point

/ˈpɔɪnt//poɪnt/

معنی: پست، ماده، معنی، نقطه، سر، قله، هدف، جهت، درجه، ممیز، اصل، لبه، پایان، نوک، فقره، مرحله، موضوع، نکته، امتیاز بازی، نمره درس، نوک گذاشتن، خاطر نشان کردن، نقطه گذاری کردن، نوک دار کردن، تیز کردن، متوجه ساختن، گوشه دار کردن، اشاره کردن، نشان دادن
معانی دیگر: (بسیار ریز) نقطه، خالچه، ذره پنده، پنده ای، دیل، خجک، تیل، (حساب) ممیز، نقطه ی هندسی، جا، مکان، محل، میزان، سطح، زینه، نکته ی اصلی، مطلب اصلی، منظور، مقصود، لب، نیش، لحظه، هنگام، آن، ویژگی، خصیصه، صفت مشخصه، (مسابقه یا امتحان و غیره) امتیاز، پوان، (شاخ آهو و غیره) شاخه، (جواهر سازی - معیار سنجش وزن برابر با یک صدم قیراط) پوینت، (مداد و غیره) تیز کردن، دارای نوک تیز کردن، (معمولا با: out) نشان دادن، (هفت تیر یا انگشت را) به طرف کسی گرفتن، (بنایی - آجر یا سنگ را با ملات و غیره) درز گیری کردن، بندکشی کردن، (متن را) دارای علایم نقطه گذاری کردن، حاکی بودن از، خبر دادن از، رجوع شود به: dot، هر چیز نوک تیز، توری سوزن دوزی شده، زمین باریک، زمین پیشرفته در جایی (مثلا دریا)، دماغه، (رقص باله) ایستادن روی شست پاها، (دلکوی اتومبیل) پلاتین، (انگلیس - برق) پریز، (بازار سهام و غیره) یک واحد تغییر در قیمت، شاخص قیمت، تغییر قیمت به میزان یک دلار یا یک در صد، (ارتش) جوخه ی جلو دار، جوخه ی عقب دار، دسته ی پیش قراول، دسته ی پس قراول، (ناوبری) هر یک از 32 نشان روی صفحه ی قطب نما، (چاپ) پونت، (انگلیس - راه آهن) سوزن دو راهی، (با: off) ممیز گذاری کردن، (اعداد را) اعشاری کردن، (معمولا با: up - از طریق تکرار یا تاکید و غیره) داستان را مهیج کردن، (سگ شکاری) با ایستادن در جهت شکار محل آن را به شکارچی نشان دادن، شکار نمایی کردن، مسیر، نوک گذاشتن به
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: beside the point, in point of, stretch a point, to the point
(1) تعریف: the sharp end of something.
مترادف: end, nib, peak, pike, spike, tip
مشابه: apex, extremity, pinnacle, prong, tine

- the point of the spear
[ترجمه Tinal] من الان دارم می رم کلاس زبان و اصلا این معناهایی که نوشته شده نمی ده
|
[ترجمه ترگمان] نوک نیزه
[ترجمه گوگل] نقطه قبر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a pencil point
[ترجمه ارزونصرتی] نوک مداد
|
[ترجمه ترگمان] یه نکته مدادی
[ترجمه گوگل] نقطه مداد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a piece of land that extends into water.
مترادف: cape, foreland, spit
مشابه: headland, peninsula, projection, promontory

(3) تعریف: a degree or position, as on a scale.
مترادف: degree
مشابه: phase, position, stage, step

- the freezing point of alcohol
[ترجمه ترگمان] نقطه انجماد الکل
[ترجمه گوگل] نقطه انجماد الکل
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a specific moment in time, esp. in a process or continuing activity.
مترادف: edge, instant, moment, verge
مشابه: brink, degree, phase, position, second, stage

- We were at the point of coming to an agreement when we were interrupted.
[ترجمه yasi] در نقطه رسیدن به توافق بودیم که حرفمان را قطع کردند.
|
[ترجمه ترگمان] موقع حرف زدن به توافق رسیدیم
[ترجمه گوگل] هنگامی که ما قطع شد، ما به توافق رسیدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: the meaning or purpose of a statement or action.
مترادف: crux, drift, gist, import, sense, significance
مشابه: bottom line, importance, intention, issue, meaning, message, nitty-gritty, object, purpose, substance, tenor

- I don't understand your point.
[ترجمه ابوالفضل] نظر شما را متوجه نمیشم
|
[ترجمه ترگمان] منظورت را نمی فهمم
[ترجمه گوگل] من نمیدونم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- What's the point of doing this?
[ترجمه ترگمان] فایده این کار چیه؟
[ترجمه گوگل] نقطه انجام این کار چیست؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: an idea put forth for consideration.
مترادف: issue, matter, question, subject, topic
مشابه: consideration, idea

- valid points in his argument
[ترجمه ترگمان] نکات معتبری در بحث داشت،
[ترجمه گوگل] نقاط معتبر در استدلال او
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a particular place in space or in the world.

- The train stops at many points between the two cities.
[ترجمه ترگمان] قطار در بسیاری از نقاط بین دو شهر متوقف می شود
[ترجمه گوگل] قطار متوقف می شود در بسیاری از نقاط بین دو شهر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: a quality or attribute.
مترادف: detail, property, quality, trait
مشابه: attribute, characteristic, component, part, specific

- This horse has many good points.
[ترجمه ترگمان] این اسب نکات جالبی دارد
[ترجمه گوگل] این اسب دارای نکات بسیار خوبی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: one of the thirty-two directions as marked on a compass.
مشابه: direction

(10) تعریف: the punctuation mark (.); period.
مترادف: period
مشابه: full stop

(11) تعریف: a unit used for keeping score in certain sports.

- She scored sixteen points in the basketball game.
[ترجمه ترگمان] او ۱۶ امتیاز در بازی بسکتبال به ثمر رساند
[ترجمه گوگل] او 16 بازی را در بازی بسکتبال به ثمر رساند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: in education, a unit used for grading and calculating credits.
مشابه: mark, score, unit
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: points, pointing, pointed
(1) تعریف: to aim or direct at something.
مترادف: aim, direct, level
مشابه: home, shine

- She pointed her finger at me.
[ترجمه ترگمان] او انگشتش را به سمتم دراز کرد
[ترجمه گوگل] او انگشت خود را به من اشاره کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to call attention to by indicating (usu. fol. by out).
مترادف: designate, indicate, specify
مشابه: direct, note, show

- The guide pointed out many interesting buildings.
[ترجمه ترگمان] راهنما به بسیاری از ساختمان های جالب اشاره کرد
[ترجمه گوگل] این راهنمای ساختمان های جالب توجهی را به نمایش گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I pointed out the absurdity of waiting.
[ترجمه ترگمان] به محض اینکه منتظر ماندم به بیرون نگاه کردم
[ترجمه گوگل] من اشاره کرد که پوچ بودن انتظار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to give added emphasis to (often fol. by up).
مترادف: emphasize, highlight, stress
مشابه: spotlight

- His crazy actions pointed up the need for control.
[ترجمه ترگمان] اقدامات جنون آمیز او نیاز به کنترل را نشان می داد
[ترجمه گوگل] اقدامات دیوانه او نیاز به کنترل داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to fill in (masonry) with a cementing substance.
مشابه: cement, mortar
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to show direction or location, or to specify, by pointing one's finger.
مشابه: denote, specify

- The professor spoke from the podium while pointing at the blackboard.
[ترجمه ترگمان] استاد از تریبون سخنرانی کرد و به تخته سیاه اشاره کرد
[ترجمه گوگل] استاد با اشاره به تخته سیاه، از تریبون سخنرانی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I asked what was wrong and he pointed to his foot.
[ترجمه ترگمان] از چیزی که اشتباه بود پرسیدم و او به پای او اشاره کرد
[ترجمه گوگل] من پرسیدم که اشتباه کرده است و به پای او اشاره کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to indicate or call attention to something, as a tendency or outcome.
مترادف: bespeak, denote, signify
مشابه: augur, bode, imply, portend, signal, suggest

- The experiment pointed to a breakthrough.
[ترجمه ترگمان] این آزمایش به یک پیشرفت اشاره کرد
[ترجمه گوگل] این آزمایش به پیشرفت اشاره کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to face in a direction.
مترادف: face, front

- The front of the building points northward.
[ترجمه ترگمان] نمای عمارت به سمت شمال اشاره می کند
[ترجمه گوگل] جلوی ساختمان به سمت شمال
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. point of no return
جایی که بازگشت از آن ممکن نیست،مرز بی بازگشت

2. a point of controversy
یک مطلب هیاهو انگیز

3. boiling point
نقطه ی جوش

4. don't point the needle close to the child's eye
سوزن را نزدیک به چشم بچه نگیر.

5. extreme point
نقطه ی کرانه

6. freezing point
نقطه ی انجماد

7. maximum point
(ریاضی) نقطه ی اوج،نقطه ی بیشینه

8. minimum point
نقطه ی حضیض،نقطه ی مینیمم

9. no point in complaining
شکایت به جایی نمی رسد.

10. salient point
نقطه ی تیز

11. the point at which water begins to boil
درجه ای که در آن آب شروع به جوشیدن می کند

12. the point i wish to raise is this . . .
نکته ای را که می خواهم خاطر نشان کنم این است که . . .

13. the point of a dagger
نیش خنجر

14. the point of a needle
سر سوزن

15. the point of his speech was that elections should be free
نکته ی اصلی نطق او این بود که انتخابات باید آزاد باشد.

16. the point of impact
نقطه ی اصابت،کوستگاه

17. to point out a person's shortcomings
عیوب کسی را عیان کردن

18. to point the way
راه را نشان دادن

19. to point up a brick wall
دیوار آجری را بند کشی کردن

20. two point five million
دو میلیون و نیم

21. your point is well taken
نکته ی شما مورد قبول است.

22. zero point five (0. 5)
صفر ممیز پنج

23. zero point two milligram
یک ممیز دو میلی گرم

24. decimal point
ممیز اعشاری (در انگلیسی به صورت نقطه نشان داده می شود)

25. focal point
1- نکته ی اصلی،مطلب مهم 2- نقطه ی کانونی

26. in point
مربوط،وارد،وابسته،بجا

27. in point of
درباره ی،در مورد،در . . .

28. in point of fact
در حقیقت،در واقع

29. moot point
نکته ی قابل بحث،موضوع جستارپذیر،هرچیز قابل مطرح کردن

30. a bright point in the history of british letters
نقطه ی درخشانی در تاریخ ادب انگلیس

31. a nice point of law
نکته ی ظریف حقوقی

32. a reference point
نقطه ی عطف پس گشت

33. at the point of death
در لحظه ی مرگ

34. at this point in time
در این برهه از زمان

35. from the point of view of apprehension, man surpasses all animals
از نظر ادراک،انسان از همه ی حیوانات جلوتر است.

36. from the point of view of politics
از دیدگاه سیاسی

37. is this point material to your argument?
آیا این نکته به استدلال شما ربطی دارد؟

38. jahangir, don't point your finger at other people!
جهانگیر،با انگشت به طرف مردم اشاره نکن !

39. the central point of his speech
نکته اصلی سخنرانی او

40. the focal point of his speech
نکته ی اصلی نطق او

41. the main point
نکته ی اصلی

42. the now point of view
دیدگاه متداول

43. a sore point
نکته ی دردآور،چیزی که درباره ی آن شخص حساسیت دارد

44. at the point of
در آستانه ی،در شرف،در حال (انجام)،نزدیک به

45. beside the point
نامربوط(به مطلب مورد بحث)،غیر وارد،بی ربط

46. gain a point
نکته ای را اثبات کردن،حرف خود را به کرسی نشاندن

47. make a point of
1- توجه دیگران را (به چیزی) جلب کردن 2- با اصرار کاری را انجام دادن،عمدا کردن

48. to the point
به هنگام،بجا،به موقع،سزاوار

49. a case in point
مثال،مورد مشابه

50. a lower boiling point
نقطه ی جوش پایین تر

51. ali yielded the point
علی به آن نکته اذعان کرد.

52. he got his point across by way of illustration and interpretation
او از راه توضیح و تفسیر نکته ی خود را رساند.

53. he illustrated his point by giving examples and statistics
او با آوردن مثال و آمار مطلب خود را روشن کرد.

54. he proved his point
او حرف خود را به کرسی نشاند.

55. i missed the point of his remarks
منظور حرف های او را درک نکردم.

56. keep to the point and do not digress!
به مطلب اصلی بپرداز و منحرف نشو!

57. london was our point of disembarkation
محل پیاده شدن ما لندن بود.

58. severe to the point of cruelty
سختگیر تا حد ظلم

59. she pressed the point of her sword on my jugular
نوک شمشیرش را روی شاهرگم فشار داد.

60. there seems no point in going
ظاهرا رفتن بی معنی است.

61. to amplify a point in a debate
در مناظره نکته ای را شرح و بسط دادن

62. to concede a point (in an argument)
(در مباحثه) به نکته ای اعتراف کردن

63. to controvert a point in a discussion
حین گفتگو نکته ای را مورد بحث قرار دادن

64. to labor a point
نکته ای را زیاده بسط دادن

65. a case in point
موضوع مورد نظر،به ویژه،مثال خوب

66. carpet weaving reached a point of perfection
قالیبافی به مرحله ی کمال رسید.

67. i grant your first point but not your second
نکته ی اول شما را قبول دارم ولی دومی را نه.

68. such experiences enlarge your point of view
چنین تجربیاتی بینش شما را بیشتر می کند.

69. that is beside the point
آن ربطی به موضوع ندارد.

70. they attained a high point of civilization
به سطح بالایی از تمدن رسیدند.

مترادف ها

پست (اسم)
post, point, mail, miscreant

ماده (اسم)
abscess, article, material, matter, female, substance, stuff, point, clause, provision, paragraph, res, woman, metal

معنی (اسم)
abstract, meaning, sense, significance, implication, signification, point, reality, spirit, intent, innuendo, essence, idea, ideal, moral, peculiar charm

نقطه (اسم)
stop, ace, speck, point, spot, dot, part, jot, period, mark, prick, mote, minim, iota, plot, fleck, full stop, splotch, punctation, speckle, tittle

سر (اسم)
slide, secret, edge, end, mystery, point, acme, top, head, tip, inception, beginning, chief, origin, apex, vertex, cover, corona, incipience, headpiece, extremity, glide, piece, flower, lid, pate, noddle, pash, plug, inchoation, lead-off, nob, noggin, sliding

قله (اسم)
point, acme, climax, culmination, zenith, top, peak, summit, crest, vertex, knoll, pap, knap

هدف (اسم)
object, cause, objective, point, sight, aim, purpose, target, goal, mark, prick, scope, butt, bourgeon, bourn, bourne, burgeon, victim, parrot, quintain

جهت (اسم)
sense, direction, cause, point, orientation, course, aim, trepan, sake, set, bearing

درجه (اسم)
measure, length, point, gage, gauge, mark, alloy, degree, grade, rating, scale, quantum, proportion, peg, gradation, thermometer, thermometre, pitch, stair, step

ممیز (اسم)
point, expert, auditor, decimal point, radix point, scrutineer, verifier

اصل (اسم)
point, quintessence, inception, principle, real, maxim, axiom, germ, origin, root, stem, radical, element, strain, authorship, provenance, fatherhood, paternity, mother, motif, principium, rootstock

لبه (اسم)
border, edge, margin, point, mouthpiece, track, fringe, verge, lip, hem, rim, edging, ledge, margent, brim, marge, ridge, spike, rand, selvage, selvedge, welt

پایان (اسم)
cessation, finish, termination, close, limit, end, conclusion, point, period, ending, sequel, terminal, finis, surcease, finality, winding-up

نوک (اسم)
end, bill, point, top, head, tip, peak, summit, horn, apex, beak, vertex, barb, ascender, neb, knap, jag, fastigium, ridge, nib

فقره (اسم)
article, point, subject matter, detail, paragraph, item, vertebra, dorsal, particular

مرحله (اسم)
leg, point, period, degree, grade, stage, station, stadium, step, phase

موضوع (اسم)
matter, object, subject, story, point, issue, subject matter, question, fable, plot, theme, problem, topic, leitmotiv, motif

نکته (اسم)
matter, point, mot

امتیاز بازی (اسم)
point

نمره درس (اسم)
point

نوک گذاشتن (فعل)
point, tip

خاطر نشان کردن (فعل)
stress, point

نقطه گذاری کردن (فعل)
point, zero, punctuate

نوک دار کردن (فعل)
point, tip

تیز کردن (فعل)
grind, sharp, sharpen, point, keen, whet, strap

متوجه ساختن (فعل)
point, direct, attract attention

گوشه دار کردن (فعل)
point, corner

اشاره کردن (فعل)
point, motion, mention, hint, sign, allude, nudge, insinuate, imply, cue, beckon

نشان دادن (فعل)
introduce, point, display, represent, run, illustrate, show, index, demonstrate, evince, exert, register, indicate

تخصصی

[کامپیوتر] پوینت ؛ نقطه - نقطه - واحدی از سنجش تایپی، و برابر با 1 بر روی 72 اینچ . ارتفاع تایپ معمولاً به نقاط بیان می شود. با این جال، این سنجشی برای اندازه ی حروف نیست، بلوکهای چوبی که روی آنها حروف فلزی برای چاپ نصب می شوند، با این واحد مورد سنجش قرار می گیرند . لازمه ی این واحد سنجش، وجود فضای خالی در بالای بلندترین حروف بزرگ و در زیر حروف کوچک است. از این رو، شکلهای مختلف حروف با اندازه ی نقطه ای یکسان، ممکن است از نظر اندازه ی تفاوت داشته باشند. تا به امروز، حتی اشکال حرفی دیجیتایز شده، ویژگی خاص خود را نشان می دهند. تمایل به حفظ به طرحهای اصلی موجب شده است که اندازه ی تایپ، نظم خاصی به خود نگیرد.
[دندانپزشکی] نوک، سر، قله
[برق و الکترونیک] نقطه
[فوتبال] نوک-سر
[مهندسی گاز] نقطه، نقطه گذاری کردن
[زمین شناسی] راس، نوک - (ساحل):ناحیه باریک شده از زمین نسبتا ً کم ارتفاع، نظیر یک دماغه کوچک، بیرون زده از ساحل به سمت حجم آب( به ویژه بخش نوک یا قسمت انتهایی این بیرون زدگی ) یا انتهای نوک تیز خشکی بیرون زده به سمت توده آب.
[حقوق] خاطرنشان ساختن، تذکر دادن، اشاره کردن، دلالت کردن، شرح دادن، نکته، مطلب، مقصود، موضوع، مرحله
[نساجی] سوزن - خار- نوک - سر - نقطه - ممیز - نکته - موضوع - محل - مرکز - جهت - مرحله - اثر - علامت - راس - شاخک - دماغه بلند
[ریاضیات] نقطه

به انگلیسی

• spot, pinpoint; tip, prong; essence, gist; intention; matter; small measurement used to measure font size (computers)
indicate; emphasize; sharpen; direct
a point is something that you say or write which expresses a particular fact, idea, or opinion.
if you say that someone has a point, you mean that you accept that what they have said is worth considering.
the point of what you are saying or discussing is the most important part that provides a reason or explanation for the rest.
you use point in expressions such as `i don't see the point of it', `what's the point?', and `there's no point' in order to say that a particular action has no purpose or would not be useful.
a point is also a detail, aspect, or quality of something or someone.
a point is also a particular place or position where something happens.
you also use point to refer to a particular time or moment, or a particular stage in the development of something.
if something points to a particular situation, it suggests that the situation exists or is likely to occur.
if something points to a place or points in a particular direction, it shows where that place is or faces in that direction.
the points of a compass are the marks on it that show the directions, especially north, south, east, and west.
the point of something such as a pin, needle, or knife is the thin, sharp end of it.
on a railway track, the points are the levers and rails which enable a train to move from one track to another.
the decimal point in a number is the dot that separates the whole numbers from the fractions.
in some competitions and studies a point is one of the single marks that are counted to measure or compare different people and events.
a point is also an electric socket.
if you point at something, you hold out your finger or an object such as a stick to show someone where it is or to make them notice it.
if you point something at someone, you aim the tip or end of it towards them.
see also pointed, pointing.
if something is beside the point, it is not relevant to the subject that you are discussing.
if you make a point of doing something, you do it in a very obvious way and do not miss a chance to do it.
if you are on the point of doing something, you are just about to do it.
if something is true up to a point, it is partly, but not completely, true.
if you point out an object or place, you make people look at it or show them where it is.
if you point out a fact or mistake, you tell someone about it.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیپست، ماده، معنی، نقطه، سر، قله، هدف، جهت ...معانی متفرقه( بسیار ریز ) نقطه، خالچه، ذره پنده، پنده ...بررسی کلمهاسم ( noun ) عبارات : beside the point, in point of, stretch a point, to the point • ( 1 ) ت ...جمله های نمونه1. point of no return جایی که بازگشت از آن ممکن نیست، مرز بی بازگشت 2. a point of controversy یک ...مترادفپست ( اسم ) post, point, mail, miscreant ماده ( اسم ) abscess, article, material, matter, femal ...بررسی تخصصی[کامپیوتر] پوینت ؛ نقطه - نقطه - واحدی از سنجش تایپی، و برابر با 1 بر روی 72 اینچ . ارتفاع تایپ معمو ...انگلیسی به انگلیسیspot, pinpoint; tip, prong; essence, gist; intention; matter; small measurement used to measure font ...
معنی point، مفهوم point، تعریف point، معرفی point، point چیست، point یعنی چی، point یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف p، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف p، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف p، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف p
کلمه بعدی: point a finger to
اشتباه تایپی: حخهدف
آوا: /پوینت/
عکس point : در گوگل
معنی point

پیشنهاد کاربران

بخش
اشاره کردن. نشان دادن چیزی
نشانه اثر
نکته
نقطه نظر
فایده
آستانه
دیدگاه
امتیاز
At some point
در مواقعی
جلب توجه

نشان دادن ، اشاره کردن
نشان دادن چیزی
نکته مثلاimportant point معنی:نکته ی مهم
نقطه. نکته. اصل. هدف
امتیاز بازی

نکته .
important point
نکته مهم
اشاره کردن
نشان
عقیده
نقطه، نکته
اشاره داشتن، دلالت کردن، دلالت داشتن
حسن یا خوبی یا فایده چیزی، امتیاز/نکته مثبت

What's the point of . . . ?
حسنش چیه؟ فایدش چیه؟

There was a point though
هرچند حسنی هم داشت. . بی فایده هم نبودا. . .
نشانه رفتن ( تفنگ و . . . )
اشاره
نوک ، سر ، نکته ، نشان دادن
please get to the point
لطفا برو سر اصل مطلب👯‍♂️
جا، مکان
از معانی مهم این کلمه:
•دلیل
•نکته
•مورد
•موضوع اصلی
•نقطه
•اشاره کردن با دست به طرفی
•نشانه گیری با اسلحه
•راهنمایی کردن کسی به جهتی ( برای آدرس )
نقطه مکانی
دلیل
At a certain point
دقیقا، درست
نشان دادن اشاره کردن
نوک مدادی
نوک
ماده
نقطه

دلیل
هدف
نکته، نقطه

نکته
You discussed a good point 🔜
شما در مورد نکته ی خوبی بحث کردید
گفتار، گفته، نوشته، نوشتار ( کلا نظر افراد وقتی به صورت گفته یا نوشتار در بیاد )
Got a point
به نکته ی مهم /خوبی اشاره کردن
detail
fact
نظر، دیدگاه، نقطه نظر
اصلِ مطلب
موضوعِ اصلی

Get to the point Spock.
برو سر اصل مطلب. . .

Beyond a point
بی ربط، غیروارد، نامربوط
برهه، بازه زمانی
دقیق . رسا
اشاره کردن ، نشان دادن
نکته , مطلب ؛ جا , لحظه ؛ فایده ؛ امتیاز ؛ نوک ؛ نقطه ؛ اشاره کردن , به طرف چیزی گرفتن

# I suddenly noticed one strange point
# I'll get straight to the point
# The point where the road bends
# He was completely lost at one point
# There's no point arguing about it
# What's the point of that?
# The youngest player won the most points
# Her kindness is one of her strong points
# That needle has a very sharp point
# freezing point
# She pointed to her watch as a sign that it was getting late
# He said that the man had pointed a knife at him
To Point at:
معنای نشانه گرفتن هم می دهد.
مثلا He pointed his gun at the deer یعنی ( با تفنگش ) به سمت آهو نشانه گرفت.
ضرب، ضرب کردن
سوق دادن
هدایت کردن
نقطه ، نکته ، نمره درس
اصلا معنی کلمه ای که من می خوام ندارع
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما