measure

/ˈmeʒər//ˈmeʒə/

معنی: حد، اقدام، میزان، درجه، مقدار، پایه، اندازه، پیمانه، تدبیر، مقیاس، واحد، وزن شعر، بحر، اندازه نشان دادن، اندازه داشتن، پیمودن، پیمانه کردن، در امدن، سنجیدن، اندازه گرفتن
معانی دیگر: اندازه گیری، سنجش، پیمایش، برآورد، ارزیابی، معیار، یکان سنجش، سنجه، سنجانه (مانند: متر و یارد و اینچ و لیتر)، گنجایی، ظرفیت، کیل، حد (حدود)، محدوده، گسترش، وسعت، کار، دست به کار شدن، (مجلس شورا) مصوبه، لایحه، گز کردن، (با: off یا out) اندازه گرفتن و نشانه گذاری کردن یا پیمانه کردن، برآوردکردن، (با مقایسه) داوری کردن، ارزیابی کردن، به حساب آوردن، ورانداز کردن، (با: against) مقایسه کردن، همسنجی کردن، طبق چیز بخصوصی سنجیدن، به اندازه ی بخصوصی بودن، (شعر) آهنگ، وزن (رجوع شود به: foot)، (قدیمی) رقص، (در رقص) گام، (شعر قدیم) سرود، تصنیف، ترانه، (جمع - نادر) رده های وابسته به هم، هم بست رده، (چاپ) پهنای ستون، پهنای صفحه، (حرف یا عمل) با دقت ادا کردن، سنجیده عمل کردن، سنجیده سخن گفتن، (نادر) پیمودن (راه و غیره)، طی کردن، (موسیقی) میزان، شعر وزن شعر
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: for good measure
(1) تعریف: calculation of exact dimensions within time or space, such as length, quantity, duration, weight, or capacity.
مترادف: measurement
مشابه: calculation, size

- She made a careful measure of the distance.
[ترجمه parisa] او یک اندازه گیری دقیق از فاصله کرد.
|
[ترجمه محدثه فرومدی] او مسافت را به دقت اندازه گرفت؛او فاصله را دقیقا براورد کرد؛او اندازه گیری دقیقی از فاصله به عمل آورد.
|
[ترجمه Sebastian] او با دقت فاصله را اندازه گیری کرد/ اندازه گرفت.
|
[ترجمه ترگمان] مسافت زیادی را طی کرده بود
[ترجمه گوگل] او اندازه گیری دقیق فاصله را انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the size, quantity, or amount thus calculated.
مترادف: amount, dimension, expanse, measurement, quantity, size
مشابه: magnitude

- The measure of the desktop was three feet in length and two and a half feet in width.
[ترجمه ترگمان] اندازه رومیزی سه فوت طول و دو و نیم عرض داشت
[ترجمه گوگل] اندازه دسکتاپ به طول 3 فوت و عرض دو و نیم فوت بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a unit, instrument, or system for making exact calculations of proportions within time and space.
مشابه: gauge, instrument, meter, scale

- A ruler is a measure that is marked off in inches or centimeters.
[ترجمه A.S] خط کش یک واحد اندازه گیری است که برحسب اینچ یا سانتی متر علامت گذاری شده است
|
[ترجمه ترگمان] یک خط کش اندازه گیری است که در اینچ یا سانتی متر مشخص می شود
[ترجمه گوگل] حاکم یک اندازه است که در سانتی متر یا سانتی متر مشخص شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a certain limited quantity or amount.
مشابه: bit, degree, little, modicum

- He has given me a measure of happiness.
[ترجمه ترگمان] او به من یک اندازه خوشبختی داده است
[ترجمه گوگل] او به من اندازه شادی داده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a specific physical amount or quantity.
مترادف: amount, quantity
مشابه: length, part

- Each was given a measure of corn.
[ترجمه ترگمان] هر کدام یک دانه ذرت بودند
[ترجمه گوگل] هر یک از اندازه ذرت داده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: (often pl.) something done to achieve an end.
مترادف: means
مشابه: actions, length, method, plan, steps

- The state government passed a new measure to curb air pollution.
[ترجمه ترگمان] دولت ایالتی یک اقدام جدید را برای خنثی سازی آلودگی هوا تصویب کرد
[ترجمه گوگل] دولت ایالتی اقدام جدیدی را برای کاهش آلودگی هوا تصویب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The school is taking new measures to prevent students from dropping out.
[ترجمه ترگمان] این مدرسه تدابیر تازه ای را برای جلوگیری از ترک تحصیل دانش آموزان اتخاذ می کند
[ترجمه گوگل] این مدرسه اقدامات جدیدی را برای جلوگیری از از بین رفتن دانش آموزان انجام می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: limit.
مترادف: end, limit
مشابه: bound, boundary

- There was no measure to his greed.
[ترجمه parisa] حرص و طمع او بی اندازه بود.
|
[ترجمه ترگمان] هیچ معیاری برای حرص و طمع او نبود
[ترجمه گوگل] هیچ اندازه ای برای حرص و طمعش نبود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: rhythm; pace.
مترادف: meter, rhythm
مشابه: pace, time

- music in a stately measure
[ترجمه ترگمان] موسیقی با آهنگی باشکوه
[ترجمه گوگل] موسیقی در یک اندازه بزرگ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: a rhythmic unit in music; bar.
مترادف: bar

- The first melody lasts for sixteen measures and then is repeated.
[ترجمه ترگمان] اولین ملودی برای شانزده سال طول می کشد و سپس تکرار می شود
[ترجمه گوگل] اولین ملودی برای شانزده اقدام است و سپس تکرار می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: measures, measuring, measured
(1) تعریف: to make exact calculations of the dimensions of (something) within time or space.
مترادف: gauge
مشابه: calculate, fathom

- They measured the room before ordering the new carpet.
[ترجمه ترگمان] آن ها قبل از سفارش دادن به فرش جدید اتاق را اندازه گیری کردند
[ترجمه گوگل] آنها قبل از سفارش فرش جدید اتاق را اندازه گرفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Measure the water carefully before adding it to the dry mixture.
[ترجمه ترگمان] قبل از اضافه کردن آن به مخلوط خشک آب را به دقت اندازه گیری کنید
[ترجمه گوگل] قبل از اضافه کردن آن به مخلوط خشک، آب را با دقت اندازه گیری کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to record the exact proportions of.
مشابه: delimit, demarcate

(3) تعریف: to ascertain the value, strength, or quality of by comparison with a standard.
مشابه: compare
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: measurer (n.)
عبارات: measure out
(1) تعریف: to make exact calculations of dimensions within time and space.
مشابه: calculate

- When I cook, I always measure; I never guess.
[ترجمه ترگمان] وقتی آشپزی کنم همیشه اندازه می گیرم، هیچ وقت حدس نمی زنم
[ترجمه گوگل] وقتی که من طبخ، من همیشه اندازه گیری؛ من هرگز حدس می زنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to have as a measurement.
مشابه: be, stand

- This board measures three feet.
[ترجمه ترگمان] این تخته سه پا را اندازه گیری می کند
[ترجمه گوگل] این هیئت مدیره سه پا را اندازه گیری می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. measure one's length
(لباس) خیاط دوخته (در برابر: آماده یا پیش دوخته شده)،دوخته شده به اندازه ی شخص

2. measure out
روی زمین دراز به دراز افتادن یا پرت شدن،(با اندازه گیری) تقسیم یا تقسیط کردن

3. measure swords
1- شمشیربازی کردن 2- جنگیدن،همداوی کردن

4. measure up
از عهده برآمدن،به درد(کار یا شغل) خوردن،واجد شرایط بودن

5. measure up to
(انتظارات یا معیارها یا شرایط لازم) واجد بودن،از عهده برآمدن،دارا بودن

6. broad measure
سنجه ی پهنا

7. metric measure
واحد سنجش بر حسب متر

8. to measure a speech by the listeners' reactions
سخنرانی را از روی واکنش شنوندگان ارزیابی کردن

9. to measure one's foe
دشمن خود رابرآورد کردن

10. to measure one's skill against another's
مهارت خود را با مهارت کسی دیگر مقایسه کردن

11. to measure the length of the table
درازای میز را اندازه گرفتن

12. to measure the size of a box
جعبه را اندازه گرفتن

13. to measure the snowfall
ریزش برف را اندازه گرفتن

14. beyond measure
بیش از حد،بیش از اندازه،بی حد،بسیار

15. to measure against
سنجیدن با،موازنه کردن با

16. a just measure
اندازه ی بی کم و کاست

17. a quart measure
پیمانه ی یک کوارتی

18. angry beyond measure
بیش از حد عصبانی

19. in large measure
به میزان زیاد

20. made to measure
ساخته شده طبق اندازه

21. the new measure restricts handgun ownership
مصوبه ی جدید داشتن هفت تیر را محدود می کند.

22. for good measure
اضافه (بر چیزهای دیگر)،به عنوان پاداش

23. in a measure
تا اندازه ای،تا درجه ی بخصوصی،تا حدی

24. take someone's measure
(لیاقت یا کارایی یا تخصص) کسی را سنجیدن

25. tread a measure
رقصیدن،پایکوبی کردن

26. according to the measure of their wealth
بر طبق مقدار ثروتشان

27. she took my measure for a coat
اندازه ی مرا برای یک پالتو گرفت.

28. to remain within measure
از حد تجاوز نکردن

29. to take the measure of the present crisis
بحران فعلی را ارزیابی کردن

30. four beats to a measure
آهنگ چهار ضربی

31. god's bounties are beyond measure
نعمت های پروردگار حدی ندارد.

32. he can take any measure that he judges necessary
او می تواند هر اقدامی که لازم بداند اتخاذ کند.

33. standard of weight and measure
معیار وزن و اندازه

34. flex your biceps so that i can measure them
عضله ی بازویت را سفت کن تا آن را اندازه بگیرم.

35. naturally, i would be opposed to that measure
من مسلما با آن اقدام مخالف خواهم بود.

36. the swiss central bank enjoys a considerable measure of autonomy
بانک مرکزی سوئیس از استقلال داخلی قابل ملاحظه ای برخوردار است.

37. they switched off the heaters as an economy measure
برای صرفه جویی بخاری ها را خاموش کردند.

مترادف ها

حد (اسم)
tract, border, bound, abutment, margin, limit, extent, measure, end, deal, period, mark, precinct, quantity, provenance, confine

اقدام (اسم)
measure, action, move, proceeding, ploy, beginning, emprise

میزان (اسم)
measure, rate, adjustment, bulk, criterion, level, amount, size, mete, balance, quantum, equilibrium, equipoise, dimension, scales

درجه (اسم)
measure, length, point, gage, gauge, mark, alloy, degree, grade, rating, scale, quantum, proportion, peg, gradation, thermometer, thermometre, pitch, stair, step

مقدار (اسم)
extent, measure, value, content, amount, size, deal, scantling, quantity, quantum, magnitude, proportion, mouthful, percentage, certain number, dose, summa

پایه (اسم)
base, stand, stock, measure, leg, ground, pile, status, prop, mark, degree, grade, basis, stalk, root, stage, mount, rank, stratum, buttress, stanchion, foundation, bedrock, radix, fulcrum, headstock, outrigger, cantilever, sill, column, pillar, phase, footpath, fundament, groundsel, groundwork, mounting, pediment, principium, thallus

اندازه (اسم)
tract, limit, extent, measure, bulk, volume, span, size, gage, gauge, deal, scale, quantity, quantum, magnitude, measurement, meter, indicator, dimension

پیمانه (اسم)
modulus, measure, mete, gauge, module, bushel, yardstick

تدبیر (اسم)
measure, counsel, rede, design, contraption, experiment, scheme, contrivance, plan, machination, gimmick

مقیاس (اسم)
measure, criterion, gauge, scale, yardstick, meter, indicator

واحد (اسم)
measure, one, unit, unity, monad, plank, module

وزن شعر (اسم)
measure, meter, metre

بحر (اسم)
measure

اندازه نشان دادن (فعل)
measure

اندازه داشتن (فعل)
measure

پیمودن (فعل)
measure, pace, travel, run, mete, wing, scale, survey, traverse, wend, perambulate

پیمانه کردن (فعل)
measure, gauge

در امدن (فعل)
measure, prove, enter, erupt, burgeon, eventuate

سنجیدن (فعل)
measure, rate, estimate, value, consider, deliberate, evaluate, assay, figure out, weigh, compare, ponder, meter, reckon up

اندازه گرفتن (فعل)
measure, stack up, span, admeasure, mete, gage, gauge

تخصصی

[حسابداری] سنجیدن، اندازه گرفتن
[عمران و معماری] اندازه - اندازه گیری - سنجش
[برق و الکترونیک] اندازه گیری کردن
[حقوق] قرار، اقدام، تدبیر، میزان
[ریاضیات] بیان کردن، سنجیده شدن، مقیاس، سنج، اندازه، سنجش، سنجیدن، مقیاس، سنجه، پیمانه، اندازه گرفتن
[آمار] 1. اندازه 2. معیار

به انگلیسی

• action, step; unit of size or capacity; criterion; device for measuring; amount, degree, extent; system of measuring; meter, cadence; legislative bill or act; prescribed distance or quantity
weigh, gauge, quantify; assess, evaluate, estimate; allot in measured amounts, allocate; be of a specific quantity or size or distance
when you measure something, you find out how big or great it is, for example by using an instrument such as a ruler, thermometer, or set of scales.
if something measures a particular distance, its length, width, or depth is that distance.
measures are actions that are carried out by people in authority in order to achieve a particular result; a formal use.
you can use measure to refer to an amount or degree of something abstract; a formal use.
if something is a measure of a particular thing, it shows how great or remarkable it is; a formal use.
a measure of an alcoholic drink such as brandy or whisky is an amount of it in a glass.
if something is done for good measure, it is done in addition to a number of other actions.
see also tape measure.
if someone or something measures up to a standard or to someone's expectations, they are good enough to achieve the standard or fulfil the person's expectations.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیحد، اقدام، میزان، درجه، مقدار، پایه، اند ...معانی متفرقهاندازه گیری، سنجش، پیمایش، برآورد، ارزیا ...بررسی کلمهاسم ( noun ) عبارات : for good measure • ( 1 ) تعریف: calculation of exact dimensions withi ...جمله های نمونه1. measure one's length ( لباس ) خیاط دوخته ( در برابر: آماده یا پیش دوخته شده ) ، دوخته شده به اندازه ی ...مترادفحد ( اسم ) tract, border, bound, abutment, margin, limit, extent, measure, end, deal, period, mark ...بررسی تخصصی[حسابداری] سنجیدن، اندازه گرفتن [عمران و معماری] اندازه - اندازه گیری - سنجش [برق و الکترونیک] انداز ...انگلیسی به انگلیسیaction, step; unit of size or capacity; criterion; device for measuring; amount, degree, extent; sys ...
معنی measure، مفهوم measure، تعریف measure، معرفی measure، measure چیست، measure یعنی چی، measure یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف m، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف m، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف m، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف m
کلمه بعدی: measure a distance
اشتباه تایپی: ئثشسعقث
آوا: /مسژر/
عکس measure : در گوگل
معنی measure

پیشنهاد کاربران

اندازه گیری
اندازه پذیر
محک زدن

معیار
اندازه
اقدام کردن
اسم = معیار - مقیاس - اقدام
فعل= اندازه گیری کردن
فعل=اندازه. میزان - سنجش - برآورد - معیار - مقدار - اندازه گیری - درجه
ascertain the size, amount, or degree of ( something ) by using an instrument or device marked in standard units.
اندازه، مقدار یا درجه ( چیزی ) را با استفاده از ابزار یا وسیله مشخص شده در واحد های استاندارد مشخص کردن.
"the amount of water collected is measured in pints""میزان آب جمع آوری شده در پنت ها اندازه گیری می شود"
پاینت ( انگلیسی: Pint ) یک واحد اندازه گیری حجم در سیستم های واحد اندازه گیری بریتانیا و آمریکا و در هر دو برابر با یک - هشتم گالون می باشد.

assess the importance, effect, or value of ( something ) . اهمیت، اثر یا ارزش ( چیزی ) را ارزیابی کردن.
"it is hard to measure teaching ability""اندازه گیری توانایی تدریس سخت است"

اسم=اقدام - تدبیر - برنامه - روش - اصول - خط مشی
a plan or course of action taken to achieve a particular purpose.
یک برنامه یا روش ( اقدام ) که برای دستیابی به یک هدف خاص در نظر گرفته شده است.
"cost - cutting measures""اقدامات کاهش هزینه ( قیمت ) "


find the size, weight, amount , etc of sb/sth
سنجیدن
سنجش و اندازه گیری وزن، قیمت، بلندی و. . . چیزی که بدانیم مناسب می باشد یا خیر.
شاخص
سنجه
شمردن ( اگر همراه با پول و . . . بیاید )
ارزیابی کردن
سنجش
اندازه گیری
لایحه، اقدام
مثلا تو اصطلاح preventive measures به معنای لوایح/اقدامات بازدارنده.
میزان ( اصطلاحی در موسیقی )
measure
اندازه گیری
emergency measure
اقدام اورژانسی
اقدام
عمل
ارتکاب
مبادرت
اندازه گیری کردن
operational definition enables us to measure and quantify the variables under study and avoid ambiguity.
اندازه ، اندازه گرفتن
تخصصی: حسابداری: معیار برای اندازه گیری
نشان دهنده ی. دال بر. دلیل بر
to be a measure of
اقدام
is an important measure
اقدام مهمی است.
مقیاس
اندازه
پیمانه
Drastic Measures : اقدامات شدید
safety measures : اقدامات ایمنی و حیاتی
to take the measure of the present crisis : بحران فعلی را ارزیابی کردن
weights and measures : اوزان و مقیاسات
in large measure : به میزان زیاد
She took my measure for a coat : اندازه ی مرا برای یک پالتو گرفت
made to measure : ساخته شده طبق اندازه
according to the measure of their wealth : بر طبق مقدار ثروتشان
The new measure restricts handgun ownership : مصوبه ی جدید داشتن هفت تیر را محدود می کند.
to measure the length of the table : درازای میز را اندازه گرفتن
He measures success by salary : او موفقیت را با ( میزان ) حقوق می سنجد.
God's bounties are beyond measure : نعمت های پروردگار حدی ندارد.
The government has taken the necessary measures to combat inflation : دولت برای مبارزه با تورم اقدامات لازم را به عمل آورده است
Measure : اندازه گیری کردن
Measure against : مقایسه کردن
اقدام، تدبیر، تمهید
Preemptive measures: تدابیر / اقدامات پیشدستانه
Take a measure: تدبیر / تمهیدی اتخاذ کردن
Security measures: تدابیر / تمهیدات امنیتی
measures= bills به معنای لایحه
( کتاب law made simple با ترجمه ی بهرام آریان کلور )

The legislature has insufficient time to deal with and debate all necessary measures for efficient government. ( page32 )

مجلس برای پرداختن به کلیه لوایح لازم برای یک دولت کارآمد، و بحث درباره این لوایح وقت کافی نداشت. ( صفحه 64 )
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما