برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1438 100 1

point

/ˈpɔɪnt/ /poɪnt/

معنی: پست، ماده، معنی، نقطه، سر، قله، هدف، جهت، درجه، ممیز، اصل، لبه، پایان، نوک، فقره، مرحله، موضوع، نکته، امتیاز بازی، نمره درس، نوک گذاشتن، خاطر نشان کردن، نقطه گذاری کردن، نوک دار کردن، تیز کردن، متوجه ساختن، گوشه دار کردن، اشاره کردن، نشان دادن
معانی دیگر: (بسیار ریز) نقطه، خالچه، ذره پنده، پنده ای، دیل، خجک، تیل، (حساب) ممیز، نقطه ی هندسی، جا، مکان، محل، میزان، سطح، زینه، نکته ی اصلی، مطلب اصلی، منظور، مقصود، لب، نیش، لحظه، هنگام، آن، ویژگی، خصیصه، صفت مشخصه، (مسابقه یا امتحان و غیره) امتیاز، پوان، (شاخ آهو و غیره) شاخه، (جواهر سازی - معیار سنجش وزن برابر با یک صدم قیراط) پوینت، (مداد و غیره) تیز کردن، دارای نوک تیز کردن، (معمولا با: out) نشان دادن، (هفت تیر یا انگشت را) به طرف کسی گرفتن، (بنایی - آجر یا سنگ را با ملات و غیره) درز گیری کردن، بندکشی کردن، (متن را) دارای علایم نقطه گذاری کردن، حاکی بودن از، خبر دادن از، رجوع شود به: dot، هر چیز نوک تیز، توری سوزن دوزی شده، زمین باریک، زمین پیشرفته در جایی (مثلا دریا)، دماغه، (رقص باله) ایستادن روی شست پاها، (دلکوی اتومبیل) پلاتین، (انگلیس - برق) پریز، (بازار سهام و غیره) یک واحد تغییر در قیمت، شاخص قیمت، تغییر قیمت به میزان یک دلار یا یک در صد، (ارتش) جوخه ی جلو دار، جوخه ی عقب دار، دسته ی پیش قراول، دسته ی پس قراول، (ناوبری) هر یک از 32 نشان روی صفحه ی قطب نما، (چاپ) پونت، (انگلیس - راه آهن) سوزن دو راهی، (با: off) ممیز گذاری کردن، (اعداد را) اعشاری کردن، (معمولا با: up - از طریق تکرار یا تاکید و غیره) داستان را مهیج کردن، (سگ شکاری) با ایستادن در جهت شکار محل آن را به شکارچی نشان دادن، شکار نمایی کردن، مسیر، نوک گذاشتن به

بررسی کلمه point

اسم ( noun )
عبارات: beside the point, in point of, stretch a point, to the point
(1) تعریف: the sharp end of something.
مترادف: end, nib, peak, pike, spike, tip
مشابه: apex, extremity, pinnacle, prong, tine

- the point of the spear
[ترجمه ترگمان] نوک نیزه
[ترجمه گوگل] نقطه قبر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a pencil point
[ترجمه ارزونصرتی] نوک مداد
|
[ترجمه ترگمان] یه نکته مدادی
[ترجمه گوگل] نقطه مداد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a piece of land that extends into water.
مترادف: cape, foreland, spit
مشابه: headland, peninsula, projection, promontory

(3) تعریف: a degree or position, as on a scale.
مترادف: degree
مشابه: phase, position, stage, step
...

واژه point در جمله های نمونه

1. point of no return
جایی که بازگشت از آن ممکن نیست،مرز بی‌بازگشت

2. a point of controversy
یک مطلب هیاهو انگیز

3. boiling point
نقطه‌ی جوش

4. don't point the needle close to the child's eye
سوزن را نزدیک به چشم بچه نگیر.

5. extreme point
نقطه‌ی کرانه

6. freezing point
نقطه‌ی انجماد

7. maximum point
(ریاضی) نقطه‌ی اوج،نقطه‌ی بیشینه

8. minimum point
نقطه‌ی حضیض،نقطه‌ی مینیمم

9. no point in complaining
شکایت به جایی نمی‌رسد.

10. salient point
نقطه‌ی تیز

11. the point at which water begins to boil
درجه‌ای که در آن آب شروع به جوشیدن می‌کند

12. the point i wish to raise is this . . .
نکته‌ای را که می‌خواهم خاطر نشان کنم این است که . . .

13. the point of a dagger
نیش خنجر

14. the point of a needle
سر سوزن

15. th ...

مترادف point

پست (اسم)
post , point , mail , miscreant
ماده (اسم)
abscess , article , material , matter , female , substance , stuff , point , clause , provision , paragraph , res , woman , metal
معنی (اسم)
abstract , meaning , sense , significance , implication , signification , point , reality , spirit , intent , innuendo , essence , idea , ideal , moral , peculiar charm
نقطه (اسم)
stop , ace , speck , point , spot , dot , part , jot , period , mark , prick , mote , minim , iota , plot , fleck , full stop , splotch , punctation , speckle , tittle
سر (اسم)
slide , secret , edge , end , mystery , point , acme , top , head , tip , inception , beginning , chief , origin , apex , vertex , cover , corona , incipience , headpiece , extremity , glide , piece , flower , lid , pate , noddle , pash , plug , inchoation , lead-off , nob , noggin , sliding
قله (اسم)
point , acme , climax , culmination , zenith , top , peak , summit , crest , vertex , knoll , pap , knap
هدف (اسم)
object , cause , objective , point , sight , aim , purpose , target , goal , mark , prick , scope , butt , bourgeon , bourn , bourne , burgeon , victim , parrot , quintain
جهت (اسم)
sense , direction , cause , point , orientation , course , aim , trepan , sake , set , bearing
درجه (اسم)
measure , length , point , gage , gauge , mark , alloy , degree , grade , rating , scale , quantum , proportion , peg , gradation , thermometer , thermometre , pitch , stair , step
ممیز (اسم)
point , expert , auditor , decimal point , radix point , scrutineer , verifier
اصل (اسم)
point , quintessence , inception , principle , real , maxim , axiom , germ , origin , root , stem , radical , element , strain , authorship , provenance , fatherhood , paternity , mother , motif , principium , rootstock
لبه (اسم)
border , edge , margin , point , mouthpiece , track , fringe , verge , lip , hem , rim , edging , ledge , margent , brim , marge , ridge , spike , rand , selvage , selvedge , welt
پایان (اسم)
cessation , finish , termination , close , limit , end , conclusion , point , period , ending , sequel , terminal , finis , surcease , finality , winding-up
نوک (اسم)
end , bill , point , top , head , tip , peak , summit , horn , apex , beak , vertex , barb , ascender , neb , knap , jag , fastigium , ridge , nib
فقره (اسم)
article , point , subject matter , detail , paragraph , item , vertebra , dorsal , particular
مرحله (اسم)
leg , point , period , degree , grade , stage , station , stadium , step , phase
موضوع (اسم)
matter , object , subject , story , point , issue , subject matter , question , fable , plot , theme , problem , topic , leitmotiv , motif
نکته (اسم)
matter , point , mot
امتیاز بازی (اسم)
point
نمره درس (اسم)
point
نوک گذاشتن (فعل)
point , tip
خاطر نشان کردن (فعل)
stress , point
نقطه گذاری کردن (فعل)
point , zero , punctuate
نوک دار کردن (فعل)
point , tip
تیز کردن (فعل)
grind , sharp , sharpen , point , keen , whet , strap
متوجه ساختن (فعل)
point , direct , attract attention
گوشه دار کردن (فعل)
point , corner
اشاره کردن (فعل)
point , motion , mention , hint , sign , allude , nudge , insinuate , imply , cue , beckon
نشان دادن (فعل)
introduce , point , display , represent , run , illustrate , show , index , demonstrate , evince , exert , register , indicate

معنی عبارات مرتبط با point به فارسی

(تیراندازی) از نزدیک، نزدیک به دهانه، راست، مستقیم، مستقیما، رک، بی پرده، صریح، صریحا، تیر انداخته شده از نزدیک، مقابل هدف، روبه نشان
(بازی بریج) شمارش امتیاز
(فرانسه) نقطه ی اتکا، پایه، پایگاه، نقط ه اتکاء، پایه نقطه اتکاء
بسیار درست، کاملا راست، بی عیب در ظاهر
(قدیمی)، دقیق، کاملا درست
نگهبانی مامور راهنمایی عبورومرورکه درنقطه ای می ایستد
(بسکتبال) بازیکن رهبر، گارد حمله
(پارچه) توری سوزن دوزی شده
(گشت نظامی) جلو دار، سرباز پیشگام، سرباز پیشگام سر کرده، پیشگام
موضوع شرافتی، مطلب مربوط به شرف و آبرو
موضوعی که شرف ادمی وابسته بان است، قضیه شرف
نشان پرسش
جایی که بازگشت از آن ممکن نیست، مرز بی بازگشت، (پرواز یا هواپیما) هنگامی که بازگشت به مبدا به خاطر کمبو ...

معنی point در دیکشنری تخصصی

point
[کامپیوتر] پوینت ؛ نقطه - نقطه - واحدی از سنجش تایپی ، و برابر با 1 بر روی 72 اینچ . ارتفاع تایپ معمولاً به نقاط بیان می شود. با این جال ، این سنجشی برای اندازه ی حروف نیست ، بلوکهای چوبی که روی آنها حروف فلزی برای چاپ نصب می شوند ، با این واحد مورد سنجش قرار می گیرند . لازمه ی این واحد سنجش ، وجود فضای خالی در بالای بلندترین حروف بزرگ و در زیر حروف کوچک است. از این رو ، شکلهای مختلف حروف با اندازه ی نقطه ای یکسان ، ممکن است از نظر اندازه ی تفاوت داشته باشند. تا به امروز ، حتی اشکال حرفی دیجیتایز شده ، ویژگی خاص خود را نشان می دهند. تمایل به حفظ به طرحهای اصلی موجب شده است که اندازه ی تایپ ، نظم خاصی به خود نگیرد.
[دندانپزشکی] نوک، سر، قله
[برق و الکترونیک] نقطه
[فوتبال] نوک-سر
[مهندسی گاز] نقطه ، نقطه گذاری کردن
[زمین شناسی] راس، نوک - (ساحل):ناحیه باریک شده از زمین نسبتا ً کم ارتفاع ، نظیر یک دماغه کوچک، بیرون زده از ساحل به سمت حجم آب( به ویژه بخش نوک یا قسمت انتهایی این بیرون زدگی ) یا انتهای نوک تیز خشکی بیرون زده به سمت توده آب.
[حقوق] خاطرنشان ساختن، تذکر دادن، اشاره کردن، دلالت کردن، شرح دادن، نکته، مطلب، مقصود، موضوع، مرحله
[نساجی] سوزن - خار- نوک - سر - نقطه - ممیز - نکته - موضوع - محل - مرکز - جهت - مرحله - اثر - علامت - راس - شاخک - دماغه بلند
[ریاضیات] نقطه
[زمین شناسی] رسوب سد شنی - رسوب مرکب از مجموعه سدهای شنی متناوب و فرورفتگی های بین آن ها.
[زمین شناسی] عملیاتی در gis که برای تعیین نقاطی از مجموعه داده ها که در یک پلی گون معین از مجموعه داده های دیگر،قرار دارند،بکار می رود.
...

معنی کلمه point به انگلیسی

point
• spot, pinpoint; tip, prong; essence, gist; intention; matter; small measurement used to measure font size (computers)
• indicate; emphasize; sharpen; direct
• a point is something that you say or write which expresses a particular fact, idea, or opinion.
• if you say that someone has a point, you mean that you accept that what they have said is worth considering.
• the point of what you are saying or discussing is the most important part that provides a reason or explanation for the rest.
• you use point in expressions such as `i don't see the point of it', `what's the point?', and `there's no point' in order to say that a particular action has no purpose or would not be useful.
• a point is also a detail, aspect, or quality of something or someone.
• a point is also a particular place or position where something happens.
• you also use point to refer to a particular time or moment, or a particular stage in the development of something.
• if something points to a particular situation, it suggests that the situation exists or is likely to occur.
• if something points to a place or points in a particular direction, it shows where that place is or faces in that direction.
• the points of a compass are the marks on it that show the directions, especially north, south, east, and west.
• the point of something such as a pin, needle, or knife is the thin, sharp end of it.
• on a railway track, the points are the levers and rails which enable a train to move from one track to another.
• the decimal point in a number is the dot that separates the whole numbers from the fractions.
• in some competitions and studies a point is one of the single marks that are counted to measure or compare different people and events.
• a point is also an electric socket.
• if you point at something, you hold out your finger or an object such as a stick to show someone where it is or to make the ...

point را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Elena
بخش
خانومی
اشاره کردن.نشان دادن چیزی
na
نشانه اثر
love
نکته
حسینی
نکته
mahsa
نقطه نظر
ll
فایده
Ali
آستانه
mehrnaz
دیدگاه
M
امتياز
مصطفا
At some point
در مواقعی
aida
جلب توجه
Mobina
نشان دادن ، اشاره کردن
پارمیس
نشان دادن چیزی
مهدی
نکته مثلاimportant point معنی:نکته ی مهم
سلطان
نقطه.نکته.اصل.هدف
مهتاب جون.
امتیاز بازی
محمد پارسا آموزگار بهمبری
نکته .
important point
نکته مهم
کاربر آبادیس
اشاره کردن
Zohre
اشاره کردن
ebi
نشان
Hdise
عقیده
MAHSA🌷
نقطه،نکته
F.j
اشاره کردن
محدثه فرومدی
دلالت کردن، دلالت داشتن
سعید صفاری مقدم
حسن یا خوبی یا فایده چیزی، امتیاز/نکته مثبت

What's the point of ...?
حسنش چیه؟ فایدش چیه؟

There was a point though
هرچند حسنی هم داشت.. بی فایده هم نبودا...
Reza
نشانه رفتن (تفنگ و ...)
Hossein
اشاره
tinabailari
نوک ، سر ، نکته ، نشان دادن
please get to the point
لطفا برو سر اصل مطلب👯‍♂️
میلاد علی پور
جا، مکان
مهدی باقری
از معانی مهم این کلمه:
•دلیل
•نکته
•مورد
•موضوع اصلی
•نقطه
•اشاره کردن با دست به طرفی
•نشانه گیری با اسلحه
•راهنمایی کردن کسی به جهتی(برای آدرس)
رضارضائی
نقطه مکانی
اِم هلیش
دلیل
محمد نورانی
نقطه نظر
Vafa
At a certain point
دقیقا،درست
هستی
نشان دادن اشاره کردن
ترنم
نوک مدادی
mrym
نوک
ماده
نقطه
Setayesh
اشاره کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی point
کلمه : point
املای فارسی : پوینت
اشتباه تایپی : حخهدف
عکس point : در گوگل

آیا معنی point مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )