an infection or by something that you have eaten. count noun here but can also be used as an adjective. e.g. i've got an upset stomach.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیواژگونی، شکست غیر منتظره، نژند، ناراحت، ...معانی متفرقهیک وری کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، واژ ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : upsets, upsetting, upset • ( 1 ) تعریف: to tip over; o ...جمله های نمونه1. upset victory پیروزی ضعیف بر قوی، پیروزی غیر مترقبه 2. an upset table میز واژگون 3. she ups ...مترادفواژگونی ( اسم ) overset, upset, reversal, eversion, overturn شکست غیر منتظره ( اسم ) upset نژ ...بررسی تخصصی[عمران و معماری] واژگونه [مهندسی گاز] برآمدگی، واژگون کردن، بهم خوردن [ریاضیات] جا زدن، فرو بردنانگلیسی به انگلیسیdisturbance, disruption; disagreement worry, cause concern; overturn; be overturned; disrupt concern ...
معنی upset، مفهوم upset، تعریف upset، معرفی upset، upset چیست، upset یعنی چی، upset یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف u، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف u، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف u، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف u
کلمه بعدی: upset a government
اشتباه تایپی: عحسثف
آوا: /یوپست/
عکس upset : در گوگل
معنی upset

پیشنهاد کاربران

چاق کردن ( در علوم مهندسی )
ناراحت
افسرده
مشوش، مضطرب، پریشان
آشفتگی

( پزشکی ) درد کم
ناراحتی
کلافگی
ضعیف، بی ارزش

واژگونی، شکست غیر منتظره، نژند، ناراحت، اشفته، اشفته کردن، اشفتن، مضطرب کردن، بر گرداندن، واژگون کردن، چپه کردن
اذیت ( زبان نهم )
واژگون، چپه کردن، برگرداندن
دلپیچه
ناراحتworried; unhappy
مضطرب ونگران، unhappy and angry
اختلال/نابسامانی
به هم زدن
آشفته کردن
پریشان کردن
ومترادف آن نیزdisturb
نگران

Worried or unhappy
have slightly cold or illness
داشتن کمی سرما یا مریضی
( ( در پزشکی ) )
ناراحت، مضطرب، آشفته
*بیشتر از همه:ناراحت
معده ناجور ، شکم درد
Unhappy or worried
for the stomach : phone and tel them that you have an upset stomach
دلخور

معنی: واژگونی، شکست غیر منتظره، نژند، ناراحت، اشفته، اشفته کردن، اشفتن، مضطرب کردن، بر گرداندن، واژگون کردن، چپه کردن
معانی دیگر: یک وری کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، واژگون کردن یا شدن، ( به پهلو ) انداختن، آشکوخیدن، وارونه کردن، ناراحت کردن، حواس کسی را مختل کردن، نگران کردن، رنجاندن، برزخ کردن یا شدن، رنجیدن، عصبانی کردن یا شدن، دلخور کردن یا شدن، پکر کردن یا شدن، شکست ( به ویژه شکست غیر مترقبه ) ، ( به طور غیر منتظره ) شکست دادن یا خوردن، مختل کردن، به هم زدن، نابسامان کردن یا شدن، به هم خوردن، اختلال، نابسامانی، زیر و رو شدگی، خرابی، به هم خوردگی ( دل ) ، دل آشوبه، ( معده ) زیر و رو شدن، دچار دل به هم خوردگی شدن، موجب اختلال مزاج شدن، به هم خورده، رنجیده، آزرده، درواژ، چپه شدگی، یک وری شدگی، آشکوخیده، برگردانده، ( در اصل ) افراختن، افراشتن، قائم کردن، برپاکردن، ناراحتی، رنجش، رنجیدگی، دلخوری، پکری
حسرت خورده
ناراحت، مأیوس ، نگران
If you upset me one day, don't expect
me to jump in your arms
But because I love you so much
forgivable
اگه روزی منو ناراحتم کنی انتظار نداشته باش بپرم بغلت
اما چون خیلی عاشقتم میبخشمت
در کانون زبان به معنای worried and un happy
معکوس و برگردان . برعکس . تصویر آینه. تصویر مشابه بازاویه صدوهشتاد درجه
غم گین
احساس بیماری کردن🙀

غمگین

پریشان، سـردرگــممم
واژگونی، سرنگونی، واژگون ساختن، سرنگون کردن
Upset with somebody :از کسی ناراحت شدن، از دست کسی ناراحت شدن
People might be upset with you for. . . مردم ممکنه ازتون ناراحت بشن ( از دستتون ناراحت بشن ) برای. . .
افسردگی

پریشان
اشفته. . دل نگران

Up set means worried or unhappy

In farsi means 👈 ناراحت
نگران ، پریشان ، مضطرب
Means overthrow
اسم:واژگونی ( شکست غیر منتظره )
صفت:ناراحت
فعل:واژگون شدن ( چپه کردن )
Means worried and unhappy
ناراحت، غمگین
یک وری کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، واژگون کردن یا شدن، ( به پهلو ) انداختن، آشکوخیدن، وارونه کردن، ناراحت کردن، حواس کسی را مختل کردن، نگران کردن، رنجاندن، برزخ کردن یا شدن، رنجیدن، عصبانی کردن یا شدن، دلخور کردن یا شدن، پکر کردن یا شدن، شکست ( به ویژه شکست غیر مترقبه ) ، ( به طور غیر منتظره ) شکست دادن یا خوردن، مختل کردن، به هم زدن، نابسامان کردن یا شدن، به هم خوردن، اختلال، نابسامانی، زیر و رو شدگی، خرابی، به هم خوردگی ( دل ) ، دل آشوبه، ( معده ) زیر و رو شدن، دچار دل به هم خوردگی شدن، موجب اختلال مزاج شدن، به هم خورده، رنجیده، آزرده، درواژ، چپه شدگی، یک وری شدگی، آشکوخیده، برگردانده، ( در اصل ) افراختن، افراشتن، قائم کردن، برپاکردن، ناراحتی، رنجش، رنجیدگی، دلخوری، پکری
در کانون زبان elementry 3 به معنای آشفته و در معتی به انگلیسی به میشه worried and unhappy
Make someone unhappy ، disappointed or worried
ناراحت ( کردن ) ؛ به هم زدن , خراب کردن ؛ چپه کردن ؛ بهم ریختن ( معده )

# He was very upset that you didn't reply to his letters
# It still upsets him when he thinks about the accident
# Any mechanical problems would upset our plans of driving across the desert
# The cat upset the vase
# He can't eat grapes, they upset his stomach
نگران🥺🥴
I will not upset my brother Tahir
But if one day it upsets me
Wait for your hard and sad consequences
من داداش طاهر رو ناراحت نخواهم کرد
اما اگر روزی من را ناراحت کند
منتظر عواقب سخت و ناراحت کننده خود باشد
خانم او در گارانتی از جانب من و موسی قرار خواهد گرفت این را بی قید و شرط تضمینی قبول میکنم
Do not be upset at all
Your brother is not thinking about marriage
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما