stand

/ˈstænd//stænd/

معنی: وضع، سه پایه، شهرت، ایست، پایه، موضع، ایستگاه، توقفگاه، میز کوچک، دکه دکان، جایگاه گواه در دادگاه، سکوب تماشاچیان مسابقات، مقام، توقف، بساط، دکه، قرار گرفتن، ایست کردن، توقف کردن، راست شدن، واقع بودن، بودن، تحمل کردن، واداشتن، ماندن، ایستادن
معانی دیگر: ایستاده بودن، برپا بودن، بر خاسته بودن، مستقر بودن، قرار داشتن (روی پایه و غیره)، پابرجا بودن، قدداشتن، (به ارتفاع معینی) ایستادن، به پا خاستن، برخاستن، خیز بودن، (از جای خود) بلند شدن، (در امور سیاسی یا اجتماعی یا نسبت به کسی) موضع خاصی داشتن، رفتار نمود داشتن، - بودن، - داشتن، (آبگونه) گرد آمدن، انباشته شدن، به اعتبار خود باقی ماندن، معتبر بودن، به صورت نگاشته یا چاپی موجود بودن، ایستادگی کردن، مقاومت کردن، متوقف شدن، و ایستادن، باز ایستادن، راکد شدن، ناجنبا شدن، بی حرکت شدن، ناکنشور بودن، (انگلیس) نامزد (مقام) بودن، در انتخابات شرکت کردن، (کشتی ) مسیر معینی پیش گرفتن، عازم شدن، رفتن، رهسپار شدن، به پا داشتن، ایستاندن، برخیزاندن، تاب آوردن، سر کردن، چشم ندید کسی را داشتن، تاب تحمل کسی یا چیزی را داشتن، طاقت آوردن، (محاکمه و غیره) - شدن، مورد ... قرار گرفتن، (کاری را) کردن، (در رستوران و غیره) مهمان کردن، پول شخص دیگر را دادن، (ارتش) به صف ایستادن، پایداری، پدآفند، دفاع، محل ایستادن، جا، موضع (سیاسی یا عقیدتی)، نهشت، عقیده، سکو، تختگاه، صحنه، عرصه، شاه نشین، جایگاه، جایگاه تماشاچیان، (معمولا جمع) صندلی های استادیوم یا ورزشگاه، دکه ی مغازه، کیوسک، چرخ طوافی، محل توقف، ماندگاه، عمل ایستادن، باز ایستی، رکود، (دادگاه) جایگاه شهود، میز خطابه، لکترن، میز قرائت، منبر، محل کسب (یا کاسبی)، مقر، قرارگاه، بیشه، درختستان، عهده دار شدن

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: stands, standing, stood
(1) تعریف: to assume or maintain an erect position of the body while having one's weight on one's feet (often fol. by "up").
مشابه: arise, erect, rear, rise

- As a salesclerk, he stands behind the counter all day.
[ترجمه saman] به عنوان یک فروشنده، او در تمام طول روز، پشت میز کارش ایستاده است
|
[ترجمه افشین حاجی طرخانی] او به عنوان فروشنده، کل روز را پشت پییشخوان سپری می کند.
|
[ترجمه ترگمان] ، به عنوان یه \"salesclerk\" اون تمام روز پشت پیشخوان بود
[ترجمه گوگل] به عنوان یک فروشنده فروش، او در تمام طول روز مخالف است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Everyone stands when the judge enters the courtroom.
[ترجمه A.A] وقتی قاضی وارد دادگاه میشود همه میایستند
|
[ترجمه ترگمان] وقتی قاضی وارد دادگاه می شود همه ساکت می شوند
[ترجمه گوگل] زمانی که قاضی وارد دادگاه می شود هر کس ایستاده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She stood up very quickly and then felt dizzy.
[ترجمه ترگمان] او خیلی سریع بلند شد و بعد احساس سرگیجه کرد
[ترجمه گوگل] او بسیار سریع ایستاد و سپس احساس سرگیجه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to maintain an upright position or to move or grow into such a position.
مشابه: arise, erect, grow, mount, right, rise, straighten

- The castle has been standing for six hundred years.
[ترجمه A.A] کاخ برای ششصدسال پابرجا بوده است
|
[ترجمه ترگمان] این قلعه ششصد سال است که ایستاده
[ترجمه گوگل] قلعه برای شصت سال ایستاده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Few of the houses were standing after the tornado.
[ترجمه محمد] پس از گردباد ، تعداد کمی از خانه ها سالم ماندند
|
[ترجمه ترگمان] تعداد کمی از خانه ها پس از گردباد ایستاده بودند
[ترجمه گوگل] چند خانه پس از گردباد ایستاده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The leaves stood in the wind.
[ترجمه خان] برگ هادرپای باد هستند
|
[ترجمه ترگمان] برگ ها در باد ایستاده بودند
[ترجمه گوگل] برگ در پای باد بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to halt; stop.
مترادف: halt, stop
مشابه: hold, rest, stay, wait

- Cars may not stand in the fire lane.
[ترجمه ترگمان] ماشین ها ممکن است در کوره راه آتش بایستند
[ترجمه گوگل] اتومبیل ممکن است در خط آتش ایستاده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to shift to another position or condition.
مترادف: move, step
مشابه: draw, shift

- Please stand back.
[ترجمه A.A] لطفا عقب بایستید
|
[ترجمه ترگمان] خواهش می کنم عقب بایستید
[ترجمه گوگل] لطفا برگشتن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to remain in effect.
مترادف: hold, remain
مشابه: abide, continue, endure, exist, last, obtain, persist, prevail, rest, stay

- Our offer will stand for another week.
[ترجمه A.A] پیشنهادما برای هفته دیگر به قوت خود باقی خواهد ماند
|
[ترجمه ترگمان] پیشنهاد ما یک هفته دیگر خواهد بود
[ترجمه گوگل] پیشنهاد ما یک هفته دیگر برگزار خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to become stagnant, as water.
مترادف: stagnate
مشابه: lie, pool, rest

(7) تعریف: to be situated somewhere.
مترادف: be, lie, sit
مشابه: place, rank, rest

- The church stands in the valley.
[ترجمه ترگمان] کلیسا در دره می ایستد
[ترجمه گوگل] کلیسا در دره ایستاده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to hold to a specific opinion or attitude.
مترادف: hold to
مشابه: adhere to, declare for, defend, hold out, persevere, persist, sanction, stand pat, stick to, uphold

- I stand on my record.
[ترجمه ترگمان] من روی record می ایستم
[ترجمه گوگل] من روی رکورد من ایستاده ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to measure a certain height.
مترادف: be, measure
مشابه: reach

- He stands five feet tall.
[ترجمه ترگمان] قد بلند و قد بلندی دارد
[ترجمه گوگل] او پنج پا بلند است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: stand a chance, stand for
(1) تعریف: to cause to be in an upright position.
مترادف: raise, upright
مشابه: erect, lift, place, position, put, rear, right, rise, set, upend

- She stood the ladder against the side of the house.
[ترجمه ترگمان] او نردبان را در کنار خانه قرار داد
[ترجمه گوگل] او نردبان را در مقابل خانه ایستاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He stood the flowers in the vase.
[ترجمه ترگمان] گل ها را در گلدان نهاد
[ترجمه گوگل] او گل را در گلدان گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to tolerate; endure.
مترادف: bear, endure, take, tolerate
مشابه: abide, brave, brook, countenance, deal with, face, live, stomach, suffer, sustain, weather, withstand

- I don't know how she stands such cruel treatment.
[ترجمه تارا] من نمیدانم او چطور چنین رفتار ظالمانه را تحمل کرده است
|
[ترجمه ترگمان] نمی دانم چطور این رفتار ظالمانه را تحمل می کند
[ترجمه گوگل] من نمی دانم چطور چنین رفتار بی رحمانه ای را به وجود می آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He can't stand working for his brother anymore.
[ترجمه تارا] او دیگر نمیتواند کار کردن برای برادرش را تحمل کند
|
[ترجمه ترگمان] اون دیگه نمی تونه برای برادرش کار کنه
[ترجمه گوگل] او دیگر نمی تواند برای برادرش کار کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She can't stand being alone in the dark.
[ترجمه A.A] او نمیتواند تنها بودن در تاریکی را تحمل کند
|
[ترجمه ترگمان] او نمی تواند در تاریکی تنها باشد
[ترجمه گوگل] او نمی تواند تنها در تاریکی ایستاده باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I couldn't stand his humming and talking to himself, so I moved to another room.
[ترجمه ترگمان] نمی توانستم زمزمه او را تحمل کنم و با خودش حرف بزنم، بنابراین به اتاق دیگری رفتم
[ترجمه گوگل] من نمی توانستم تنهایی خودم را با خودم حرف بزنم، بنابراین به اتاق دیگری رفتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Please tell me the truth; I can't stand it when you hide things from me.
[ترجمه ترگمان] لطفا حقیقت را به من بگویید؛ وقتی چیزهایی را از من پنهان می کنید نمی توانم تحمل کنم
[ترجمه گوگل] لطفا حقیقت را به من بگو؛ من نمیتوانم آن را حفظ کنم وقتی چیزها را از من پنهان میکنی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He couldn't stand to live without her and fell into a serious depression.
[ترجمه ترگمان] او نمی توانست بدون او زندگی کند و دچار افسردگی شدیدی شود
[ترجمه گوگل] او نمیتوانست بدون او زندگی کند و به افسردگی جدی افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I can't stand that he treats you this way, and I'm going to do something about it!
[ترجمه ترگمان] من نمی تونم تحمل کنم که اون با تو این جوری رفتار می کنه، و من می خوام یه کاری در این مورد انجام بدم!
[ترجمه گوگل] من نمی توانم ایستادم که او به شما این کار را انجام می دهد، و من قصد دارم چیزی در مورد آن انجام دهم!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to withstand without harm.
مترادف: endure, weather, withstand
مشابه: bear, brave, cope with, handle, last, resist, survive, take, tolerate

- I barely stood the shock.
[ترجمه ترگمان] به سختی شوکه شدم
[ترجمه گوگل] من به سختی این شوک ایستادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to undergo.
مترادف: undergo
مشابه: confront, experience, face, meet, submit to, suffer

- He is standing trial for rape.
[ترجمه ترگمان] او در حال محاکمه برای تجاوز است
[ترجمه گوگل] او برای تجاوز به دادگاه محاکمه می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: stand out
(1) تعریف: the act of standing.
مترادف: standing

(2) تعریف: a ceasing of activity; standstill.
مترادف: halt, standstill, stop

(3) تعریف: a place where something or someone stands.
مترادف: position, station

(4) تعریف: a determined attitude or position.
مترادف: point of view, position, stance

- We must take a stand on this issue.
[ترجمه ترگمان] ما باید در این مساله موضع بگیریم
[ترجمه گوگل] ما باید در این مورد موضع بگیریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: an elevated platform.
مترادف: platform

- an orchestra arranged on the stand
[ترجمه ترگمان] ارکستر در جایگاه شهود قرار گرفت
[ترجمه گوگل] یک ارکستر در ایستگاه تنظیم شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: a usually outdoor counter, stall, or movable serving facility where goods are displayed and sold.
مترادف: booth, stall

- We got some tacos at one of the many food stands at the festival.
[ترجمه ترگمان] ما تعدادی از غذاها را در یکی از the غذاها در جشنواره دریافت کردیم
[ترجمه گوگل] ما بعضی از موزیک ها را در یکی از غرفه های زیادی از این جشنواره دریافت کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a witness stand.
مترادف: witness stand

(8) تعریف: a table or rack for storing a certain thing.
مترادف: holder, rack

- a magazine stand
[ترجمه ترگمان] یک غرفه مجله
[ترجمه گوگل] ایستگاه مجله
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: a space reserved for taxicabs or limousines.

