برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1474 100 1

outfit

/ˈaʊtˌfɪt/ /ˈaʊtfɪt/

معنی: ساز، ساز و برگ، گروه، همسفر، توشه، بنه سفر، تجهیز، لوازم فنی، سازو برگ امادهکردن، تجهیز کردن
معانی دیگر: ابزار، وسایل، اسباب و آلات، یراق، لباس (دست کامل جامه برای انجام کار بخصوصی)، گروه مردم (در وابستگی به کار بخصوصی)، دسته، اکیپ، ساز و برگ دادن، مجهز کردن، یراق کردن، روبه راه کردن، مجهزسازی، ساز و برگ رسانی، ابزار رسانی

بررسی کلمه outfit

اسم ( noun )
(1) تعریف: a set of articles assembled for a particular activity.
مترادف: accouterment, appurtenances, equipage, equipment, gear, habiliments, paraphernalia, rig
مشابه: costume, habit, kit, set, tackle

- The camping outfit included a tent, stakes, and ropes, among other things.
[ترجمه مجید طرقی دریاسری] تجهیزات اردو شامل چادر، چوب های نوک تیز، طناب و چیزهای دیگر بود.
|
[ترجمه ترگمان] لوازم اردو زدن شامل یک چادر، سهام و طناب و در میان چیزهای دیگر بود
[ترجمه گوگل] لباس های کمپینگ شامل چادر، چادر، و طناب، در میان چیزهای دیگر بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- If you're serious about riding, you'll need a proper riding outfit.
[ترجمه مجید طرقی دریاسری] اگر درمورد سوارکاری جدی هستی، به یک دست لباس مخصوص سوارکاری نیاز داری.|
...

واژه outfit در جمله های نمونه

1. camping outfit
وسایل اردو

2. hunting outfit
جامه و ساز و برگ شکار

3. our outfit was composed of ten mountain climbers and one guide
دسته‌ی ما مرکب از ده کوهنورد و یک راهنما بود.

4. a dentist's outfit
ابزار کار دندانپزشک

5. a fall outfit
یک دست لباس پاییزه

6. a mason's outfit
وسایل کار بنا

7. we joined a strange outfit under enemy fire
زیر آتش دشمن به یک جوخه‌ی ناآشنا ملحق شدیم.

8. She was prancing along in her new outfit.
[ترجمه ترگمان]او با لباس جدیدش در حال جست‌وخیز بود
[ترجمه گوگل]او در لباس جدید خود در حال حرکت بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. His father bought a ski outfit for him on his birthday.
[ترجمه rasoul payam] پدر ش برای روز تولد او یک دست لوعزم (ست) اسکی خرید|
...

مترادف outfit

ساز (اسم)
order , apparatus , harmony , accoutrements , tool , musical instrument , equipment , outfit , disposition , music , materiel , arms , mouth organ
ساز و برگ (اسم)
equipment , outfit , ordnance , armaments , materiel
گروه (اسم)
many , school , section , outfit , mass , heap , cohort , kind , flock , society , assembly , clique , ring , troop , team , pack , army , host , corps , group , company , platoon , folk , crowd , class , gang , clinch , cluster , bunch , ensign , fry , shoal , bevy , concourse , swarm , throng , congregation , covey , herd , multitude , horde , legion , rout , skulk , squad
همسفر (اسم)
outfit , fellow traveler
توشه (اسم)
food , outfit , provision , ration , luggage
بنه سفر (اسم)
outfit , kit , luggage , impedimenta
تجهیز (اسم)
outfit , tooling
لوازم فنی (اسم)
outfit
سازو برگ امادهکردن (فعل)
outfit
تجهیز کردن (فعل)
outfit , mobilize , plenish

معنی عبارات مرتبط با outfit به فارسی

بنه سفر، لوازم سفر

معنی کلمه outfit به انگلیسی

outfit
• equipment, gear; costume, matching clothes, ensemble; kit, set; military unit; group
• provide with gear, equip
• an outfit is a set of clothes.
• you can refer to an organization as an outfit; an informal use.

outfit را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

منیره
لباس
آرمین مظاهری
ست کامل لباس
حمیده
لباس مناسب
مقداد
شرکت، بنگاه، واحد تجاری، گروه، شرکاء
Hana
لباس مخصوص کاری ، مکانی یا زمانی
نیلوفر
ست کامل لباس
a set of clothes that go together
Mary
یک دست لباس
گلی افجه ای
سر و وضع , لباس
پریسا
A set of clothes that you wear together
گلی افجه
سر و وضع , لباس
Mary-hb
سرووضع.تیپ.لباس
Just god
لباس روی مثل: مانتو. کت
H14
لباس
مثال :i love your outfit
Summer girl
A set of clothes that you whear together
حسین کاملی
یونیفورم
Paria
. A set of clothes that you can put on your body
الهام حمیدی
خیلی زیبا
she's quite a number

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی outfit
کلمه : outfit
املای فارسی : اوتفیت
اشتباه تایپی : خعفبهف
عکس outfit : در گوگل

آیا معنی outfit مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران