off

/ˈɒf//ɒf/

معنی: کساد، خاموش، بی موقع، دور، دورتر، از کنار، از روی، بسوی، از محلی بخارج، از یک سو
معانی دیگر: دور از (محلی)، بر، (در فاصله ی زمانی یا مکانی مشخص)، دور شده، افتاده، جدا، (موتور و برق و غیره) خاموش، تمام، پایان (یافته)، (انگلیس - خوردن یا آشامیدن) بد، خراب، ناموجود، در مرخصی، آزاد از کار، (رفتار) بد، غیر معمول، به هم خورده، فسخ شده، دارای مقدار معینی از چیزی (به ویژه پول یا رفاه)، (به ویژه راه) فرعی، در نزدیکی خیابان یا راه اصلی، در نزدیکی (ساحل)، کم کار آیی، بدتر از معمول، (دارو) نخوردن، قطع (دارو)، غلط، اشتباه، (خودمانی) کشتن، مخفف:، پیشنهاد شده، اداره، افسر، بسوی خارج، عازم بسوی، خارج از، مقابل، غیر صحیح، مختلف
off _
پسوند: مسابقه ی مهارت در کاری

بررسی کلمه

قید ( adverb )
(1) تعریف: away from a surface.
متضاد: on
مشابه: forth, wide

- His hat blew off.
[ترجمه ترگمان] کلاهش خاموش شد
[ترجمه گوگل] کلاه او منفجر شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This wallpaper is coming off.
[ترجمه tinabailari] این کاغذ دیواری داره کنده میشه
|
[ترجمه فاطمه] این کاغذ دیواری در حال کنده شدن است
|
[ترجمه ترگمان] این کاغذدیواری داره خاموش میشه
[ترجمه گوگل] این تصویر زمینه خاموش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: away from a point or position.

- Our dog ran off, and we haven't seen her since.
[ترجمه ترگمان] سگ ما فرار کرد و از آن وقت دیگر او را ندیده بودیم
[ترجمه گوگل] سگ ما فرار کرد و ما از او دیده ایم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He was angry and walked off.
[ترجمه ترگمان] عصبانی شد و رفت
[ترجمه گوگل] او عصبانی بود و راه می رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: so as to interrupt or stop operation.
متضاد: on

- He turned the radio off.
[ترجمه ترگمان] رادیو را خاموش کرد
[ترجمه گوگل] او رادیو را خاموش کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: from a specific path or course.

- The road is heading off toward the town.
[ترجمه ترگمان] جاده داره به سمت شهر میره
[ترجمه گوگل] جاده به سمت شهر حرکت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: away from a job or post.

- She took a day off last week to go to a funeral.
[ترجمه ترگمان] هفته پیش یه روز مرخصی گرفت تا به مراسم ختم بره
[ترجمه گوگل] او هفته گذشته یک روز برای گذراندن مراسم تشییع پیکر گذراند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: into an unconscious state.

- He drifted off while sitting in class.
[ترجمه ترگمان] در حالی که در کلاس نشسته بود از خواب بیدار شد
[ترجمه گوگل] او در حالی که در کلاس نشسته بود حرکت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: so as not to be supported or connected.

- She cut her long hair off.
[ترجمه ترگمان] موهای بلندش را کوتاه کرد
[ترجمه گوگل] موهای بلندش را برداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: at a distance in space or with respect to future time.

- Spring is a long way off.
[ترجمه ترگمان] بهار راه درازی است
[ترجمه گوگل] بهار طولانی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: so as to be interrupted or ended.

- The engagement was broken off.
[ترجمه ترگمان] نامزدی قطع شده بود
[ترجمه گوگل] تعارض قطع شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: absolutely; totally.

- Finish it off!
[ترجمه ترگمان] تمومش کن
[ترجمه گوگل] پایان دادن به آن!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: so as to be divided or delineated.

- They will mark off a playing field.
[ترجمه ترگمان] آن ها میدان بازی را علامت گذاری خواهند کرد
[ترجمه گوگل] آنها یک زمین بازی را علامت می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: into being or effect.

- The celebration will come off tomorrow.
[ترجمه ترگمان] جشن فردا به پایان خواهد رسید
[ترجمه گوگل] جشن فردا می آید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(13) تعریف: so as to be on the way.

- We will start off late next week.
[ترجمه ترگمان] ما اواخر هفته آینده شروع به کار خواهیم کرد
[ترجمه گوگل] ما هفته آینده اواخر هفته شروع خواهیم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(14) تعریف: from the price.

- taking ten dollars off
[ترجمه ترگمان] ده دلار در جیب داشت
[ترجمه گوگل] گرفتن ده دلار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: away from the surface of.

- The plane rose off the ground.
[ترجمه ترگمان] هواپیما از زمین بلند شد
[ترجمه گوگل] هواپیما از زمین بلند شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: no longer connected to or with.
متضاد: on

- The handle is off the cup.
[ترجمه ترگمان] دسته دور فنجان است
[ترجمه گوگل] دسته از جام حذفی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She is off the council now.
[ترجمه ترگمان] الان دیگه از انجمن جدا شده
[ترجمه گوگل] او اکنون شورا است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He's off his insurance.
[ترجمه ترگمان] اون از بیمه - ش فرار کرده
[ترجمه گوگل] او بیمه خود است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: not currently engaged in or involved with.

- The guard is off duty right now.
[ترجمه ترگمان] نگهبان الان در حال انجام وظیفه است
[ترجمه گوگل] در حال حاضر، گارد خاموش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He's finally off the phone!
[ترجمه ترگمان] بالاخره تلفن را قطع کرد
[ترجمه گوگل] او در نهایت از گوشی تلفن!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: below.

- on sale for twelve dollars off the regular price
[ترجمه ترگمان] برای فروش دوازده دلار قیمت معمولی
[ترجمه گوگل] در فروش برای دوازده دلار از قیمت به طور منظم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: at the expense of.

- living off one's family
[ترجمه ترگمان] زندگی در یک خانواده است،
[ترجمه گوگل] زندگی کردن از خانواده اش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: staying away or abstaining from.

- She's off sweets because of her diet.
[ترجمه ترگمان] او به خاطر رژیم غذایی او آب نبات ها را از دست داده است
[ترجمه گوگل] او شیرینی ها را به دلیل رژیم غذایی خود می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: near but some distance away from.

- a park off the main street
[ترجمه ترگمان] پارکی در خیابان اصلی
[ترجمه گوگل] پارک کردن خیابان اصلی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: (informal) from.

- He borrowed five dollars off me.
[ترجمه ترگمان] اون پنج دلار از من قرض گرفت
[ترجمه گوگل] او پنج دلار از من قرض گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: through the use or consumption of.

- She is living off her investments.
[ترجمه ترگمان] او دارد از سرمایه گذاری اش امرار معاش می کند
[ترجمه گوگل] او با سرمایه گذاری های خود زندگی می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: below the normal level or standard of.

- an athlete off his game
[ترجمه ترگمان] ورزشکاری را از بازی بیرون آورد
[ترجمه گوگل] یک ورزشکار از بازی خود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
(1) تعریف: not connected, attached, or touching a surface.

- He looked different with his hat off.
[ترجمه ترگمان] با کلاهش فرق می کرد
[ترجمه گوگل] او با کلاه او متفاوت بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: not running, flowing, or in operation.

- It's hard to turn the steering wheel if the engine is off.
[ترجمه ترگمان] اگر موتور خاموش است، چرخش فرمان دشوار است
[ترجمه گوگل] اگر موتور خاموش باشد، چرخش چرخ دشوار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We used candles when the electricity was off.
[ترجمه ترگمان] وقتی برق قطع شد، از شمع استفاده کردیم
[ترجمه گوگل] هنگامی که برق خاموش بود، از شمعها استفاده کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: canceled.
متضاد: on

- The parade is off because it is raining.
[ترجمه ترگمان] رژه رفتن برای این است که باران می بارد
[ترجمه گوگل] رژه خاموش است زیرا باران است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: inferior; spoiled.
متضاد: fresh

- This meat is off and should be thrown out.
[ترجمه sara] این گوشت خراب است و باید دور انداخته شود.
|
[ترجمه ترگمان] این گوشت خاموش است و باید بیرون انداخته شود
[ترجمه گوگل] این گوشت خاموش است و باید برداشته شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: free from work.
متضاد: in, working

- The interns try to catch up on sleep during their off hours.
[ترجمه ترگمان] انترن ها سعی می کنند که در ساعات فراغت از خواب بیدار شوند
[ترجمه گوگل] کارآموزان در خلال ساعات خود سعی می کنند به خواب بروند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I'm off tomorrow, so I'll be free for lunch.
[ترجمه menma] من فردا تعطیلم، پس برای ناهار وقت دارم
|
[ترجمه ترگمان] من فردا می روم، بنابراین برای ناهار مرخصی خواهم داشت
[ترجمه گوگل] من فردا میروم، بنابراین من برای ناهار آزاد هستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: inaccurate; incorrect.
متضاد: true

- My guess as to the final score was way off.
[ترجمه ترگمان] حدس من این بود که امتیاز نهایی راه افتاده بود
[ترجمه گوگل] حدس من برای نمره نهایی راه بیرون بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: slight; remote.
مشابه: outside

- There is only an off chance that any actor will become very famous.
[ترجمه ترگمان] تنها شانس کمی وجود دارد که هر بازیگر می تواند مشهور شود
[ترجمه گوگل] تنها یک شانس وجود دارد که هر بازیگر بسیار مشهور شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: more distant; far.

- I saw them standing on the off side of the deck.
[ترجمه ترگمان] آن ها را دیدم که در کنار عرشه ایستاده بودند
[ترجمه گوگل] من آنها را دیدم که در کنار عرشه ایستاده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: different from what is standard or usual.
مشابه: sour

- I noticed your swing was slightly off today.
[ترجمه ترگمان] متوجه شدم که تاب امروز یکم تند شده
[ترجمه گوگل] من متوجه شدم که نوسان شما امروز کمی کم شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This has been an off year for sales so far.
[ترجمه ترگمان] امسال سال آخر فروش بوده است
[ترجمه گوگل] این تا کنون برای سالهای فروش سالیان سال است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: beginning to leave.

- He is off to school.
[ترجمه ترگمان] او به مدرسه رفته است
[ترجمه گوگل] او به مدرسه میرود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: in a certain condition.

- In matters of money she is well off.
[ترجمه ترگمان] در مورد پول خوب است
[ترجمه گوگل] در مورد پول، او خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: the fact or condition of being off.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: offs, offing, offed
• : تعریف: slang to kill; murder.
اختصار ( abbreviation )
• : تعریف: abbreviation of "office."

جمله های نمونه

1. off we posted to kashan
به سوی کاشان شتافتیم.

2. off with her head!
سرش را ببرید!

3. off and on
گاه و بیگاه،به طور متناوب یا نامرتب

4. off balance
نامتوازن،نااستوار

5. off camera
خارج از میدان پوشش دوربین،خارج از فیلم یا تلویزیون

6. off course
خارج از مسیر،دور از مسیر

7. off court
در بیرون زمین بازی،در خارج

8. off duty
فارغ از کار،مرخص

9. off one's chump
(انگلیس - خودمانی) خل،عوضی

10. off one's feed
(خودمانی) بی اشتها و ناخوش

11. off one's game
بد بازی کردن،بازی بدی ارائه دادن

12. off one's hands
خارج از اختیار کسی،خارج از حوزه ی قدرت کسی

13. off one's nut
(خودمانی) احمق،نابخرد،خل

14. off one's rocker
(خودمانی) دیوانه،خل

15. off one's trolley
(خودمانی) احمق،دیوانه

16. off season
خارج از فصل بخصوص

17. off the air
(رادیو و تلویزیون) خاموش،وقفه در پخش

18. off the beam
1- گمراه،در جهت خطا،غلط،در اشتباه 2- پیروی نکردن از پیام ها و راهنمایی های رادیویی

19. off the beaten track (or path)
1- جدا از دیگران،فرد،غیر معمولی،بیراهه 2- بدیع،ناآشنا،نوآورده

20. off the coast
در نزدیکی کرانه،نزدیک به ساحل

21. off the cuff
(خودمانی) بدون آمادگی قبلی،بلامقدمه،بدون پیش اندیشی

22. off the hook
(عامیانه) فارغ البال،رها،آزاد از دردسر

23. off the pace
در پشت سر رهبر یا پیشگام،نفر بعد از نفر اول (دوم یا سوم و غیره)

24. off the peg
(انگلیس - بیشتر در مورد جامه) از پیش دوخته شده،آماده

25. off the rack
(لباس) پیش دوخته

26. off the record
به طور غیررسمی،نه برای درج در جراید و غیره،بین خودمان

27. off the top
(خودمانی) از محل درآمدهای ناخالص

28. off the top of one's head
سرسری،نسنجیده،همین جوری

29. off the wagon
(امریکا - خودمانی) معتاد به الکل که اعتیاد را رها کرده است

30. off the wall
(خودمانی) 1- خل،دیوانه 2- غیر عادی،عجیب و غریب

31. off the wind
(در حالی که) باد از عقب (کشتی و غیره) می وزد،پشت به باد

32. off with you!
برو!،بروید!،خارج شو!،جم بخور!

33. off with!
در بیاور(ید)،بکن !،بکنید!

34. an off radio
رادیوی خاموش

35. both off and on court, hossein has acted like a gentleman
هم در زمین بازی و هم در خارج از آن حسین رفتار رادمردانه ای داشته است.

36. dust off the table and set the dishes on it
میز را گردگیری کن و بشقاب ها را روی آن بچین.

37. finish off the work before you go to the movies
پیش از اینکه به سینما بروی کار را تمام کن.

38. get off the grass!
از چمن خارج شو!

39. get off this chair, it's mine!
از این صندلی بلند شو،مال من است !

40. keep off the grass!
روی چمن نرو (نروید)!

41. keep off the premises!
وارد این محوطه نشوید!

42. rasp off any rough spots
ناصافی ها را سوهان بزن.

43. switch off the engine!
موتور را خاموش کن !

44. take off that silly hat!
آن کلاه مسخره را از سرت بردار!

45. take off the mantle of authority and put it on younger shoulders
ردای قدرت را بکن و بر شانه ی افراد جوانتر بیانداز.

46. take off those short pants and wear something more decent
آن شلوار کوتاه را دربیار و یک چیز مناسب تر بپوش !

47. take off your gloves!
دستکش هایت را در بیاور!

48. (go) off the rails
1- منحرف شدن،گمراه شدن 2- دیوانه شدن

49. (right) off the bat
(امریکا - عامیانه) فورا،بلامقدمه

50. (right) off the reel
(امریکا - عامیانه) بی درنگ،بدون تردید

51. back off
1- کمی عقب رفتن 2- (عامیانه) رجوع شود به: back down

52. be off (one's) guard
غافل شدن،مهیا نبودن

53. beat off
پس راندن،پس زدن،وادار به عقب نشینی کردن

54. beg off
درخواست معافیت کردن،عذر خواستن،معذور کردن،معاف کردن

55. better off
موفق تر،در وضع بهتر،پردرآمدتر،پولدارتر

56. bite off more than one can chew
(عامیانه) لقمه را بزرگتر از دهان گرفتن،بیش از توانایی خود کاری به عهده گرفتن

57. bite off more than one can chew
بیش از توانایی خود کار به عهده گرفتن،پا از گلیم خود درازتر کردن

58. blast off
(در موشک و غیره) با انفجار و صدا به پرواز درآمدن،آتش شدن،دررفتن،پرانش

59. blow off
1- (از دیگ بخار و غیره) بخار یا آب گرم بیرون دادن 2- با صدای بلند درد دل کردن،دل خود را خالی کردن

60. branch off
1- به چند شاخه تقسیم کردن یا شدن

61. break off
1- ناگهان قطع شدن (مذاکرات یا توفان و غیره) 2- قطع دوستی کردن،قهر کردن با

62. brick off
با دیواری آجری مجزا کردن

63. bring off
(خودمانی) انجام دادن (با موفقیت)

64. brush off
(خودمانی) بلامقدمه و با بی احترامی مرخص کردن،از سر باز کردن،کم محلی کردن

65. bug off
(خودمانی) دست از سر کسی برداشتن،ول کردن،اذیت نکردن (در انگلیس bugger off هم می گویند)

66. bump off
(خودمانی) کشتن،سر به نیست کردن،کلک کسی را کندن

67. bundle off
با عجله راهی کردن،بلامقدمه فرستادن

68. buy off
رشوه دادن

69. buzz off !
(خودمانی ـ معمولا به صورت امر) برو!،گمشو!،دور شوید!

70. call off
1- (اقلام یا اسامی را با صدای بلند) خواندن 2- موقوف کردن،کنسل کردن،به هم زدن،به بعد موکول کردن

مترادف ها

کساد (اسم)
off, slack

خاموش (صفت)
off, quiet, silent, still, extinct, whist, tacit, tight-lipped, tight-mouthed, extinguished, wordless, taciturn, uncommunicative, quiescent, soundless, relaxed

بی موقع (صفت)
malapropos, off, inappropriate, unseasonable, inopportune, untimely, inapposite, ill-timed, tideless