(10) تعریف: a stop on a performance tour.
مترادف: engagement

- The band played a one-night stand in Las Vegas.
[ترجمه ترگمان] ارکستر یک غرفه شبانه در لاس وگاس داشت
[ترجمه گوگل] این گروه در یک شب ایستاده در لاس وگاس
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: (pl.) the seats for spectators at a playing field or stadium; grandstand; bleachers.
مترادف: bleachers, grandstand

(12) تعریف: a growth of trees or upright plants such as corn or wheat.

جمله های نمونه

1. stand at attention
خبردار ایستادن

2. stand behind me
پشت من بایست.

3. stand by the wall
کنار دیوار بایست.

4. stand by!
آماده باش ! بپا !

5. stand over there
آنجا بایست.

6. stand still!
بایست و جم نخور!

7. stand straight, dear; don't hunch!
عزیزم راست بایست،قوز نکن !

8. stand surety for somebody
ضامن کسی شدن

9. stand (or bear) comparison
همانند بودن،قابل مقایسه بودن،همسنج پذیر بودن

10. stand (or have) a show
(امریکا - عامیانه) شانس موفقیت و غیره داشتن،امید کامیابی داشتن

11. stand (or hold) firm
(علی رغم شکست و تهدید و غیره) پایدار ماندن،مصمم باقی ماندن

12. stand a chance
بخت (کاری را) داشتن،شانس (موقعیت) داشتن

13. stand a chance
شانس موفقیت یا بردن و غیره را داشتن

14. stand an even chance
شانس پنجاه پنجاه داشتن

15. stand back
عقب رفتن،عقب ایستادن

16. stand by
1- آماده بودن،حاضر ایستادن 2- منتظر سوار شدن بودن 3- کمک کردن،پشتیبانی کردن 4- به قول خود وفا کردن،وفادار ماندن 5-به سیاست یا خط مشی خود ادامه دادن 6- شاهد بودن،حضور داشتن 7- (رادیو و تلویزیون و غیره) گوش به زنگ بودن،آماده ی عمل یا سخن پراکنی بودن

17. stand confessed as
آشکار شدن به عنوان،برملا شدن،معترف شناخته شدن

18. stand down
(حقوق - مثلا بعد از دادن شهادت) از جایگاه پایین آمدن

19. stand for
1- نشانه ی چیزی بودن،علامت بودن،معنی بخصوص داشتن

20. stand guard
پاس دادن،نگهبانی کردن،کشیک دادن

21. stand in
1- (عامیانه - معمولا با: with) روابط حسنه داشتن با 2- شرکت کردن در،سهیم بودن

22. stand in dread of
بیم داشتن از،هراسیدن از

23. stand in for
به نیابت کسی عمل کردن،از سوی کسی عمل کردن

24. stand in one's own light
(با اعمال نابخردانه) به خود و شهرت خود صدمه زدن

25. stand mute
(حقوق) از اعلام گناه یا بی گناهی خود خودداری کردن

26. stand off
1- دور نگهداشتن،دور ایستادن،اجازه ی نزدیک شدن ندادن 2- موافقت نکردن،رضایت ندادن 3- طفره رفتن 4- جاخالی دادن،دم چک دشمن نیامدن،دوری کردن 5- (کشتی) از کرانه دور شدن

27. stand on
1- منوط بودن به،بستگی داشتن به 2- اصرار کردن،پایبند تشریفات (و غیره) بودن 3- (کشتی) مسیر خود را حفظ کردن،از راه خودخارج نشدن

28. stand on ceremony
پایبند رسوم و تشریفات بودن

29. stand on one's own (two) feet
روی پای خود ایستادن،مستقل بودن

30. stand on one's own two feet
روی پای خود ایستادن،به خود متکی بودن

31. stand out
1- بیرون زدن،بر قلمبیدن 2- برجسته بودن 3- مشخص بودن 4- استقامت کردن،تسلیم نشدن 5- (کشتی) از کرانه دور شدن

32. stand out like a sore thumb
چشمگیر و ناخوشایند بودن

33. stand over
1- بالای سر کسی ایستادن یا پرواز کردن 2- به بعد موکول کردن یا شدن

34. stand pat
(امریکا) 1- از تغییر عقیده یا روش خودداری کردن 2- (پوکر) روی دست خود خوابیدن (و ورق تازه نگرفتن)

35. stand the gaff
(عامیانه) تاب آوردن،خوب تحمل کردن،ظرفیت داشتن (تحمل شوخی یا سختی)

36. stand the test of time
در اثر مرور زمان ارزش خود را ثابت کردن،خوب دوام آوردن

37. stand to reason
منطقی بودن،با عقل جور در آمدن،عاقلانه بودن

38. stand up
1- ایستادن،به پاخاستن،بلند شدن (از جا)،خیزیدن 2- صادق بودن،رضایتبخش بودن،پایابودن 3- منتظر نگاه داشتن،در انتظارگذاشتن

39. stand up for
جانبداری کردن از،پشتیبانی کردن،پای چیزی ایستادن

40. stand up to
جلو کسی ایستادن،ایستادگی کردن

41. stand up with
عروس یا داماد را مشایعت کردن،ساقدوش بودن

42. i stand in awe of god
نسبت به ابهت خداوند احساس بیم و احترام می کنم.

43. paper stand
دکه ی روزنامه فروش

44. to stand against injustice
در برابر ستم ایستادن

45. to stand at attention
به حالت خبردار ایستادن

46. to stand at salute
به حالت خبردار و سلام نظامی ایستادن

47. to stand firm
سخت ایستادگی کردن

48. to stand fixed in one place
در یک جا بی حرکت ایستادن

49. to stand in a file
به صف ایستادن

50. to stand opposed to an act
با عملی مخالف بودن

51. to stand out
برجسته بودن،ورآمدن

52. to stand pain
در برابر درد تاب آوردن

53. to stand reveille
در صف صبحگاه ایستادن

54. to stand someone in good stead
خوب به درد کسی خوردن

55. to stand straight
صاف ایستادن.

56. to stand tall
راست ایستادن (سر بلند بودن)

57. to stand watch
پاسداری (یا دیده بانی) کردن

58. i stand corrected
حق با شماست،اشتباه از من بود

59. to stand (or be) in awe of
احساس بیم و احترام کردن (نسبت به)

60. to stand accused
متهم بودن

61. a concession stand in a movie house
دکه ی تنقلات در سینما

62. a newspaper stand
دکه ی روزنامه فروشی

63. a sandwich stand
دکه ی ساندویچ فروشی

64. a speaker's stand
جایگاه سخنرانی

65. a taxi stand
ایستگاه تاکسی

66. custer's last stand
آخرین پایداری کاستر

67. don't crouch, stand upright!
قوز نکن،صاف بایست !

68. don't stoop, stand straight!
قوز نکن،راست بایست !

69. he will stand by his commitments
او به تعهدات خود عمل خواهد کرد.

70. he will stand for election in our district
او در ناحیه ی ما نامزد انتخابات خواهد بود.

مترادف ها

وضع (اسم)
deduction, stand, speed, action, gesture, behavior, demeanor, situation, status, position, disposition, imposition, trim, stick, pose, self, aspect, setup, ordonnance, bearing, poise, station, footing, deportment, lie, mien, posture, phase, situs, stance

سه پایه (اسم)
stand, andiron, tripod, easel, trivet, trestle, holder, three-legged table

شهرت (اسم)
stand, attribute, report, reputation, fame, popularity, odor, glory, celebrity, renown, grapevine, esteem, notability

ایست (اسم)
stop, cessation, suspension, interval, standstill, stay, stand, halt, cease, close, period, timeout, caesura, flag stop, torpidity, stoppage

پایه (اسم)
base, stand, stock, measure, leg, ground, pile, status, prop, mark, degree, grade, basis, stalk, root, stage, mount, rank, stratum, buttress, stanchion, foundation, bedrock, radix, fulcrum, headstock, outrigger, cantilever, sill, column, pillar, phase, footpath, fundament, groundsel, groundwork, mounting, pediment, principium, thallus

موضع (اسم)
stand, spot, position, locality

ایستگاه (اسم)
stop, stand, station

توقفگاه (اسم)
stay, stand

میز کوچک (اسم)
stand, tier table

دکه دکان (اسم)
stand

جایگاه گواه در دادگاه (اسم)
stand

سکوب تماشاچیان مسابقات (اسم)
stand

مقام (اسم)
post, stand, capacity, dwelling, residence, domicile, order, function, office, status, position, mode, title, tone, eminence, dignity, rank, pew, station, eminency, portfolio

توقف (اسم)
stop, cessation, suspension, pause, stay, stand, cease, close, syncope, flag stop, holdback, tarriance, stopple

بساط (اسم)
stand, counter, stall, layout

دکه (اسم)
stand, shop, kiosk

قرار گرفتن (فعل)
stand, sit, lie, stymie, perch

ایست کردن (فعل)
stand, halt

توقف کردن (فعل)
stop, stay, stand

راست شدن (فعل)
stand

واقع بودن (فعل)
stand

بودن (فعل)
be, stand, exist

تحمل کردن (فعل)
stomach, support, stand, tolerate, withstand, bear, stick, comport, sustain, suffer, endure, bide, thole, experience, undergo

واداشتن (فعل)
stand, cause, appoint, wrest, put through

ماندن (فعل)
settle, abide, stay, remain, be, stand, subsist, stall, lie, hang up

ایستادن (فعل)
stop, abide, stand, halt, cease

تخصصی

[شیمی] پایه
[سینما] پایه - میزکار با تمام وسایل روی آن از جمله دوربین
[عمران و معماری] پایه
[فوتبال] ایستادن
[نساجی] پایه - تکیه گاه - توقف گاه

به انگلیسی

• act of standing; halt; position; stance, point of view; defensive effort; raised platform; kiosk which sells or distributes items; taxi station; piece of furniture on which items are stored or displayed; seat for witnesses during a court trial
be upright on one's feet; get up; place upright; rise; stop, halt; become stagnant; remain; endure, tolerate, bear; be at a certain height or level
when you are standing, your body is upright, your legs are straight, and your weight is supported by your feet.
when you stand, you change your position so that you are standing, rather than sitting; a formal use.
if you stand aside or stand back, you move to a different place a short distance away.
if you stand as or for a political position, you are a candidate in an election for that position.
you can describe the position of something such as a building or a piece of furniture by saying that it stands in a particular place.
you sometimes say that a building is standing when it remains after other buildings have fallen down or been destroyed.
if you stand something somewhere, you put it there in an upright position.
if you leave food or a mixture of something to stand, you leave it without disturbing it for some time.
if a decision or offer stands, it is still valid.
you can use stand instead of `is' to describe the state or condition of something, often to emphasize the temporary nature of the state or condition.
if you stand in a particular way, you have a particular attitude or take a particular action in a situation.
if you take a stand or make a stand, you resist attempts to defeat you or to make you change your mind.
if something can stand a situation or a test, it is good enough or strong enough to cope with it.
if you cannot stand something, it irritates you so that you cannot tolerate it.
if you stand to gain or to lose something, you are likely to gain or lose it.
a stand is a small stall or shop at an exhibition or in the street.
a stand is also a large structure at a sports ground, where the spectators sit or stand to watch what is happening.
a stand is also an object or piece of furniture that is designed for holding a particular kind of thing.
see also standing.
if you say that it stands to reason that something is true or possible, you mean that it is obvious; an informal expression.
when someone stands trial, they are tried in a court of law.
when a witness takes the stand in a court of law, he or she answers questions.
1. if you stand by, you are ready to help or take action if it becomes necessary. 2. if you stand by and let something bad happen, you do not do anything to stop it. 3. if you stand by someone, you support them when they are
if someone stands down, they resign.
1. if a letter stands for a particular word, it is an abbreviation for that word. 2. the ideas or attitudes that someone or something stands for are the ones that they support or represent. 3. if you will not stand for someth
1. if you stand in for someone, you take their place or do their job. 2. see also stand-in.
1. if something stands out, it can be seen very clearly. 2. if an issue or achievement stands out, it is very different, much better or more important than other, similar things.
1. when you stand up, you change your position so that you are standing, rather than sitting. 2. if something stands up to rough treatment, it is not damaged or harmed by it. 3. if you stand up to someone or something, you de

پیشنهاد کاربران

I stand corrected
اشتباه خودم را قبول میکنم.
تاب آوردن ، تحمل کردن
ایستادن
( . v )
be in a particular situation or state
Stand between
جلوگیری کردن ( از شخصی ) در دستیابی به چیزی یا از انجام کاری. متوقف کردن.
مقابله کردن
مقابل
چهارپایه
ایستادگی ، پایداری ، مقاومت
قد برافراشتن
قدداشتن، ارتفاع داشتن
پابرجا
ایستادن تحمل ایستادگی ( تماشا کردن )
تحمل کردن
bear
ایستادگی کردن / تحمل کردن
به قوت خود باقی ماندن
جایگاه
معرفی شدن
نگهدارنده، پایه
تحمل کردن

as it stands: در شرایط کنونی، با این وضعیت، اینطور که مشخصه، اینطور که بوش میاد
حضور یافتن، حاضر شدن
the man standing there looks kind 🚖
مردی که آنجا ایستاده است مهربان به نظر می آید
با ارزش ماندن
�it stands to reason that
منطقیه که، واضحه که
It stands to reason that a person without experience cannot do the work as well as an experienced one.
It stands to reason that he isn't going to pass the course if he never studies.
stand
واژه ای ایرانوویچی یا هندو اروپایی است و برابر است با :
ایستَند : ایست اَند ( از ایستادن ) مانندِ :
رَوَند : رَو اَند ( از رَویدن یا رفتن )
شَوَند : شَو اَند ( از شَویدن یا شُدن )
ایستند مانند رَوند نامواژه است و نشان میدهد که کاری دَوام دار و دنباله دار است.

Stand=to be

Do u know where u stand?
میدونی جایگاهت چیه؟
noun - countable :
جَک ( مثل جَکِ دوچرخه، جَکِ موتورسیکلت و . . . . . . )
food stands: دکه غذا
در جملات منفی وسوالی به معنی دوست نداشتن ومتنفر بودن است .
واقع شدن، اتفاق افتادن
تحمل /صبر /طاقت
?Rate my look. where do i stand ?from 1 to 10
کجام یا کجا قرار میگیرم؟ ( چه نمره ای بهم میدی )
معتبر
کاندیدا شدن
نامزد شدن
مخفف
برقرار ماندن
اگه مفهوم جمله بازار و این چیزا باشه معنیش میشه "غرفه"
واژه ی انگلیسی stand، با واژه ی فارسی ایستادن از یک ریشه میباشد.
کنار اومدن
معنی داشتن مانند have دارد.
جایگاه شهود
( تحمل کردن ) = stand = bear

. I can't stand his lies anymore
من دیگر نمی توانم دروغ های او را تحمل کنم.
ایستادن ، پایه ، چهار پایه ، میز کوچک
Stand on your own feet روی پای خودت ایستادن
اگر همراه با یک کلمه اختصاری بیاید به معنی مخفف کلمه است
معنی اول:ایستادن
معنی دوم:تحمل کردن ( که بیشتر به صورت منفی و با can't استفاده میشه )
My family can't stand listening to loud music
خانواده من تحمل گوش دادن به موزیک با صدای بلند را ندارند.
یکی از معانی پر کاربرد آن ( مغازه ، دکان ) می باشد
ستادن.
ایستادن.
باریستانیدن.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما