spot

/ˈspɑːt//spɒt/

معنی: نقطه، موقعیت، خال، لکه، لک، مکان، لحظه، محل، موضع، زمان مختصر، با خال تزئین کردن، در نظر گرفتن، بجا آوردن، لکه دار کردن یا شدن، کشف کردن
معانی دیگر: خجک، پیسه، سایه روشن، داغ، (تاس تخته نرد یا ورق بازی و غیره) خال، خط و خال، ورق بازی، کارت، نقص، عیب، خدشه، ننگ، جا، گله، (انگلیس - عامیانه) کمی، قدری، یک ذره، (عامیانه) شغل، مقام، پست اداری، (آمریکا - خودمانی) اسکناس، لک انداختن، چرکین کردن، لک دار کردن، (در محل بخصوص) قرار دادن، جایگزین کردن، مستقر کردن، (خشک شویی و غیره) لکه گیری کردن، زدودن، (کسی را پس از جستجو) دیدن، شناختن، (بازی یا مسابقه و غیره) فرجه دادن، آوانس دادن، نقطه دار شدن، خال دار شدن، لک افتادن، آماده، حاضر (برای تحویل و غیره)، نقد، چکی، الله بختی، بی نقشه، سرسری، تک و توک، جسته و گریخته، (رادیو یا تلویزیون و غیره) در وسط برنامه، میان برنامه، میان برنامه ای، (زمان گذشته) خال دار، خال مخالی، خط و خال دار، ابلق، درجا، رجوع شود به: spotlight، (جانورشناسی) خال ماهی (leiostomus xanthurus - بومی غرب اقیانوس اطلس)، آگهی کوتاه، اعلان کوچک، تبخال، جوش، دانه، (آمریکا - خودمانی) رجوع شود به: nightclub، ناقص کردن، معیوب کردن، (آماج یا محل دشمن و غیره) معلوم کردن، تعیین کردن، هدفگیری کردن، تنظیم تیر کردن، مسافت یابی کردن، دیده بانی کردن، دیده وری کردن، تجسس کردن (رجوع شود به: spotter)، آماج یابی کردن، اماده پرداخت، فوری

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: hit the spot, on the spot
(1) تعریف: a mark, such as a stain, or something like a stain, that is different in color from the area surrounding it; blot.
مترادف: blot, dot, mark, speck
مشابه: patch, stain

- He noticed that he had a dark spot on his yellow tie.
[ترجمه Mary] او متوجه شد که لکه ی تیره ای بر روی کراواتش [ وجود ] دارد
|
[ترجمه Nina] او متوجه شد که لکه ی تیره ای روی کراوات زردش است
|
[ترجمه Elen] او متوجه شد که لکه ی زردی روی کرواتش وجود دارد
|
[ترجمه Sahar] او متوجه شد که لکه ای تیره روی کراوات زردش وجود دارد ( هست )
|
[ترجمه Melika] او متوجه شد که لکه ای تیره رو کروات زردش وجود دارد ( است )
|
[ترجمه Kosar] او متوجه شد که لکه ای تیره بر روی کراواتش وجود دارد.
|
[ترجمه شان] او متوحه لکه سیاهی بر روی کراوات زرد خود شد.
|
[ترجمه گوگل] متوجه شد که روی کراوات زردش یک نقطه تیره دیده می شود
[ترجمه ترگمان] متوجه شد که نقطه روشنی بر کراوات زردش دیده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- A leopard is famous for its spots.
[ترجمه 😊MIRSMH] پلنگ به نقاطش ( خال های روی بدنش ) معروف است .
|
[ترجمه 😍😍N😍😍] پلنگ به خال هاش معروف است
|
[ترجمه شان] پلنگ با خال های زرد ( بر روی بدنش ) شناخته می شود.
|
[ترجمه گوگل] پلنگ به خاطر لکه هایش معروف است
[ترجمه ترگمان] پلنگ به خاطر نقاط آن مشهور است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: place; position.
مترادف: place
مشابه: location, space

- I put your name in the first spot on the list.
[ترجمه Miso] اسم تو را در اولین محل لیست گذاشتم
|
[ترجمه مهدی سعیدی] من نام شما را در اول لیست قرار دادم
|
[ترجمه گوگل] من نام شما را در رتبه اول لیست قرار دادم
[ترجمه ترگمان] اسم تو رو توی لیست اول گذاشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We found a shady spot to have a picnic.
[ترجمه مهدی سعیدی] ما یک محل سایه دار برای اطراق کردن پیدا کردیم.
|
[ترجمه گوگل] ما یک مکان سایه دار برای یک پیک نیک پیدا کردیم
[ترجمه ترگمان] ما یه جای دنج پیدا کردیم که پیک نیک داشته باشیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- From this spot, you can get a view of the whole valley.
[ترجمه سهیلا سهرابی] از این نقطه میتوانید منظره ی کل دره را ببینید
|
[ترجمه شان] منظره تمام دره را از این نقطه میتوانید تماشا کنید.
|
[ترجمه مهدی سعیدی] شما میتوانید از این محل، یک چشم انداز کاملیبه دره داشته باشید.
|
[ترجمه گوگل] از این نقطه می توانید نمای کل دره را ببینید
[ترجمه ترگمان] از این نقطه می توانید از کل این دره بازدید کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an uncomfortable or embarrassing position.
مترادف: bind, fix, predicament
مشابه: jam

- If we don't finish on time, we'll be in a real spot.
[ترجمه علیرضا] اگر به موقع تمومش نکنیم به مشکل میخوریم
|
[ترجمه گوگل] اگر به موقع کار را تمام نکنیم، در یک نقطه واقعی خواهیم بود
[ترجمه ترگمان] اگر به موقع تمومش نکنیم، ما در یک جای واقعی خواهیم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He was in a tight spot and needed to borrow some money quickly.
[ترجمه گوگل] او در تنگنا قرار داشت و باید به سرعت مقداری پول قرض می گرفت
[ترجمه ترگمان] او در یک نقطه بحرانی قرار داشت و لازم بود که به سرعت مقداری پول قرض کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an area or locality.
مترادف: area, locale, locality
مشابه: location

- Bermuda is a popular vacation spot.
[ترجمه گوگل] برمودا یک مکان محبوب برای تعطیلات است
[ترجمه ترگمان] برمودا یک مکان تفریحی محبوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: an injury to one's character or reputation; blemish.
مترادف: blemish, flaw
مشابه: brand, stain

- His reputation didn't seem to have any spots, so we hired him for the job.
[ترجمه گوگل] به نظر می رسید که شهرت او هیچ نقطه ای نداشت، بنابراین او را برای این کار استخدام کردیم
[ترجمه ترگمان] به نظر نمی رسید که شهرتش هیچ نقطه ضعفی نداشته باشد، بنابراین ما او را برای کار استخدام کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: a skin blemish; pimple.
مترادف: blemish, pimple

- I'm getting a spot right on my nose!
[ترجمه گوگل] درست روی بینی ام لکه می گیرم!
[ترجمه ترگمان] من دارم یه خال روی دماغم پیدا می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a spotlight.
مترادف: spotlight

- We need a few more spots for the stage lighting.
[ترجمه گوگل] برای نورپردازی صحنه به چند نقطه دیگر نیاز داریم
[ترجمه ترگمان] ما به چند نقطه بیشتر برای نورپردازی روی صحنه نیاز داریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: spots, spotting, spotted
(1) تعریف: to cause to be marked or soiled with spots.
مترادف: dot, mark, spackle
مشابه: besmear, besmirch, blemish, blot, dapple, daub, mottle, smirch, stain

- How did I manage to spot my shirt again?
[ترجمه گوگل] چگونه توانستم دوباره پیراهنم را ببینم؟
[ترجمه ترگمان] چطور تونستم دوباره لباسم رو درست کنم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The driveway is spotted with oil.
[ترجمه گوگل] راهرو با روغن لکه شده است
[ترجمه ترگمان] پارکینگ با روغن تشخیص داده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to notice or catch sight of.
مترادف: notice, recognize
مشابه: detect, discern, discover, distinguish, glimpse, identify, locate, mark, perceive, see, sight

- He spotted his sister in the crowd.
[ترجمه گوگل] او خواهرش را در میان جمعیت دید
[ترجمه ترگمان] خواهرش را در میان جمعیت دید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The police officer spotted the suspect hiding in the doorway.
[ترجمه گوگل] افسر پلیس مظنون را که در درب خانه مخفی شده بود، مشاهده کرد
[ترجمه ترگمان] افسر پلیس مظنون را دید که در آستانه در مخفی شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to notice; detect.
مترادف: discern, notice, recognize
مشابه: detect, discover, distinguish, identify, locate, mark, perceive, see

- She spotted the error in his logic.
[ترجمه گوگل] او متوجه خطا در منطق او شد
[ترجمه ترگمان] او خطای خود را در منطق او تشخیص داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to put in a particular position.
مترادف: locate, place
مشابه: establish, fix, position, put, situate

- The director spotted the leading actor at center stage for the opening of the scene.
[ترجمه گوگل] کارگردان برای افتتاحیه صحنه، بازیگر نقش اول را در مرکز صحنه دید
[ترجمه ترگمان] مدیر عامل هدایت کننده در صحنه مرکز برای باز کردن صحنه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to become or cause to become marked with or soiled by spots.
مترادف: dapple
مشابه: blot, splotch, stain

- Some of the dark clothes spotted when I spilled the bleach.
[ترجمه گوگل] برخی از لباس‌های تیره وقتی سفیدکننده را ریختم لکه‌دار شدند
[ترجمه ترگمان] بعضی از لباس های تیره هنگامی که ماده سفید کننده را روی زمین ریخت دیده می شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
• : تعریف: done or completed instantly.
مترادف: immediate, instant
مشابه: direct, prompt, quick, snap, sudden, swift

- I had to make a spot decision.
[ترجمه گوگل] من باید تصمیم درستی می گرفتم
[ترجمه ترگمان] باید یه تصمیم می گرفتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He was required to make a spot payment.
[ترجمه گوگل] او ملزم به پرداخت نقدی بود
[ترجمه ترگمان] احتیاج به پرداخت نقدی داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. spot cash
پول نقد،پول آماده

2. spot control of traffic
کنترل ترافیک در محل

3. spot wheat
گندم آماده(ی تحویل)

4. a spot advertisement
آگهی میان برنامه

5. a spot as a secretary
شغلی به عنوان منشی

6. a spot of rest
قدری استراحت

7. a spot of tea
کمی چای

8. a spot survey
زمینه یابی سرسری

9. a spot test
آزمایش بدون نقشه

10. to spot an opponent five points
پنج امتیاز به حریف فرجه دادن

11. to spot guards at every door
در تمام درب ها نگهبان مستقر کردن

12. a beautiful spot where one could commune with nature
مکانی زیبا که در آن یگانگی با طبیعت میسر بود.

13. a grease spot on my tie
لکه ی چربی بر کراوات من

14. a hollow spot in the road
چاله در جاده

15. a ten spot
اسکناس دهی (ده دلاری)

16. the exact spot where i put my watch
درست همان جایی که ساعتم را گذاشتم

17. the ten spot of spades
ورق ده پیک

18. the top spot in our company
بالاترین مقام در شرکت ما

19. hit the spot
(عامیانه) نیاز مبرم یا خواسته ی شدیدی را اقناع کردن،برآوردن،به هدف خوردن

20. on the spot
1- در محل ذکر شده 2- فورا،بی درنگ 3- (خودمانی) گرفتار،در وضع بد،تحت فشار 4- (خودمانی) در خطر،در خطر مرگ

21. a good fishing spot
یک جای خوب برای ماهیگیری

22. this liquid will spot out all of the stains
این محلول همه ی لکه ها را خواهد برد.

23. have a soft spot for somebody
نسبت به کسی مهر و محبت ویژه داشتن

24. in a (bad) spot
(خودمانی) در وضع بد،در مضیقه،گرفتار

25. do not think that every spot is a sapling . . .
(سعدی) هر پیسه گمان مبر نهالی. . .

26. fear rooted her to the spot
ترس او را در جای خود میخ کوب کرد.

27. he lighted upon that lonely spot quite by accident
او کاملا به طور اتفاقی به آن جای خلوت رسید.

28. his reputation is without the slightest spot
شهرت او کمترین نقص را ندارد.

29. do not take any brindle for a spot . . .
هرپیسه گمان مبر که خالیست . . .

30. his glance had stayed posited on the spot
نگاهش به آن نقطه دوخته شده بود.

مترادف ها

نقطه (اسم)
stop, ace, speck, point, spot, dot, part, jot, period, mark, prick, mote, minim, iota, plot, fleck, full stop, splotch, punctation, speckle, tittle

موقعیت (اسم)
post, site, place, spot, situation, status, position, plight, setting, ball game, location, circumstances, station, locality, state of affairs, status quo

خال (اسم)
blotch, speck, spot, dot, mote, beauty spot, mole, freckle, mother's mark, stigma, pip, fleck, speckle

لکه (اسم)
blotch, smut, spot, dot, glob, blur, mulct, smudge, freckle, taint, stain, smear, gall, blob, blot, nebula, pip, dirt, dapple, splotch, iron mold, smirch, smooch, soilure

لک (اسم)
speck, spot, stain, blot, stigma

مکان (اسم)
dwelling, habitation, site, stead, place, spot, position, location, locality, locus

لحظه (اسم)
spot, instance, minute, moment, instant, flash, second, trice

محل (اسم)
site, place, room, spot, position, location, vacancy, locale, locality, situs, whereabout

موضع (اسم)
stand, spot, position, locality

زمان مختصر (اسم)
spot

با خال تزئین کردن (فعل)
spot

در نظر گرفتن (فعل)
spot

بجا آوردن (فعل)
perform, spot, pay

لکه دار کردن یا شدن (فعل)
spot, blot

کشف کردن (فعل)
spot, find, detect, discover, find out, figure out, uncover, decipher, decode

تخصصی

[سینما] پروژکتور - محل
[عمران و معماری] محل - مکان - نقطه
[برق و الکترونیک] لکه 1. ناحیه روشن ایجاد شده روی صفحه نمایش لامپ پرتو-کاتدی به وسیله باریکه الکترونی . 2. آگهی تجاری کوتاه مدت که در حین برنامه ها پخش می شود . - نقطه، لکه
[صنعت] نقطه، نقطه ای
[نساجی] لکه کوچک - نقطه - خال - محل - نقش - لک
[ریاضیات] مکان، نقطه، محل، کشف کردن، لحظه

انگلیسی به انگلیسی

• roundish stain, dot, speck; place; awkward or difficult situation, predicament; specific location, area; stain on one's reputation, blemish; pimple (british); spotlight
mark, dot, stain; remove a spot from; notice, detect, recognize; become stained; place, set in a particular position, locate
made or done immediately; paid at once; broadcast between major radio or television programs; performed randomly
exactly, precisely (slang)
spots are small, round, coloured areas on a surface.
spots on a person's skin are small lumps or marks.
a spot of a substance is a small amount of it.
a spot of something is a small amount of it; an old-fashioned, informal use.
you can refer to a particular place as a spot.
if you spot someone or something, you notice them.
see also beauty spot, black spot, blind spot, high spot, hot spot, spotted, trouble spot.
if you are on the spot, you are at the actual place where something is happening.
if you do something on the spot, you do it immediately.
if you put someone on the spot, you put them in a situation where they have to make a difficult decision, usually publicly.

پیشنهاد کاربران

نقدی مثلاً:
( مهندسی برق ) : بازار روز بعد و بازار نقدی
You can always spot the single girls at the beach
میتونی همیشه پیدا کنی دختران مجرد رو نزدیک ساحل
spot 6 ( n ) =a small amount of a liquid, e. g. I felt a few spots of rain
spot
spot 5 ( n ) =a particular area or place, e. g. a quiet spot
spot
spot 4 ( n ) =a small mark or lump on a person's skin that shows that they are sick, e. g. The baby's whole body was covered in small red spots.
spot
spot 3 ( n ) rust spots
spot
spot 2 ( n ) =a small dirty mark on sth, e. g. His jacket was covered with spots of mud.
spot
spot 1 ( n ) ( spɑt ) =a small round area that has a different color or feels different from the surface it is on, e. g. The male bird has a red spot on its beak.
spot
۱ _ خال ، لکه
۲ _ جا ، محل
۳ _ تشخیص دادن ، فهمیدن ، پیدا کردن ، مشاهده کردن
Place
Spider man's nemesis
[اصطلاح تخصصی ارزهای دیجیتال]
اسپات
قرارداد یا معامله خرید یا فروش یک ارز دیجیتال برای تسویه فوری، یا پرداخت و تحویل ارز دیجیتال در بازار.
تب خال
به معنی notice هم به عنوان synonym می شود
شرح:
دیدن یا توجه کردن به کسی/چیزی، به خصوص ناگهانی یا زمانی که دیدن یا متوجه شدن آنها آسان نیست
هم معنی :
notice , recognize , observe
مثال :
Hugh was spotted by local police and had to leave quickly
هیو توسط پلیس محلی مشاهده شد و مجبور شد به سرعت آنجا را ترک کند.
بجا آوردن یا شناختن کسی هم معنی میده. مثلاً:
Look at that mature man over there! Did you spot him??
( در رادیو و تلویزیون ) : مدت زمان کوتاهی که به کسی داده می شود تا در رادیو یا تلویزیون صحبت یا اجرا کند.
اسم:
1 - لکه
2 - مکان
فعل:
1 - تشخیص
2 - علامت گذاری
کشف کردن
تشخیص دادن
مثال:the best way to spot a liar
بهترین راه برای تشخیص دروغگو
خال های روی پوست پلنگ
شرایط
یکی از معانی : آوانس دادن ( دادن چند امتیاز اولیه به حریف از جهت اینکه برتریت رو دیکته کنی )
بند . ماده
A spot in the contract بندی در قرارداد
How to spot a cheating spouse
همسر خیانتکار رو چگونه تشخیص بدیم
شناسایی و تشخیص
Example
You should know how to spot potential problems
شما باید بلد باشی که چطور شناسایی کنی یا چطور تشخیص بدی مشکلات احتمالی رو
spot ( کشاورزی - زراعت و اصلاح نباتات )
واژه مصوب: لکه 1
تعریف: ناحیۀ تغییررنگ یافته یا بافت مرده با حاشیۀ منظم و مشخص
نقطه
جوش
لکه ( روی صورت )
نقدی
مثلا spot trades یعنی معاملات نقدی
منطقه
نقطه
یافتن مثلاً در یک متنی غلط یافتن.
نقطه.
برای یادسپاری بهتر می توان از کلمات آشنای قبلی که دارای وجه اشتراک هستند استفاده کرد سپس به برقراری ارتباط بین آنها پرداخت.
Stop and spot
وجه اشتراک، دارای حروف کاملا یکسان.
معلم دیکته اول دستور Stop می داد بعد دستور spot یابرعکس.
نقطه، خال
برای یادسپاری بهتر می توان اثپات را اثبات در نظر گرفت اکنون برقراری رابطه بین اثبات و نقطه لازم است بطور مثال:
اثبات کوتاه ترین پاره خط بین نقطه و خط، خط عمود است.
درجا
لحظه
جایگاه
پیدا کردن کسی یا چیزی
انگیزه
جرقه
?Can you spot the boat passing by
متوجه اون قایق در حال عبور میشی ( میبینیش ) ؟؟؟؟
Can you spot the mistake
آیا میتوانید خطا را مشاهده کنید؟
Can you spot
میتونی ببینی؟؟؟
Spot size در مخابرات حالتی است که به جای یک نقطه نوری، یک محدوده نوری با یک پهنای باند مشخص داشته باشیم.
مثلا در Quasi optic محدوده نوری ( قابل مقایسه با طول موج ) به صورت spot size خواهد بود در حالی که در ray optic بصورت یک نقطه ( بسیار کوچکتر از طول موج ) خواهد بود.
خیره شدن ، نگاه کردن دقیق به چیزی spot on
جانمایی کردن/پیدا کردن ( از میان انبوهی از چیزها )
مشخص کردن
یافتن ، پیدا کردن
نقطه ، لکه
در رتبه بندی: رتبه
دیدن یا متوجه شدن براساس دیدن چیزی یا کسی به ویژه زمانی که دیدن یا تشخیص آن دشوار باشد
مترادف با notice و see
چاله
متوجه شدن
( بازار ) نقدی
precinct
area
on the spot: در وضعیت بد، تحت فشار، در خطر
به عنوان اسم:
لکه،
نقطه،
خال و جای جوش،
موقعیت،
لحظه
به عنوان فعل:
Spot sb or sth
متوجه شدن و تشخیص دادن ( وقتی دیدنش سخت باشه )
ازین واژه در بعضی موقعیت ها به عنوان ابزاری برای نشانه گذاری روی تخته سفید یا نقشه یا . . . استفاده می شود که در اینجا معادل فارسی آن "نشان" است.
put a spot on the map where they will start their trip
روی نقشه در نقطه ای که قراره سفرشون رو شروع کنن یک "نشان" بذار
کشف کردن
کشف شدن
شرایط سخت
ارضا شدن. برای مثال:keep going till head spot = آنقدر ادامه بده تا ارضا بشی
به سختی پیدا کردن
he finally spotted the shirt he wanted
او بالاخره لباسی که میخواست رو پیدا کرد🔵
خال
نوبت

نکته دار
اسم:
1. تفرجگاه
2. نقطه، لکه
3. لک روی پوست
4. قسمتی ( معمولا گرد ) در یک جسم یا جاندار که متفاوت از قسمتهای دیگر است
فعل:
1. متوجه شدن یا تشخیص دادن ( وقتی که تشخیص سخت باشد )
2. Be spotted with something
...
[مشاهده متن کامل]

لکه لکه شدن، علامت دار شدن
3. Easy/difficult to spot
آسان/سخت در تشخیص ( متوجه شدن )

تشخیص هویت دادن
نقطه
زمان
لحظه
پول دادن یا قرض دادن به کسی
جوش
مکان. نقطه
یافتن چیزی یا کسی به خصوص موقعی دیدن آن سخت است.
مثال I spotted a police car behind us.
لکه یا خال
دیدن و یافتن
قرار داشتن
لکه. لکه روی پوست

جا مکان

ناگهانی دیدن
پیدا کردن در حالت سخت Find in difficultCondition
شناسایی کردن
تشخیص دادن
لکه
یافتن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٧٩)

بپرس