دور (صفت)
off, distant, out-of-the-way, remote, outmost, long-haul, long-range

دورتر (صفت)
off, farther, thither

از کنار (حرف اضافه)
off, by

از روی (حرف اضافه)
aboard, from, off

بسوی (حرف اضافه)
off, into, at, to, unto, toward, against

از محلی به خارج (حرف اضافه)
off

از یک سو (حرف اضافه)
off

تخصصی

[برق و الکترونیک] خاموش واژه ای که (در برابر روشن ) نشان دهنده وضعیت غیر فعال قطعه یا یکی از دو شرط ممکن مدار است . - قطع، خاموشی
[مهندسی گاز] جدا، خاموش، قطع
[ریاضیات] مبداء، منشاء، قطع، خاموش، باز، عضوهای غیر واقع بر، روی ... نباشد

به انگلیسی

• closed, deactivated (machine, appliance, etc.); canceled; secondary (road); free from work (day, etc.); right (side of the road); bad, rotten (food)
down with; at a distance; from here; completely; discontinued
from; up from
away with you! stand down! (expression of dismissal)
deactivated state, closed condition (about an appliance, device, etc.)
when something is taken off something else or when it moves or comes off, it is removed or it moves away so that it is no longer on the other thing.
when you get off a bus, train, or plane, you get out of it.
when you go off, you leave the place where you were.
if you keep off a street or piece of land, you do not go onto it.
you can say that someone is off somewhere or off doing something when they are in a different place from yourself.
if something is off a larger or more important place, it is near it.
if an area of land is walled off or fenced off, it has a wall or fence around it or in front of it.
if you fight something off or keep it off, you make it go away or prevent it.
if you have some time off, you do not go to work for a period of time.
if an amount of money is taken off the price of an item, the price is reduced by that amount.
if something such as a machine or an electric light is off, it is not functioning at the time you are talking about.
if an agreement or an arranged event is off, it has been cancelled.
if food or drink is off, it tastes and smells unpleasant because it is going bad.
if you are off something, you have stopped using it or liking it; an informal use.
if something is a long time off, it will not happen for a long time.
on and off: see on.

پیشنهاد کاربران

کاهش قیمت ( متداول در فروشگاه ها )
کشتن کسی هم معنا میده.
دور از محل کار - مرخصی
یکی از معنی هایی که در کتابهای کلاس زبانتون مشاهده می کنید:مرخصی
Off the coast of Australia
کنار سواحل استرالیا
( four corners 3 unit 5 )
معنی شروع یک مسابقه رو هم میده.
A whistle blew, and they were off
سوت زده شد و آنها دویدن یا شروع کردن
کاهش دادن
از ( جدا شدن از چیزی )
From بعد مکانی میباشد ولی off از مجازی یا معنوی می باشد
We took the pumpkin and cut off the top
ما کدو تنبل را بر داشتیم و بریدیم از قسمت سر
Take your foot off the table
پایت را از روی میز بر دار
حراج ( کالا )
off : خاموش
please turn off the light : لطفا چراغ رو خاموش کن
off they go : آن ها رفتند
my mind is off : فکری تو سرم نیست
معنی اصلی واژه ی off خاموش هست و بیشتر اوقات از کلمه ی off برای خاموش کردن چیزی استفاده می کنند
با سپاس

مرخصی

. We have a week off
1. دور
2. خاموش
3. در مرخصی، آزاد از کار
4. کاهش قیمت
5. لغو شده، به تعلیق افتاده
6. با اینکه غذایی در منو هست، اما در رستوران موجود نباشه
7. روز آزاد، مرخصی adj
8. دیگر چیزی را نمیخوای یا دوست نداری
off campus:
outside or away from a campus

I expect you off campus by tomorrow
ترجمه های اینجانب:
انتظار دارم که تا فردا از خوابگاه/دانشگاه بروی.
انتظار دارم که تا فردا خوابگاه را ترک کنی.

But there's actually a party tonight off - campus
اما راستش امشب بیرون از خوابگاه یه جشن هست
خاموش.
Take off. بلند شدن. پرواز کردن.
Off the coast :
کنارِ ساحل
لبِ ساحل
معنی در فاصله زمانی یا مکانی مشخص می دهد.
three miles off
در سه مایلی
خاموش
۱ - سوا، دور از هم
به عنوان فعل معنیش میشه �کشتن و بقتل رساندن کسی�
verb
[ obj] US slang : to kill or murder ( someone )
◀️The movie is about a gangster who gets power by offing his rivals

◀️ I didn't off you everyone else did, coral : من نکشتمت بقیه اینکارو کردن
اشتباه کردن ( در زبان محاوره ای )
You are of تو اشتباه میکنی
انصراف دادن از شغل
He is better off in his new job
در بریتیش در مورد غذا به معنی "خراب یا فاسد بد" میدهد
حرکت کردن - راه افتادن

we'll have lunch in the hotel and then off
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما